آوی، داستان- عدنان غُریفی

     

    آوی
    عدنان غُریفی

    چند مترِ آخر را مثل یک دُلفین زیرآبی آمد.
    وقتی که کنار استخر سرش را از آب بیرون آورد، تند تند، اما بی‌صدا، شروع به نفس نفس زدن کرد.
    می‌دیدم چقدر ظریف است‌ اما ظرافت‌‌هایش دخترانه بودند.
    نفس‌اش را، به نوبت، از دهان و بینی کوچک‌اش بیرون می‌داد و تو می‌کشید.
    دهان‌اش کوچک بود و او هم کوچک‌ترش کرده بود، عین ِ ماهی.
    من نگاه کردم به پره‌های دماغش که باز و بسته می‌شدند.
    جز نفس‌زدنش، بقیه حرکات‌اش همه آرام بودند. اول با یک دست، یک طرف، و بعد با دست دیگر، طرف دیگر موهایش را ازروی صورت کنار زد و من توانستم چشم‌های سیاه مضطربش را ببینم.
    هنوز چند لحظه‌ای از رسیدنش به حاشیه‌ی استخر نگذاشته بود که یک غول، جداً یک غول هلندی هم رسید و شروع کرد به نفیرکشیدن.
    طول ِاستخر را با ضربه‌ی پروانه آمده بود، چه پروانه‌ای!
    خیلی تند نفس نمی‌زد، اما همان نفس‌زدن‌های کمی سریع‌تر از عادی‌اش‌ و سرو صدای آن، نفس‌زدن‌های کبوتروار دحترِ ژاپنی را پوشاند.

    متن کامل در «باغ داستان»

روزها در راه

    چه تفاوتی است میان روزهایی که با حسن در چهارباغ قدم می‌زدیم و این روزها که با هم در کنار «ِسن» راه می‌رفتیم؟ تفاوت در مکان را نمی‌گویم، که پرسیدن ندارد. حتی تفاوت در زمان توجه مرا برنمی‌انگیزد. آن سال ِفلان بود و این سال بهمان، آن وقت بیست ساله بودیم و حالا هفتاد… تفاوت در حال نفسانی، کیفیت روح دونفر را می‌گویم در رابطه‌ای دوستانه – که البته زمان با سیری پنجاه‌ساله در تحول و دگرگونی آن دست داشته، بستر این تحول بوده و هر آزمون روزانه‌ی این رابطه را در تن خود پروده و باز در همین «تن» به ثمر رسانده، مثل زنی که نطفه را در زهدان بگیرد و به دنیا بیاورد. ولی در این‌جا توجه من به نقش زمان در ساختن این رابطه نیست، بلکه در این است که پس از ساخت و پرداخت، حالا این رابطه چه کیفیتی دارد؟ دو جانی که در غفلت ِ شاد جوانی به هم برخوردند و در بازار ِدراز، آشفته، سرپوشیده و نیمه تاریک که به زندگی ما بی‌شباهت نیست، همراه شدند حالا هم‌دیگر را چه جور درمی‌یابند، در سکوت، در نگاه، شوخی یا تک مضراب‌های گاه و بی‌گاه برای وارونه جلوه دادن چیزی که هست و کاستن از شدت آن، هم گفتن و هم وانمودن که نمی‌گوییم یا نگفتنی ِگویا و با کنایه‌ای رفیقانه؟
    شاهرخ مسکوب، نشر خاوران- پاریس 

    مشورت: فرناندو پسووا
    ترجمه: خلیل پاک‌نیا

    دور تا دور کسی را که در رویا می‌بینی
    دیوارهای بلند بِکش
    بعد
    از لابه‌لای نرده‌های نرم‌تنِ درِآهنی
    جایی که باغچه پیدا می‌شود
    دسته دسته گل‌های خندان بکار
    از همه نوع.
    چرا که مردم فقط این گونه تو را می‌شناسند
    جایی را که در دیدِ کسی نیست
    هیچ بکار
    گل‌ها را همان‌طور در خاک بکار
    که همسایه‌ها کاشته‌اند
    تا هر کس به آن سو بنگرد
    از باغچه سر درآورد
    همان‌طور که تو می‌خواستی
    اما جایی را که از آن توست
    و هرگز هیچ‌کس نمی‌بیند
    بگذار گل‌ها هر طور می‌خواهند بشکفند
    بگذار سبزه‌ها سرخوش و آزاد جوانه‌ زنند

    یک جفت از خودت را زنده در خاک بکار
    دور تا دورش را بپوشان
    و سعی کن هیچ‌کس نتواند
    چیزی از باغچه‌ایی که تویی
    سر در بیاورد

    باغچه‌ای پرشکوه فقط برای خودت
    که پشت آن گل‌های خانگی
    تن به هم می‌‌سایند
    بیچاره سبزه‌ها که حتی به چشم تو نمی‌آیند

    اقامتم در استانبول: ايزت سارای ليچ
    ترجمه: خلیل پاک‌نیا

    از اقامتم در استانبول
    چند روایت است

    در اولی
    ماهیت سیاسی مشکوکی دارم .

    در دومی
    یکی از ماجراهای عاشقانه من نقل می‌شود.

    در سومی
    حتی فروش مواد هم ذکر شده است.

    البته این حقیقت
    که هرگز در استانبول نبوده‌ام
    برای کسی جالب نیست.

    ايزت سارای ليچ، شاعر بوسنی و هرزگوین، درسال ۱۹۳۰ به‌ دنيا آمد. در دانشگاه سارايوو فلسفه خواند . نخستين کتاب شعرش به نام «رويارويی» در سال ۱۹۴۵ منتشر شد. بيش از سی کتاب شعر دارد و شعرهايش به پانزده زبان دنيا، ازجمله فرانسوی، ايتاليايی، آلمانی و انگلیسی ترجمه شده است. شعرهايش برهنه و خالی از شاخ و برگ‌های اضافی است. حضور يگانه‌اش درشعر مدرن بوسنی و هرزگوین، زبان‌زد خاص و عام است. او در سال ۲۰۰۲ در سارایوو درگذشت.

حضور – کامبیز بزرگ‌نیا

     

    از تو
    تنها
    این‌ها مانده:
    بارانی که پنجره‌ها را می‌شوید
    مخمل صندلی که هر روز ساییده‌تر می‌شود
    مهتابی بالای سرت که آن‌قدر چشمک زد که سوخت
    شب‌پره‌ای که از صندلی‌ات پر کشید و نشست
    بر دستگیره‌ی کشویی
    که هیچ‌کس نمی‌داند
    دو سکه‌ی کوچک در آن مانده هنوز

    و مانده هنوز
    لکه‌ی ماتی
    بر لب لیوان نیمه خالی و
    بارانی که می‌بارد و می‌بارد

    و مانده هنوز
    نام‌ات بر لبان من و
    لکی بر گلوی من

بیست سوالی ‌‌

    ??
    از ملانصرالدین پرسیدند: ماه بهتره یا خورشید؟
    گفت:این هم شد سوال! خُب معلومه، ماه . خورشید روزها که هوا روشنه بیرون می‌آد اما ماه وقتی هوا تاریکه!
    گفتند: خُب یه سوال دیگه، مرکز زمین کُجان؟
    گفت: همین‌جا که ایستادید.
     

    ناجواب‌های نانام به بیست سوالی‌ها‌سایت وازنا

شبی در روتردام


    رفت و آمد 

    دودل بودم بروم یا نه، که دوستم گفت: خانم «لیز» هم می‌آید، جمع هم خودمانی است. فوقش ده پانزده نفر بیش‌تر نیستیم. » لیز» را شب پیش دیده بودم وقتی از پله‌های تنگ و تاریک گالری بالا می‌رفت تا شمع‌ها را روشن کند و ما را در اتاق‌های لخت و تاریک بگرداند و تابلوهای نیمه تمام را نشان‌مان دهد. وقتی هم خداحافظی کرد و سوار دوچرخه‌ شد تا برود موهای قرمزش با آن جوراب میکی موس دختربچه‌ها، نظرم را گرفته بود.
    گفتم باشد می‌آیم.

    کافه‌ی شیک و دنجی بود. با یک میز و چهار صندلی نزدیک درِ ورودی. گویا برای کیف‌ها و پالتوها که بی هیچ نظم و ترتیبی روی میز بودند یا آویزان از صندلی‌ها. همین ده دوازده نفر هم تکیه داده به بار یا به دیوار، تنگ هم ایستاده، می‌نوشیدند و می‌کشیدند. کله‌ها که خوب گرم شد لیز به هلندی چیزی گفت که جمع کم و بیش ساکت شد. دوستم گفت دارد تو را معرفی می‌کند که چنین است و چنان. من هم یک کلمه هلندی نمی‌دانستم، تازه اگر هم کسی چیزی به انگلیسی گفت در آن سرو صدا نشنیدم فقط دست و سری تکان ‌دادم. دوستم گفت حواس‌ات جمع باشد این‌ها بعد شروع می‌کنند در باره‌ی کارهای تازه‌شان یا تابلوهایی که فروخته‌اند حرف می‌زنند و تو هم باید چیزی بخوانی یا تعریف کنی.
    همین طورهم شد. چشم‌ها رفت طرف مردی که قیافه‌اش عین جک نیکلسون بود تو فیلم «درباره اشمیت». صحبت می‌کرد و عکسی را نشان می‌داد که دست به دست چرخید تا رسید به من. تابلویی بود از کلید‌های اتاق‌ِ هتل‌های قدیمی در چهار ردیف،با شماره‌های رنگانگِ آویزان به کلید‌ها. بعد رمان تازه‌اش را رو کرد در ۱۶ فصل . هر فصل با شماره‌ی یک اتاق شروع می‌شد مثلا فصل اول با شماره‌ی ۳۲۵ و تا پایان فصل همه صفحه‌ها، ۳۲۵ بود و فصل بعد با شماره ۱۹۸ و همین‌طور تا آخر. من که تا آن موقع تقریبا ساکت آبجوم را می‌نوشیدم دیدم فرصت مناسب است، سرم را بردم نزدیک موهای قرمز لیز که کنارم بود تا بهتر بشنود و گفتم:این کار یک کمی مثل کار کورتاسار نویسنده‌ی آرژانتینی است در کتاب «لی لی بازی». بعد او رو کرد به جک نیکلسون و چیزی به هلندی گفت و بحث در گرفت. همین موقع دوستم دستی به شانه‌ام زد و گفت: وضع خراب شد، گفتم: چرا؟ چیز عجیبی که نگفتم.
    گفت: سنت این کافه و این جمع، این طوری است، اولین نفری که چیزی بگوید و بحث گرم شود باید خودش هم داستانی تعریف کند یا شعری بخواند. یادم نیست آبجوی چندم بود اما کم و بیش ‌نام‌ کورتاسار را در همهمه‌ هلندی‌ها می‌شنیدم. دیدم چشم‌ها چرخید طرف من و لیز که تمام مدت کنارم بود سیگاری روشن کرد و گفت بخوان. به خودم گفتم نترس تا «عدنان غُریفی» را داریم کم نمی‌آوریم . رفتم طرف میز از توی کوله پشتی سوئدی‌ام سه تا مجموعه شعر درآوردم: «به موشک بستن فرشتگان» ،»یکی از کمدی‌ها» و «برای خرمشهر امضا جمع می‌کنم» حالا کله‌ام‌ خوب گرم شده بود و زبانم باز، فقط یادم هست شاهنامه خوانی در قهوه‌خانه‌ها را با فال حافظ گرفتن قاتی کردم و دو سه جمله‌ای به انگلیسی گفتم نمی‌دانم کسی فهمید یا نه . بعد شروع کردم فال»عدنان» گرفتن. این‌ها آمد.

    معمولا این‌طوری است

    آمد

    گرد و خاک مختصری کرد
    ( آن‌قدر مختصر که
    غبارش به چشم هیچ کس نرفت)

    مشتی دروغ بی‌ضرر گفت

    به خودش

     

    ودیگران

     

    مثل خودش

    گه‌گاه لاف در غریبی زد
    (در سرزمین خودش حتی)
    و چند صباحی بعد
    به لاف‌های خودش خندید
    مثل دیگران

    و به بزرگی همه
    ( جز خدا
    که سخت باور داشت)
    خندید

    و در کوچکی همه
    ( جز شیطان
    که سخت باور داشت)
    خیره شد

    و بعد
    خسته شد
    و باز خندید
    و قاه قاه خندید
    و های های گریید
    بی‌آنکه گریه‌های خودش را
    جدی بگیرد
    و مال دیگران را، هم

    و رفت
    و برگشت
    و روز از نو
    و روزی از نو

    و باز رفت
    و باز برگشت
    و باز رفت
    و باز برگشت
    تا این‌که

    رفت.

    بوتیچلّی

    خرجی ندارد زیبایی
    جز رهایی

    در ترام نشسته‌ای
    و آفتاب دل‌چسب می‌تابد

    نه عرق می‌کنی
    نه سردت می‌شود

    بعد می‌بینی‌ش:
    یک دختر هلندی
    با موهای فرفری طلایی…
    براق… خیس
    می‌آید… می‌نشیند
    روی نیمکتِ دونفره

    اما

    کنار پنجره
    و آفتابِ پاییزی
    اشغال می‌کند موهایش را

    و لبخند ایتالیایی‌ش را
    ارزانی‌ت می‌کند
    آی دخترک هلندی!

    کاری به این نداری که

    دارد به چه
    نگاه می‌کند:

    شاید به هیچ
    (که همه چیز است)
    شاید به همه
    (که هیچ است)

    اما نگاهش را
    در «پریماوِ را» دیده‌ای
    و با بی هیچ شرمی می‌گویی
    «من هم بوتیچلّی هستم»

    تنها وقتی که بلند می‌شود، می‌رود
    یا بلند می‌شوی می‌روی
    یادت می‌آید که
    قرار بوده است
    بلیط فصلِ ارزان بخری
    و بروی به «فیرنتسه»
    تا ساعت‌ها، ساعت‌ها، ساعت‌ها
    روی نیمکتی
    رو‌بروی «پریماوِ را» بنشینی

    لبخند می‌زنی:
    «خرجی ندارد زیبایی»

    شانس آوردم این شعر چند کلمه هلندی داشت و وقتی روی سطر«.. اشغال می‌کند موهایش را..» توپق زدم کسی نفهمید.

    نقطه گذاری

    من هیچ هدیه‌ای را
    جز بوسیدن لب‌هایت
    نمی‌پذیرم

    من هیچ شعری را
    جز آنکه راست باشد
    نمی‌پذیرم

    اما

    آن‌جا که کاما باید باشد
    من طره‌ای از موی تو می‌گذارم
    آن‌جا که«سِمی کُلن»
    همان کاما
    و یک قطره عرق از پیشانی‌ت
    وقتی که می‌خواستی بگویی:
    «دوستت دارم»

    و دو نقطه‌ی توضیح؟
    دو دانه‌ی سیاه
    از دور پستان‌ات

    و خط تیره‌ی اعتراض
    – چه می‌دانم-
    من به خطوط تن تو
    هیچ اعتراضی ندارم

    و علامت تعجب را؟ در دهان باز ما
    آن‌گاه که دریبایم
    هر دو دروغ می‌گفتیم

    در سرنوشت من
    وقتی با تو هستم
    هیچ علامت سوالی نیست

    من پرانتز را
    برای دیگران حفظ می‌کنم
    و همه‌ی تو را
    بین دو هلال دستانم می‌گیرم

    وقتی با هم باشیم
    دستور زبان‌ِ ما
    مثل آبِ چشمه ساده خواهد بود
    مثل آب چشمه مرموز
    و وجه شرطی
    – این دشوار-
    در دستور زبان ما
    جایی ندارد

    اما من شعرم را بی‌علامت می نویسم
    زیرا مکث‌های سخن گفتن‌مان را
    نفس‌های ما
    تعیین خواهد کرد

    من هیچ هدیه‌ای را
    جز بوسیدن لب‌هایت
    نمی‌پذیرم