مهمان- آنتوان چخوف

    به: آ. س. سوورین
    مسکو، ۱۱ سپتامبر ۱۸۸۸

    … نوشته‌اید سعی نکنم با یک تیر دو نشان بزنم. و پزشکی را رها کنم اما به نظرم دو کار داشتن، هم اعتماد به‌ نفسم را بیشتر می‌کند و هم خوشحال‌ترم. پزشکی همسر قانونی من است و ادبیات معشوقه. شب‌ها وقتی از دست یکی خسته می‌شوم، می‌روم پیش ‌آن دیگری. می‌دانم کمی نظم را برهم می‌زند اما چندان ملال‌آور نیست. گذشته از این، به خاطر بی‌وفایی من آن‌ها چیزی را از دست نمی‌دهند. شک دارم اگر کار پزشکی نبود فرصت داشتم نمایش‌نامه یا داستانی بنویسم….

    از:نامه‌های آنتوان چخوف(باغ در باغ)

    مهمانآنتوان چخوف
    نجف دریابندری

    زلترسکی که وکیل عدلیه بود چشم‌هایش باز نمی‌شد. طبیعت در تاریکی فرو رفته بود»باد فرونشسته و نغمه‌سرایی مرغان به پایان رسیده بود و چهارپایان آرمیده بودند.» زنِ زلترسکی مدتی پیش به رختخواب رفته بود و خدم و حشم، همه در خواب بودند. فقط زلترسکی نمی‌توانست به اتاق خواب خود برود هرچند که پلک هر چشمش به قدر یک خروار سنگینی می‌کرد.
    حقیقت قضیه این بود که زلترسکی مهمان داشت. مهمانش یک سرهنگ بازنشسته بود به نام پرگارین که در همسایگی زلترسکی در ویلای خود می‌زیست. پرگارین بعد از شام آمده بود و از آن وقت تا کنون روی کاناپه نشسته و از جایش جنب نمی‌خورد. انگار به جایش میخکوب شده بود. هم‌آنجا نشسته بود و با صدای دو رگه‌ی تودماغی‌اش، داشت تعریف می‌کرد چگونه در سال ۱۸۴۲ سگ هاری او را در کرمنچوک گاز گرفته بود. داستان که به پایان رسید دوباره آن را از سرگرفت.

    متن کامل در ( باغ داستان)

    طنز و شهر آشوبی در زبان زنان- هایده ترابی

    کمدی فارس – شیمبورسکا،مترجم: خلیل پاک‌نیا


      خیلی‌ها فکر می‌کنند شعر آزاد، از هفت دولت آزاد است. اما شعر تا بوده و هست، یک نوع بازی است. و هر کودکی می‌داند همه‌ی بازی‌ها قانون دارند. چرا وقتی بزرگ می‌شویم فراموشکار می‌شویم؟
      شیمبورسکا(ترجمه خیلی آزاد- باغ در باغ)
      شیمبورسکا
      برای محمود داوودی 

      اگر فرشته‌ها وجود داشته باشند
      شک دارم
      داستان‌های ما را
      بخوانند
      امیدهای برباد‌رفته را.
      متاسفانه، می‌ترسم
      شعرهای ما را هم
      نخوانند.
      سخنانی سخت در باره‌ی جهان.
      همه‌ی فریادها
      و گرفتگی عضلات
      در تئاترهای ما
      باید حوصله‌شان را سر ببرد
      – شاید-

      در استراحتِ کوتاه،
      بین کارهای فرشته‌گانی
      و به طبع غیرانسانی‌شان.
      به کمدی‌فارس‌های ما
      یادگار عصر فیلم‌های صامت
      احتمالا نگاه نمی‌کنند.

      حتی به شِکوه‌های ما
      موکشیدن‌ها، دندان قروچه‌‌ها
      گمان نمی‌کنم نگاه کنند
      یا به این بیچاره که برای نجات،
      کلاه گیسِ غریق را چنگ می‌زند
      و از گرسنگی
      از بندِ کفش‌هایش چه لذتی می‌برد.

      از کمر به بالا، «ها»کشان، خشکش‌زده
      از کمر به پایین، موشی هراسان
      توی پاچه‌ی شلوارش می‌دود
      حتما باید
      این جور صحنه‌ها، سرگرمشان کند

      تعقیب دزد در دایره‌.
      وقتی تعقیب‌کننده، تعقیب‌شونده می‌شود.
      نوری در انتهای تونل، چشمِ ببر می‌شود
      صدها فاجعه، به صدها پشتک‌زدن،
      روی صدها ورطه‌ی هولناک،
      تبدیل می‌شود.

      اگر فرشته‌ها وجود داشته باشند
      باید -امیدوارم-
      خنده‌ بر بندِ لرزان وحشت
      حتی وقتی فریاد نمی‌زند: کمک کمک کمک.
      نظرشان را جلب کند،
      چون همه‌ چیز در سکوت اتفاق می‌افتد.

      اما می‌توانم تصور کنم
      دستی بر بال‌های‌شان بکشند
      و اشکی از گوشه‌ی چشم بچکد
      یا دست کم لبخندی بزنند.

       

    از: شعرهای ویسواوا شیمبورسکا
    (۲۰۰۲-۱۹۴۵)
    ترجمه: خلیل پاک نیا

    چهار شعر: چارلز بوکوفسکی، مترجم: طاهر جام بر سنگ

      هیچ چیز موثرتر از شکست نیست

      گفت: هر جا می‌ری
      همیشه یه دفترچه‌ی یادداشت همراه داشته باش
      و مشروب زیاد نخور.
      مشروب حساسیتو کم می‌کنه
      به شعرخونی‌ها برو
      و تو وقت‌های استراحت حواست جمع باشه.
      وقتی خودت شعر می‌خونی
      همیشه احتیاط کن،
      حاضران باهوش‌تر از اون چیزین
      که تو شاید فکر کنی.
      وقتی چیزی می‌نویسی
      سریع این ور و اون ور نفرست
      بذار یکی دو هفته تو کشو بمونه
      بعد درش بیار و نگاش کن
      روش کار کن
      پاک کن
      کار کن
      پاک کن
      کار کن و پاک کن
      و پاک کن و کار کن.
      پیچ و مهره‌ی جمله‌ها را طوری چفت کن
      که ستون‌ها، پلی یک مایلی را.
      و همیشه یه دفترچه‌ی یادداشت
      کنار تخت داشته باش
      افکار همیشه
      شب میان سراغت
      افکاری که اگه یادداشتشون نکنی
      بی‌فایده هدر می‌رن
      و مشروب نخور!
      هر ابلهی می‌تونه مشروب بخوره.
      ما هر ابلهی نیستیم
      مردان برگزیده‌ی ادبیاتیم .

      این بابا هم مثل همه‌ی اونایی بود
      که اصلا نمی‌تونن بنویسن:
      مث همه‌ی اونا
      تا دلت بخاد می‌تونست زر بزنه.

      ماهِ گرم

      سه زن
      شاید هم بیشتر
      ماه جولای به سراغم می‌آیند
      می‌خواهند
      گرمای خونم را بمکند

      به اندازه‌ی کافی
      حوله‌ی تمیز دارم؟

      به آن‌ها گفتم
      حالم خوب نیست
      (انتظار نداشتم
      همه‌ی این مادران
      با پستان‌های برجسته
      به دیدنم بیایند)

      می‌دانید که
      در نوشتن نامه‌های مستانه
      و مغازله‌های تلفنی
      و دویدن در پی عشق
      – زمانی که فرضا کسی را نداشته باشم –
      ید طولايی دارم.

      باید بیرون بروم
      برای خرید حوله‌ی بیشتر،
      ملافه
      مُسکّن
      لیف
      جارو
      دسته جارو
      خنجر
      چاقو
      بمب
      گل‌های وازلینی اشتیاق
      و مجموعه آثار
      مارکی دو ساد.

      هات داگ

      اول کار بودیم که
      نره سگ بزرگ سیاه و پشمآلو
      له‌له زن و لرزان
      با لب و لوچه و آلتی آب‌چکان
      به ما پیوست
      مست و مرتعش از بوی شهوت
      رنگ باخته، با زوزه‌ای خفه
      پرتمنا و سودائی
      با پره‌های دماغش

      می‌غرید

      و بوی بدی می‌داد
      مثل بوی فرش دم در مسافرخانه‌های هالیوود

      در باران

      و وقتی لحظه‌ای از کردن ماندم
      تا سگ را از تخت برانم
      زن گفت:
      «اوه نه! تیمی رو اذیت نکن”
      و تیمی
      با شتابی عصبی
      می‌چرخید
      سوراخ کون خود را بو می‌کرد
      و کیر سرخ بلند و نازکش را
      می‌لیسید
      من برگشتم سر کردن
      و به اوج نزدیک شدم که
      باز تیمی پیداش شد
      داشتیم بغل در بغل می‌کردیم
      و در آن وضعیت
      می‌توانستم
      یکی دو مشت به پوزه‌اش حواله کنم،
      اما مانع موس موس،
      و سرازیر شدن آب دهنش

      نشدم

      به این ترتیب
      کارمان به پایان رسید
      کار هر سه‌مان…

      زن کار خوبی داشت در همان نزدیکی
      در بلوار سان‌ست.
      کاری بهتر از چیزی که ظاهرش نشان می‌داد
      و صبح‌ها که می‌خواست خانه را ترک کند
      از کشوی بالای پاتختی سیاه
      نصفه قرصی بیرون می‌آورد
      به من گفت از در پشتی دک شم
      نمی‌خواست مادرش
      که در آپارتمان روبرو زندگی می‌کرد
      ببیندم.

      رفتم بالا و
      به سگ نگاه کردم
      چشم‌هایش به من دوخته شده بود
      بی‌تعارف
      هیچ رازی بین ما نبود
      من می‌دانستم
      و او می دانست
      که هر دومان معشوق زنیم
      و با نگاه کردن به سگ
      فهمیدم که او بیشتر به زن نیازمند است تا من

      در آن بامداد
      در آفتاب تابان
      راندم اتومبیلم را
      گیج بودم
      ترس‌خورده و منگ
      در عین حال

      سر حال.

      بعد از آن روز
      سه چهار بار تلفن کرد
      و الان دیگر قصه تمام شده،

      گذشته.

      وقتی آن روز به چشم‌های سگ نگاه کردم
      فهمیدم که عاشق زن است
      و تنها چیزی که من
      از زن می‌خواستم

      سکس بود.

      شاید اگر سگ نبود و مرد بود
      نمی‌توانستم بکنم
      – نمی‌شد به تسلیم در آورم زن را.

      اما از آن روز
      هیچ وقت، چشم‌های هیچ مردی را
      ندیدم
      که به زیبایی چشم‌های سگ باشد.

      ناظر

      زن گفت، می‌دونم چکار می‌کنی.
      می‌شینی
      شرابتو می‌آری
      و سیگارتو
      رادیو را روشن می‌کنی
      آروم دود می‌کنی
      دماغتو می‌مالی
      صورتتو می‌مالی
      گلوتو می‌مالی
      و بعد شروع می‌کنی:
      تیک تیک تیک، تیک تیک
      و تیک تیک تیک، تیک تیک
      و همین‌طور
      می‌نویسی
      و بعد باز آروم دود می‌کنی
      باز شراب می‌خوری
      دماغتو می‌مالی
      گوشتو می‌مالی
      و بعد:
      تیک تیک تیک، تیک تیک
      و
      تیک تیک تیک، تیک تیک…

      راست می‌گفت
      این یکی را
      که اینطوری نوشتم.

      چهار شعر دیگر از بوکوفسکی

      From:
      Play The Piano Drunk Like A Percussion Instrument Until The Fingers Begin To Bleed A Bit (1979), Charles Bukowski

    ده سال در آشوب و اغما- محمد قائد

      عکس: پیمان هوشمند‌زاده

      …آينده‌ی اين مملكت انگار از گذشته می‌گذرد. برخی در فكر پنجاه و هفت‌اند، اهل سياست می‌خواهند به هشتاد و چهار برگردند، اهل اقتصادْ پنجاه و شش را ترجيح می‌دهند و رمانتيك‌ترها دوست دارند به ياد چهل و شش باشند. با وجود اين همه نوستالژیِ رقيق و جاری، ‌كسی دوست ندارد به دهه‌ی۱۲۹۰ فكر كند، به پيش از تأثير تمدن غرب و پول نفت، به قحطی و وبا و يورش عشاير مسلح به شهرها.
      يونانيان باستان می‌گفتند منشِ انسانْ سرنوشت اوست. با اين حساب، منشِ يك جامعه هم لابد سرنوشت آن است. پس يعنی ما هم‌چنان ايرانی خواهيم ماند و تا ابد در گل‌و‌لای چسبنده‌ی ”خويشتن خويش“ دست‌وپا خواهيم زد؟