نامه- باوند بهپور

شاید خوش‌مان نیاید، اما در هر حال، درها این‌جا بر چنین پاشنه‌ای می‌چرخد
فرهنگ‌شان برعکس، صنعت است. وقت‌ را پر می‌کند، آدم‌ها را به هم نزدیک می‌کند، از آن‌ها جمع می‌سازد. در دیگی که همه در آن می‌جوشند فرهنگ آب است. فرهنگ‌شان متولی ندارد. واقعاً‌ ندارد. کسی نگران «سطح» آن نیست. نگران ‌حق‌اند و قانون. تا وقتی آزار کسی را در پی نداشته باشد هیچ فرقی نمی‌کند چی تولید می‌کنی. اگر دیگران خوش‌شان بیاید مشتری پیدا می‌کند. کسی نمی‌تواند به خودش این حق را بدهد که سطح مناسب را برای دیگران تعیین کند؛ تعیین کند که چه بشنوند و چه ببینند و چه احساس ‌کنند و چه تصوری از دنیای اطراف‌شان داشته باشند.
هنرمند خودش را این‌جا قهرمان نمی‌بیند. یک جبهه‌ی واحد هم برای جنگیدن وجود ندارد. اساساً هیچ تپه‌ای که بتوانی همگان را از بالایش صدا بزنی وجود ندارد. هر حرفی مخاطب خودش را جمع می‌کند. هیچ حرفی همه را جذب نمی‌کند. برای جمع، جمع تصمیم می‌گیرد آن هم از روی ناچاری. چون به هر حال گروه باید یک سمتی برود. چون همه با هم‌اند به آن سرعت پیش نمی‌روند اما هر طرفی بخواهند بروند آزادند. آدمی هم که نمی‌خواهد منتظر میانگین بماند نمی‌ماند. فرد خودش تصمیم می‌گیرد کجا مستقر شود. منافع مشخص است. این تویی که باید مشخص کنی چه می‌خواهی.

متن کامل – نامه: باوند بهپور

bavand behpoor