حضور – کامبیز بزرگ‌نیا

     

    از تو
    تنها
    این‌ها مانده:
    بارانی که پنجره‌ها را می‌شوید
    مخمل صندلی که هر روز ساییده‌تر می‌شود
    مهتابی بالای سرت که آن‌قدر چشمک زد که سوخت
    شب‌پره‌ای که از صندلی‌ات پر کشید و نشست
    بر دستگیره‌ی کشویی
    که هیچ‌کس نمی‌داند
    دو سکه‌ی کوچک در آن مانده هنوز

    و مانده هنوز
    لکه‌ی ماتی
    بر لب لیوان نیمه خالی و
    بارانی که می‌بارد و می‌بارد

    و مانده هنوز
    نام‌ات بر لبان من و
    لکی بر گلوی من