شمشیر- کافکا

    شمشیر کافکاترجمه: علی اصغر حداد 

    با دو تن از دوستان قرار گذاشته بودم یكشنبه به گردش برویم. اما در ساعت مقرر به گونه‌ای نامنتظر خواب ماندم. دوستانم كه مرا همیشه فردی وقت‌شناس دیده بودند از چنین غیبتی شگفت‌زده شدند، به خانه‌ای كه در آن زندگی می كردم آمدند، مدتی در برابر خانه انتظار کشیدند، سپس از پله‌ها بالا آمدند و در زدند. هراسان به خود آمدم، از تخت بیرون پریدم و به چیزی جز این توجه نداشتم که هر چه زودتر آماده شوم. سرانجام وقتی لباس به تن از در بیرون آمدم، دوستانم وحشت‌زده از برابرم پس نشستند. فریاد زدند:» پشت سرت چه شده؟‌» از لحظه‌ی بیداری احساس می‌کردم چیزی مانع از آن است که سرم را عقب بدهم. دست به سوی آن بردم. همین که در پس سر دسته‌ی شمشیری را در دست گرفتم، دوستانم که کمی بر خود مسلط شده بودند، بلافاصله فریاد زدند:»مواظب باش زخمی نشوی.» نزدیک‌تر آمدند، وارسی‌ام کردند، مرا به درون اتاق و جلوی آینه‌ی گنجه بردند و بالاتنه‌ام را لخت کردند. شمشیری بزرگ و قدیمی متعلق به سلحشوران با دسته‌ای صلیب‌مانند تا قبضه در پشتم فرو شده بود، ولی تیغه‌ی آن به گونه‌ای باورنکردنی دقیقا میان پوست و گوشت به جلو خلیده بود بی‌آن‌که جراحتی به بار بیاورد. حتی در پس گردن، در نقطه‌ای که فرو شده بود، زخمی وجود نداشت. دوستان اطمینان دادند که شکاف لازم برای عبور تیغه بی کم‌ترین جراحت و خون‌ریزی ایجاد شده است. سپس وقتی بالای صندلی رفتند و شمشیر را آرام و آهسته ، میلی‌متر به میلی‌متر بیرون کشیدند، باز خونی جاری نشد و شکاف پس گردنم سر به هم آورد، به گونه‌ای که تنها درزی ناچیز باقی ماند. دوستان خنده‌کنان گفتند:»بگیر، این هم شمشیرت» و آن را به دستم دادند. با هر دو دست آن را سبک‌سنگین کردم، سلاح گران‌بهایی بود، بی‌شک جنگ‌جویان صلیبی از آن استفاده کرده بودند.
    به‌راستی چه کسی می‌گذارد سلحشوران قدیمی در خواب این و آن پرسه بزنند،‌ بی کم‌ترین احساس مسولیت شمشیرخود را تاب بدهند، آن را در تن خفتگان بی‌گناه فرو کنند و فقط از آن رو جراحات کاری به بار نیاورند که سلاح‌هاشان ظاهرا بر بدن‌های زنده می‌لغزد و فزون بر این دوستان باوفا پشت در ایستاده‌اند و به قصد یاری در می‌زنند.

    داستان‌های کوتاه- فرانس کافکا، نشر ماهی۱۳۸۳، ص ۶۰۳-۶۰۲

آنی که نیما دارد

     

    اگر صرف پیش‌گامی نیما در نوآوری و نوگردانی قبای کهنه‌ی‌ شعر فارسی و نیز روی‌کردش به حرف و درد مردم نتواند خلعت خاص بودن بر قامت نیما بپوشاند، پس باید رد ماجرا را در جای دیگر جست. این جای دیگر به گمان من از تشخیص نیاز به نوآوری فراترست و راه به سرچشمه‌ی این نیاز و نیز چند و چون آن می‌برد. دگرگون شدن زمانه و هوار شدن دنیای مدرن بر سر جامعه‌ای گیر کرده در تنگنای سنت را همه می‌دیدند و خیلی‌ها هم – از میان خواص البته- آن را درک می‌کردند. اما دریافتن لایه های گونه‌گون دگرگونی به تمامی، یعنی حس کردن آن با پوست و گوشت و رگ و پی و نیز در پی آن باز تاباندن آن در شعر به تمامی کار هر کس نمی‌توانسته باشد…
    آنی که نیما دارد : فرشته مولوی

« سرزمین ِ ویران» درآمد.

    «سرزمین ِ ویران» گزیده‌ای از شعرهای

تی.اس.الیوت، چاپ اول نشر «سی و دو حرف» در استکهلم،

دانلود کتاب« سرزمین ویران»

    چند شعر بلند الیوت از جمله سرزمینِ ویران، آواز عاشقانه‌ی جی.آلفرد پروفراک، پیری، سفرمجوسان و مردان پُوک به همراه چند شعر کوتاه این مجموعه را شکل می‌دهد. «سرزمین ویران» ۱۰۰ صفحه است و با مقاله‌ی مشهور الیوت به نام «سنّت و استعداد فردی» به پایان می‌رسد. کار ترجمه این مجموعه را محمود داوودی شاعر ساکن استکهلم و خلیل پاک نیا به عهده داشته‌اند.شعر«سفر مجوسان» و تکه‌ای از مقاله‌ی «سنّت و استعداد فردی» را با هم می‌خوانیم.

    سفر مجوسان

    و سرما از همان آغاز بر ما فرود آمد
    بدترین هنگام برای در سفر بودن
    آن هم سفری چنین طولانی
    هوا سوز‌آور و راه پُر ورطه
    سراسر مرگ و زمستان بود
    شترها با زخم‌ها در پا
    گام به فرمان کسی نمی‌بردند
    بر آب‌های برف غلتیدند
    گاهی در حسرت بازگشت بودیم
    به کاخ‌های تابستان بر دامنِ تپه، به ایوان‌ها
    و دوشیزه‌گان ِجامه‌های ابریشم با جام‌های شربت
    بعد ساربان‌ها دشنام و نفرین سردادند
    فریادزنان در پی شراب و زن
    به راه دیگری رفتند
    و آتش‌های شب رو به خاموشی رفت
    سرپناهی هم نبود
    شهرها بی‌رحم و ده ‌کوره‌ها بی‌مهر
    و دهاتی‌ها کثیف و حریص هم بودند
    به راستی که روزگار ِسختی بود
    سرانجام بهتر آن دیدیم
    که شب‌ها در سفر باشیم

    گاه به خوابی کوتاه می‌رفتیم
    با نوایی که در گوش‌های‌مان می‌خواند
    که جنون است این، جنون.

    صبح‌گاهان به خنک‌تنگه‌ای مرطوب
    در پایین ِمرزهای برف بودیم
    بوی سبزه می‌آمد
    با رودی روان و آسیابی که تاریکی خُرد می‌کرد
    زیر ِآسمان کوتاه
    سه درخت هم بود
    و اسبی سفید و پیر در دوردست ِدشت
    چارنعل می‌تاخت
    سپس میخانه‌ای دیدیم
    با برگ‌های تاک آویخته بر سرُْ در
    و از درز ِ یکی درها
    شش دست دیدیم
    تاس می‌ریختند
    بر سر ِسکه‌های سیم
    و پا بر خمره‌های خالی ِشراب می‌کوفتند
    آن‌جا هم خبری نبود
    پس به سفر ادامه دادیم

    در همان دم که شب آمد
    نه یک دم پیش یا پس
    آن مکان را دیدیم
    می‌توان گفت همان که باید بود.

    و این در سال‌های بس دوری بود
    خوب یادم هست
    و اگر باز پیش آید
    دوباره خواهم رفت
    بنویس اما، بنویس این را
    که این راهی که ما رفتیم
    به سوی مرگ یا تولد بود؟
    تولد بود، شکی نیست. شاهد هست
    من تولد، هم مرگ دیدم
    گمان می‌کردم اما باهم بی‌شباهت باشند
    سخت و درد‌آور بود این تولد
    چون مرگ. مرگ ِ ما

    به کاخ‌های‌مان برگشتیم به اقلیم پادشاهی
    اما نه در آرامش و راحت
    به میان مردم بیگانه برگشتیم
    که بر آیینی کهن
    آویخته به خدایان ِخود بودند
    با خرسندی من اما
    خواستارم مرگ دیگر را

    **
    من به این ایرادهای رایجی که از طرح من در باره‌ی صناعت شاعری می‌گیرند ‌آگاهم. یعنی اعتراض من به مشی ِادیبانی که به صورت خنده‌داری داشتن دفتر و دستک در فضل و دانش را برای شاعر ضروری می‌دانند. ادعایی که به استناد ِزندگی شاعران از هر جرگه‌ای که باشند نقص می‌شود. حتی می‌توان گفت که دانش ِزیاد از حد حساسیتِ شاعرانه را به بیراهه می‌برد، یا نابود می‌کند. شاعر باید به اندازه‌ای بداند که ضروری است و با تنبلی‌اش ملازم است. نباید دانش را به آن‌چه در محفل‌ها می‌گذرد و در بهترین شکلش رقابت و خودنمایی برای شهرت است، محدود کنیم. بعضی‌ها دانش را یک‌باره جذب می‌کنند اما بیشتر افراد باید به آرامی برای به دست‌آوردنش زحمت بکشند.

    . اگر ما به سر و صدایی که نقدهای روزنامه‌ها به پا می‌کنند و وزوز تکراری و عامیانه‌ای را که سر می‌دهند گوش کنیم، نام شاعران ِبسیاری را خواهیم شنید؛ اما اگر بی خیال ِسال‌نامه‌های شعر، در جست‌و‌جوی لذت شعری باشیم به ندرت به شعری برمی خوریم.

    نوشتن شعر کار بزرگ و دشواری است که باید آگاهانه و دقیق باشد. در واقع شاعر بد معمولاً نمی‌داند کجا باید بداند و آن‌جا که نباید، می‌داند. این دو اشتباه شعرش را«شخصی» می‌کند. شعر نه رها کردن عواطف بلکه رهاشدن از عواطف است؛ شعر بیان احوالات شخصی نیست بلکه فرار از‌ آن‌هاست. البته فقط آن‌ها که عواطف و شخصیتی دارند می‌دانند رهاشدن یعنی چه.

فریبا وفی: زن بدون پرنده، زن بدون آینده

جوان‌مرگی در نثر معاصر فارسی- هوشنگ گلشیری


…سراغ متون کهن هم رفتند. بردارید چاپ اول و دوم رستم‌التواریخ را مقایسه کنید. اگر همین‌طور ادامه بدهند باید دیوان‌های کهن را هم ممیزی کنند، تمام غزل‌های حافظ را، بعد هم قمصر کاشان را به جرم آن همه گل‌های ممنوعه ممیزی کنند کاشان را به جرم داشتن قمصر،… حرفه‌ای بودن، به این محدوده بسنده نکردن، درگیرشدن با همه‌ی آن‌چه اکنون حضور دارد و از آن برگذشتن و نه فراموش کردن، در چنبره‌ی ممیزان نماندن و … کاری است بس دشوار، و توقف و مرگ از همین‌جا شروع می‌شود. وقتی که راضی شدند، تو هم راضی شدی، تکیه بر جایت می‌دهی، پایت را دراز می‌کنی و می‌گویی: «خوب، این منم!» در آینه‌ات عکسی می‌گیری برای تاریخ ادب امروز، بعد می‌خوابی، دراز به دراز، و می‌میری… 

 

جوان‌مرگی در نثر معاصر فارسی
هوشنگ گلشیری

    متن سخن‌رانی در ده شب شعر کانون نویسنده‌گان ایران در انجمن فرهنگی ایران و آلمان

 

    (۱۸ تا ۲۸ مهر ۵۶)

متن کامل

پوپولیسم ادبی