سه شعر- بیژن جلالی

    ۱
    سرم را بر آستانه سنگ
    می‌گذارم
    و لبم را بر لب آب
    و دست در دست باد
    می‌روم
    برای سوختن در جایی
    که نمی‌دانم 

    ۲

    برای گفتن
    دهانم را می‌بندم
    چشم‌بسته راه می‌روم
    تا شاید حرفی
    گفته‌ باشم
    تا شاید چیزی
    دیده باشم

    ۳

    هميشه پنجره‌ای هست
    كه رو به تاريكی باز می‌شود
    و هميشه نگاهی هست
    كه خاطره دوری را می‌نگرد

تابلویی در تربلینکا

 

***

شما حالا وارد اردوگاه موقت شده‌اید. از این‌جا به اردوگاه‌های کار حمل خواهید شد. برای پیش‌گیری از  شیوع ‏بیماری‌های مُسری باید لباس‌ها واثاثیه‌ی خود را برای ضد عفونی‌کردن ‏تحویل دهید. پول نقد، ارز خارجی، طلا و جواهرات باید در مقابل دریافت رسید به صندوق‌دار تحویل داده شود. این اشیاء را بعدا می‌توان در مقابل قبض رسید دوباره تحویل گرفت. همه‌ی تازه واردین باید قبل از ادامه‌ی سفر دوش بگیرند.


 

شاید برای شکستن این سکوت وحشتناک. شاید داشتم بلند بلند فکر می‌کردم. شاید این گرمای طاقت ‏فرسا و ممتد نفسم را برید. شاید طنزهای گزنده‌ی خانم راهنما با آن لبخند سرد و دائمی‌اش در طول سه ‏ساعت هم‌نشینی در قطار از کراکوف تا ورشو فریبم داد. با اشاره به تابلو گفتم: من که چیزی جز این کوله پشتی ندارم. این ‏پیراهن و شلوارک نخی گشاد هم  تحویل صندوق‌دار. دم پایی و عینکم را هم می‌دهم. قبض رسید هم نمی‌خواهم. فقط بگذارند قبل ‏از ادامه‌ی سفر دوش بگیرم!‏

با همان لبخند سرد  با نجوا گفت:

هم خیلی دیر رسیده‌ای. هم یادت رفت سمت راست بالای تابلو را درست بخوانی.

نوشته بود: به یهودیان ورشو!