چند صحنه بدون منطق ارسطویی- محمود داوودی

    چند صحنه بدون منطق ارسطويی
    محمود داوودی
     

    چاپ اول، استکهلم تابستان ۱۳۶۹- کتاب «ِانْهِدوانا»
    چاپ دوم، تهران ۱۳۸۳- مجموعه شعر»چند صحنه»

    همان داستان کهن
    به تاريکی اندر شدن
    با سری پُر از تصوير
    تصوير ستارگان
    که همراهی‌ام می‌کند
    و من که آستين جر می‌دهم تا خلاص شوم

    چراغ خيابان نيمی از چهره‌ام را روشن می‌کند
    نيم دیگر به تاريکی- فراموشی- زنده در الکل خالص
    ادای دلقک‌ها را در می‌آورم
    چند بار با چاقوی خيالی خودم را می‌کشم
    چند بار سايه‌ام را لگد می‌کنم
    چند بار با سايه‌ام حرف می‌زنم
    (خداوند هدايت را بیامرزد)
    اتاقی در دل شهر اجاره می‌کنم
    همه‌ی مخدرها را استعمال می‌کنم
    اعتراف می‌کنم
    ادای خودم
    و شکلکی از هدايت
    معجزه می‌کنم
    خيابان پر از باران را
    از خاطره‌ی مرده‌گان سرشار می‌کنم

    هيچ‌کس بی‌رحم‌تر از خودت نيست
    بطری‌ها را يکی بعد از دیگری
    در گنجه می‌چپانی
    -مخفی مي‌کنی؟ از کی؟
    قرص‌های خواب را
    توی ليفه‌ی شلوارت می‌گذاری
    -مخفی مي‌کنی؟ از کی؟

    مجالی برای به لب گزيدن ساقه‌ی علف نيست
    عق می‌زنم
    ستارگان دنبالم می‌کنند
    راه نيست
    تنها مسير شيرگون
    ماندن
    پوسيدن
    عادت به پوسيدگی
    جواب همه‌ی سلام‌ها را دادم
    چونان عاقله مردی که همه‌ی رسوم بداند
    شرط ادب به جای آورد
    ارزش دوستی پاس بدارد

    او دارد به شاهکارش می‌انديشد
    من به عصب‌هايم می‌انديشم
    به دستگاه گردش خون
    به خيابانی در بمبئی يا کلکته
    و جوی آب و سرو روان و جان جهان و جن وپری
    پس بودا چی، خره؟
    ستاره‌گان دنبالم می‌کنند

    که بود که گفت که می‌شود؟
    که بود که خواست که توانست؟
    که بود که مُرد که پيش از آن‌که
    ناگهان عاشق بود؟

    کودکی در تابستان به ماهيان قسم خورد
    دست‌ها به پوست سبز آب کشيد
    نخل‌ها مرتب کرد
    برگ نعنا بوئيد
    با اولين تصوير کشتی به آب زد
    یک نفخه‌ی گرفته و سنگين*
    پيکرت کنار آب افتاده بود
    و گيسوانت خزه بود
    و پروانه‌های پستان تو را
    من
    هرگز
    هيچ‌کس نديده بود

    اندوه
    مثلِ
    يا ماشين مش ممدلی‌ست
    نه بوق داره
    نه صندلی

    نوستالژی
    مثلِ
    يا
    صدای پروين است
    «باز امشب در اوج آسمانم»

    بودن یا نبودن
    بيضایی پرسيد: ديگه کی کشته می‌شه؟
    گفتم : اوفيليا و برادرش
    کلاديوس
    پلونيوس
    ملکه
    ملکه
    مکث!
    مکث!
    -ديگه؟
    مکث!
    بيضایی خنديد
    گفت: خود هملت!
    بهمن گفت: وقتی فاوست روحشو به شيطان می‌فروشه…
    گفتم: خواهر گوته رو!
    رعنا گفت: شميم خیلی باسواده
    نا صر گفت: ولی تعهد حاليش نيست
    کامران گفت: چه چشم‌های رعنايی
    اکبر گفت: همه جاکشن والسلام
    گفتم : چی؟
    گفت : غير ازتو و گوته

    بعد هر چی داشتيم
    داديم عرق
    تو کافه‌ی موند بالا
    اسمش چی بود خدايا؟

    از قله‌ی بلند فرود آمد
    نطفه‌ی آب بر زمين نهاد
    نطفه‌ی آتش بر زمين نهاد
    ستاره‌گان را گفت:
    رهايش نکنيد
    آب خوش از گلویش پایين نرود
    دنبالش کنيد
    حتی اگر به آسمان هفتم برود
    ستاره‌گان می‌آمدند
    فريب نمی‌شدشان داد
    حتی وقتی می‌شاشيدم
    **-Din djävel

    اگر می‌توانستيد
    مرا در لحظه‌ی موعود
    که به آسمان پرواز می‌کنم
    ببينيد
    آه اگر می‌توانستم

    همه‌ی صدا‌های زيرزمين را شنيدم
    مسيری که طی طريق می‌کند
    طيران عشق
    آن‌که آن کلام را گفت
    آن‌که همه چیز را رها کرد
    سر به بيابان گذاشت
    همان که شنيد
    اسم عشق را
    همان که بوذ و بوذ و بوذ
    تا از دلِ خرد گياهی سر بر آورد
    سر در آورد

    هيچ ديده‌ای
    خیابانی پر از شاش
    تا شانه‌ی مرد و زن

    هل هل گرگ چنبری
    زهره نداری ببری
    اگه بردم چه می‌کنی
    خُرد و خميرت می‌کنم
    خونه خاله کدوم وره
    از اين وره از اون وره

     

     

    *»مد و مه»ـ ابراهیم گلستان
    **»فحش سوئدی»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s