سورةالغُراب- محمود مسعودی

    بالای همه‌ی سردرها سیاه بود و همه‌ی دیوارها سیاه بود و از پنجره‌های دو طرف خیابان بیرق‌های سیاهی بیرون زده بود به چه قشنگی! باد هم تکانشان می‌داد و بس که تعدادشان زیاد بود گاهی نسیمی مثل بادبزن حصیری جمعیت را باد می‌زد. خوشم آمد که هر قولی در کتاب سیاهشان داده بودند، خوش قولی کرده عمل کرده بودند. درخت‌ها را هم سیاه کرده بودند و اگر بگویم یک برگ سبز گذاشته بودند نگذاشته بودند. یکی یک پرچم سیاه کوچک هم به هر کدام داده بودند. انجمن آنقدر خوب عزا را هماهنگ کرده بود که چشم‌های تراب خان از غرور اشک افتاده بود. آنقدر قشنگ همه چیز را سیاه کرده بودند که حتی ایوب خان که همیشه از همه چیز دلخور است، نتوانست ایرادی بگیرد. فقط آسمانِ بالای خیابان، بین ساختمان‌های بلند و سیاهِ دوطرف، بدبختانه هنوز عینِ رودخانه‌ای که آبش را عینهو آبِ دریا آبی کرده باشند.آبی بود. من هیچوقت دریا ندیده‌ام.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: