سه شعر- بیژن جلالی

    ۱
    سرم را بر آستانه سنگ
    می‌گذارم
    و لبم را بر لب آب
    و دست در دست باد
    می‌روم
    برای سوختن در جایی
    که نمی‌دانم 

    ۲

    برای گفتن
    دهانم را می‌بندم
    چشم‌بسته راه می‌روم
    تا شاید حرفی
    گفته‌ باشم
    تا شاید چیزی
    دیده باشم

    ۳

    هميشه پنجره‌ای هست
    كه رو به تاريكی باز می‌شود
    و هميشه نگاهی هست
    كه خاطره دوری را می‌نگرد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: