رکاب زدن- خلیل پاک‌نیا

skogås چند روز پیش که هوا ابری بود و باران ریزی هم می‌بارید و داشتم از سربالایی مسیر جنگلی اطراف خانه بالا می‌رفتم، دوچرخه سواری را دیدم که از روبرو می‌آمد، البته در مسیر دوچرخه‌ها، سرعت عجیبی داشت. سرش را مثل ورزشکارهای حرفه‌ای روی سکان خم کرده بود تا مقاومت هوا را بشکند. نزدیک‌تر که شد دیدم نه، ورزشکار نیست، مردی است تقریبا به سن خود ما. فکر کردم آدمی در سن و سال مشخصی، بعضی کار‌ها را کنار می‌گذارد و در عوض کارهای دیگری می‌کند. مثلا ۶۰ساله‌ها قایم باشک بازی نمی‌کنند یا ۶ ساله‌ها بندرت شطرنج بازی می‌کنند، بازنشسته‌ها در پارک‌ها از سرو کول درخت‌ها بالا نمی‌روند و مهدکودکی‌ها برای بحث‌های نمایندگان مجلس، تره هم خرد نمی‌کنند. البته یک استثنا وجود دارد و آن، نان دادن به مرغابی‌ها در پارک هاست که به نظر می‌رسد هم در شروع و هم در پایان راه، محبوبیت فراوانی دارد.
به نظر می‌آید آدمی برای اینکه بتواند از پس زندگی برآید، نیاز دارد از سن و سال خود آگاه باشد. اما درک سال های درونی، باطنی، به سادگی سن و سال ظاهری ما نیست. انگار در سن و سال درونی، همهٔ آدم‌های مختلفی که بوده‌ایم، همهٔ سالی‌هایی که پشت سر گذاشته‌ایم مدام درهم می‌پیچد، گردبادی که برخاسته، فرو نمی‌نشیند، اوج می‌گیرد. در کودکی در یک روز، حتی در یک آن، می‌توانستیم در رویا، آدم‌های مختلفی باشیم. فوتبالیستی مشهور، جادوگر سیرک یا سند باد بحری، اما همیشه چون کودکی ده دوازده ساله. همین حالا، در همین سن و سال هم، در یک روز، می‌توانیم آدم‌های مختلفی باشیم، اما حالا سال‌هایی را که پشت سر گذاشته‌ایم با خود حمل می‌کنیم. شاید به این دلیل که از گذشت زمان و برگشت ناپذیری آن آگاه شده‌ایم.
واقعا تجربه چیست؟ آدم باتجربه به چه معناست؟ احتمالا به این معنا نیست که زندگی پرمحتوایی داشته یا کتاب‌های فراوانی خوانده است. آدم‌هایی را دور و بر خودمان می‌بینیم که ماجراهای بسیاری را از سر گذرانده‌اند بدون آنکه تجربهٔ خاصی داشته باشند. تجربه، فقط انبوه اتفاقات زندگی ما نیست بلکه حوادثی است که از آن‌ها تاثیر پذیرفته‌ایم، بر آن‌ها آگاهی پیدا کرده‌ایم، به این معنا هم نیست که ما بطور اتومات آدم بهتری شده‌ایم یا از اشتباهات خود درس گرفته‌ایم. شاید فقط این باشد که آدم باتجربه به زندگی‌اش، آگاه است، نه اینکه به راز آن پی برده باشد یا کنترولی برآن داشته باشد، شاید فقط این باشد که او با سال‌های مختلفی که پشت سر گذاشته در ارتباط درونی است. تماس بین آن‌ها قطع نشده است. گفتگوی بین ۶ ساله، ۳۰ ساله و ۶۰ساله همچنان در جریان است و هر وقت لازم بود می‌تواند سرش را روی سکان خم کند و با سرعت عجیبی بین این سال‌ها رکاب بزند.

: سقف بلند سقف کوتاه

خونه ی ما نمونه ی کوچک یک جامعه ی دموکراتیک بود. پدرم مخالف سر سخت این بود که “بچه ها جلوی بزرگ تر ها حق ندارند حرف بزنند.” ما همیشه و همه جا حق داشتیم که حرف بزنیم، درست مثل آدم بزرگ ها. بیشتر چیزهای مهم مثل خریدن ماشین، عوض کردن خونه و یا حتی اختلافات پدر مادرم در جلسات آزاد به رای گذاشته می شد. رای ها هم مساوی بود. به یاد ندارم که گفته باشند که فلان جا نرو یا فلان جور لباس نپوش یا با فلانی معاشرت نکن. پدرم فقط یک خط قرمز داشت: دروغ نباید می گفتیم.

چیز دیگه ای یادم نیست که یادمان داده باشد جزاینکه خودمان فکر کنیم و بی دلیل چیزی را نپذیریم. حریم خصوصی خیلی محترم بود، با این که بچه بودیم کسی بدون در زدن وارد اطاق ما نمی شد. خلاصه، ما اینجوری بزرگ شدیم.

***

پدرم دوستی داشت که دخترش همسن من بود. ما بهش می گفتیم عمو. دختر عمو محمود درست برعکس ما تربیت شده بود. توی خونه شان حرف اول و آخر را پدر می زد.

توی همه کارش دخالت می کردند. دختر عمو محمود هیچ حریم خصوصی نداشت، تا سالهای آخر دبیرستان تلفن هایش چک می شد و اطاقش تفتیش می شد. یک بار داشت دوش می گرفت و مادرش در حمام را باز کرد. دختر جیغی کشید ولی مادرش به جای این که در را ببندد با لحن طلبکاری گفت: کوفت! برای چی جیغ می زنی؟ حالا مگه چی شده؟ من مادرتم! من دهانم باز مانده بود. به هر حال عمو محمود و خانمش این جوری دختر تربیت می کردند. هجده سالگی هم دخترشان را شوهر دادند؛ صد البته شوهری که عمو محمود برایش انتخاب کرده بود.

آنها هنوز هم با هم زندگی می کنند و ظاهرا خوشبخت هستند.

***

آدمها، سقف آزادی های متفاوتی دارند. سقف آزادی آدمها را خانواده، تجربیات شخصی، روحیات و افکارشان شکل می دهد. سقف من از دختر عمو محمود بالاتر بود. برای همین وقتی آزادی هایم محدود می شد احساس خفگی می کردم. دختر عمو محمود از ابتدا آزادی را لمس نکرده بود که برای محدود شدنش دلتنگی کند. همه چیز را آسان تر می پذیرفت. وقتی از ایران می آمدم برای خداحافظی آمد. با لحن معصومانه ای پرسید: حالا برای چی داری میری؟ این را جوری پرسید که انگار توی ایران زندگی نمی کرد. انگار هرگز هیچ چیزی توی این سرزمین آزارش نداده بود. او آن قدر به سقف آزادی کوتاه عادت کرده بود که هیچ وقت سرش به طاق نخورده بود و عربده اش هوا نرفته بود. من در عوض آنقدر پررو بودم که سقف آسمان را هم می خواستم بشکافم.

****

ملت ها هم سقف آزادی دارند. سقف آزادی بعضی ملت ها پرتاب گوجه فرنگی به بالاترین مقام سیاسی کشور است، سقف آزادی بعضی ملت ها هم تیر خوردن در خیابان بدون هیچ دلیلی. در این سقف های آزادی متفاوت، آزادی هم معانی متفاوتی پیدا می کند. برای یک ملت آزادی نقد کردن همه چیز (دین، سیاست، اقتصاد، زندگی شخصی و مالی مسولین) است. برای بعضی ملت ها نزدیک ترین تجربه ی آزادی چند نشریه ی توقیف شده با حکم حکومتی و چند روزنامه نگار زندانی است. برای بعضی ملت ها حریم خصوصی بی قید و شرط است، مثل آزادی خوابیدن کنار دریا با بیکینی، برای بعضی ها پوشیدن روپوش بالای زانو و روسری رنگی که یک کم عقب رفته باشد کلی آزادی است.

وقتی سقف آزادی کوتاه باشد، آدم های دراز سرشان آنقدر به سقف می خورد که حذف می شوند، آدمهای کوتوله اما راحت جولان می دهند، بعضی از آدمهای دراز هم برای بقا انقدر سرشان را خم می کنند که کوتوله می شوند. آن وقت سقف ها هی پایین تر و پایین تر می آید و مردم هی بیشتر و بیشتر قوز می کنند. قهرمان شان می شود آقای خاتمی، آزادی شان می شود راه رفتن توی پارک با دختر همسایه، زندگی شان می شود همینی که می بینید

منبع: وبلاگ نسوان مطلقه مطلقه