سه شعر:ریموند کارور، مترجم: خلیل پاک‌نیا

    از مجموعه شعر: «بی‌خوابی زمستانی»
     

    زیر سیگاری

    می‌توانید مثلا داستانی در باره‌ی این زیر سیگاری و یک زن و مرد بنویسید. اما زن و مرد همیشه دوقطب داستان شما هستند. قطب شمال و جنوب. هر داستانی این دو قطب را دارد. زن و مرد. «آنتوان چخوف»

    پشت میزِ آشپزخانه در آپارتمان دوستان‌ِ زنش تنها نشسته‌اند. وقت دارند ساعتی تنها باشند، بعد آن‌ها برمی‌گردند. بیرون مثل دم اسب باران می‌بارد، برف‌های هفته‌ی گذشته دارند آب می‌شوند. سیگار می‌کشند و زیرسیگاری را پُر می‌کند… شاید تنها یکی‌‌شان سیگار می‌کشد… مرد سیگار می‌کشد! مهم نیست. به هر حال زیر سیگاری دارد پُر می‌شود از ته‌سیگارها و خاکستر.

    چیزی نمانده زن بزند زیر گریه. در واقع، به مرد التماس کند، گرچه غرور دارد و در زندگی‌اش هرگز برای هیچ چیز التماس نکرده . مرد می‌فهمد دارد چه اتفاقی می‌افتد. نشانه‌ها را در گرفتگی صدای زن می‌بیند وقتی انگشتانش را در موهایش فرو می‌کند، چیزی که از مادرش به او رسیده. مرد صندلی‌اش را عقب می‌کشد، بلند می‌شود، به جانب پنجره می‌رود… ای کاش فردا بود و در مسابقه اسب‌دوانی بودم … ای کاش بیرون بودم و زیر چتر قدم می‌زدم… دستی بر سبیلش می‌کشد و آرزو می‌کند هر جایی بود به جز این‌جا. اما هیچ جایی و هیچ راهی ندارد . به خاطر خودشان هم که شده باید ظاهر ِقضیه را حفظ کند. خدا می‌داند هرگزتصور نمی‌کرد کار به این‌جا بکشد . اما حالا غرق شده یا دارد دست و پا می‌زند. یک حرکت اشتباه و دوستان ِ زنش را هم از دست می‌دهد.

    نفس‌زدن ِ زن کند می‌شود . به مرد نگاه می‌کند اما چیزی نمی‌گوید. می‌داند یا بو برده کار دارد به کجا می‌کشد. دستی بر چشمش می‌مالد، به جلو خم می‌شود و سرش را توی دست‌هاش فرو می‌برد . تا حال چند بار این کار را کرده، اما نمی‌داند چه چیز او را چنین پریشان می‌کند. مرد روی برمی‌گرداند و دندان قروچه می‌کند. سیگاری روشن می‌کند. قوطی کبریت را تکان می‌دهد . لحظه‌ای کنار پنجره می‌ایستد.

    بعد برمی‌گردد، به طرف میز می‌رود می‌نشیند و آه می‌کشد. قوطی کبریت را توی زیرسیگاری می‌اندازد. زن دست ِ مرد را لمس می‌کند، مرد می‌گذارد دستش را در دست بگیرد، چرا که نه؟ چه ضرری دارد؟ بگذار بگیرد. مرد تصمیمش را گرفته. انگشتان ِ مرد را غرق بوسه می‌کند. قطره‌های اشک بر مچ دستِ مرد می‌چکد.

    به سیگارش پکی می‌زند و به زن نگاه می‌کند مثل آدمی که بی تفاوت نگاه کند به ابر، به درخت، به گندم‌زاری در غروب. چشم‌هاش را نزدیک ِ دود سیگار می‌برد . گاه گاهی خاکسترش را توی زیرسیگاری می‌تکاند، انگار منتظر است تا گریه‌ِ زن تمام شود.

    همسرم

    همسرم با لباس‌هاش غیبش زده
    تنها یک جفت جوراب جا گذاشته
    و شانه‌ای که پشت ِ تخت افتاده.

    جوراب‌های خوشگلش را باید نشان‌تان دهم
    و این موی سیاه و سفت را
    که لای دندانه‌های شانه، گیرکرده.

    جوراب‌ها را در کیسه‌ی زباله می‌اندازم
    شانه را نگه می‌دارم و استفاده می‌کنم
    تنها تخت است که غریب افتاده و
    نمی‌شود بی‌خیالش شد.

    با احتیاط

    در همان حال که هوا تاریک بود و می‌خواست شعری بنویسد
    مطمئن بود یکی دارد به او نگاه می‌کند
    قلم را گذاشت روی کاغذ و به دور و برش نگاه کرد
    زود از جا بلند شد و اتاق‌ها را گشت
    ملافه‌ها را زیر و رو کرد اما هیچ چیز نبود
    نمی‌خواست ریسک کند
    چراغ‌ها را خاموش کرد و در تاریکی نشست
    آن‌قدر پیپ کشید تا دل‌شوره از دلش رفت و
    هوا روشن شد
    به کاغذِ سفیدش نگاه کرد
    بعد بلند شد و
    دوباره در اتاق گشت
    تنها صدای نفس‌هایش می‌آمد
    باز هم هیچ چیز. معلوم است،
    هیچ چیز.

آيا فارسی در خطر است؟ – سخنرانی دكتر كريمی حكاك

    شعر زبان-محور فارسی: علی نگهبان

      شام‌گاهان كه رؤيت دريا
      نقش در نقش می‌نهفت كبود
      داستانی نه تازه كرد به كار
      رشته‌ای بست و رشته‌ای بگشود
      … اگر فرد می‌تواند مشکلش را از راه دیگری حل کند، چه لزومی دارد که به آن همه پشتک و وارو زدن در زبان بپردازد. من به شخصه با خواندن بسیاری از آن گونه شعرهایی که بحثش را می‌کنیم حس می‌کنم که آنها به جای نوشتن می‌توانسته‌اند کار دیگری بکنند. آن شاعر بی‌چاره اگر می‌توانست یک سری به کازینو بزند، یا برود در جنگل قدم بزند یا مثلاً با شوهر عمه‌اش از چیزی گله کند مشکلش حل می‌شد. لزومی نداشت که خودش و دیگران را به زحمت بیندازد. شاید اگر جامعه‌ی بازتر و فرهنگِ پذیرنده‌تری داشتیم این بحث‌ها پیش نمی‌آمد.
      شعر زبان-محور فارسی: علی نگهبان 

      …این معجون، معجز غریبی دارد که همانا خنثی کردن عقل است:خواننده‌ی متوسط جمله‌ی بی‌معنا را می‌خواند، به طبع چیزی نمی‌فهمد و می‌فهمد که نمی‌فهمد، اما این نفهمیدن را به حساب بی‌سوادی خود می‌گذارد و جرأت نمی‌کند آن را ناشی از بی‌معنا بودن جمله‌ای بداند که زیر چشمش است، چرا که نویسنده فکر کارش را کرده و با اشاره‌هایی( معمولاً سطحی و بی‌مأخذ) به چند چهره‌ی فرهنگی نامدار، گِرد نوشته‌ی خود بارویی کشیده که آن را از گزند عقل سلیم حفظ می‌کند.
      پریشان‌گویان و کلاه‌ برداران: همایون فولاد‌پور

      برای شاعرانی كه جوانی‌شان در فقدان يك زندگی خصوصی آزاد، در عدم امنيت روانی و فقری عاطفی-جنسی در حال سپری شدن بود، آزادی عملاً نمی‌توانست معنایی جز اعاده‌ی اين اميال داشته باشد . همراهی اين فرايند با اعتياد آن‌ها به مصرف محصولات فكری ديگران به جای تأمل شخصی و تفكر درونی به اضافه‌ی خستگی مفرط از هر گونه كلام ايدئولوژيك و معناباورانه، مقدماتی را برای گونه‌ای همزيستی گروهی در يك جهان سطحی فراهم آورد . سنتی منتاليزم به سرعت مانند يك طاعون شيوع پيدا كرد و حميدی شاعر در لباسی مبدل دوباره زاده شد… تلقی ساده‌انگارانه از خلاقيت آزادانه‌ی زبان در كار اغلب قريب به اتفاق آن‌ها به بازی كودكانه‌ای در نحو و هم‌نشينی واژگان تقليل يافته، كه هم‌چون تفنن ديوانگان در اتاق تفريحات آسايشگاه، بيشتر می‌تواند مبين ساختار اختلالات روانی باشد تا آفرينشی خلاق. و از اين رو شايد تنها به درد مطالعه‌ی روانكاو ِعلاقمند به زبان–نژندی بخورد تا خواننده‌ی شعر.
      گفت‌وگو با داریوش مهبودی


    مکاره‌ی رفاقت- کوشیار پارسی

       

      پاییز. باران، آفتاب و برف گه گاهی. زیبا: آمیزه‌ی فصل‌ها. تنها شکوفه نیست و غنچه. برگ‌ها که تک تک، با پروازی مثل پروانه، از شاخه‌ها جدا می‌شوند، آذین ِ فکرهای پاییزی‌م هستند. پاییز در آمستردام.

      بیست سال زیبا در جنوب زندگی کرده‌ام. توی روستا. آدم‌ها یک‌دیگر را می‌شناختند و با روی خوش به هم سلام می‌کردند. سگ‌شان در جلو یا پشت سر. چه کسی جلو می‌رفت؟ در روستا، سگ. در شهر، آدم.
      تخیل همیشه در برابر ِ واقعیت، قامت ِ کوتاهی داشت. مراقب هستم از آن چیزی نگویم. با این همه مهم است نام ببرم، به ترتیب.

      یازده ماه است که در آمستردام زندگی می‌کنم. پایتخت، جایی که همه چیز در آن روی می‌دهد. جایی که آدم‌ها گشاده رو ترند. باهوش‌تر. زیباتر. جایی که آدم‌ها در راه‌اند، مثل کارگرانی که در گذشته چون گروه پشه سوی کارخانه می‌رفتند. این جا به انتظار ِ سقوط بودم. همان‌گونه که افلاتون گفته بود. سقوط ِ اخلاقی پیش از سقوط ِ مادی. هیچ زمانی نتوانسته این نظر را پس بزند. با این‌همه دیگر به انتظار ِ سقوط نیستم.

      تو اتاقم نشسته‌ام. از ایستگاه مرکزی، با مترو پانزده دقیقه راه است. دوتا خانه‌ی بلیط. راستش سیاه سوار می‌شوم. شانس گیرافتادن کم است. اگر نشد، درمانده نگاه می‌کنم، انگار بی خبر بوده‌ام. لهجه‌ام هم کمک می‌کند. اما این راه حل نیست. راه حل ِ واقعی را باید بیرون از خودت بجویی. بگذار از دوازده سپتامبر سال دوهزار و یک بگویم. پاییز.

      متن کامل در «باغ داستان»

    سفر: توماس ترانسترومر، مترجم: خلیل پاک‌نیا



      توماس ترانسترومر
       

      در ایستگاه مترو
      ازدحامی میان تابلوها
      در نور ِمرده‌ی خیره‌ای.

      قطار آمد و با خود برد
      چهره‌ها و چمدان‌ها را.

      ایستگاه بعدی، تاریکی.
      نشستیم در واگن‌ها مثل مجسمه‌ها
      که به زور کشیده می‌شدند در غارها.
      اجبار، رویا‌، اجبار.

      در ایستگاه ِ زیر دریا
      اخبار ِ تاریکی می‌فروختند
      مردم، غمگین، در اضطراب
      خاموش زیر صفحه‌ی ساعت‌ها.

      قطار با خود می‌برد
      ارواح و لباس‌های ظاهر را.

      در سفر از میان کوه‌
      نگاه‌ها به همه‌ سو
      هیچ تغیری نیست هنوز.

      اما نزدیک ِ سطح زمین
      وزوز زنبورهای آزادی است
      از زیر خاک بیرون آمدیم.

      زمین بال زد یک بار
      و آرام شد زیر ما
      گسترده و سبز.

      بذر غلات
      بر ایستگاه‌ها وزید.

      ایستگاه آخر! همراه‌‌شان رفتم
      تا آن سوی آخرین ایستگاه.

      چند نفر بودیم؟ چهار، پنج.
      بیشتر نبودیم.

      خانه‌‌ها، راه‌ها، آسمان
      خلیج‌های آبی رنگ، کوه
      پنجره‌هاشان را باز کردند.

      از مجموعه‌ شعر : آسمان نیمه تمام (۱۹۶۲)