داستان کریسمس- چارلز بوکوفسکی

    داستان کریسمس
    چارلز بوکوفسکی
    مترجم: طاهر جام برسنگ
    از مجموعه:«یادداشت‌های پیرمرد هرزه»
    خب بچه‌های کوچولو. اینم قصهٔ کریسمس شما، بیائین بشینین.
    دوستم لو گفت: «آه، فکر کنم دارمش.»
    «آره؟»
    «آره.»
    یک گیلاس دیگر ریختم.
    لو ادامه داد: «با هم کار می‌کنیم.»
    «البته.»
    «خب تو خوب حرف می‌زنی، داستانای جالبی تعریف می‌کنی. مهم نیست واقعی باشن یا ساختگی.»
    «واقعی‌ان.»
    «منظورم اینه که مهم نیست واقعی باشه یا نه، حالا گوش کن، باید این‌طوری کار کنیم. یه بار شیک پائین همین خیابونه، جاشو بلدی، بار مولینوس. می‌ری تو و کافیه پول اولین مشروبتو داشته باشی. پولو با هم جور می‌کنیم. اون‌جا می‌شینی و آروم مشروبتو مزمزه می‌کنی و می‌گردی دنبال یه بابایی که یه دسته اسکناسو بلند می‌کنه تو دستاش و می‌چرخونه. گنده لاتا هم اون‌جان. تو اون بابا را می‌بینی و می‌ری به طرفش. یه بهونه پیدا کن. کنارش بشین و باهاش قاطی شو. با کس شعر گفتن. خوشش می‌آد. تو حرفای گُنده گُنده بلدی. حتی یه شب سعی کردی خودتو به من جراح قالب کنی. برام یه عمل کامل روده رو شرح دادی. بسیار خوب. تمام شب برات مشروب می‌خره، خودش هم تمام شب می‌خوره. بذار بخوره.
    بار که تعطیل شد، بیارش به سمت غرب، نزدیکای خیابان الوارادو، از کوچه‌ها ردش کن و بیارش به سمت غرب. بهش بگو می‌خوای یه کس جوون براش جور کنی، هر چی لازمه بهش بگو فقط بیارش به غرب. توی کوچه من با این منتظرم.»
    لو رفت پشت در و با یک چوب بیس‌بال برگشت. یک چماق بزرگ که فکر کنم بیشتر از یک کیلو وزنش بود.
    «خدای بزرگ! اونو می‌کُشی که لو!»
    «نع! نه، می‌دونی که آدم مستو نمی‌شه کشت. اگه هوشیار بود شاید می‌کشتمش ولی حالا که مسته فقط با یه ضربه می‌ندازمش. کیفشو ور می‌داریم و پولاشو نصف می‌کنیم.»
    گفتم: «و آخرین چیزی که یادش می‌اد اینه که با من بوده.»
    «درسته.»
    «منظورم اینه که اون منو به یاد می‌اره، این طوری اگه کسی تو کار نباشه، بهتره.»
    «من باید کنار باشم، این تنها راهشه چون من استعداد تو رو تو کس شعر گفتن ندارم.»
    «کس شعر نیست.»
    «پس با این حساب واقعا جراح بودی…»
    «آه اصلا فراموش کن. بذار این‌طوری بگم که من اهلش نیستم. یه آدم کس‌خُل برای این کار پیدا کن. من ذاتا آدم خوبیم و این کاره هم نیستم.»
    «آدم خوبی نیستی. تو حقیر‌ترین مادرجنده‌ای هستی که تا به حال به پُستم خورده. برای همینم دوستت دارم. می‌خوای دعوا کنیم؟ من می‌خوام باهات دعوا کنم. اولین ضربه را تو بزن. یه بار تو معدن با یه بابا دعوام شد که یه دسته کلنگ دستش بود. با اولین ضربه دستمو شِکوند. فکر کردن کارم ساخته‌س. اما یه دستی زدمش. بعد از اون دعوا، برای همیشه ناقص موند. زد به سرش و راه می‌رفت و کس شعر می‌گفت. اولین ضربه رو تو بزن.»
    «نه اولی رو تو بزن.» به او گفتم: «بچرخ، مادر جنده.»
    چرخید. با یک ضربه من را از روی صندلی واژگون کرد. بلند شدم و یکی گذاشتم تو شکمش. ضربهٔ بعدی من را روی ظرفشویی پرت کرد. یک بشقاب پرت شد روی زمین و شکست. یک بطری خالی شراب را قاپیدم و پرت کردم به سمت سرش. جاخالی داد و بطری به در خورد.بعد در باز شد و هیکل صاحب‌خانهٔ جوان و بلوندمان نمایان شد. گیج‌کننده بود. هر دو به او خیره شدیم.
    گفت: «خب دیگه کافیه»
    بعد به طرف من چرخید و گفت: «دیشب دیدمت.»
    «دیشب منو ندیدی.»
    «من توی خرابهٔ همین بغل دیدمت.»
    «من اون‌جا نبودم.»
    «اون‌جا بودی، یادت نیست. دیدمت که مستی. توی نور مهتاب دیدمت.»
    «خیلی خوب، که چی؟»
    «داشتی می‌شاشیدی. دیدمت که تو نور مهتاب داری وسط خرابه می‌شاشی.»
    «این کارا به من نمی‌اد.»
    «خودت بودی. یه بار دیگه این کارو تکرار کنی از این‌جا می‌ری. ما این‌جا از این شوخیا نداریم.»
    لو گفت: «عزیزم، دوستت دارم، آخ که چقدر دوستت دارم فقط بذار یه بار باهات بخوابم بعد هر دو تا دستامو می‌برم، قسم می‌خورم.»
    «خفه شو الکلی احمق.»
    در را پشت سرش بست و ما با گیلاسی شراب در دست‌ نشستیم. 

    یکی را پیدا کردم. یک چاق و چله‌اش را. همهٔ عمرم از دست احمق‌های چاق و چله‌ای مثل او، سوخته‌ام. سرِ کارهای مضحک کم درآمد بی‌ارزش. بامزه می‌شد. سر صحبت را باز کردم. حرفای خودم را به درستی نمی‌فهمیدم. یعنی اینکه احساس می‌کردم فقط لب‌هایم می‌جنبند، اما او گوش می‌داد، می‌خندید، سرش را تکان می‌داد و مشروب مهمانم می‌کرد. یک ساعت مچی داشت، چند انگش‌تر در انگشت‌هایش و یک کیف پول خیلی بی‌ریخت داشت. کار مشکلی بود اما مشروب کمی آن را آسان می‌کرد. چند تا داستان از زندان، کارگران راه‌آهن و جنده‌خانه‌ها برایش تعریف کردم. داستان‌های جنده‌خانه را خیلی دوست داشت. داستان بابایی را برایش تعریف کردم که یک ساعت لخت توی وان منتظر یک جنده بود در حالی که جنده داشت مسهل می‌خورد و وقتی جنده آمد به سر تا پایش رید و یارو از عصبانیت آتش گرفت.
    «اوه نه، واقعا؟»
    «اوه بله»
    بعد داستان یک نفر دیگر را گفتم که دو هفته‌ای یک بار می‌آمد جنده خانه و پول خوبی می‌داد. تنها چیزی که می‌خواست این بود که جنده را با خود به اتاق ببرد، در اتاق هر دو لخت می‌شدند و ورق‌بازی می‌کردند و حرف می‌زدند. فقط می‌نشستند. بعد از دو ساعت یارو لباس می‌پوشید، خداحافظی می‌کرد و می‌رفت بیرون. هیچ وقت به جنده دست نمی‌زد.
    گفت: «لعنتی»
    «بله.»
    از ذهنم گذشت که مهم نیست اگر چوب بیس بال لو جمجمه‌اش را متلاشی کند. تن لش گنده بی‌خاصیت. یک بشکهٔ گُه که زندگی اطرافیان و خودش را هدر می‌دهد. سنگین و رنگین مثل پادشاه نشسته بود و به تنها چیزی که فکر می‌کرد این بود که چطور در اینجامعهٔ بیمار خوش بگذراند.
    از او پرسیدم: «از دخترای جوون خوشت می‌اد؟»
    «آه نگو، بله، خیلی.»
    «مثلا پانزده و نیم ساله؟»
    «خدای بزرگ، معلومه.»
    «یکی هست که ساعت یک و نیم صبح از شیکاگو می‌رسه. ساعت دو و ده دقیقه می‌رسه خونهٔ من. دختر تمیزینه، حشری و باهوش. ببین دارم خیلی ریسک می‌کنم، تو هم باید بهم اعتماد کنی. چطوره بگیم ده چوب پیش‌پرداخت و ده تا هم وقتی کارت تموم شد. گرونه؟»
    «آه نه، خیلی خوبه.» دستش رفت توی جیب و یکی از ده دلاری¬های کثیفش را بیرون آورد.
    «بسیار خوب. وقتی اینجا بسته شد با من می‌آیی.»
    «حتما، حتما.»
    «دختره از این شلاقای نقره‌ای با کنگره‌های یاقوتی هم داره که می‌تونه با اون بهت حال بده، چطوره؟ فقط پنج دلار بیشتر می‌شه.»
    گفت: «نه، شلاق نمی‌خوام.»
    بالاخره ساعت دو شد و با او از بار زدیم بیرون و رفتیم به سمت کوچه. اگر لو اصلا نیامده باشد؟ شاید مست کرده باشد و شاید هم از آمدن منصرف شده باشد. یک ضربه با چوب بیس‌بالش می‌توانست کسی را بکشد یا برای ابد زمین‌گیرش کند. ما در نور مهتاب تلوتلو می‌خوردیم، هیچ کس دور و برمون نبود، خیابان خلوت بود.
    کار آسانی بود.
    پیچیدیم توی کوچه. لو آنجا بود.
    اما گُنده‌بک او را دید. یک دستش را جنباند و به محض اینکه لو چماقش را بالای سر چرخاند، جاخالی داد و ضربهٔ لو درست به پشت گوش من اصابت کرد.
    سقوط کردم و افتادم کف کوچهٔ پر از موش. این فکر مثل برق از ذهنم گذشت که ده دلار دارم. ده دلار. در کوچهٔ پر از کاپُوت‌های مستعمل، پاره‌های روزنامه کهنه، واشرهای گم شده، ناخن، چوب کبریت‌های سوخته، جعبه کبریت و لیسک‌های خشک شده افتادم. در کوچهٔ یادگار کیرخوری‌های چسبناک و سایه‌های سادیستی خیس، در کوچهٔ گربه‌های قحطی‌زده، ولگرد‌ها و کونی‌ها، زمین خوردم. راه درست و خوشبختی به من رو کرده بود: فروتن‌ها وارث زمین خواهند شد.
    صدای دویدن گُنده‌بک را به وضوح می‌شنیدم و حس می‌کردم که لو پی کیف پولم می‌گردد. بعد جهان در نظرم تاریک شد.

کلارا(داستان)- روبرتو بلانیو، نیویورکر۴ اوت ۲۰۰۸

    روبرتو بلانیو
    معمولا وقتی از ادبیات آمریکای لاتین حرف می‌زنیم نام‌هایی چون گارسیا مارکز، کارلوس فوئنتس، وارگاس یوسا، را به یاد می‌آوریم. نویسندگان بزرگ دوره‌ی شکوفایی ادبی این قاره. روبرتو بلانیو شاعر، داستان و رمان نویس شیلیایی از نسل بعدی نویسندگان این قاره است. نسلی که رئالیسم جادویی را پشت سر گذاشته‌اند. منتقدان ادبی آثار بلانیو را در ردیف رئالیسم زندگی واقعی می‌دانند. زندگی واقعی آدم‌ها که جادویش اگر بیشتر نباشد کمتر هم نیست. وقتی مالارمه می‌گوید شعر را با کلمات می سازیم نه ایده‌ها، بلانیو می‌گوید ادبیات را نه این می‌سازد و نه آن. زندگی واقعی ما، تجربه‌ها، خاطرات، احساسات، خواهش‌های ما، راه‌های دستیابی یا فرار از آن‌هاست که ادبیات می‌آفریند. او می‌نویسد بهترین درسی که در ادبیات از وارگاس یوسا یاد گرفتم این بود: «هنوز سپیده نزده از خواب برمی‌خاست لباس ورزشی می‌پوشید و می‌رفت می‌دوید» بلانیو که کورتاسار و بورخس را استادان خود می‌داند در آوریل ۱۹۵۳ در سانتیاگو به دنیا آمد. سال‌های زیادی در مکزیکو، السالوادور، فرانسه و اسپانیا زندگی کرد و در ۱۵ جولای ۲۰۰۳ در سن پنجاه سالگی در بارسلونا درگذشت. سال گذشته رمان ۷۰۰ صفحه‌ای او به نام»کارآگاهان وحشی» به سوئدی منتشر شد.
    «باغ در باغ» 

    کلارا
    روبرتو بولانیو

    نیویورکر ۴ اوت ۲۰۰۸
    ترجمه:علی لاله‌جینی

    سینه‌های درشت، پاهای لاغر و چشمانی آبی داشت. دوست دارم او را این‌طوری به یاد بیاورم. نمی‌دانم چرا دیوانه‌وار عاشقش شدم، ولی شدم. اوایل، همان روزهای اول، همان ساعات اول، اوضاع بر وفق مراد بود؛ بعد کلارا برگشت به شهری که زند‌گی می‌کرد، شهری در جنوبِ اسپانیا ( برای تعطیلات به بارسلون آمده بود)، و همه چیز شروع کرد به درهم ریختن.
    یک شب خوابِ فرشته‌ای را دیدم: وارد باری بزرگ و خالی شدم و او را دیدم نشسته در گوشه‌ای با آرنج‌ها روی میز و فنجانی شیر قهوه در مقابلش. به من نگاه کرد و گفت: او عشق زندگی توست. نگاه نافذ و آتشِ چشمانش مرا به آن سوی اتاق پرتاب کرد. فریاد زدم، گارسن، گارسن، بعد چشم‌هایم را باز کردم و از آن خواب لعنتی نجات یافتم. شب‌های بعد خوابِ هیچ‌کس را ندیدم ولی با چشم‌های خیس از اشک برخاستم. در این مدت، کلارا و من با هم نامه‌نگاری داشتیم. نامه‌های او کوتاه بود. سلام، چطوری، هوا بارانیه، دوستتِ دارم و خدا حافظ. اوایل، آن نامه‌ها مرا می‌ترساند. فکر کردم این رابطه تمام شده است. با وجود این، بعد که با دقت بیش‌تر نامه‌ها را بررسی کردم، به این نتیجه رسیدم که نامه‌های کوتاه او به خاطر پرهیز از اشتباه‌های دستوری است. کلارا مغرور بود. نمی‌توانست خوب بنویسد و نمی‌خواست این نقص را آشکار کند، حتی اگر این بی‌اعتنایی ظاهری باعث رنجش من می‌شد.

    متن کامل در «باغ داستان»

مُوند بالا- چارلز بوکوفسکی


    مُوند بالا
    چارلز بوکوفسکی
    با صدای مترجم: طاهر جام برسنگ 

    از مجموعه:«داستان‌هایی از هیچ کجا»

    مطمئن نیستم کجا بود. جایی در شمال شرقی کالیفرنیا . همینگوی تازه از نوشتن رمانش فارغ شده بود، از اروپا یا جایی دیگه برگشته بود و توی رینگ داشت با یه نفر بوکس‌بازی می‌کرد. روزنامه‌نگارا جمع بودند، نویسنده‌ها، دوست و آشناها و چند خانم جوان هم در صندلی‌های ردیف جلو نشسته بودند. من در آخرین ردیف بودم. بیشتر جمعیت به هم (Hem) نگاه نمی‌کرد. آن‌ها با هم مشغول بگو بخند بودند.
    آفتاب می‌تابید. چیزی از بعد از ظهر نگذشته بود. به ارنی نگاه کردم. پسرک هم‌بازیش با او بود. ضربه‌های مستقیم می‌زد و هر طور دلش می‌خواست می‌کوبید. بعد پسر را انداخت. توجه‌ی تماشاچیان به بازی جلب شد. حریف هم (Hem) برای راند ٨ وارد شد. هم به طرفش رفت و بعد ایستاد. ارنی دهنی‌اش را در آورد، خندید و با حرکت دست به حریف فهماند کار تمام است. قصابی سختی نبود. ارنی به گوشه‌ی رینگ برگشت. سرش را خم کرد و یه نفر اسفنج خیس را چپوند تو دهنش.
    از جایم بلند شدم و آرام از راهرو بین ردیف‌های صندلی به سمت رینگ رفتم. دستم را بلند کردم و به کمر همینگوی زدم.
    «آقای همینگوی؟»
    «بله، چه کار دارین؟»
    «دلم می‌خواد چند روند باهات بزنم.»
    «قبلا تمرین بوکس کردی؟»
    «نه.»
    «پس گمشو برو تمرین کن.»
    «اومدم ترتیب شما را بدم.»
    ارنی خندید. به پسری که گوشه‌ی رینگ ایستاده بود گفت: «به این یه جفت دستکش و شورت بدین.»
    پسرک پرید از رینگ بیرون و من پشت سرش از راهرو بین صندلی‌ها برگشتم و رفتیم به سمت رخت‌کن.
    پرسید: «دیوونه‌ای تو؟»
    «نمی‌دونم. فکر نکنم.»
    «بیا! این شورت‌و امتحان کن.»
    «همه یه گه‌ان، مناسبه.»
    «اوکی. بیا باندپیچی‌ات کنم.»
    «باندپیچی نمی‌خوام.»
    «نمی‌خوای؟»
    «نمی‌خوام.»
    «دهنی چی؟»
    «دهنی نمی‌خوام.»
    «می‌خوای با این کفشا بوکس‌بازی کنی؟»
    «می‌خوام با این کفشا بوکس‌بازی کنم.»
    یک سیگار برگ روشن کردم و پشت سر او راه افتادم. پک‌زنان از راهرو بین صندلی‌ها گذشتم. همینگوی باز پرید تو رینگ و دستکشش را دستش کردند. کسی در گوشه‌ی سمت من نبود. بالاخره یک پسری آمد و یک جفت دستکش دستم کرد. به وسط رینگ خوانده شدیم تا مقررات را برایمان توضیح دهند.
    داور گفت: «و اگه همدیگه رو بگیرین، می‌آم و از هم…»
    به داور گفتم: «من هیچ‌وقت کسی‌رو نمی‌گیرم.» چند فقره مقررات دیگر هم توضیح داد.
    «به گوشه‌هاتون برگردید. با زنگ رینگ شروع کنید. بهترین رزمنده پیروز می‌شه.» و به من گفت: «احتمالا باید این سیگارو از گوشه‌ی لبات ور داری.»
    وقتی زنگ به صدا در آمد با سیگار گوشه‌ی لب رفتم وسط رینگ. پک محکمی زدم و دودش را توی صورت ارنست همینگوی فوت کردم. جمعیت زد زیر خنده.
    هم (Hem) با رقص پا آمد جلو، یک ضربه مستقیم و یک ضربه‌ی خمیده ول کرد، هر دو خطا رفت. پاهایم سریع بودند. یک کم در جا رقصیدم و جلو رفتم. تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ، پنج ضربه‌ی چپ به سمت دماغ پاپا. یه نگاهی انداختم پایین به دخترای ردیف اول، عجب تیکه‌هایی، و درست در همین لحظه همینگوی یک ضربه‌ی راست کوبید تو دهنم و سیگار را بر لبم له کرد. دهن و گونه‌هام داشتند آتش می‌گرفتند. با دستم خاکستر داغ را پاک کردم. سیگار را تف کردم دور و یه ضربه‌ی خمیده گذاشتم تو شکم ارنی. او با یک آپرکات راست زد توی گوش چپم. بعد با جا خالی دادن از ضربه‌ی راستم، با یک رگبار ضربه من را به طرف طناب‌ها راند. درست هم‌زمان با زنگ با مشت راست قلمبه‌ش گذاشت تو چونه‌م. بلند شدم و رفتم به گوشه‌ی خودم در رینگ.
    پسرک پرسید: «آقای همینگوی می‌پرسند میل دارید یک روند دیگه بزنید؟»
    «به این آقای همینگوی بگید شانس آورد. دود رفت تو چشمم. فقط یه روند دیگه می‌خوام که ترتیبشو بدم.»
    پسرک سطل به دست، در رینگ مستقیم رفت به سوی همینگوی و دیدم همینگوی خندید.
    زنگ زده شد و رفتم تو. شروع کردم به زدن، ضربات نه چندان محکم اما پی در پی. ارنی خودشو عقب کشید. ضربه‌هاش خطا می‌رفت. برای اولین بار در چشمانش تردید دیدم.
    فکر کردم این دیگه کیه؟ ضربات کوتاه‌تری می‌زدم و سنگین‌تر. هیچ ضربه‌ای به خطا نمی‌رفت. به سر و بدنش می‌کوبیدم. آب نبات مخلوط. مثل شاگر ری بوکس‌بازی می‌کردم و ضرباتم مثل دمپ‌سی بود. همینگوی را به سمت طناب کشیدم. شانس افتادنو نمی‌دادم بهش. هر دفعه آویزون می‌شد که از جلو بیفته با یک ضربه صافش کردم. قتل بود. «قتل در بعد از ظهر.»
    یک قدم عقب رفتم و آقای ارنست همینگوی بی‌هوش، دمرو افتاد رو زمین. با دندان‌هایم گره دستکش را باز کردم، آن‌ها را در آوردم و از رینگ پریدم پایین. رفتم به رخت‌کن‌م، منظورم رخت‌کن همینگوی، و دوش گرفتم. یک بطر آبجو خوردم، سیگار برگی روشن کردم و گوشه‌ی تشک ماساژ نشستم. همینگوی را حمل کردند تو و گذاشتنش روی یک میز دیگه. هنوز بی‌هوش بود. لخت نشسته بودم و نگرانی آنها را برای ارنی تماشا می‌کردم. توی اتاق زن هم بود، اما من محل نمی‌گذاشتم. بعد پسری آمد جلو. پرسید:
    «کی هستید شما؟ اسم‌تون چیه؟»
    «هنری چیناسکی.»
    گفت: «تا حالا اسم‌تونو نشنیدم.»
    گفتم: «یواش یواش می‌شنوی.»
    همه آمدند به طرف من. ارنی تنها ماند. بیچاره ارنی. دور و برمو پر کردند. زن‌ها هم بین‌شان بودند. همه چیزم به جز یک چیز، واقعا لاغر و قحطی زده بودند. یک خانوم واقعا با کلاس منو از فرق سر تا نوک پا برانداز کرد. به خانوم‌های طبقه بالای ثروتمند تحصیل‌کرده و غیره شبیه بود. با بدنی خوشگل، سینه‌ای خوشگل، خوش لباس و متناسب.
    کسی پرسید: «کار شما چیه؟»
    «کردن و نوشیدن.»
    «نه منظورم اینه که حرفه‌تون چیه؟»
    «ظرف‌شوری.»
    «ظرف‌شوری؟»
    «دقیقا.»
    «سرگرمی‌ای چیزی دارید؟»
    «هوم… نمی‌دونم بشه اسم سرگرمی گذاشت روش ولی می‌نویسم.»
    «شما می‌نویسید؟»
    «البته.»
    «چی می‌نویسید؟»
    «نوول. خیلی خوبند.»
    «تا حالا کاراتونو منتشر کردید؟»
    «نه.»
    «چرا؟»
    «جایی نفرستادمشون.»
    «نوولاتون کجا هستند؟»
    به یک چمدان رنگ و رو رفته پر از کاغذ اشاره کردم و گفتم: «آن‌جا.»
    «ببینید من منتقد نیویورک تایمز هستم. مخالفتی ندارید اگه بخوام نوولاتونو با خودم ببرم خونه و بخونمشون؟ قول می‌دم برشون گردونم.»
    «از نظر من ایرادی نداره آواره، فقط من نمی‌دونم از این‌جا که می‌رم بیرون از کدوم سمت سر در بیارم.»
    زن موند بالای خوشگل با عشوه جلو خرامید و گفت: «پیش منه.»
    بعد گفت: «بیا هنری، لباساتو تنت کن، تا شهر مسافتی راهه و خیلی حرف داریم برای زدن.»
    لباس‌هایم را می‌پوشیدم که ارنی به هوش آمد.
    پرسید: «چی شده؟»
    یکی گفت: «با یک بوکسور بهتر از خودتون روبرو شدین آقای همینگوی.»
    لباسم را پوشیده بودم و رفتم به سمت میزی که او رویش خوابیده بود.
    «پسر خوبی هستی پاپا، اما همیشه که آدم برنده نمی‌شه.» دستش را گرفتم توی دستم: «خودتو حالا با گلوله نزنی.»
    با زن مُوند بالا رفتم، سوار یک ماشین روباز شدیم که نصف یک کوارتر طولش بود. تخته گاز می‌راند و سر پیچ‌ها جیغ می‌زد و خیلی ماهرانه ویراژ می‌داد. خیلی با کلاس. اگر دست به رختخوابش هم شبیه دست فرمانش باشه، شب معرکه‌ای می‌شه امشب.
    به جای دنجی رفتیم که بالای تپه بنا شده بود. پیشخدمتی در را باز کرد.
    به او گفت: «جرج، امشبو تعطیلی. اصلا می‌تونی یک هفته مرخص باشی.»
    داخل شدیم . مردی آنجا روی صندلی نشسته بود با یک گیلاس مشروب در دست.
    گفت: «تومی، از این‌جا برو.»
    به گشت و گذار در داخل ساختمان ادامه دادیم.
    پرسیدم: «این پسر گندهه کی بود؟» گفت: «توماس وولف. یه آدم ملال‌آور.»
    به آشپزخانه که رسیدیم کمی معطل شد تا یک نیمی ویسکی و دو تا گیلاس بردارد. بعد گفت: «بیا.»
    پشت سر او رفتم به اتاق خواب.
    صبح روز بعد با صدای تلفن بیدار شدیم. یکی بود که می‌خواست با من حرف بزند. گوشی را به من داد، در تخت کنارش نشستم.
    «آقای چیناسکی؟»
    «هوم؟»
    «نوول‌های شما را خوندم. از ذوقم اصلا نتونستم شبو بخوابم. شما نابغه‌ی این دهه هستین.»
    «فقط دهه؟»
    «شاید هم نابغه‌ی قرن.»
    «بهتر شد.»
    «همین الان کسانی از انتشارات هارپر و آتلانتیک این‌جا با منند. شاید باور نکنید اما هر دوی آنها علاقمند هستند که پنج تا از نوول‌هاتونو بخرند و به تدریج چاپش کنند.»
    گفتم: «باورتون می‌کنم.»
    منتقد گوشی را گذاشت. دوباره دراز کشیدم. زن موند بالا و من یک دور دیگر هم رفتیم.

    چند داستان دیگر از بوکوفسکی (مترجم: طاهرجام برسنگ):

    خرچنگ یخ‌زده در فریزر ، همراه با فایل صدا
    مردی که عاشق آسانسور بود، فایل صدا
    داستان نشر، فایل صدا

     

دو کلمه حرف حساب دور یک میز گرد – علی نگهبان


    ◄◄…من در غرب نمونه‌های آن چیزی که در ایران به نام شعر یا داستان کوتاه تولید می‌شود، چندان ندیده‌ام. بیشتر شعر معاصر ما در دنیای انگلیسی زبان به نام شعر شناخته نمی‌شود. گمانم اگر آن شعرها ترجمه شوند،‌ خوش‌اقبال‌ترینشان برای پشت کارت‌پستال‌های بچه‌مدرسه‌ای‌ها انتخاب شوند و اما بیشترین آن‌ها را به کارشناسان زبان‌پریشی، روان‌پریشی و دیگر رشته‌های آسیب‌شناسی فردی و اجتماعی بسپارند تا مگر آن کدهای زبانی را رمززدایی کنند، بلکه ناهنجاری‌های فردی و اجتماعی ما را بهتر درک کنند.