آب در خوابگه مورچگان

     

    نوشتن درباره آثار هرکس نیازمند آميزه‌يی دقیق از احساسات و خونسردی است، دیالکتیکی است پایان ناپذیر که منتقد همواره بايد در دو قطب آن رفت و آمد کند و اسیر هیچ کدام نشود، که اسیر احساسات شدن نتيجه‌اش همین يادداشت‌های سطحی پس از مرگ او می‌شود، متونی که اگرچه به نیت ادای دین به شاعر منتشر شده، تبعات دیگری دارد و اسیر خونسردی شدن نتيجه‌اش همان خروار ها نقد پوسیده است که به قول مارکس، فقط به درد «سپردن به دندان موش‌ها» می‌خورد.

    قیصر امین پور، از آن دسته شاعرانی است که قصد مبارزه با زبان تثبیت شده عصر خود را ندارند و در نتیجه به تحریک عواطف و احساسات خوانندگان شعر و بيان دغدغه‌های سانتی‌مانتال شخصی و ذکر تنهایی و غم و عشق و نظایر آن در شعرشان می‌‌پردازند. امين‌پور در شعرش فاصله امن خود را با زبان با دقت حفظ می‌کند و در اکثر قریب به اتفاق آثارش هیچ آسیبی به زبان معیار نمی‌رساند. شعرهای او را به راحتی مي‌توان به هر زبان دیگری ترجمه کرد و پیامش را به گوش مردمان جهان رساند، می‌توان برای کسی تعریف کرد و خواندنشان برای تحریک احساسات رقیق شخصی بسیار مفید است.

    به عنوان نمونه، بخش‌هايی از شعرهای قیصر امین پور را از کتاب گزیده اشعارش (نشر مروارید) نقل می‌کنيم؛

    پس کجاست؟/ چند بار/ خرت و پرت‌هاي کیف باد کرده را/ زیر و رو می‌کنم/ پوشه مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار/ کارت‌های اعتبار/ کارت‌های دعوت عروسی و عزا/ قبض‌های آب و برق و غیره و کذا (ص۴۳)

    رفتار من عادی است/ اما نمی‌دانم چرا/ این روزها/ از دوستان و آشنایان/ هرکس مرا مي‌بيند/ از دور مي‌گويد؛/ این روزها انگار/ حال و هواي دیگری داری،/ اما/ من مثل هر روزم/ با آن نشانی‌های ساده/ و با همان امضا، همان نام/ و با همان رفتار معمولی/ مثل همیشه ساکت و آرام» (ص ۷۶)…

    چنین نگاهی به شعر، رویکرد غالب امین پور در آثارش است و باید به صراحت بگوییم که در بهترین حالت، اين‌ها چیزی جز نثر منظوم نیستند. درک این مساله نیاز چندانی به نظریه‌پردازی و نقد و تحلیل ندارد، کافی است وزن نیمایی این شعرها را از آنها بگیریم و تقطيع‌شان را به هم بزنیم

    بين سنت‌های غالب شعر پس از نیما در زبان فارسی، قیصر امین پور را نه می‌توان وام‌دار نیما و شاملو و رویایی دانست، نه ادامه اخوان ثالث و اسماعیل خویی و نه دنباله هوشنگ ایرانی و تندر کیا. او به وضوح در سنت نادرپور و توللی قرار دارد، سنت شعر رمانتیک مدرن فارسی همان سنتی که براهنی معتقد بود دوره آن به پايان رسيده است.

    درباره زندگی پس از مرگ قيصر امين پورامير احمدی آريان

واهمه‌های با نام و نشان- گوهر مراد

 

واهمه‌های با نام و نشان

گوهر مراد(نوامبر۱۹۸۵- دسامبر ۱۹۳۶) 

…۱۳۵۷ ساعدی به خارج سفر می‌کند و بَر که می‌گردد فضا را برگشته می‌بیند
ساعدی در بازگشت شاهدِ جمعیت خشمگینِ پابرهنه‌ی شمایل به‌دستی است که خیابان ها را تسخیر کرده است. کابوسِ تمامِ عمر، حالا پیشِ چشم به واقعیت مبدل شده است. جماعتِ سیاه‌پوشِ بیل، جماعتِ دندیل، جماعتِ گودِ زنبورک‌خانه، و چوب به‌دستِ ورزیل و گداها همه سرگردان در خیابان‌ها دارند دنبالِ خالق‌شان می‌گردند…
…و حالا ساعدی در کوچه پس کوچه‌های سنگ فرش غربت قیقاج می‌رود. معده‌اش می‌سوزد. به زخم کهنه‌اش می‌اندیشد …به خانه‌اش می‌اندیشد. خانه‌ای در تسخیر هزار هول و هیولا…جماعتِ بی‌چهره می‌آیند. چیزی می‌خوانند. خشمگین‌اند. می‌خندند. تنه‌اش می‌زنند و می‌گذرند. ساعدی قیقاج می‌رود. جماعت بر‌می‌گردند. می‌خوانند. گوش‌هاش را می‌گیرد. جماعت دوره‌اش کرده‌است. نمی‌خواهد ببیند. نمی‌خواهد بشنود. اما جماعت رهایش نمی‌کند. آوازِ شومِ جماعت تسخیرش می‌کند:
«عریانش کنید تا درمان کند
اگر درمان نکرد بکشیدش
پزشکی بیش نیست
پزشکی بیش نیست.»

چهره‌های قرن بیستمی ایران(دفتر پنجم)، نشر قصه
تهران بهار ۱۳۸۱، غلامحسین ساعدی- نویسنده: کورش اسدی
*****

در سردخانه، زیر نور چراغی كم‌سو، آرام و بی‌خیال خوابیده بود. ملافه سفیدی بدنش را تا گردن می‌پوشاند. موهای خاكستری‌اش را روی شانه ریخته بودند. صورت سردش را عرق چسبناكی پوشانده بود. لبخندی آرامش‌بخش به لب داشت و قطره خونی ــ كه نشانه آخرین خون‌ریزی بود ــ بر كنج لبش نقش بسته بود. بی هیچ ترس و هراسی، با آرامش کامل، عاری از همه دلهره‌ها و سراسیمگی‌هایی كه سرشت‌اش را می‌ساختند، دور از همه صحنه‌های سیاست و بازی‌های نمایشی آن بر روی سکویی در سردخانه آرمیده بود. حالا دیگر زندگی با همه واهمه‌ها و كابوس‌هایش برای همیشه از او گریخته بود. چهره‌اش جوان‌تر می‌نمود و گویی به چیزی می‌خندید طوری كه یكی از دوستان آذربایجانی‌اش که برای آخرین دیدار با ساعدی به سردخانه آمده بود، بی‌اختیار گفته بود:«دارد قصه تنهایی ما را می‌نویسد و به ریش ما می‌خندد
غلامحسین ساعدی، آخرین روزها در پاریس– مهستی شاهرخی

داستان:
آشفته‌حالان بیداربخت
واگن سیاه
ترس ولرز- قصه اول

 

مجموعه داستان: پ. د .اف

آشفته‌حالان بیداربخت
دندیل
شب نشینی باشکوه
گور و گهواره
ترس و لرز
واهمه‌های بی نام و نشان

چند شعر- رباب محب

    چند شعر
    رباب محب*

    تا شده
    لای درزها

    همه چيز سر جايش است
    ديوارها، شکاف‌ها، درهای بسته
    عقربه‌های گنگ ساعت ِ ديواری
    و من که فاصله دو اتاق را نرفته برمی‌گردم

    غربت ِ خانه سنگين است
    که من لای ِ برگ‌هايم می‌مانم

    *

    قاب
    جهان ِ تسليم است
    برای عکس‌های بی نگاه

    هر روز
    نيمرخم را از قاب بيرون می‌کشم
    چروکی را خط می‌زنم
    پشت عکس‌ها
    بی‌نگاه می‌مانند.

    *

    فراموشی
    هاشور نمی‌خورد
    هر روز قابی را خط می‌زنم

    *

    تلخ
    روی لب‌هايم می‌بارم
    اما
    عکس ِ ناتمام ِ زندگيم را رها نمی‌کنم
    خنده‌ای در مردمک‌های بره‌ایم هست
    که آينه می‌خواند
    بلند.

    *

    افول
    ميل ِ اوج دارد
    زير ِ پلک‌های ِ ابريم

    صدای پای سياه‌ترين باران می‌آيد

    تو چقدر به دنبال پلک گشته‌ای:
    با چشم‌های ِ آهو؟

    به کوچه نمی‌زنم
    ته می‌کشم
    در خلوت ِ شلوغ ِ صورتک

    *

    کودکی شاعر در گهواره
    عقربه روی ساعت ِ ذوق می‌چرخد
    در را می‌بندم
    می‌نشينم
    تا تعريف‌هايم را محاسبه کنم
    سلول‌های پيش از خواب
    مثل ِ خاک ِ باران‌خورده
    ته می‌کشند
    زير پوستم
    روی زمين اتاق

    من هرز نرفته
    من فقط
    در تنهایی خود
    ته کشيده‌ام

    در گاهواره
    کودکم
    شاعر

    *

    پوست به صرافت تسليم
    دهان به صرافت‌ِ گفتن

    : من فقط يک زنم
    با برگ ِ انجيری زير ناف
    به نطفه فراموشی
    اقسوس می‌خورم.

    *

    عجوزه‌ای را برداشته
    رنگ سرخ پاشيده

    دستم که می‌لغزد
    اناری می‌ترکد
    از بالای آسمان‌ترين ِ آسمان‌هايم
    سمت ِخالی‌ترين ِ خالی‌هايم
    روی آسمان ِ خالیِ
    خيال

    روی آسمان ِ خالیِ خيال
    دستم که می‌لغزد
    رنگ انار می‌گيرد
    عجوزه
    در پيراهن ابر.

    *

    زنی از کنار خود می‌گذرد
    با صدای کفش‌هايش، پاره
    دراز کشيده
    لب عرشه
    خواب کوير می‌بيند
    پشت پنجره
    توی قاب

    *

    طناب‌ها پوسيده‌اند
    دار از حضور بغض می‌گويد
    هوا
    از سوراخ بادبادک‌های
    کودک

    همراه با ناباوری‌هاش بزرگ شد
    دختر!

    *

    پرنده دوشنبه
    رنگ بال‌های مرا گرفته
    بريده :
    شکسته :

    پرنده شنبه‌های شرق –

    بغض
    از حضور خسته منقار می‌گويد
    در فصل‌های نيامده

    *

    مرگی که مرده‌ام را به دوش می‌برد
    سرش تا شانه‌هايم رسيده
    من
    اما
    هنوز درون دايره
    دايره‌ها را دور می‌زنم

    چهار جهت اصلی :
    به يک سمت ختم می‌شوند

    *

    رباب محب.
    تابستان ۲۰۰۷.
    ليکسله وِگن . کابوس
    باران خانه‌ام را می‌کارد .
    من خيال می‌کنم پنبه از ابر
    می‌بارد.

     

    نگاهی به یک ترجمه  ←

«مردی سقوط می‌کند»، گزیده رمان- دُن دلیللو


    هفت سالی از آن فاجعه می‌گذرد. مدتی است دوربین‌های تلویزیونی و خبرنگار‌ها صحنه را خالی کرده‌اند، اما هنوز زود است تا تاریخ‌نویس‌ها وارد شوند. شاید این فاصله زمانی فرصتی باشد تا نویسنده وارد صحنه شود و این بار فروریختن برج‌ها را در زندگی روزمره‌ی ما نشان دهد.
    دُن دلیللو در رمان تازه‌اش «مردی سقوط می‌کند» به هیجان‌های سیاسی بعد از فاجعه کاری ندارد. از فاجعه ملی حرفی نمی‌زند، اما تراژدی‌های فردی را خوب به تصویر می‌کشد. انگار این فاجعه نقطه‌ عطفی می‌شود تا کیت و لیان(دو شخصیت اصلی رمان) زندگی زناشویی ِنیمه‌ویران خود را دوباره از سر گیرند. یافتن آرامش و امنیتی هرچند کوتاه‌مدت، در دنیایی که دیگر به آن نمی‌شود اعتماد کرد.
    « شب‌ها وقتی در رختخواب دراز می‌کشند و پنجره باز است، صدا‌هایی می‌شنوند، صدای رفت وآمد ماشین‌ها، صدا‌هایی در دور دست . ساعت دو نیمه شب، پنج شش دختر جوان از کوچه می‌گذرند و آوازعاشقانه‌ی قدیمی می‌خوانند. لیان همراه با آن‌ها می‌خواند. آرام، با اشتیاق، کلمه به کلمه، با همان تاکیدها، سکوت‌ها، فاصله‌ها و هولناک است وقتی صداها رفته رفته خاموش می‌شوند
    باغ در باغ 

    گزیده‌ا‌ی از این رمان را به نقل از نشریه‌« نیویورکر»، ۷ آوریل ۲۰۰۷ می‌توانید در این‌جا بخوانید.

    طبیعتِ بی‌جان
    دُن دلیللو
    ترجمه: علی لاله‌جینی

    در آستانه‌ی در ظاهر که شد، نمی‌شد باور کرد مردی است که از طوفان خاکستر بیرون آمده است، سر تا پا خون و خاکسترِ گداخته‌ی فلز، با بوی ِ گندِ سوخته‌گی، با برقِ تیز شیشه خرده‌ها بر صورتش. در آستانه‌ی در، با نگاهی خیره ولی محو، عظیم به نظر می‌رسید. با کیفی در دست، ایستاد و به آرامی سر تکان داد. زن فکر کرد شاید به او شوک وارد شده است ولی دقیقاً نمی‌دانست چه جور شوکی، یا اصطلاحِ پزشکی‌ش چیست. از پشتِ سر زن رد شد و به آشپزخانه رفت. زن سعی کرد به دکترِ خودش زنگ بزند یا به اورژانش، و یا به نزدیک‌ترین بیمارستان، ولی فقط بوقِ اشغالِ خطوط را شنید. تلویزیون را خاموش کرد، مطمئن نبود برای چی، شاید می‌خواست نگذارد مرد خبری را بشنود که تازه از آن بیرون جسته بود، شاید به این دلیل، و بعد به آشپزخانه رفت. مرد پشتِ میز نشسته بود، برایش لیوانی آب ریخت و گفت جاستین از مدرسه زود مرخص شده بود. پیش مامان بزرگ است، برای این‌که اخبار را، تا آن‌جا که به پدرش مربوط می‌شود، نشنود.
    مرد گفت: «همه به من آب می‌دهند.»
    زن فکر کرد اگر او صدمه‌ی جدی دیده بود، خون‌ریزی شدید، نمی‌توانست این همه راه بیاید یا از پله‌ها بالا بیاید.
    بعد مرد چیز دیگری گفت. کیف دستی‌ش کنار میز مثل چیزی بود که انگار از گورستانِ زباله‌ها بیرون کشیده باشی. مرد گفت: انگار پیراهنی از آسمان فرود آمد.
    زن کمی آب روی دستمالِ آشپزخانه ریخت، خاکستر و گرد و خاک دست‌ها و سر و صورت او را پاک کرد، مواظب بود دستش به خرده شیشه‌ها نخورد. خون بیش‌تر از این‌ها بود که فکر می‌کرد، و بعد متوجه چیز دیگری شد— زخم‌ها و خراش‌ها آن‌قدر جدی و زیاد نبودند که باعث این همه خون شوند. خون، خونِ او نبود. بیش‌ترش مال کسِ دیگری بود.

    متن کامل در«باغ داستان»

گزیده‌ی شعرهای یانوش پیلینسکی(۲۹ شعر) – «باغ در باغ»

    JANOS PILINSZKY
    یانوش پیلینسکی ( ۱۹۸۱-۱۹۲۱)
    مترجم: مرتضی تقفیان
     

    استاوروگین برمی‌گردد

    » شما باغ گل‌سرخ را به ‌یاد نیاوردید
    آنچه را که نباید، کردید.

    از این پس شکار می‌شوید
    به‌ درون ِ انزوای محبس ِ پروانه‌ها.
    فرجام‌تان؛ زیر ِ شیشه‌ها خواهد بود.

    زیر ِ صفحه‌ی شیشه‌ای، سنجاق‌نشان
    برق می‌زنند، برق می‌زنند پروانه‌های فراوان.
    این شمایید که برق می‌زنید، آقایان!
    ترس بَرم داشته. لطفا پالتوام را بدهید.»

