سه شعر: لارش گوستافسون

lars-gustafsson1

«یک پدیدهٔ نوری»

من در حومهٔ شهر زندگی می‌کنم
و آن‌ها که از راه می‌رسند از یاد برده‌اند
تمام آنچه را که می‌خواستند تعریف کنند

کاملا خشنود در آلاچیق می‌نشینند
و در آرامش حرف‌ها و نظرات رد و بدل می‌کنیم
با چهره‌هایی که هرچه بیشتر روشن می‌شوند

تا وقتی که با تعجب و حیرت می‌بینیم
چیز بیشتری برای توضیح یک مرکز
که دور‌تر واقع شده، لازم نیست

و نمایان در مقابل آسمان
چون تکه‌ای روشن‌تر در افق
آنجا که آزادی بیشتر است
اما فاصله‌اش را با ما حفظ می‌کند
*****

 

«زمستان، جهان و دلتنگی»

روز زمستانی با نوری پریده‌رنگ‌
و ابرها بالاتر، خاموش‌تر،
نور بین اشیای آشنا در رفت وآمد است.
و تو زیر آسمان قدم می‌زنی،
هرچه نزدیک‌تر به آغاز، غریب تر از پیش،
بادها را ببین برمی‌خیزند، نور جابه‌جا می‌شود
آغاز: این تنها چیزی است که نیست
و جهان را این کامل می‌کند:
همین نور، همین شیی، روزها می‌آیند و می‌روند
بادهای رویایی،
شما را قبلا جایی ندیده بودم؟

جهانی است کاملا عادی. می‌آید و می‌رود
نزدیک‌تر و نزدیک‌تر به معمایی
که از یخِ شب پوشیده است.
سوزنی می‌تواند به درونش فرو رود.
جغ جغ صدا زیر پاها، جغ جغ می‌کند:
احساسی مثلِ بودن در جایی  خیلی دورتر،
در خراسان یا پرسپولیس شاید‌، همین ابرها.

گسترده تا بی‌نهایت! شگفت‌انگیز این‌ها است
که جهان تا بی‌نهایت گسترده،
و این‌جا کنار توست. عجایب این‌ها است.

در زمستان در امتداد راهی می‌رفتم
به جایی رسیدم
آن‌جا ترانه و ترس سرسام آور بود.

*****

«مخلوق»

ده میلیارد پیچ‌گوشتی

اما پیچی نیست

این شکستی است

که ما هستیم،

که تنها چیزی است

که هستیم ما

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: