سه شعر از سه شاعر

    ۱. ماهی‌ها در دامما در توری از ستارگان درتقلاییم.
    ماهی‌هایی به ساحل افتاده‌.
    دهان‌هامان بازمانده‌اند در خلاء٬
    و گاز می‌زنند فضای خشک را.
    پچ پچ کنان و بی‌ثمر
    عناصر باطل‌مان می‌خوانند‌.
    به حالِ خفگی‌ در لابلای سنگ‌های تیز و شن؛
    تلنبار برهم باید زندگی کنیم و بمیریم.
    قلب‌هایمان می‌لرزد٬
    تکان تکان‌هامان
    برادران‌مان را زخمین و خفه می‌کند.
    فریادمان از همه بلند تراست
    اما به پاسخ حتی پـژواکی نیست.
    ما را دلیلی نیست برای کشتن و جنگیدن٬
    اما ناچاریم.
    پس می‌دهیم تاوان گناه‌هامان را
    اما عقوبتمان عقوبت نیست.
    هیچ مجازاتی رها‌مان نمی‌کند
    از این دوزخ.
    در دامی عظیم درتقلاییم ما
    و به نیمه‌شب شاید
    افتاده بر میز ِ ماهیگیری غول‌آسا◄ یانوش پلینسکی 

    ۲. در دهکده‌ی اجدادی

    کسی در آغوشم می‌کشد
    کسی با چشمان گرگ نگاهم می‌کند
    کسی کلاه برمی‌دارد از سر
    تا بهتر ببینمش
    پیرمردهای ناشناس و زن‌های سال‌خورده
    بر خود نام‌هایی نهاده‌اند
    از مردان و زنانی جوان که در یاد‌های منند

    یک به یک می‌پرسند
    می‌دانی من کی‌ام
    من نیز از یکی می‌پرسم
    آیا گئورگی کورجای پولدار
    زنده است هنوز
    منم؛ می‌گوید
    با صدایی که از دنیایی دیگر است◄ واسکو پوپا

    **۳

    روزگاری
    رفیقی درتو بود
    که تمام ستاره‌ها را شمرد
    جز آن …
    که فروافتاد
    پیروز
    اسیر چنگالِ گرداب
    در دریای مخملِ تیره

    حالا آن ستاره
    سو سو می‌زند
    آرام
    و بااحتیاط
    در آهنگِ صدای تو ◄ یان استرگرن

زمستان، جهان و دلتنگی: لارش گوستافسون- ترجمه: خلیل پاک نیا

روز زمستانی با نوری پریده‌رنگ‌تر
و ابرها بالاتر، خاموش‌تر،
نور بین اشیای آشنا در رفت وآمد است.
و تو زیر آسمان قدم می‌زنی،
هرچه نزدیک‌تر به آغاز، غریب تر از پیش،
بادها را ببین برمی‌خیزند، نور جابه‌جا می‌شود
آغاز: این تنها چیزی است که نیست
و جهان را این کامل می‌کند:
همین نور، همین شیی، روزها می‌آیند و می‌روند
بادهای رویایی،
شما را قبلا جایی ندیده بودم؟

جهانی است کاملا عادی. می‌آید و می‌رود
نزدیک‌تر و نزدیک‌تر به معمایی
که از یخِ شب پوشیده است.
سوزنی می‌تواند به درونش فرو رود.
جغ جغ صدا زیر پاها، جغ جغ می‌کند:
احساسی مثلِ بودن در جایی  خیلی دورتر،
در خراسان یا پرسپولیس شاید‌، همین ابرها.

گسترده تا بی‌نهایت! شگفت‌انگیز این‌ها است
که جهان تا بی‌نهایت گسترده،
و این‌جا کنار توست. عجایب این‌ها است.

در زمستان در امتداد راهی می‌رفتم
به جایی رسیدم
آن‌جا ترانه و ترس سرسام آور بود.

 

۴ شعر دیگر  از لارش گوستافسون

سه شعر از سه شاعر

    دو شهر
    در دوسوی یک آب‌راه، دو شهر
    یکی تاریک در اشغال دشمن
    در دیگری چراغ‌ها می‌سوزد.
    ساحل تابناک ساحل تاریک را افسون می‌کند.
    شناکنان به خلسه می‌روم
    در آب های تاریک تابان
    ضربآهنگِ شیپوریِ خفه رخنه می‌کند
    صدای یک دوست است،قبرت را بردار و برو

۳۱ شعر از توماس ترانسترومر

    درخشش غریب
    تب خاطره‌ها
    بیدارم نگه‌داشته بود
    حریق سردی درتنم انداخته بود
    و در رویا همه چیز باقی بود
    بود و در من شعله می‌کشید
    و درخشش غریبی می‌داد
    وقتی سرگردان پرسه می‌زدم
    در اطراف اسکله میان مردمی می‌چرخیدم
    که می‌خواستند سفر کنند
    بروند
    و کور از نوری که تعقیب‌شان می‌کرد
    دکل‌ها را سیاه کرده
    سایه در بادبان دوخته
    و خدمه‌ای تاریک جور کرده بودند
    تنها شرط من
    وقتی مرا به عرشه بردند
    این بود که بتوانم آزادانه بچرخم
    اگر خواستم پیشاپیش همه بنشینم
    لباسی از بال‌های رنگین کمان بپوشم
    و وقتی رفتند
    مرا به حال خود رها کردند
    خنده‌ای بر لب‌هایم نشست
    چشمانم درخشید
    مذابی آبی و نقره‌ای
    که سبز می‌شدند

۱۵ شعر از برنو ک. اوییر

    بی عنوان
    اگر آن جمعه در پاریس مرده بودم،
    کسی پیامی می‌فرستاد که دیگر نیستم؟
    ولی سه روز طول کشید
    تا پلیس را راضی کنم من هستم.اگر آن شنبه در ورشو مرده بودم،
    زنی زیبا بیکار می‌شد
    زنی زیبا در کانون نویسندگان لهستان
    که پرستار روحم بوداگر آن یکشنبه در لنین‌گراد مرده بودم
    حتی بدتر می‌شد
    شبِ سپید بازوبند سیاه می‌بست
    حالا می‌پرسید:
    این چه شب سپیدی است که بازوبند سیاه می‌بندد؟ 

    اگر آن سه‌شنبه در برلین مرده بودم،
    روزنامه نوو دویچ لند می‌نوشت
    نویسنده‌ای یوگوسلاو
    سکته‌ی قلبی کرد و مُرد،
    ولی می‌خواستم – و این حرف بی‌معنایی نیست-
    در سرزمینم آخرین نفس را بکشم

    می‌بینید چقدر خوب است که نمرده‌ام
    و دوباره درمیان شما هستم؟

    می‌توانید دست بزنید، سوت بزنید
    می‌بینید چقدر خوب است که نمرده‌ام
    و دوباره درمیان شما هستم.

ايزت سارای ليچ