سه شعر- بیژن جلالی

    عکس: پیمان هوشمندزاده
    سه شعر
    بیژن جلالی
     

    **
    امروز
    روزی است گرامی
    چون دیگر روزها
    و امروز
    روزی است زودگذر
    چون دیگر روزها
    و امروز
    روزی است دیرپا
    چون دیگر روزها
    و امروز
    روزی است
    که باید او را به فراموشی سپرد
    چون دیگر روزها

    **
    ما تاجی از بیهوده‌گی بر سر داریم که از چراغ‌های فلئورسنت بیشتر می‌درخشد
    و صورت‌های رنگ‌پریده و توخالی ما زیر این نور بس تماشایی‌ست
    عشق ما دست کمی از صورت‌های ما ندارد
    از روز و از شب نازا مانده‌ایم
    و ستاره‌گان لال و خاموشند
    بی‌سرنوشت روی رود‌های بی‌موج ِخیابان‌های آسفالت‌شده
    کشتی سنگین بدن‌مان را می‌کشیم
    آرزوی‌مان از نوع ازگیل و زالزالک است
    و به زحمت میان ما کسی پیدا می‌شود که رنگ خونش را بداند
    سر‌های‌مان زیر این تاج بیهوده‌گی به پایین افتاده است.

    **
    در جهنم
    مردان و زنان واقعی
    وجود دارند
    که قیافه و طرز رفتار
    واقعی دارند
    و از امور
    واقعی صحبت می‌کنند
    در جهنم
    مردان و زنانی
    از تمام ممالک دنیا
    وجود دارند
    که بعد از سلام
    و احوال‌پرسی
    از نظریات و عقاید
    خود صحبت می‌کنند
    در جهنم
    مردان و زنان
    زیادی هستند
    که در کمال ادب
    در موقع خداحافظی
    به یکدیگر
    خدانگهدار می‌گویند
    ولی با رسیدن شب
    به جای سکوت
    با صدای فریادهای
    دل‌خراش خود
    خواب را بر یکدیگر
    حرام می‌کنند

    شعرخاک، شعر خورشید(گزیده شعرهای بیژن جلالی)- نشر مروارید، اسفند ۱۳۸۲

یادداشت‌هاى فصل‌نامه‌ی ‌سفر- محمد قائد

    سياحت آفاق و سير انفـُس از پشت‌ میزمحمد قائد 

    مشكل جامعه‌ی ايران، مانند همبرگر دوبل و سوبل، چند لايه و هضم آن دشوار است. سازندگان مدرنيست فيلمی كه در گيرودار اخذ مجوّز به بازار زيرزمينی، يا در واقع پياده‌رويی، راه يافته است سارقان را نفرين كرده‌اند و فتوا داده‌اند كه تماشای اين يكی فيلم بدون پرداخت حق صاحبان اثر استثنائاً حرام است. غيرعادی نيست كه برای ساختن همان فيلم، مانند تقريباً همه‌ی موارد، از نرم‌افزار مسروقه و قفل‌شكسته استفاده شده باشد.
    انسان ِابزارنساز

    در جامعه‌ی فرهنگی ايران می‌توان حرفی را كه به ياد نداريم از چه كسی است يا جمله‌ی يك مؤلف هموطن را كه نمی‌خواهيم وام‌دارش باشيم بدون شرمندگی برداشت، به جك و جرج و جيم نسبت داد و به ‌عنوان كشف شخصی روی كاغذ آورد. ملانصرالدين ادعا كرد محل فرورفتن ميخ طويله‌اش وسط دنياست و هركس قبول ندارد گــََز كند.
    ◄◄ مالكيت، عاريت، غنيمت

    در دنياى توليد انبوه و افراط در مصرف، كلمات هنوز از تنور درنيامده فرسوده و نخ‏نما مى‏شوند. بسيارى مقاله‏ها و سخنرانی‌ها انگار فقط اين به نيت نوشته يا ايراد مى‏شوند كه كلماتی معين در آن‌ها به كار رود. كلمات مى‏آيند و مى‏روند بی آن‌که درك و هضم شده باشند.
    ◄◄◄ ازدحام مفاهيم

     

سه شعر از واسکو پوپا


    واسکو پوپا
    ۱۹۲۱-۱۹۹۱ 

    بیشتر منتقدان ادبی در غرب کارهای واسکو پوپا را یکی از بهترین نمونه‌های شعر مدرن در زبان صرب می‌دانند. مجموعه شعرهایش به بیش از ۲۰ زبان ترجمه شده است. ترکیبی هنرمندانه از شعرها و ضرب المثل‌‌های مردمی، که سینه به سینه حفظ شده تا به ما رسیده، با زبان پرقدرت و ایجازگر سوررئال. طنز و تراژدی زنده‌گی، عشق، سرنوشت و مرگ با زبانی جذاب و فشرده، مشخصه‌ی کارهای اوست. پارتیزان جنگ جهانی دوم و اسیر در اردوگاه‌های نازی‌‌ها هم بوده. در سال ۱۹۴۹ از دانشگاه بلگراد دکترای ادبیات می‌گیرد. بیش از ۴۷ جلد کتاب دارد.
    تد هیوز می‌گوید:» هنگام خواندن کتاب‌های واسکو پوپا انگار از منظومه‌ای به منظومه دیگر سفر می‌کنیم و درگیر پرشورترین اشعار مدرن می‌شویم». اوکتاویو پاز اضافه می‌کند که » شاعران واقعی از این نعمت برخوردارند که زبان آن دیگری باشند اما واسکو پوپا این ویژه‌گی خیلی کمیاب را دارد که می‌تواند آن دیگری را بشنود» . واسکو پوپا در سن ۶۸ سالگی به بیماری سرطان در بیمارستانی در بلگراد درگذشت. سه شعر زیر برگرفته از گزیده‌‌ی شعرهای واسکو پوپا است که به همین زودی‌ها در می‌آید.

    «باغ در باغ»

    سه شعر از واسکو پوپا
    مترجم: مرتضی ثقفیان

    شعر

    بیدار می‌شوی و به دور و بَر نگاه می‌کنی: همه چیز همین حالا هست، هم درخت و هم مار، سنگ و آفتاب. هیچ چیز به انتظار تو ننشسته است . هیچ چیز به تو توسل نمی‌جوید، هیچ چیز از تو پرسش نمی‌کند، همه‌ی این‌ها، هستند و راهِ خود را می‌روند.

    و آن‌گاه، از سَرِ یک ‌جور مخالف‌خوانیِ‌عمیق، معلوم نیست از کجا، تو هم وارد می‌شوی به‌ معرکه‌ی خلق کردن از گِل، از رویا، از نفسِ خشک و خالی، از هر چه به دستت می‌افتد، چیزی که از توست، آفریده به راه و رسم خودت.

    به جهان پرتابش می‌کنی و نگرانی: نمی‌دانی آیا راه خواهد افتاد، حرف خواهد زد یا زنده خواهد ماند. اگر، اگر این‌طور بشود، که بندرت می‌شود، آن‌گاه این آفریده‌ی تو، به شیوه‌ی خود شروع به گشتن در جهان خواهد کرد

    آن‌گاه، دوستش خواهی داشت؟

    از مجموعه شعر «پوست درخت، ۱۹۵۳»

    در دهکده‌ی اجدادی
    کسی در آغوشم می‌کشد
    کسی با چشمان گرگ نگاهم می‌کند
    کسی کلاه بر می‌دارد از سر
    تا بهتر ببینمش

    یک به یک می‌پرسند
    می‌دانی من کی‌ام

    پیرمردهای ناشناس و زن‌های سالخورده
    بر خود نام‌هایی نهاده‌اند
    از مردان و زنانی جوان که در یاد‌های منند

    من نیز از یکی می‌پرسم
    آیا گئورگی کورجای پولدار
    زنده است هنوز

    منم، می‌گوید
    با صدایی که از دنیایی دیگر است

    با دست گونه‌اش را نوازش می‌کنم
    و با چشمان ملتمس می‌پرسم
    بگو، آیا من زنده‌ام هنوز.

    شاخ‌های شکسته
    پدر بزرگِ من میلوش پوپای لال
    می‌گویند در تمام زندگیش کمتر حرف زد
    از آن‌ها که لال زاده می‌شوند

    در عوض می‌توانست
    با کمر زیر نره‌گاوی سبز برود
    و آهسته از زمین بلندش کند

    نره‌گاو هر چهار پایش را
    در هوا فرو می‌کرد
    و با شاخ بر آسمان می‌کوفت

    مردم حلقه می‌زدند
    کلاه‌پوست‌هایشان را به هوا می‌انداختند
    و بر عکس صلیب می‌کشیدند

    در خواب از پدر بزرگم پرسیدم
    بگو کجا می‌توانم پیدا کنم
    خدای قدیمی چارپاهامان را

    پدر بزرگ روبروی من لال ایستاده است
    با شاخ‌های شکسته بر سر.

    از مجموعه شعر «گوشت ِخام، ۱۹۷۵»

معرفی لارش فوشل شاعر سوئدی در گفت وگو با هوراس انگدال(عضو آکادمی سوئد)

    معرفی لارش فوشل شاعر سوئدی
    در گفت وگو با 

    هوراس انگدال(عضو آکادمی سوئد)
    و مرتضی ثقفیان( شاعر و مترجم)
    تهیه و اجرا: طاهر جام برسنگ ◄◄ رادیو پژواک

    هوراس انگدال:
    «… لارش فورشل در ادبیات دارای سلیقه‌ای مطمئن بود. دارای توانائی منحصر به‌فردی بود برای تشخیص تقلب و ریاکاری در ادبیات؛ و همیشه نکاتی غیرمتعارف و شنیدنی داشت در مورد نویسنده‌هائی که موضوع کارش قرار می‌گرفتند…»
    «…نوسازی تصنیف‌سرائی سوئد، و به‌ طور ویژه نوسازی ترانه‌های واریته‌ی سوئدی کار اوست. او به تصنیف سوئدی ویژگی هنری داد یعنی تصنیف را به یکی از گونه‌های هنر تبدیل کرد و به این ترتیب پلی زد بین ذائقه‌ی فرهیختگان و مردم…»

    مرتضی ثقفیان:
    «…طنز در کارهایش وزنی ویژه دارد. فورشل طنز خود را با کلمات ساده و روزمره می‌آفریند. گاه کلماتی که در روزنامه‌ها می‌توان سراغشان را گرفت در کارهای ادبی لارش فورشل به شوکرانی شیرین یا شکری تلخ مبدل می‌شوند…»

    شعری از لارش فورشل
    مترجم: طاهر صدیق

    خسته شدی

    می‌دونم

     

    تا حد مرگ

    و دلت می‌خواد

    بذاری و بری

    هر چند که صبح روشن
    روی ملارن* چتر گشوده
    و آفتاب می‌تابه

    رو خونه‌های ساحلی

    و یخ روی دریاچه

    مثه آینه‌ست.

    کیه که داره می‌خونه؟
    می‌پرسی: «کیه که داره می‌خونه؟»
    می‌گم: «می‌ریم، می‌ذاریم می‌ریم
    اما بذار آهسته بریم»
    من تو مونترال امیدمو باختم
    و تو بروکلین ایمانمو
    و در سالسبورگ، زیمبابوه

    انسانو دیدم

     

    و یه کارد سلاخی رو

    که گوشتشو می‌برید.

    تو سکوت کسی داره می‌خونه

    پرطنین

    چرا و چطور؟
    می‌پرسی: «کیه که داره می‌خونه؟»

    و سئوالت جوابی می‌شه.
    منم خسته‌م
    و دلم می‌خواد

    بذارم و برم

    اما بذار آهسته بریم
    منم می‌ترسم، مثه تو
    منم فکرم پریشونه
    اما هنوز

    چند ساعتی وقت داریم.

    کسی داره می‌خونه
    و آوازش دل‌انگیزه

    کیه که داره می‌خونه؟

    ملارن*: سومین دریاچه ی بزرگ سوئد