    ◄گزیده‌ی شعرهای یانوش پیلینسکی(۲۹ شعر) – مرتضی ثقفیان
    همراه با یادداشت مترجم. انتشار الکترونیکی: «باغ در باغ»
    ۱- نسخه‌ی پ.د.اف ۲- نسخه‌ی وورد

«گ. م»، داستان- عنایت پاک‌نیا



    گ. م…
    عنایت پاک‌نیا
     

     

    تاریخ ۱۵/۴

    از: دایره بررسی
    به : مدیریت محترم عامل
    موضوع : خانم گ. م…

    احتراما به استحضار می‌رساند در خصوص نامبرده‌ی فوق و پیرو مذاکرات شفاهی انجام شده با جنابعالی پیرامون تشخیص صلاحیت یا عدم صلاحیت مشارالیها و تهیه گزارش جامعی در این مورد‌، بررسی‌های لازم انجام که جهت درج در پرونده‌ی مربوطه و اتخاذ تصمیم مقتضی از سوی مدیریت محترم به شرح زیر به عرض می‌رسد.

    با عنایت به پرونده پرسنلی نامبرده که به پیوست تقدیم می‌گردد خانم «گ. م» بیش از چهار سال است در پست فعلی خویش به انجام امور محوله مشغول می‌باشد، مع‌هذا بجز یک یا دو گزارش اخیر که مربوط است به چند ماه قبل، هیچ‌گونه گزارشی مبنی بر عدم کارایی یا نقض قوانین شرکت در پرونده‌ی وی منعکس نگردیده است. هم‌چنین به دنبال کنترل کارت ورود و خروج ایشان و بررسی سایر گزارشات ارسالی، معلوم گردیده مشارالیها فاقد سوء‌سابقه و کم‌کاری می‌باشد. البته با توجه به ارتباط گسترده‌ی وی با سایر قسمت‌ها و سابقه‌ی کاری چند ساله، این احتمال را از نظر نمی‌توان دور داشت که شخص دیگری به جای او در بعضی از روزها کارت زده باشد. لذا به همین منظور دو نفر از کارکنان این واحد مسئول رسیدگی و کنترل وی گردیده‌اند. در همین جا پیشنهاد می‌شود که نظارت بیشتری بر ورود و خروج نامبرده و سایر پرسنل صورت گیرد.

    متن کامل در «باغ داستان»


شش‌ شعر: پیران کارگر

    شش‌ شعر: پیران کارگر

    ۱
    این ساحت تیره
    روزی

    این هوای بسته
    فضایی

    این حرف روشن
    واقعیتی

    ۲

    بسته شد قرارداد
    قبول؟
    خب شروع کنیم

    این جا مسیر من و جای من
    این جا مسیر تو و جای تو

    آن جا که جا نیست
    او
    قبول؟

    ۳

    هه!
    این خیلی خارجی خیلی دور خیلی پِرپِری
    خیلی تقلیدی خیلی بر ما مگوزید خیلی
    چرا این طوری این وری تهی بوده‌گی
    بی اسلوبی و همه تسلیمی نه اسلیمی
    عجب!
    چطوری آخر چطور به چه ترفنده‌گی
    وا!

    ۴

    چه روز ِ پُری از اشیاء
    کسی نمی‌پرسد
    چه عذابی

    در روح صدف
    نبض‌ات اگر بزنت
    باز کسی
    نمی‌بیند
    شن ریزه‌ها
    دور گردن
    مثل مروارید
    همه را گیج می‌کند

    مغروق ابدی
    فریب‌کار است

    ۵

    هجوم که می‌آید
    سپری نداری
    جز حرف‌های تقلیدی
    و
    حرکت ِدست ِفلج

    مگر شانس بیاوری
    (یک وقت دیدی، منتقدی که بارت را خورده با نان بربری
    حرف‌هایی پرت را
    پرتاب کند
    و بگوید…)

    و نداند
    هیچ چیز تازه نیست
    جز
    هجوم
    که می‌آید

    ۶

    چه نوری!
    چه نوری!

    که جسم را صرف می‌کند

    چه اسرافی!
    چه اسرافی!