سه شعر از سه شاعر

دو شهر

در دوسوی یک آب‌راه، دو شهر

یکی تاریک در اشغال دشمن

در دیگری چراغ‌ها می‌سوزد.

ساحل تابناک ساحل تاریک را افسون می‌کند.

 

شناکنان به خلسه می‌روم

در آب های تاریک تابان

ضربآهنگِ شیپوریِ خفه رخنه می‌کند

صدای یک دوست است، قبرت را بردار و برو

 

۳۱ شعر از توماس ترانسترومر

 

درخشش غریب

    • تب خاطره‌ها

 

    • بیدارم نگه‌داشته بود

 

    • حریق سردی درتنم انداخته بود

 

    • و در رویا همه چیز باقی بود

 

    • بود و در من شعله می‌کشید

 

    • و درخشش غریبی می‌داد

 

    • وقتی سرگردان پرسه می‌زدم

 

    • در اطراف اسکله میان مردمی می‌چرخیدم

 

    • که می‌خواستند سفر کنند

 

    • بروند

 

    • و کور از نوری که تعقیب‌شان می‌کرد

 

    • دکل‌ها را سیاه کرده

 

    • سایه در بادبان دوخته

 

    • و خدمه‌ای تاریک جور کرده بودند

 

    • تنها شرط من

 

    • وقتی مرا به عرشه بردند

 

    • این بود که بتوانم آزادانه بچرخم

 

    • اگر خواستم پیشاپیش همه بنشینم

 

    • لباسی از بال‌های رنگین کمان بپوشم

 

    • و وقتی رفتند

 

    • مرا به حال خود رها کردند

 

    • خنده‌ای بر لب‌هایم نشست

 

    • چشمانم درخشید

 

    • مذابی آبی و نقره‌ای

 

    که سبز می‌شدند

۱۵ شعر از برنو ک. اوییر

بی عنوان

    • اگر آن جمعه در پاریس مرده بودم،

 

    • کسی پیامی می‌فرستاد که دیگر نیستم؟

 

    • ولی سه روز طول کشید

 

    • تا پلیس را راضی کنم من هستم.اگر آن شنبه در ورشو مرده بودم،

 

    • زنی زیبا بیکار می‌شد

 

    • زنی زیبا در کانون نویسندگان لهستان

 

    • که پرستار روحم بوداگر آن یکشنبه در لنین‌گراد مرده بودم

 

    • حتی بدتر می‌شد

 

    • شبِ سپید بازوبند سیاه می‌بست

 

    • حالا می‌پرسید:

 

    • این چه شب سپیدی است که بازوبند سیاه می‌بندد؟

اگر آن سه‌شنبه در برلین مرده بودم،
روزنامه نوو دویچ لند می‌نوشت
نویسنده‌ای یوگوسلاو
سکته‌ی قلبی کرد و مُرد،
ولی می‌خواستم – و این حرف بی‌معنایی نیست-
در سرزمینم آخرین نفس را بکشم

می‌بینید چقدر خوب است که نمرده‌ام
و دوباره درمیان شما هستم؟

می‌توانید دست بزنید، سوت بزنید
می‌بینید چقدر خوب است که نمرده‌ام
و دوباره درمیان شما هستم.

ايزت سارای ليچ