ماریانه:از پل سلان(ترجمه و صدا: حسین منصوری)

     


    زلفانت بی یاسمن، رخساره‌ا‌ت آینه است.
    ابری خرامان خرامان می‌گذرد
    از چشمی به چشمِ دیگر، آن سان که سدوم به بابل،
    و هم‌چون زایشِ برگ قلعه را قطعه قطعه می‌کند
    و بر گرداگردِ گلبنِ گوگرد می‌توفد.

    آنگاه آذرخشی برق می‌زند گوشه‌ی دهانت
    دره‌ای تنگ با بقایای ویالون.
    مردی با دندان‌های برفی کمانه را حمل می‌کند:
    آی که آن نای زیباتر طنین افکن شد!

    معشوق!
    معشوق تو نیز آن نایی و ما همه بارانیم
    پیکرت شرابی بی‌مانند است و ما ده نفره باده می‌پیماییم
    دلت زورقی در شالی‌ست که ما زی شب‌اش پارو می‌کشیم
    کوزه‌ای کوچک که پر از آبی‌هاست
    و این سان سبک‌بار از فرازِ ما می‌جهی
    و ما به خواب فرو می شویم

    از جلوی چادر
    گردانِ صدنفره پیش می‌رود
    و ما تو را باده نوشان به سوی گور حمل می‌کنیم
    و حال
    صدای اصابتِ سکه‌ی سنگینِ رویاها
    بر جاده‌های سنگ‌فرشِ جهان
    به گوش می‌رسد.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: