کاریلون: توماس ترانسترومر، مترجم: خلیل پاک‌نیا

جشن هشتاد سالگی / خلیل پاک نیا و توماس ترانسترومر

Carillon: Tomas Tranströmer

مادام، مهمان‌هایش را حقیر می‌شمارد چون آن‌ها می‌خواهند
در هتل کثیف‌اش بمانند.
اتاقِ نبشی طبقه دوم را دارم: تخت‌خوابی خراب،
لامپی در سقف.
از همه عجیب‌تر این پرده‌های سنگین، آن‌جا که صدها هزار
کنه نامریی رژه می‌روند.

بیرون‌، کوچه‌ای می‌گذرد
جهان‌گرد‌ها آهسته، کودکان دبستانی سریع، مردانی با لباس کار
دوچرخه‌ها را تلق وتلق‌کنان راه می‌برند
آن‌هایی که فکر می‌کنند جهان را می‌چرخانند
و آن‌هایی که فکر می‌کنند بی‌پناه در چنگال این جهان می‌چرخند
کوچه‌ای که همه‌ی ما از آن می‌گذریم‌، به کجا می‌رسد این راه؟

تنها پنجره‌ی اتاق به سوی چیز دیگری باز می‌شود:
میدانی رام نشدنی.
زمینی که می‌جوشد‌، سطحی لرزان و عظیم،
گاه مملو از مردم، گاه متروکه.

در درونم هرآنچه است مجسم می‌شود آن‌جا،
همه‌ی ترس‌ها، همه‌ی امیدها.
همه‌ی ناممکن‌ها، که با این وجود اتفاق می‌افتد.

کوتاه است ساحلم، مرگ اگر یک وجب بالا بیاید
غرق می‌شوم

من ماکسی‌میلیان هستم. سال ۱۴۸۸ است.
این‌جا در بروخه زندانی‌ام
چرا که دشمنانم مُرددند –
ایده‌آلیست‌های شریرند
و آن‌چه در حیاط‌خلوتِ وحشت کردند
نمی‌توانم وصفش کنم،
نمی‌توانم خون را به جوهر بدل کنم.

من هم مردی هستم با لباس کار ، که دوچرخه‌اش را تلق وتلق‌کنان
در کوچه راه می‌برد
جهان‌گردی که می‌گذرد و می‌ایستد،
می‌گذرد و می‌ایستد
و نگاهش را می‌گرداند بر نقاشی‌های قدیمی
چهره‌های رنگ‌پریده‌ی ماه‌سوخته، پرده‌های سرد

هیچ‌کس تعیین نمی‌کند کجا بروم، کمتر از همه خودم،
با این وجود، هر گام به آن‌جا که باید، می‌رود.
سرگردان در میان جنگ فسیل‌ها، جایی‌که همه آسیبب‌ناپذیرند
چرا که همه مرده‌اند!

انبوه برگ‌های غبارآلود، دیوارها با درزهای‌شان،
راه باریک باغ‌ها، جایی‌که اشک‌های سنگ‌شده،
زیر پاشنه‌ی کفش‌ها خرد می‌شوند…

ناگهان، انگار بر طنابی نامریی پا گذاشتم،
و ناقوس‌ها در این برج ‌گمنام به صدا درآمدند
کاریلون! درزِ انبان می‌ترکد
و نُت‌ها بر فراز فلاندر می‌غلتند
کاریلون! آهنِ نجواکننده‌ی ناقوس‌ها، آیه‌ها و ضرب‌آهنگ،
همه با هم، و دست‌خطی لرزان در فضا.
دست لرزان پزشک نسخه‌ای نوشت که کسی نمی‌تواند بخواند
اما دست‌خطش آشنا است…

بر فراز میدان و طاق، گندم‌زار و سبزه‌زار
به صدا در آمدند ناقوس‌ها به سوی مرده‌ها و زنده‌ها.
تشخیص مسیح و ضدمسیح دشوار!
سرآخر ما را به خانه می‌رسانند ناقوس‌ها .

خاموش شده‌اند.

به اتاقم در هتل برگشته‌ام: تخت‌خواب، لامپ، پرده‌ها.
این‌جا صداهای غریبی شنیده می‌شود ،
زیرزمین خودش را از پله‌ها بالا می‌کشد

روی تخت‌خواب دراز کشیدم با دست‌های باز
لنگری هستم که محکم در اعماق نشسته است
و نگه می‌دارد
سایه‌های عظیم را که شناورند آن بالا
آن ناشناخته‌ی‌بزرگ، که بخشی از آن من‌ام و
حتما مهم‌تر از من است.

بیرون‌، کوچه‌ای می‌گذرد،
کوچه‌ای که گام‌هایم برآن به مرور ناپدید می‌شود
هم‌چون نوشته‌ها‌، دیباچه من بر سکوت،
بازتاب آیه‌های من.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: