از نخستین عشق‌بازی‌ام -قاضی ربیحاوی

.

    ..خانه‌های مسکونی کارگران شرکت نفت دوتا در داشتند، یک در که سمت حیاط خانه بود و به کوچه باز می‌شد، در دیگر رو به یک باغچه که در حدود پنج متر در پنج متر بود، دورتا دور هر باغچه حصار سیمی کشیده شده بود و تمام دیوارهای حصار سیمی زیر انبوه شمشاد تبدیل شده بودند به دیوارهای سبز پررنگ صاف و شفاف. باغچه دری هم داشت که رو به میدان بزرگ چمن بود، عصر تابستان‌ها مردم روی چمن پشت باغچه‌های خود می‌نشستند به اختلاط و عصرانه خوردن، بچه‌ها هم در آن حوالی توپ بازی می‌کردند، و اینطور بود که مردم نمی‌گذاشتند شاخه‌های شمشاد دور میله‌های در باغچه بروید و ساقه‌های پیچ در پیچ مانع باز و بسته شدن در بشوند…

◄◄ متن کامل داستان

با یاد وریا مظهر (و.م.آیرو)

1
از این که هنوز فکر می‌کنم هستم تعجب نمی‌کنم چون هستم
از این که هنوز فکر می‌کنم خواهم بود تعجب نمی‌کنم،
چون فکر می‌کنم
از این که هنوز فکرمی‌کنم مرده‌ام تعجب نمی‌کنم
چون زندگی می‌کنم
از این که هنوز فکر می‌کنم حرفی برای گفتن دارم تعجب نمی‌کنم
چون فکر می‌کنم!

2
در جایی دور
کسی پیاپی مشت بر در خانه‌ای می‌کوبد
مرده اما برنمی‌خیزد تا در را به‌رویش بگشاید
و در جای دور دیگری
کسی هراسان از خواب می‌پرد
عرق از پیشانی می‌گیرد
تنش را سخت در آغوش می‌کشد
و فکر می‌کند
حالا وقت آن رسیده
که در را بگشاید…

3
ﺗﺮاﻧﻪی ﺳﺎﺣﻠﯽ

ﺣﺎل و روزِت ﺧﻮش ﻧﯿﺴﺖ
ﺳﻪﺗﺎ ﺻﺪف ﮐﻨﺎر درﯾﺎ، ﺗﻮ ﺳﺎﺣﻞ اﻓﺘﺎدهن
ﯾﮑﯽﺷﻮﻧﻮ ورﻣﯽداری و ﭘﺮت ﻣﯽﮐﻨﯽ ﺗﻮ درﯾﺎ
دوﺗﺎی دﯾﮕﻪ ﻣﯽﻣﻮﻧﻦ
ﭼﻮن ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮدی ﺻﺪﻓﻦ
وﻟﯽ ﮐﻮر ﺧﻮﻧﺪی: ﺳﻨﮕﻦ، ﺳﻨﮓِ ﺳﻨﮓ
ﺣﺎل و روزِت ﺧﻮش ﻧﯿﺴﺖ
ﭼﻮنﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﺳﻨﮕﺎ دﯾﮕﻪ ارزش ﭘﺮت ﮐﺮدﻧَﻢ ﻧﺪارن
وﺧﺘﯽ داری ﻣﯽری
ﭘﺎت ﮔﯿﺮ ﻣﯽﮐﻨﻪ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺗﮑﻪ ﺳﻨﮓ و ﺑﺎ ﮐﻠﻪ ﻣﯽﺧﻮری زﻣﯿﻦ
ﻣﯽﺧﻮای وَرِش داری و ﭘﺮﺗﺶ ﮐﻨﯽ
وﻟﯽ ﺳﻨﮓ ﺑﻪﺷﺪت ﺑﻪزﻣﯿﻦ ﭼﺴﺒﯿﺪه
ﮐﺎری ﻧﻤﯽﮐﻨﯽ، ﭼﻮن ﮐﺎریش ﻧﻤﯽﺷﻪ ﮐﺮد
ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯽﺗﻮﻧﯽ رو ﺑﻪ اوﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻟﺨﺖ ﻣﺎدرزاد ﺗﻮ آب
دارن ﺷﻨﺎی ﻗﻮرﺑﺎﻏﻪ ﻣﯽرن ــ
داد ﺑﺰﻧﯽ

ﻣﻦ ﺷﺎﺷﯿﺪم ﺑﻪ اﯾﻦ درﯾﺎ

4

ده برگ از «کتاب مشاهیر»-  وریا مظهر