«اتوبوسی به نام ۸۳۰» :خلیل پاک‌نیا

shar
سوار که شدم دیدم باز «سیدنی پواتیه» پشت فرمونه، گفت بشین همین جلو، عید پاکه و اگه شانس بیاریم اتوبوس تا آخر خط دربست مال خودمونه، گفتم سیدنی گرسنمه، این وقت شب توی مسیرت رستورانی هست که باز باشه گفت باز می‌خواهی رفیق نیم راه بشی.
نزدیکای»وگا» یه نیش ترمز زد گفت چراغاش خاموشه اما چار تا تقه بزن به اون پنجره‌ای که بالاش پرچم وایکینگ هاس درو باز می‌کنه، یه کم سوت و کور امشب اما غذاهاش بد نیست یادته نره بگی رفیق سیدنی ام اومدم برای شام آخر و گرنه تحویلت نمی‌گیره…

دیدم میز کنار پنجره خالی است رفتم و نشستم. چیزی که نظرم را گرفت تابلوهای قدیمی رنگ روغن نبود که روی دیوار آویزان بود و از شکار حیوانات حکایت می‌کرد یا رنگ پریدگی و بی حالی گارسون که لیست غذا را گذاشت روی میز و رفت، فضای غریب اینجا بود، انگار همه منتطر بودند بینند «چه کسی برای شام می‌آید؟»

خانواده‌ای سه نفره دور میز روبرو نشسته بودند، آرایشی دقیق چشمان درشت زن را زیباتر کرده بود، پاشنه‌های بلند چوبی کفش‌ها از زیر پیراهنی سرخ و پرچین بیرون زده بود. کُت چرمی مرد یکی دو شماره از او بزرگ‌تر بود. پسرکی تین ایجر با موهای کوتاه و روغن زده بین زن و مرد نشسته بود. انگار هرسه نفر یک راست از آرایشگاه برگشته‌اند دور این میز نشسته‌اند و در سکوت غذا می‌خورند.
بعد آکاردئون را دیدم روی صندلی خالی کنار آنها ایستاده بود. این خانواده کوچک ارکستر شبانه مجلس بود. بعد خیال کردم احتمالاً در یکی از گتوه های حومه زندگی می‌کنند سوار قطار شده‌اند از ایستگاه‌های تاریک مارس بدون بلیط گذشته اند تا به اجرای امشب برسند
چند لحظه بعد تقریباً هم زمان باهم بلند شدند قاشق و چنگال‌ها را کنار بشقاب گذاشتند رفتند جلوی سالن، آواز خواندند و نواختند. زن پشت میکروفون، آکاردئون در آغوش مرد و پسرک با پاهای لاغرش از کیبورد کوچکی صدا در می‌آورد . بعد از اجرا برگشتند دوباره نشستند پشت میز و به شام خوردن در سکوت ادامه دادند

در میان پرده بود که دیدم زن دستش را گذاشته روی پیشانی و فشار می‌دهد مثل آدمی که میگرن دارد، درست وقتی که می‌خواست دوباره بلند شود برود پشت میکروفون آهی کشید. به خودم گفتم چندین نوع آه کشیدن در دنیا هست شاید درست نباشد همه را به یک نام بخوانیم. دلم می‌خواهد آه کشیدن امشب را «آه پیش از آواز» بنامم.

ساز و آواز که تمام شد می‌خواستم برایشان دست بزنم اما هیچ‌کس دست نزد. غذایم که تمام شد بلند شدم رفتم کنار میز ارکستر و به رومانیایی گفتم:»مولتومسک پنترو موزیکا»، ممنون برای موسیقی. با تعجب نگاهم کردند بعد بلند شدند به نوبت، یکی پس از دیگری با من دست دادند.

وقتی داشتم می‌رفتم طرف ایستگاه برگشتم و برایشان دست تکان دادم . ایستاده بودند و دست تکان می‌دادند اما مطمئن نیستم در تاریکی مرا می‌دیدند.

«پاس‌ها از شب گذشته است»- خلیل پاک نیا

grand hotel
هنوز چند نفری پراکنده، این گوشه و آن گوشه در لابی هتل نشسته‌اند می‌نوشند و گپ می‌زنند. مرد میان سالی کنار میز ما نشسته است. واکینگ هیکل با پیشانی بلند. کُت و شلواری شیک دارد. ته لیوان ویسکی روی میز جلوی اوست. اگر چانه‌اش دراز‌تر بود می‌شد گفت شبیه «پیتر استورمارهٔ» خودمان است. لیوان را با ظرافت بالا می‌برد. شاید لیوان‌های آخر را می‌نوشد تا بلند شود و به اتاقش برود. پا‌هایش را دراز کرده، پیداست عادت دارد جای دیگران را اشغال کند. احتمالا همیشه با فرست کلاس سفر می‌کند.
یکی از گارسون‌ها به طرف میز او می‌آید. دختری هیجده بیست ساله با قیافه‌ای معمولی اما دوست داشتنی. تعجب می‌کنم چرا اینقدر نزدیک مرد ایستاده است. جملاتی به انگلیسی رد و بدل می‌شود اما صدای موزیک نمی‌گذارد درست بشنوم.
استور ماره با ته لهجه هلندی یا آلمانی می‌گوید:
– آی ویل پی یو وری وری ول
تاکید خاصی می‌کند روی کلمه «وری» که هم نگران کننده است و هم اطمینان بخش. احتمالا ادامه صحبت است
-نمی‌توانیم جای دیگری برویم؟
دختر خانم از میز دور می‌شود انگار «پیتر استورماره» را نادیده می‌گیرد می‌رود پشت پیشخوان و با همکارانش پچ پچ می‌کند. به نظر می‌رسد هنوز پیش خانواده زندگی می‌کند. بعد از چند لحظه به سر میز «استورماره» برمی‌گردد. مرد میان سال پیشنهادش را تکرار می‌کند:
– آیم اِ وری وری ریچ مَن.
– یس آ ناو
حالا صدایش گرفته‌تر است کمی مست است شاید. اما با ملاحظه حرف می‌زند. از همسرش می‌گوید که چقدر خوب و مهربان است و ادامه می‌داد «اما همه چیز بی‌معناست. دلم می‌خواهد احساس….» بقیه جمله در موزیک جینگل بلز محو می‌شود. نمی‌شنوم دخترخانم چه می‌گوید اما دارد دقیق به مرد گوش می‌کند.
– دیس ایز وری کومپلیکیتد.
این آخرین جمله‌ای است که می‌شنوم پیش آنکه صورت حساب را بپردازم و بیرون بزنم
.
تا «گونگزتردگوردن»، نزدیک‌ترین ایستگاه مترو راه زیادی نیست. در ورودی مترو هم مرد میان سالی نشسته است انگار دو سه تا ژاکت زیر این کاپشن رنگ و رو رفته پوشیده، چون سرش به نیمه تنه‌اش نمی‌خورد عصایش را جا به جا می‌کند بعد دستش را دراز می‌کند. حالتی در چهره‌اش هست که ناخودآگاه سلام می‌کنم
انگار در لباس مبدل است. روی کیسه‌های گدایش نوشته «من مالک فروشگاه‌های تعاونی هستم». موهای بلندش، از زیر کلاه سرخ بابانوئل پریشان روی پیشانی افتاده است چشم‌های کم و بیش ماتش ما را دنبال می‌کند انگار می‌خواهد مخفیانه به قصر باز گردد تا از ربایندگان پنولوپه انتقام بگیرد اما تا آن وقت در پناه عصایش سکه‌ای از مست‌های آخرشب طلب می‌کند.

آتنا و عصای جادویش کجاست تا طراوت جوانی را به او باز گرداند. کجاست او تا بر فراز دریا‌ها پرواز کند و نیروی مبارزه را به او باز گرداند، تا همه چیز را دوباره سر جای اولش باز گرداند.

دفتر تقویم- خلیل پاک‌نیا

دفتر تقویم یکی دو هفته پیش در تابلوی اعلانات مجموعه‌ای که در آن زندگی می‌کند اطاعیه‌ای دید. قرار بود شنبه بازاری برپا شود و برای سفرتابستانی جوانان محله پول جمع کنند. از ساکنین محل خواسته شده بود در انباری‌های منزلشان بگردند و وسایلی را که دیگر لازم ندارند، برای فروش به مسئول شنبه بازار تحویل دهند. دید به این بهانه می‌تواند انباری را هم مرتب کند.
در کارتن اسباب بازی‌های قدیمی، آمبولانسی پیدا کرد. آن را برداشت. بدنهٔ آن زنگ زده بود. چند جا، رنگ‌ها کنده شده بود، درِ طرف راننده بسته نمی‌شد، روی سقفش جای آژیر خالی بود. یادش افتاد به زمانی که در محوطه شن بازی کودکان ویراژ می‌داد، یا آژیرکشان از این طرف اتاق به آن طرف می‌رفت. دید نه، این آمبولانس دیگر نمی‌تواند برای نجات کسی بشتابد. اما وقتی آن را روی زمین گذاشت دید چهارچرخش سالم است غژغژی می‌کند ولی‌‌ هنوز‌‌ همان طور با در باز می‌تواند بچرخد. فکر کرد سی سالی می‌شود که کسی به آن دست نزده است، تمام این مدت در تاریکی در انتظار این بوده که کسی او را به بازی بگیرد. با لمس فلز سرد در دستش انگار برای چند لحظه زمان ایستاد و آمبولانس او را به چهار سالگی‌اش برگرداند.
آدمی گذشت زمان را اغلب به طور غیرمستقیم می‌بیند، در اطرافیان خود، در اشیای پیرامون و نه در چهره خودش. تغییراتی که روزانه جلوی آینه رخ می‌دهد اغلب چنان لغزنده و آرام است که آن را نمی‌بینیم، درعوض این تغییرات را در دیگران می‌بینیم، در کم‌پشت شدن موی دوستی که چند سالی است او را ندیده‌ایم. بریدهٔ روزنامه‌ها وقتی کارتن‌های انباری را جا به جا می‌کنیم، در مجلاتی که هم سن وسال خود ما هستند ولی رنگ و رویشان رفته، زرد شده‌اند مثل شمایل جا مانده از مقدسین وقتی از موزه‌ها دیدار می‌کنیم.
دفتر تقویم را ورق می‌زند. جشن تولد‌ها را می‌بیند مناسبت‌ها را. نیمه شبِ شنبه، هشت فوریه در چهل سالگی خوابیده و یکشنبه صبح در پنجاه سالگی بیدار شده است. این طور نیست که در این مدت اتفاقی نیفتاده باشد. می‌بیند روز‌ها، ورق‌های تقویم سر جای خودشان هستند و در تمام این مدت وجود داشته است با این وجود از خود می‌پرسد چه بلایی سر بعضی روز‌ها آمده است، کجا رفته‌اند. یاد حقه باز‌ها می‌افتد که در پس کوچه های پایتخت‌های اروپایی، تاس یا توپ کوچکی را زیر لیوانی این دست و آن دست می‌کنند و هر چقدر هم با دقت حرکت دست‌ها و توپ یا تاس را دنبال کنی باز سرت کلاه می‌رود و توپ یا تاس ناپدید می‌شود. وقتی آمبولانس را برداشت فکر کرد شاید او هم یکی از این حقه‌های خیابانی است که دور از چشم ما مثل آدم‌ها بزرگ می‌شود به وسایل و دستگاه‌های گوناگونی مجهز می‌شود، آمبولانس واقعی می‌شود سوارش می‌شویم و راه می‌افتد و ما را به جایی که نمی‌دانیم کجاست می‌برد.

 

دلم می‌خواهد گیسِ دخترِ سید جواد را بکشم

    عکس: دان هانسوننگاهی به یک ترجمه

    تازه‌ترین مجموعه شعر کریستینا لونگ شاعر و نمایش‌نامه‌نویس سوئدی در سال ۲۰۰۳ منتشر شد. بعد از انتشار هم به روال معمول، یادداشت‌های بسیاری در معرفی این مجموعه، در روزنامه‌ها و فصل‌نامه‌های ادبی سوئد به چاپ رسید. کتابی است در ۶۷ صفحه شامل ۵۰ شعر.
    در آوریل ۲۰۰۸، ترجمه‌ای از این کتاب به نام«خداحافظ، خوش باشی» توسط انتشارات آزاد منتشر شد. این مجموعه شعر را خانم رباب محب ترجمه کرده است. کتابی است در ۷۹ صفحه، ۷ صفحه سخن و توضیح مترجم و بقیه ترجمه‌ی شعرها. 

    نگاهی می‌کنم به این ترجمه‌ها با این فرض که در ترجمه‌ی هر متنی نخست باید معنای درست واژه‌ها، عبارات و جمله‌ها را بفهمیم.

    ۱

    زیبا می‌بینماز پشت نرده‌های وحشی                     Jag tar der vackertتنها.                                   bakom viltstängslet                                                    .allenaروبروی تنهایی                                    Mol allenaترانه‌ی خواهشم آوازش را زمزمه می‌کند viskar min sexuella visaو حک می‌کند راز شبگردی را         den snickrar ett hemlighetبر میدان دهکده، آن‌جا                           natthärbärgeمتن خودجوشی را می‌بیند                            mitt i bynزیر پیراهنم خوابیده و خواب                  där drömmer denو آب بالا می‌آید                            som en skriftlärdدر جزیره تالار گنج من.                     under mina kläder                                       medan vattnet stiger                                    kring min skattkammareö(صفحه ۳۳ کتاب، ۳۹ ترجمه)

    – «tar det vackert» عبارتی است به معنای با خون‌سردی، با احتیاط عمل کردن.
    – «viltstängslet=حصار»، اسم و صفت نیست. جمع هم نیست. تحت‌اللفظی‌اش هم نرده‌ی وحوش است.
    – «Mol allena=کاملا تنها» است نه «Mot allena»، تا بشود روبروی تنهایی.
    – «Snickrar=نجاری کردن»، در این(ترانه) رازی نجاری می‌کند، یعنی سروهم کردن، ساختن(مجازی).
    – «natthärbärge=سرپناه شب» است نه شب‌گرد. انگار زمزمه‌ها پناهگاه بشوند. میدان هم نیست.
    – «Skriftlärd= کاتب»، تحت‌اللفظی‌اش هم خبره در خواندن متون قدیم است نه متن خودجوش.
    نخوابیده، انگار دارد خواب می‌بیند.
    – «Skattkammare=خزانه، گنج»، مضاف و مضاف‌الیه نیست. آب هم دور جزیره بالا می‌آید.

    اگر دقت کنیم و معنای درست واژه‌ها را بنویسیم- حتی اگر تفاوت‌های فرهنگی‌، زبانی و تجربی نهفته در شعر را ندانیم- خود شعر راهنمای ما می‌شود.


    آرام
    پشت حصار
    تنها.
    تنهای تنها
    نیاز جنسی‌ام(ترانه‌ای)زمزمه می‌کند
    رازی می‌سازد
    سرپناه شب
    وسط دهکده
    (آن‌جا)هم‌چون کاتبی
    زیر پیراهنم
    رویا می‌بیند
    و آب بالا می‌آید
    دور جزیره‌ی گنجینه‌ام.

    ۲

    گاه گاهی بخشوده می‌شوم           då och då välsignas jagبا غرش مردانی تا حواشی     med dånande män till bräddenمن                                               av migجعبه‌ی ابزار باز می‌شود.            .verktygslådor öppnasاسب‌های‌آبی می‌تازند                    flodhästar skriderاز میان چهارچوب مراجع من      .genom mina referensramarو قفل انداخته                Och sprinklern är påslagenدر لبخند شب تابستانی.           .i sommarnattens leende(صفحه ۳۴ کتاب، ۴۰ ترجمه)

    – «välsignar=دعای خیرکردن»، این‌جا معنی مجازی دارد، شادشدن از، ستایش شدن.
    – «till brädden= لبالب» است. تا حواشی تحت‌اللفظی است.
    جعبه‌هاست، نه جعبه.
    – اسب آبی نمی‌تازد، فعل هم خرامیدن است.
    چهارچوب مراجع هم تحت‌اللفظی است.
    قفل انداخته چیزی بیش‌تر از بی‌دقتی است.


    گاه گاهی ستایش می‌شوم
    با غرش مردانی که سرشار از من‌‌اند
    جعبه‌های ابزار باز می‌شوند.
    اسب‌های‌آبی می‌خرامند
    میان تجربه‌های مشترک
    ‌آب‌فشان باز است
    در لبخند شب تابستانی.

    ۳

    آقای سخنگوی دولت                                       Herr Talman                                              .Jag är också slitenآقا و خانم سخنگوی دولت، من می‌خواهم  Herr och Fru talmans, jag villشما مرا به دریاچه روسنباد ببرید  Att ni sjösätter mig vid Rosenbadو عالیجنابش را در قایق یدکی       och att Hans Excellens tar platsجای دهید.                                            .i följebåten(صفحه ۹ کتاب، ۱۵ ترجمه)

    خانم محب بیش از دو دهه است در سوئد زندگی می‌کند و حتما چند بار رئیس مجلس و سخن‌گوی دولت را در تلویزیون دیده است. بی‌دقتی است این دو را باهم اشتباه بگیرد. او که در مقدمه ۱۴ سطر می‌نویسد تا بگوید نام مجلس سوئد روسنباد است.
    – روسنباد کنار رود است نه دریاچه.
    – «Hans Excellencs» لقب است. اسم و ضمیر نیست تا بشود عالی‌‌جنابش.
    – فعل جمله هم معلوم است. عالی‌جناب خودش می‌نشیند کسی او را جای نمی‌دهد.
    – قایق‌اش همراه دارد نه یدکی. سطر دوم شعر هم جاافتاده است.


    رئیس مجلس
    من هم فرسوده‌ام.
    خانم و آقای رئیس مجلس، می‌خواهم
    مرا در روسنباد به آب بیندازید
    و عالی‌جناب در قایق همراه بنشیند

    ۴

    کلوب خیاطی شیطان                              Satans syjuntaدر تنهایی تکه پاره شده                 .i småskuren ensamhetساقدوشان تیز                             Sylvassa brudnäbbarگل‌ها را زنده زنده می‌سوزاند         bränner blommorna levandeبر ورودی میز موعظه.                           .i altargångenو بر رختخوابم دانه‌های برف می‌دوزند.  och broderar snö på minaمرا در پیراهن مادرم                              .sängkläderمی‌پیچند                                        De sveper mig                                            .i mammaklänningدختران گریه                                     Gråterskornaمجرای اشک ندارند                        .har inga tårkanaler(صفحه ۸ کتاب، ۱۴ ترجمه)

    شاید به خاطر تفاوت فرهنگ‌ها نتوانیم تکه‌ای از شعری را ترجمه کنیم. دست کم دقت کنیم معنی درست کلمات را بنویسیم.
    – این شیطان همان لعنتی روزمره است.
    – دختربچه‌هایی که جلوی عروس و داماد گل‌های سفید پر پر می‌کنند، ساقدوش کسی نیستند.
    – نمی‌شود لباس حاملگی را پیراهن مادرم کرد. ضمیر ملکی هم ندارد.
    – «småskuren»، یک کلمه است، حقیرانه. «skuren+ små» نیست تا تکه پاره بشود.
    – این دختران هم زنانی بودند که سر قبرها، سفارشی گریه می‌کردند و پولی می‌گرفتند.


    گروهِ خیاطی لعنتی
    در تنهایی حقیرانه.
    دخترکانِ پیشاپیش عروس …
    گل‌ها را در راهرو کلیسا
    زنده می‌سوزانند
    و بر ملافه‌هایم برف گل‌دوزی می‌کنند.
    مرا در لباس حامله‌گی
    می‌پیچند.
    زنانِ گریان(مویه‌سرایان)
    برای این ناامیدی
    مجرای اشک ندارند.

    ۵

    من پنجره‌ام را رو به تنهایی می‌گشایم .Jag öppnar fönstren mot ensamhetenبرحاشیه‌ی تنهایی می‌ایستم             Jag står på vid gavel i ensamhetenجمعیت شهرهای گمشده                        .invånare i förgångna städerهمسایه‌های باخاک یکی شده                       .mina mollstämda grannarو حالا این یکی که می‌درخشد چنین           .Och en av dem du som lyser så(صفحه ۱۱ کتاب، ۱۷ ترجمه)

    – «på vid gavel=کاملا باز»است نه بر حاشیه.
    – به ضمیرها دقت نمی‌کند. پنجره را پنجره‌ام، همسایه‌هایم را همسایه‌ها می‌نویسد.
    – «mollstämda» را احتمالا با «malasönder» اشتباه می‌گیرد و همسایه‌هایی که انگار روی نُت بمل کوک شده‌اند. به تعبیری، حسی از غم، رنج، دل‌تنگی یا به تعبیر دیگری صدای‌شان از دیگران پایین‌تر است و به جایی نمی‌رسد، با خاک یکی‌شده ترجمه می‌کند. و بقیه را همین‌طور.

    پنجره‌ی رو به تنهایی را باز می‌کنم
    چارتاق در تنهایی می‌ایستم
    مردم شهرهای گذشته
    همسایه‌هایم …
    و تو که چنین می‌درخشی.

    ۶

    می‌توانم مثل حوله‌ی حمام                      Jag kan bete mig som enباشم                                                     morgonrockمی‌توانم سه پایه‌ای باشم                      Jag kan vara ett stativبرای چراغم خوابم                                  till en sänglampaگاه بالا‌ آوردن جان                                att ta kraft ifrånیا تخت روانی                                Eller en vandringssägenدر خواب‌هایت                                         .I dina drömmarنامش سقوط آزاد است.          .Det kallas för att fall på eget greppراه را که می‌یابم                       Och så fort jag ser en utvägپایم پیچ می‌خورد بر آستانه‌های درد   .Snubblar jag på smärttrösklarnaنامش مُثلگی مضحک است.                         .Det kallas lyteskomikمن یک خانه‌ام                                        .Jag är ett hemدیر یا زود پرتاب می‌شوم .Förr eller senare kommer jag att blir vräktنامش گدایی آمرزش است                   .Det kallas att tigga om nådتفاوت آدمی                  Den stora skillnaden mellan en människaکه از بار سنگین شده                        som tyngs av sina bördorبا دیوار اصلی خانه‌اش در این است                 och en bärande väggکه دست هر بی مُخی                   är att människan kan åstadkommasبه آدم می‌رسد.       .av praktiskt taget vilket klantarsle som helstهر روز ستاره‌ای می‌میرد                      .Varje dag dör en kändisنامش ارزش بازار داشتن است      .Det kallas att ha ett marknadsvärde(صفحه ۱۳ کتاب، ۱۹ ترجمه)

    تکه‌هایی از یک شعر بلند. همان بی‌دقتی‌ها.
    – چراغ خواب را می‌بیند ولی لباس خواب را حوله‌ی حمام می‌کند. عبارت ساده‌ای مثل «تا از آن نیرو بگیرد» می‌شود گاه بالا‌آوردن جان.
    – «sägen » را «sängen» می‌بیند و قصه‌ی پریان، تخت‌روان می‌شود.
    – اصطلاحات را تحت‌اللفظی ترجمه می‌کند، در دام خود افتادن، سقوط آزاد می‌شود.
    – خندیدن به معلولین، وقتی کوری به جایی می‌خورد یا لنگی زمین می‌خورد را مُثلگی مضحک . حتی اگر یک سطر بالاترش بنویسد پایم پیچ می‌خورد. به جای این که از خانه بیرونش کنند پرتاب می‌شود
    – تقاضای عفو می‌شود گدایی آمرزش.
    – به ساختار جمله‌ها دقت نمی‌کند و «دست هر بی‌مخی به آدم می‌رسد

    می‌توانم مثل لباس‌ خواب باشم
    وقتی نمی‌خواهم تنها باشم.
    می‌توانم پایه‌ای باشم
    برای چراغِ خواب

    پریشان می‌شود مثل فکرهایی
    که حسی ندارند
    تا از آن نیرو بگیرند.

    یا قصه‌ی جن وپری
    در خواب‌های تو.
    به این می‌گویند در دام خود افتادن.

    و تا راه گریزی می‌بینم
    بر آستانه‌ی دردها زمین می‌خورم.
    به این می‌گویند کمدی معلولین.
    به این می‌گویند طلب بخشش

    من یک خانه‌ام.
    دیر یا زود مرا از خانه بیرون می‌‌کنند.

    تفاوت بزرگ بین آدمی
    که عذاب حمل می‌کند
    و دیوار حامل
    این است که در عمل
    هر بی دست وپایی می‌تواند آدم درست کند.

    هر روز آدم مشهوری می‌میرد
    به این می‌گویند ارزش تجاری.

    ۷

    روزگارم رویای مشاور املاکی نیست. .Mitt liv är ingen mäklaredrömمن زنی هستم بدون شهر آتش         Jag är en kvinna utan eldstadبا سقفِ پروانه‌ای                                Och takrosetterو پیشوند خارجی                              .Och utlandsprefixچرا؟                                                   ?Varförچرا فقط آپارتمان‌ها               Varför är det bara lägenheterافسون باستانی دارند؟                 ?Som har gammaldags charm(صفحه ۱۰ کتاب، ۱۶ ترجمه)

    حرف اضافه‌ی بدون» درجمله ساده‌ی «زنی هستم بدون.. » به هر سه اسم برمی‌گردد. یعنی نه شومینه دارم، نه سقف خانه‌ام گچ‌بری‌های تزئینی دارد و نه پیش‌شماره کشوری دارم.
    – «eldstad » یک کلمه است، شومینه. ترکیب «stad+ eld» نیست تا بشود شهرآتش.
    این‌ها درس‌های دبیرستانی است. به تعبیری، شعر از خودش می‌پرسد: چرا دلال‌ها این همه از زیبایی آپارتمان‌های قدیمی حرف می‌زنند، ولی ما فراموش می‌شویم. برای کلمات« زیبایی= charm» و «قدیمی= gammaldags» هر معادل دیگری می‌توان انتخاب کرد به جز افسون و باستانی.


    زندگی‌ام، رویای هیچ دلال املاکی نیست.
    زنی هستم بی اجاق
    بی سقفی با نفش و نگار
    و بدون کُد کشوری.
    چرا؟
    چرا فقط آپارتمان‌ها
    دلربایی پیرانه‌سری دارند؟.

    ۸

    حلقه‌ی نظافت                               Skruvstädetدور گردنم.                             .runt min halsپَنسِ اسکناس                               Sedelklämmanبر رگ شعر.                            .om diktarådranضربه‌ی مته                                  Slagborrenبر ناف درد                          .mot smärtpunktenاندوه                                          Sorgenدر سالن ترانه.                         .i sångarsalenمیخ                                            Spikenبر تابوت عروس.                          .i brudkistan(صفحه ۷ کتاب، ۱۳ ترجمه)

    گیره، حلقه‌ی نظافت می‌شود که حلقه‌ی جدیدی است. قریحه شاعری می‌شود رگ شعر. مته به ضربه‌ی مته تبدیل می‌شود. صندوق جهیزیه‌، تابوت عروس می‌شود.

    گیره
    دور گردنم.
    کشِ دور اسکناس
    بر قریحه شاعر.
    مته
    بر مرکزِ درد.
    عزا
    در سالن آوازخوانی.
    میخ
    بر صندوق جهیزیه.

    ۹

    در سخن مترجم زیر عنوان «ترکیبات شعری ناملموس» می‌نویسد:» کوشیده‌ام به زبان خاص شاعر صادق باشم و از مترادف فارسی این واژگان نامعمول استفاده کنم.» و مثال می‌زند:«häktningsförhandlingar» را به مذاکرات توقیف و «Erogena zoner» را به مدارهای اروژن برگردانده‌است.
    خانم کریستینا لونگ شاعر تازه‌کاری نیست که ترکیبات ناملموس بنویسد و حرف‌های بی‌معنا بزند. بی‌دقتی و ناتوانی مترجم ‌آن‌ها را ناملموس می‌کند. این دو ترکیب – بازپرسی و مراکز لذت-هر کدام به نوعی، از ملموس‌ترین ترکیبات زندگی است. حوصله‌ی همه سر رفت ولی ترکیبات ناملموس تمام شدنی نیست.

    به یک سکوت محتاجم                                       Jag behöver tystnadو به تنهایی                                                    och ensamhetو به پیراهنی از زبان با افعال خوب ماضی. .och en språkdräkt med god passform

    سکوت می‌خواهم
    و تنهایی
    و لباسی خوش‌ریخت تنِ زبان.

    حیف که فقط دروازه‌های قانون           Det är synd att det bara är lagsporterچماق‌های پشتیبانی دارند                            .som har supporterklubbar

    افسوس که فقط ورزش‌های گروهی
    باشگاه هوادار دارند.
    .

    چرخ مشتری را                                                       Jag drarدر امتداد علامت مصرف کم آب می‌کشانم   .min kundvagn längs med lågvattenmärket

    چرخ‌دستی‌ام را در امتداد کمبودها می‌‌کشم

    تمام شب دندانه‌های چرخ                               drevet går hela nattenاز خواب پدرم عبور می‌کند                                     .i faders sömnخواب‌های مادرم اما                                          Moderns drömmarبا شکارچیان دیگری رفته است                      .är med i ett annat jaktlag

    تمام شب تعقیب شکار در خواب پدرم ادامه دارد.
    خواب‌های مادرم همراه شکارچیان دیگری است.

    ۱۰
    خسته شدیم. با چند بازسرائی تمامش کنیم.

    تیوولی از کار افتاده‌ای                   ett trasigt tivoliیک لوستر کریستال                           en kristallkronaبر مدارهای اروژن                      på de erogena zonernaبلوکه حس کردم                          .kände mig blockeradانتلکتوالی بی‌باک                     ett dristigt intellektاز مدار موتیف‌ها                             ur motivkretsenفانتوم دردی                                 en fantomsmärtaفاکتوری بیگانه                          en främmande faktorژیمناستیک کردن                             att gymnastisera

چگونه به یک شعر اعتماد کنیم؟

(برای محمود داوودی)

خاطره ها مرا می‌بینند

    صبحی در ماه ژوئن 

    آنگاه که برای بیدارشدن زوداست

    و برای دوباره خوابیدن دیر

    باید به سبزه زار بروم

    که پوشیده از خاطره‌هاست

    و با نگاه‌اشان مرا دنبال می‌کنند

    دیده نمی‌شوند

    با زمینه یکی می‌شوند

    آفتاب پرست‌های کامل

    چنان نزدیک‌اند

    که می‌شنوم نفس می‌کشند

    اما آواز پرندگان هوش می‌رباید

    شعر » خاطره‌ها مرا می بینند » شعر ساده‌ای است. شاید بتوان گفت یکی از ساده ‌ترین شعرهای توماس ترانسترومر است. در صبح زود ماه ژوئن اتفاق می‌افتد. آنگاه که برای بیدار شدن زوداست و برای دوباره خوابیدن دیر، نوعی قلمروی نامسکون از شبانه روز، نوعی سرزمین هیچکس. شعر‌های توماس ترانسترومر اغلب در این قلمرو اتفاق می‌افتد. حتی زمانی که بنظر می‌رسد که در شهر‌های بزرگ در میان انبوه توده‌های مردم قدم می‌زند. شعر‌ها ناگهان بین این همه، سکونی را می‌بیند، « ادامه»