کلیسای کاترینا- خلیل پاک‌نیا

katarina kyrka1
خیلی دور، خیلی نزدیک.
صبحِ خیلی زود، تو هنوز در خوابی. مو‌هایت روی بالش افتاده و دست‌ها لبهٔ تخت. مشت‌های نه بسته است و نه باز. نمی‌شود نفس‌زدن تو را شنید ولی نفس می‌کشی. ابرو‌ها، پلک‌ها، گردن تو، همه در آرامشی مطلق. آرامشی حیاتی که شاید بدون آن نمی‌توانستیم چند ساعت بعد از جایمان تکان بخوریم.
فقط لب‌هایت را آهسته به هم می‌زنی، انگار داری زیر لب معمایی طرح می‌کنی که هرگز نخواهم فهمید. درست در این لحظه، در چهره‌ات نوعی بی‌پناهی است که دست نیافتنی است. در یک آن، هم خیلی دور و هم خیلی نزدیک.
نمی‌دانم چرا صبح به این زودی بیدار شده‌ام. شب هنوز کاملا تسلیم نشده است. بیدار بیدارم کنار پنجره. یکی دوتا ماشین در خیابان در حرکت‌اند. هنوز صدایی از پیاده رو شنیده نمی‌شود. هنوز توکا‌ها بر بام خانه‌ها و درخت‌ها برای خود می‌خوانند بدون آن‌که کسی یا چیزی آوازشان را قطع کند. پارک‌ها و میدان خالی‌اند هنوز.
روزی که در راه است با نور ضعیف اش از لابه‌لای پرده‌ها هم دیده می‌شود و هم دیده نمی‌شود. همه چیزهایی که هنوز ما نمی‌دانیم. همه چیزهایی که هنوز نگذشته است. حرف‌هایی که هنوز زده نشده، بدفهمی‌های که هنوز پیش نیامده، خنده‌هایی که هنوز بر لب‌ها ننشسته، نگاه‌هایی که هنوز با هم رد و بدل نشده است.
بیرون چیزی منتظر ماست. آفتاب دارد پله پله بالا می‌رود تا ساعتی بعد، تاریخ را اعلام کند. هشتم، پانزده‌هم یا بیست و ششم. روزی در زندگی ما که هنوز نیامده است و نمی‌توان آن را گرفت و بست، دنبال ما می‌آید و ناپدید می‌شود.
تو هنوز در خوابی، شاید در سرزمین‌های دور دست، که هرگز به آن‌ها باز نخواهی گشت. سرزمین‌های خیالی. مکان‌هایی که در‌‌‌ همان لحظه‌ای که به آن‌ها می‌رسی کشف می‌کنی. اما به زودی رویا‌ها بار سفر می‌بندند، آدم‌ها از همدیگر خداحافظی می‌کنند. به بلیط‌هایشان نگاه می‌کنند تا ساعت پرواز را کنترول کنند. دیر یا زود چیزی تو را به این جهان، به این اتاق باز می‌گرداند. دیر یا زود گذرگاهی باز می‌شود، خمیازه می‌کشی، دست و پایت تکان می‌خورد، چشم باز می‌کنی و می‌گذاری اتاق تو را پُر کند
این طرف و آن طرف را نگاه می‌کنی، همه چیز مثل شب پیش است ولی در عین حال چیز دیگری است، روز دیگری که در راه است. بر می‌خیزی و به زندگی‌ات باز می‌گردی به آدرس خودت، به داستانی که هنوز در باره آن هیچ چیز نمی‌دانی. در آرامش خوابیده‌ای هنوز. هم خیلی دور و هم خیلی نزدیک.

2 پاسخ

  1. زیبا بود!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: