اولین مصاحبه چاپ شده از چارلز بوکوفسکی

    پای حرف‌های بوکوفسکی
    مترجم طاهر جام برسنگ
     

    این نخستین مصاحبه‌ی چاپ شده‌ی بوکوفسکی است. زمانی که این مصاحبه صورت گرفت، بوک تنها برای عده‌ای معدود که کارهایش را در چند مجله‌ی ادبی خوانده بودند، شناخته شده بود. اولین کار او در سال ۱۹۴۴ منتشر شد، و طی ۵ سال پس از این تاریخ، هر از گاهی کاری از او در مجله‌ای چاپ می‌شد. اما پس از آن ۷ سال چیزی ننوشت و یا این که بسیار کم می‌نوشت. از سال ۱۹۵۶ پشت ماشین تحریر نشست تا «کمی» کار نوشتن خود را سازمان دهد و این «کمی» تا حدود ۴۰ سال طول کشید. اما این مصاحبه در زمانی انجام شد که بوکوفسکی هنوز ۷ سال را به عنوان کارگر پست‌خانه در پیش رو داشت تا این که از این کار رها شود و برای نوشتن و زندگی کردن فرصت بدست آورد.

    مصاحبه از آرنولد ال. کای، خبرنگار لوس‌آنجلس مجله‌ی تایمز ادبی شیکاگو
    تاریخ چاپ: مارس ۱۹۶۳

    پیداکردن چارلز بوکوفسکی برای مصاحبه‌گر حکم جستجوی آدم برفی در هیمالیا را دارد. پیدا کردنش مشکل است و وقتی پیدایش کنی تازه دردسر آغاز می‌شود. کسی گفته است که شخصی بنام چارلز بوکوفسکی وجود ندارد. سال‌ها یک شایعه‌ی قوی وجود داشت که شعرهای پرشوری که امضاء او را دارد، در واقع توسط یک بانوی مسن بدهیبت با موهای بلند زیر بغل نوشته می‌شود.
    اما چارلز بوکوفسکی این‌جاست؛ در یک آپارتمان تک اتاقه در قلب هالیوود. آپارتمانی واقع در میان اداره‌ی مساعدت همگانی، دفتر امنیت عصر قدیم و بنیاد بیمارستان قیصر. بوکوفسکی بیچاره مثل یک شیره‌ای بازنشسته انگار به همان‌جا تعلق دارد.
    وقتی در را باز کرد، چشم‌های غمگین، صدای خسته و لباس بلند ابریشمی‌اش به من گفتند که او بیش از هر چیز دیگر انسانی خسته است. نشستیم به بحث و نوشیدن آبجو و ویسکی و چارلز سرانجام مثل یک باکره‌ی تسلیم شده، اولین مصاحبه‌ی خود را برگزار کرد. اگر سرت را به حد کافی از پنجره‌ی آپارتمانش بیرون کنی، چراغ ساختمان آلدوس هاکسلی را بر بالای تپه می‌بینی، جایی که زندگی موفقیت‌آمیز جریان دارد.

    کای: اذیت نمی‌شی از این که ساختمان هاکسلی روبروته؟
    بوکوفسکی: سوال خوبیه. (به سمت شکاف تختش شیرجه می‌زنه و دو تا از عکساشو درمی‌آره.)
    کای: کی اینا را گرفته؟
    بوکوفسکی: دوست دخترم. پارسال مُرد. سوال چی بود؟
    کای: از این که ساختمان هاکسلی روبروته اذیت نمی‌شی؟
    بوکوفسکی: تا به حال به هاکسلی فکر نکرده بودم، اما الان که می‌پرسی باید بگم، نه، اذیت نمی‌کنه
    کای: از چه وقت شروع به نوشتن کردی؟
    بوکوفسکی: وقتی ۳۵ ساله بودم. اگر حساب کنیم که شاعران به طور متوسط از ۱۶ سالگی شروع می‌کنند، من الان ۲۳ ساله هستم.
    کای: بسیاری از منتقدین گفته‌اند کارهای شما صراحتاً مربوط به زندگی خودتونه، نظر خودت چیه؟
    بوکوفسکی: تقریبا همه‌ی کارها. ۹۹ تا از صد تا، اگر صد تا کار نوشته باشم. اون یکی دیگه کاری تخیلی است. من هیچ وقت کنگو نبودم.
    کای: دوست دارم ارجاع بدم به یک شعر ویژه در تازه‌ترین کتابت «همراه با شکار»، نام و محل تقریبی زندگی دختری را دارد که در شعر «انگیزه‌ای کوچک برای شکوه» وصف کردی ؟
    بوکوفسکی: نه. او یک دختر خاص نیست؛ ترکیبی است خیالی، زیبا، با ساق‌های صاف، که کاملا هم جنده نیست، آفریده شبی که نیمه مست بودم. او در واقعیت وجود دارد اما نه در وجود یک نفر.
    کای: گرایشی وجود داره که تو را در بین پیشکسوتای شعر حاشیه‌ی شهرها دسته‌بندی می‌کند. به نظرت این طبقه‌بندی درسته؟
    بوکوفسکی: من جز یک شاعر مرده یعنی جفرز (روبینسون جفرز) کسی را به عنوان شاعر حاشیه نمی‌شناسم. بقیه می‌خواهند به هم نان قرض بدهند. به نظرم، خودم آخرین شاعر حاشیه هستم.
    کای: چرا مردم را دوست نداری؟
    بوکوفسکی: کی دوست داره؟ یک نفر را به من نشان بده که مردمو دوست داشته باشه تا منم بهت نشون بدم چرا دوست ندارم. همین. من باید برم یک آبجو بیارم. (دولا دولا به آشپزخانه ی نقلی‌اش می‌رود و من سوال بعدیم را داد می‌زنم.)
    کای: یک سوال مزخرف، بزرگترین شاعر معاصر کیه؟
    بوکوفسکی: این سوال مزخرف نیست. مشکله. خوب ما ازرا پاند را داریم و تی. اس(الیوت) را. ولی هر دوی این‌ها دست از نوشتن شسته‌اند. از شاعرهایی که هنوز می‌نویسند می تونم بگم… لاری‌آیگنز
    کای: واقعا؟
    بوکوفسکی: بله. کسی را نمی‌شناسم که تا به حال از او اسم برده باشد. تنها اسمیه که به نظرم می‌رسه.
    کای: نظرت درباره‌ی شاعرای همجنس‌گرا چیه؟
    بوکوفسکی: همجنس‌گراها احساساتی‌اند و شعرهای بد هم احساساتی و گینسبرگ با قوت دادن به شعر همجنس‌گراها برگ را چرخانده به طرف شعرهای تقریبا مردانه؛ اما در دراز مدت همجنس‌گراها، همجنس گرا خواهند ماند و شاعرا، شاعر.
    کای: بهتره بریم رو مسایل جدی‌تر، فکر می کنی میکی موس چه تاثیری بر تخیلات آمریکائی داشته؟
    بوکوفسکی: سخته. خیلی سخته. می‌تونم بگم که تاثیر میکی موس بر جماعت آمریکائی از تاثیر شکسپیر، میلتون، دانته، رابلیس، شستاکویچ، لنین و یا وان گوک بیشتر بوده. این موضوع درباره‌ی مخاطب آمریکائی گویاست. دیسنی‌لاند یادآور کانون جذبه‌ی جنوب کالیفرنیاست، اما قبرستان یادآور زندگی واقعی ما.
    کای: نویسنده‌ی لوس‌آنجلسی بودن، چه حسی دارد؟
    بوکوفسکی: تا اونجا که یه چاردیواری، ماشین تحریری، کاغذ و آبجو داشته باشی، فرقی نداره کجا باشی و بنویسی. حتی در دهانه‌ی آتش‌فشان هم می‌توان نوشت. فکر می‌کنی بتونم بیست تا شاعر گیر بیارم که سر چند دلاری باهشون شرط ببندم که بتونم خودمو از زندان نجات بدم؟
    کای: چند بار بازداشت شدی؟
    بوکوفسکی: از کجا می‌دونی بازداشت شدم؟ زیاد بازداشت نشدم، ۱۴ یا ۱۵ بار شاید. اون زمان پرجرئت‌تر بودم اما هر بار که من را بازداشت می‌کردند جرئتم کمتر می‌شد. دلیلش را نمی‌دانم.
    کای: الان که همه می‌خواهند کارای بوکوفسکی را منتشر کنند، درباره‌ی آینده چه فکر می‌کنی؟
    بوکوفسکی: تا به حال عادت داشتم مست در کوچه‌ها بخوابم و احتمالا می‌خوام همین کارو ادامه بدم. بوکوفسکی کیه؟ درباره‌ی بوکوفسکی مطالبی خوندم که هیچ شباهتی به من نداره. می‌فهمی؟
    کای: الکل چه تاثیری بر کارات داره؟
    بوکوفسکی: هوم… فکر نمی‌کنم در هوشیاری کامل می‌تونستم حتی یک شعر هم بنویسم. اما زیر ضربه‌ی خماری‌های شدید، زمانی که نمی‌دونستم یک مشروب حالمو بهتر می‌کنه یا یه تیغ، چند تا شعر خوب یا بد نوشته‌ام.
    کای: به نظر میاد امروز یه کم سر حال نیستی
    بوکوفسکی: بله. عصر یکشنبه است. یه کارت ۸ تایی بد داشتم. تا آخر هفتمی ۱۰۳ تا جلو بودم. ۵۰ تا مونده بود تا هشتمی را برنده بشم. وسط راه یکی از اون اسب‌ها که باید سال‌ها پیش کنسروش می‌کردند برای خوراک سگ و گربه زد جلو. شرط بندی روش ۶۰ به ۱ بود. به هر حال، روز بدون پیامبر و بی‌فایده‌ای بود که منجر شد به یک شب عرق‌خوری. بعد این مصاحبه‌گر بیدارم کرد. واقعا بعد از رفتنت باید حسابی بخورم. اینو جدی می‌گم.
    کای: آقای بوکوفسکی، فکر می‌کنید همه‌مون بزودی درهم می‌شکنیم؟
    بوکوفسکی: بله همین‌طور فکر می‌کنم. یک حساب ساده‌ی ریاضی است. ابتدا دارای پتانسیل هستی و بعد از آن درگیر افکار انسانی می‌شی. احتمالا در این وسط، جایی یک ابله یا دیوانه قدرت را در دست دارد که به آسانی ما را بطور کامل به جهنم می‌فرستد. همین.
    کای: و درباره‌ی نقش شاعران در این جهان آشفته چه نظری دارید؟
    بوکوفسکی: فورمول بندی این سوال را دوست ندارم. نقش شاعران تقریبا هیچ است… بطور ملال‌آوری هیچ. و اگه یکی هم مثل ازرا (پاند) آستین بالا بزنه کون کوچلوشو با سیلی سرخ می‌کنند. طبق یک قاعده، شاعر انسان نیمه‌ایه. بچه صفت. فرد غیرواقعی و سرشتش طوری نیست که آدم‌های واقعی را در جرئت و جسارت رهبری کنه. می‌دونم با این حرفا مخالفی اما باید حرف خودم را بزنم. وقتی سوالی می‌کنی باید منتظر جواب‌های خلاف نظرت باشی.
    کای: واقعا این طوری فکر می‌کنی؟
    بوکوفسکی: راستش نمی‌دونم.
    کای: منظورم بیشتر در یک معیار جهانی بود. پاسخی داری؟
    بوکوفسکی: نه. البته که نه. بیشتر در یک معیار جهانی فقط یک چیز داریم. اگه شانس داشته باشیم یک سنگ قبر و اگه بد شانس باشیم یک علف‌زار.
    کای: خوب باید دسته جمعی کشتی را ترک کنیم یا امیدوار باشیم؟
    بوکوفسکی: چرا اصلا این کلیشه‌ها؟ بسیار خوب، می‌گم نه. کشتی را ترک نکنیم. به همین مزخرفی که می‌گم. با نیرو و روح و آتش و جسارت و به وسیله‌ی قمار چند نفر از چند راه مختلف راهی برای نجات لاشه‌ی بشریت از غرق شدن پیدا کنیم. هیچ نوری تا خاموش نشده باشه خاموش نشده. بذار مردانه بجنگیم، بدون خیانت. بدون هیج اضافه‌ای.

    هشت شعر از بوکوفسکی، مترجم طاهر جام برسنگباغ شعر

    شش داستان از بوکوفسکی، مترجم طاهر جام برسنگاینجا

     

«او»، هشت شعر از امیر افضلی

    اوهشت شعر از پویا افضلی

    می‌ترسید،
    می‌لرزید.
    شده بود اصلا خود ترس و لرز.
    ترس از ابراز عقیده، از اظهار علاقه، از ظهور
    – از هر چه قیافه‌اش را می‌کرد آینه‌ی دلش-
    از خیال غم، از خوشی، از شوخی، از تعجب، از کنجکاوی، کنجکاوی بچه‌گانه‌اش.
    یاد گرفت چه طور آه واقعی را بزند تنگ خمیازه‌ی دروغی،
    دیگر از صدا-هر صدا-، از سکوت -هر سکوت-
    دست و دلش لرزید.
    گریه،
    بد نبود
    اگر از برق اشکش نمی‌ترسید
    از ترس نفسش بالا نیامد،
    بالا نیامد و
    بالا نیامد،
    شروع کرد به باد کردن
    باد کرد و
    باد کرد،
    سبک شد و
    ور پرید.

    ۸۴.۱۲.۳

    **

    میان‌سال می‌زنه
    چند تار موش سفید
    چند تا سیاه
    باقی جوگندمی.
    با این حال،
    هنوز تو چار گوشه‌ی این شهر
    یکه تازه واسه خودش،
    ترگل ورگل می‌کنه
    می‌گرده و
    عشوه می‌فروشه
    به جماعت کشته مرده‌اش.

    همیشه یا بارداره
    یا تازه همین پشت و پسلا
    پا سبک کرده و
    چی بگم -مثل خل وضعا-
    همین‌جوری بیچاره رو
    به امون خدا
    ول کرده و رفته.

    چه جوری، کجا و با کی
    حال می‌کنه؟
    هیشکی خبر نداره،
    ولی با تموم این حرفا
    حرف باد هواس
    دهن به دهن می‌گرده.

    ۸۷.۸.۱۲

    **

    خاکی بود،
    خانه‌ی هر تنابنده‌ای.
    ابر و باد
    مه و خورشید و فلک
    دست از سرش برنمی‌داشتند
    همیشه‌‌ی خدا
    این‌جا و آن‌جا می‌دیدندش
    در به در
    سر در پی پاره‌ای از تنش.

    بالاخره روزی نجات یافت.
    وقتی تا مغز استخوان خیس شده بود،
    با هر آن چه در چنته داشت
    ملاطی ساخت،
    خودش را ورز داد
    شکل داد و
    پیکره‌ای ساخت.

    ۸۷۰۷۰۱

    عابر

    از گذر که می‌گذشت
    منظره چنان زیبا بود
    که همه را به دیدن وسوسه کرد.

    تک تک
    پشت سرش راه افتادند.
    و او با هر تابی که
    به موج موهایش می‌داد
    جمعیت تاب برمی‌داشت و
    دم به دم زیاد می‌شد

    آن‌ها که ندیده بودند
    تا با چشم خودشان ببینند
    از سر و کول هم بالا رفتند
    موجی بلند
    از پشت سر
    بر سرش فرو ریخت.

    ۸۶.۸.۱۸

    مسافر

    بارها سفر کرد.

    اول بار و بنه را بست و راهی شد
    اما پاهاش همراهی نکردند و برگشت.

    بار و بنه را باز نکرد و
    بار دوم راهی شد
    اما،
    باد همراهی نکرد و
    بادبان‌ها دل به باد مخالف سپردند، برگشت.

    سوم بار،
    دلش خواست
    اما از همان اول،
    شکست و برگشت.

    خسته از این رفت و برگشت
    همه چیزش را گرفتیم و
    راهی‌اش کردیم.

    ۸۶.۶.۱۶

    آرایش

    جلو آینه ایستاد و
    دید،
    که از آینه گذشت.
    تیغ به دست
    تمام سرها را برید.

    ۸۶.۴.۱۶

    سر به زیر

    آن‌قدرها راست قامت بود
    که بتواند،
    جلو هر کس و ناکس
    قد علم کند.
    اما تنها و تنها
    جلو آینه
    قد علم می‌کرد.

    ۸۷۰۲۰۵

    ۱..

    بند از بندش جدا کردند
    انگشتان،
    مچ،
    آرنج، زانو
    دست، پا، سر
    کنده را به آتش افکندند.

    ۸۶.۴.۲۲

    ۱«درخت افکن بود کم زندگانی» نظامی

شاهکارهای بهروز شيدا، مسعود کدخدايی


    …نگاهی سرسری و شتاب‌زده به هفده کتاب، به حاصل عمر يکی از فرهيختگان ايرانی که بسيار با وسواس می‌نوشت و جوهرِ جان در نيش قلم می‌ريخت. اين نثر بی يال و دم می‌بايست نثرِ شيوا و روانِ مسکوب را که بی‌شک چيزی به زبان فارسی افزوده است معرفی کند، اما تنها کاری که آقای شيدا کرده‌اند اين بوده که کتاب‌های مسکوب را ورق زده‌اند، سرفصل‌ها را يادداشت و تک و توکی از قول‌ها را نقل کرده‌اند و اتفاق چنين افتاده است که روان‌ترين بخش‌های اين نوشته هم همان يادداشت برداری از سرفصل‌های کتاب‌های مسکوب بوده است و آن‌جا که از انديشه‌ی خود مدد گرفته‌اند (که چندان هم زياد نيست)، خواننده را به زحمت انداخته‌اند…

    شاهکارهای بهروز شيدا، مسعود کدخدايی

مطلب تازه‌ای نیست و ۱۰ شعر دیگر، خلیل پاک‌نیا



مطلب تازه‌ای نیست،
عنوان غالب مشق‌های سیاه است. **

حول وحوش همين ساعت می‌آيی
شاهد هم دارم
همين آونگ سرگردان
که می‌رقصد بی‌قرار
در گنجه‌ای قفل شده
يا همين فنجان قهوه
و پرده‌ی تار روی عينک من
که ديگر نيست.

دستگيره‌ی در را می‌چرخانی
تا شب زمستانی وارد شود
نيم دوری بزند
دراين شال‌گردن سپيد
و برف گونه‌هايت
گدازه‌های آتش‌فشانی خاموش
بریزند
روی اين ميز کوچک
که پايه‌های لرزانی دارد
مثل دست‌های من
و خاکستر اين سيگارهم
پريشان شود.

دو روزنه‌ی آبی
روشن می‌کند
اين گوشه‌ی تاریک را
و ستاره‌ای قطبی
راه می‌برد مرا
در اين جزيره‌ی گمشده.
*****

از شما چه پنهان

به میدان خالی شهر که رسیدم
روی پا بند نبودم
سپتامبر در راه بود
و ستاره‌ها نقش زمین می‌شدند
باید جایی، هرجا می‌نشستم
با تکه‌ی تیز جامی شکسته
نام‌هایی را که از یاد برده بودم
دوباره خون‌دار می‌نوشتم
خوره‌ی فراموشی
شیطانی باشرف
نقش ديوار
شاهد ماجراست
هوش و حواس جمع دارد
دم می‌جنباند
دور خیز می‌کند
نزديكتر به زمان حاضر می‌آید

نقطه‌های اتصال روشن می‌شوند

۲۰۰۴-۱۰-۱۴

*

استکهلم، پنج‌شنبه ۳۱ اوت

در این مکان بهتر است
قید زمان را بزنید
وضعِ شما
این عکس‌های سیاه‌ست
که در چند جا سفید می‌زند.

این علامت‌های سوال
در حلقه‌های تنگ
دورِعصب‌های شما
دنبالِ جواب می‌‌‌گردند

یادتان هست می‌گفتید
وقتی از پله‌ها
پایین می‌روید
پناهی پیدا نمی‌کنید
جز درد

چراغ‌های خاموشی
گرمِ کار می‌شوند
و نورهای سرد
میان مهره‌ها
دنبال گمشده‌ای می‌گردند.

پاورچین پاورچین
به نظم هندسی
می‌روم
در راهروهایی
که می‌آیند
و انبساطی بی‌انتها دارند.

*
یک اتفاق ساده

تعجب ندارد که
آدم دوجایی می‌شود گاهی

از هرکجا که راه بنماید می‌رود
بیرون از فصل قدم می‌زند
مفصل‌ها کار نمی‌کنند
زمین گیر می‌شود
می‌نشیند
کنار خالی شباهت
سیگار دود می‌کند
خاکستر تنگ هم
می‌چیند
خودش را می‌بیند
تو را می کشد
سایه نداری
مثل فرشته‌ها

*

حالا یادم نیست

باران بود و سکوهای خیس.
پا به پای من می‌آمد

جمله‌ها پراکنده می‌آمدند
پشت‌هم قطار نمی‌شدند

در قطره‌ها دقیق می‌شوم
چیزی که چشم را بگیرد

ریگ‌های مسیر
به قیر آغشته‌اند
استمرار سنگ
در خاک‌های شور

خراش می‌دهند
خطوط اضطراب
در سال‌های موازی
از ذهن فلز
با جرقه می‌پرند

پرنده نیست
پا‌های آهنی ندارد
مثل پل‌های هوایی
در زمین
پیچ می‌خورد

نبض می‌افتد
پایین
در
ایستگاه قلب
اگر فریب نباشد.

۲۰۰۵-۱۰-۱۲

*

این‌ها

چمدان را از زیر تخت بیرون می‌کشد
کشوها را خالی می‌کند

کفش‌های پاشنه بلند
جوراب‌های نازک نخی
پیراهنی از ابریشم سیاه

چراغ‌هایی که در خاطره روشن می‌شوند
و اوقاتِ اتاق را تاریک می‌کنند

من ورق‌های بازی را جمع می‌کنم
دست‌های باخته

دستش را دراز می‌کند
پرده‌ها کنار می‌روند

جنبش هوا
ذره‌های اعتبار
بیمه فراموشی

جواز عبور می‌شود.

کلن، نوامبر ۲۰۰۶

*

بعضی وقت‌ها

دیروز
در ایستگاه بین راه
چند فرشته‌ی سیاه دیدم
آینه‌های تاریک
بوی مومیایی پیچید
چه عصر شادی
روزنامه‌های صبح
این صحنه را ندیدند
وقتی دسته‌جمعی در زباله‌ها
ته مانده‌ی روز را سرمی‌کشیدند
عجیب عجیب نیست
خاک نیست
خلاء با خودش خلوت می کند
رشد ریشه‌های هوایی
نشانه‌های اشتباه
ماشین حساب
نفشه‌ی بانک
نداریم
می‌کشیم

می‌ترسم بعضی وقت‌ها
وقتی خیابان خلوت است و درخت‌ها
ناگهان آفتابی می‌شوند

گرمای گذشته
بالای زمین
سراب

بالا می‌روند
رفته رفته
کی، کجا؟
بالا می‌روم
رفته رفته
بالا می‌روم از کجا؟

پله‌ها
فرسوده می‌شوند.

۲۰۰۴-۰۸-۰۲

*

نیاز به مثال نیست

اين‌جا و آن‌جا که نمی‌شوم
حرف‌هایی كه نمی‌زنم
كارهایی كه نمی‌كنم
بابِ روز می‌شود

وقت‌گیرم می‌روم
به درون فصل‌ها
خلاصه نمی‌شوم
تا دستگیرتان شود

وقت ندارم
فاعل‌های بی‌جان
بر صفحه‌های باد برانم
در کتاب کنم

ملال می‌شوم از
حجم‌های بی‌آسمانه
که در سراسر سطرها می‌کنید
حیف می‌شوید

میل ندارید مثل او
نقطه به عطف بنویسد
خط به جای بگذارید
رد می‌شوید

۲۰۰۳-۱۰-۱۱

*

آنتن های آوریل

خلوت خوبی است اینجا
جای خوش می کنم
جای کسی خالی نیست جز

خاطره های خفته
سایه این سرو
وعینک آفتابی ام

جا به جا نشو
همجوار گورها نشو
گول نخور

این صدای شکوفه هاست
فقط چرت بزن

کلیشه ی دیجیتالی

غزالی خالدار
در اداره یی پرت
می خرامد

سقف کوتاه است
و پشت این میز

عقابی کلافه
درکار کرشمه ها
سر می جنباند

تحت تاثیر

کجا می روی با این حال
نمی بینی چه تارمی تابد

داد نزن
زنبورها بیدار می شوند

چشمم صبح می زند
وآشوب نزدیک می شود

۲۰۰۲-۰۴-۰۷

دیدار با شاعر(داستان)- روبرتو بلانیو، نیویورکر دسامبر ۲۰۰۸

    سال ۱۹۹۹، پس از بازگشت از ونزوئلا، خواب دیدم مرا به آپارتمان اِنریکه لینِ شاعر می‌برند، در کشوری که می‌توانست شیلی باشد و شهری که می‌توانست سانتیاگو باشد، فراموش نفرمایید که شیلی و سانتیاگو روزگاری شبیه به جهنم بود، شباهتی که، درلایه‌ی زیرین شهرِ واقعی و شهرِ تخیلی، همیشه به قوت خود باقی خواهد ماند. البته می‌دانستم لین مرده است، ولی وقتی به من پیش‌نهاد کردند مرا به دیدار ایشان ببرند بی‌درنگ پذیرفتم. شاید فکر کردم دارند با من شوخی می‌کنند، یا شاید معجزه‌ای رخ داده است. ولی شاید فقط فکرنکرده بودم یا این پیش‌نهاد را بد فهمیده بودم. به هر رو، ما به ساختمانی هفت طبقه با نمای زردِ کم‌رنگ و باری در طبقه‌ی هم‌کف وارد شدیم، بار ابعاد چشم‌گیری داشت، با پیش‌خوانی دراز و چندین اتاقک، و دوستان من (هرچند به نظرغریب می‌رسد که آن‌ها را دوست توصیف کنم؛ اجازه بدهید فقط بگوییم دوستداران، کسانی که پیش‌نهاد دادند مرا به دیدن شاعر ببرند) مرا به اتاقکی راهنمایی کردند، و لین آن‌جا بود…متن کامل در باغ داستان