آلفردو-خلیل پاک‌نیا

Alfred Nobels Allé

چند سالی هر روز صبح‌ها در ایستگاهِ دانشکده از قطار پیاده می‌شد. از کنار تیمارستان و پرستار‌ها می‌گذشت. پیاده روِ خیابانی که از وسط جنگل می‌گذشت را پشت سر می‌گذاشت و یک راست به سر کار می‌رفت تا پشت میز‌ش بنشیند و پروانه‌ها را بشمارد. یک روز دید باید راهش را کج کند. داشتند سمت چپ پیاده رو، روی تپهٔ وسط جنگل زندان می‌ساختند. یک سالی و اندی طول کشید تا دیوار بتونی ۶ متری بالا رفت، ۷۰۰ متری وسط جنگل دور زند تا دوباره راهش راست شد. حالا هرروز صبح که از کنار زندان می‌گذشت به دلیل نامعلومی سرش را بالا می‌گرفت تا میله‌های پنجرهِ سلول‌ها را ببیند و سعی می‌کرد زندگی آن طرف دیوار را تصور کند. ساختمان زندان از بیرون زیبا و آفتاب گیربود اما آن‌ها که درون ساختمان بودند احتمالا رابطهٔ پیچیده تری با معماری داشتند.

این پیاده روی صبحگاهی هر روز یادآور مرز میان آزادی و اسارت بود. وقتی آدم در دمکراسی زندگی می‌کند خیلی راحت از یاد می‌برد که آدم‌ها در طول تاریخ به چه دلایلی به زندان افتاده‌اند و هنوز هم می‌افتند. چندی پیش آلفردو دوست اروگوئه‌ای تعریف می‌کرد که پدرش در اواسط دههٔ ۷۰ – دوران حکومت نظامی- چندین سال را در زندان معروف «لیبرتات» گذرانده بود. زندان در نزدیکی دهکدهٔ «لیبرتات» قرار داشت و طنز روزگار نام «آزادی» به آن داده بود.. یک روز موقع نهار از کیفش چیزی در آورد و روی میز گذاشت. تکه استخوانی صاف و نسبتا بلند به عرص چند سانتی متر که احتمالا از سوپ نهاری جان سالم به در برده بود. پدرش با واکس با خطوطی ساده، نازک و سیاه، سلول را کشیده بود. یک میز‌، روی میز یک پاکت سیگار و یک کتاب و در پس زمینه، سایه روشنِ آزادی روی میله‌های ‌ پنجره افتاده بود. چند ثانیه‌ای این تکه استخوان کف دستم سنگینی می‌کرد. بعد به یاد چیزهایی افتادم که در زندان می‌ساختند. شعرهایی با کمترین کلمات تا بتوانند راحت به خاطر بسپارند یا روی تکهٔ کوچک کاغذ سیگار یادداشت کنند. یا همین تکه استخوان که دهه‌ها را پشت سر گذاشت بر فراز اقیانوس اطلس پروازکرد و کف دستم قرار گرفت.

شاید زندان برای کسی که گرفتار آن نشده یا آشنایی،خویشاوندی آنجا نداشته، جای خیلی دوری باشد اما در چشم اندازی وسیع‌تر هیچکس نمی‌تواند مسلم فرض کند که هرگز گرفتار آن نمی‌شود. به نظر می‌رسد این آزادی است که موقتی است حتی اگر اینجا و اکنون برای ما بدیهی باشد. شاید به همین خاطر هر روز صبح وقتی از کنار زندان رد می‌شد برای چند ثانیه می‌رفت آن طرف دیوار و خیال می‌کرد مهم نیست ما کی هستیم و کجا، همه گاهی از کنار زندان رد می‌شویم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: