«اتوبوسی به نام ۸۳۰» :خلیل پاک‌نیا

shar
سوار که شدم دیدم باز «سیدنی پواتیه» پشت فرمونه، گفت بشین همین جلو، عید پاکه و اگه شانس بیاریم اتوبوس تا آخر خط دربست مال خودمونه، گفتم سیدنی گرسنمه، این وقت شب توی مسیرت رستورانی هست که باز باشه گفت باز می‌خواهی رفیق نیم راه بشی.
نزدیکای»وگا» یه نیش ترمز زد گفت چراغاش خاموشه اما چار تا تقه بزن به اون پنجره‌ای که بالاش پرچم وایکینگ هاس درو باز می‌کنه، یه کم سوت و کور امشب اما غذاهاش بد نیست یادته نره بگی رفیق سیدنی ام اومدم برای شام آخر و گرنه تحویلت نمی‌گیره…

دیدم میز کنار پنجره خالی است رفتم و نشستم. چیزی که نظرم را گرفت تابلوهای قدیمی رنگ روغن نبود که روی دیوار آویزان بود و از شکار حیوانات حکایت می‌کرد یا رنگ پریدگی و بی حالی گارسون که لیست غذا را گذاشت روی میز و رفت، فضای غریب اینجا بود، انگار همه منتطر بودند بینند «چه کسی برای شام می‌آید؟»

خانواده‌ای سه نفره دور میز روبرو نشسته بودند، آرایشی دقیق چشمان درشت زن را زیباتر کرده بود، پاشنه‌های بلند چوبی کفش‌ها از زیر پیراهنی سرخ و پرچین بیرون زده بود. کُت چرمی مرد یکی دو شماره از او بزرگ‌تر بود. پسرکی تین ایجر با موهای کوتاه و روغن زده بین زن و مرد نشسته بود. انگار هرسه نفر یک راست از آرایشگاه برگشته‌اند دور این میز نشسته‌اند و در سکوت غذا می‌خورند.
بعد آکاردئون را دیدم روی صندلی خالی کنار آنها ایستاده بود. این خانواده کوچک ارکستر شبانه مجلس بود. بعد خیال کردم احتمالاً در یکی از گتوه های حومه زندگی می‌کنند سوار قطار شده‌اند از ایستگاه‌های تاریک مارس بدون بلیط گذشته اند تا به اجرای امشب برسند
چند لحظه بعد تقریباً هم زمان باهم بلند شدند قاشق و چنگال‌ها را کنار بشقاب گذاشتند رفتند جلوی سالن، آواز خواندند و نواختند. زن پشت میکروفون، آکاردئون در آغوش مرد و پسرک با پاهای لاغرش از کیبورد کوچکی صدا در می‌آورد . بعد از اجرا برگشتند دوباره نشستند پشت میز و به شام خوردن در سکوت ادامه دادند

در میان پرده بود که دیدم زن دستش را گذاشته روی پیشانی و فشار می‌دهد مثل آدمی که میگرن دارد، درست وقتی که می‌خواست دوباره بلند شود برود پشت میکروفون آهی کشید. به خودم گفتم چندین نوع آه کشیدن در دنیا هست شاید درست نباشد همه را به یک نام بخوانیم. دلم می‌خواهد آه کشیدن امشب را «آه پیش از آواز» بنامم.

ساز و آواز که تمام شد می‌خواستم برایشان دست بزنم اما هیچ‌کس دست نزد. غذایم که تمام شد بلند شدم رفتم کنار میز ارکستر و به رومانیایی گفتم:»مولتومسک پنترو موزیکا»، ممنون برای موسیقی. با تعجب نگاهم کردند بعد بلند شدند به نوبت، یکی پس از دیگری با من دست دادند.

وقتی داشتم می‌رفتم طرف ایستگاه برگشتم و برایشان دست تکان دادم . ایستاده بودند و دست تکان می‌دادند اما مطمئن نیستم در تاریکی مرا می‌دیدند.

داستان شاهنامه: به روایت بهرام بیضایی

متن سخنرانی بهرام بیضایی در دانشگاه استنفورد،۲۹ سپتامبر ۲۰۱۳

بخش یک، بستر تاریخی

bahrame-beyzaii

 

من درباره معناشناسی شاهنامه در زمینه اجتماعی و سیاسی صحبت می‌کنم نه هنری. شاهنامه در آخر قرن ۴ هجری سروده شده و آخرین بازنویسی آن با توجه به زمان مرگ فرودسی می‌بایستی حدود سال ۴۰۵-۴۰۷ قمری باشد. ما اکنون حدوداً در قرن ۱۵ قمری هستیم و اکنون بیشتر از هزار سال از آن دوران می‌گذرد. بین ما در واقع فاصله افتاده است. فاصله‌ای که بین هر کس یا هرجا با این زمان افتاده است. و این فاصله البته فقط زمان نیست بلکه حوادث تاریخی هم می‌باشند.

شاهنامه از بزرگی ملتی حرف می‌زند که با اشتباهات خودش به خردی افتاده است. نگرانی از آینده در نامه رستم فرخزاد دیده می‌شود و حق با فردوسی نویسنده آن نامه است. این هزار سال به خوبی نشان می‌دهد که حق با فردوسی بوده است. قرن‌های بلافاصله بعد از شاهنامه یعنی ۵،۶ و ۷ دوران سقوط آروزهای ملی است. – تنگ شدن دایره امید نتیجه چندین قرن شکست‌های پیاپی – بسته شدن چشم انداز – کوچک شدن و حل شدن مردم – از محور جهان بودن به جزئی شدن از یک کل، (بیضایی در توضیح می‌گوید که منظور این است که قبل از آن ما ادعای محوریت دنیا را داشتیم ولی در آن دوران اسلام ادعای محوریت دنیا را دارد و هنوز هم دارد) کم‌کم این نومیدی تبدیل به انزوا و از جهان بریدن، ذوب شدن در الله، غرق دعواهای عقیدتی شدن، غرق در دعواهای جزئی شدن که تا به امروز هم راه به جایی نبرده و تا هزار سال دیگر هم راه به جایی نخواهد برد.

این بخشی از سیاست‌های بنی‌امیه و بنی‌عباس بود که ملل را در دعواهای بی‌حاصل غرق کند. نتیجه آنکه قانع شدن به کم و کمتر و در نهایت قناعت به چهاردیواری خانه، یا گوشه میخانه، یا زیر درخت یا لب جوی. قناعت به ضرب‌المثل‌های نکوهش دنیا و ستایش آخرت… و اینکه سعادت در این جهان ممکن نیست و سپردن جهان به دیگران و قبول اینکه ما بازیچه تقدیریم. همهٔ این موارد از جهان فردوسی و شاهنامه بسیار دور است. این‌طور است که فاصلهٔ ملتی که شاهنامه از بزرگی‌اش صحبت می‌کند روز به روز با شاهنامه بیشتر شده است. در دوران معاصر شاهنامه به‌عنوان معیار زبان و تشخیص زبانی شناخته می‌شود ولی آیا با این چشم‌انداز فرنگی مآب امروز آیا کسی اصلاً شاهنامه می‌خواند؟ ما نمی‌دانیم! در سطح علمی، پژوهشی و تحقیقی مورد توجه خیلی‌ها است و مورد توجه روشنفکران و دشمنان که بعداً از آن صحبت می‌کنم است و هنوز یک جهان کشف نشده است. ولی آیا در مورد امور روزمره هم جواب می‌دهد؟ به نظر من بله. همان‌طور که در ۳۵ سال گذشته جواب داده است! همان کاری را که به‌طور اتفاقی در زمان خودش انجام داد و تبدیل شد به معیار مبارزه.

چرا و چگونه شاهنامه به وجود آمد؟ در آخر ساسانیان اتفاقی مهیب تحت عنوان قتل‌عام مزدیکان اتفاق افتاد که گروه اصلاح‌طلبان آن دوران محسوب می‌شود. دکتر بهار در پژوهش خود می‌گوید مزدک احتمالاً یک مصلح اجتماعی بوده است که بین روستاییان یا همان قشر محروم و دربار ارتباط برقرار می‌کرده است. تا آن زمان قرن‌ها جنگ‌هایی بین ایران و روم بود. درواقع در دوران اشکانیان و ساسانیان تمام توان و ثروت صرف جنگ‌های بی‌معنی بین ایران و روم می‌شد به‌جای اینکه صرف سازندگی بشود. اما در اواخر دوران ساسانی کشمکش‌هایی بین رهبران مذهبی یا همان موبدان وجود داشت که می‌خواستند قدرت مذهبی بر ایران حاکم باشد و می‌دانیم که در ۵۰ سال آخر دوره ساسانیان حدود ۱۹ پادشاه عوض شد که بعضی از آن‌ها حتی ۶ ماه هم دوام نیاوردند و این نشان‌دهنده نابسامانی و تزلزل اجتماعی آن زمان بوده است. در آن دوره انقلاب مزدکیان توسط قشر روستاییان صورت گرفت که خواستار تساوی و عدالت برای «زن و مال» بودند. این موضوع گاهی تحقیر شده است اما در واقع این موضوعی مهم است، زیرا شما در کشوری زندگی می‌کنید که اغنیا حرم‌سراهایی پر از زنان و سرمایه و قدرت دارند. زور و زن و زر در اختیار آنان است. در حالی که مردم محروم با خشکسالی و روستاهای خراب و محرومیت دست و پنجه نرم می‌کنند.

در اینجا معنای زن بسیار مهم است نه به خاطر کامل‌کننده مرد، بلکه به‌عنوان نیروی کار و نیروی تولید. بنابراین مردم شورش می‌کنند و مزدک جهت هدایت این نیرو تلاش می‌کند اما درنهایت کشتار روستاییان اتفاق می‌افتد. موبدان بعدها انوشیروان را عادل می‌خوانند برای اینکه این کشتار را انجام داد. و در اینجا شما متوجه قدرت موبدان می‌شوید و این چیزی است که به تازگی بر روی آن مطالعه می‌کنند.

بنابراین هنگامی‌که سربازان اسلام به ایران حمله کردند ایران کشوری متزلزل و بدون قدرت و با پادشاهانی موقت و موبدانی که می‌توانستند به‌راحتی پادشاهان و تاریخ را تحریف کنند. قبل از وارد شدن به مبحث اصلی من می‌خواهم یک مطلبی را روشن کنم و آن کلمهٔ «شاه» است. من با این کلمه هیچ مشکلی ندارم و فکر می‌کنم بدتر از کلمات مشابه آن نیست. مثل امیر یعنی امر دهنده، حاکم یعنی حکم کننده، سلطان یعنی آنکه مسلط است و غیره. شاه در اصل معنی خوبی داشته است. ما می‌دانیم که شهریار یعنی یار شهر. و خشت هم از شاه می‌آید. یعنی خشت اول هر شهر. شاه قرار است که نگهبان شهر و نگهدار «باغبان» زندگی باشد. در زمان هخامنشیان یک درخت نمادین در کاخ هر پادشاهی وجود داشت که شاه نگهبان زندگی آن درخت که نمادی از زندگی مردم است، بود. در حقیقت اگر یاد داشته باشید زرتشت یک سرو می‌کارد که نمودار باغی است که شاه باید مراقب آن باشد که در آن زمان همچنین نماد آناهیتا یا خداوند باروری هم می‌باشد.

این سرو نمایندهٔ وظیفهٔ شاه است. یعنی نگهبانی از شهر و آبادی. درخت به معنی کلام و خرد است. پس اگر اینجا من شاه را استفاده می‌کنم همان معنی کلاسیک را استفاده می‌کنم. متأسفانه پیروزی اسلام مصادف شد با پیروزی عرب و نژادی شدن اسلام. و بهانه‌ای شد برای تسلط‌جویی فاتحان. اولین سلسله بنی‌امیه بود. در همان زمان همه‌ی ایرانیان و غیر عرب‌ها به عنوان عجم و موالی خطاب می‌شدند. موالی به معنی بنده است و در آن زمان مساجد موالی وجود داشت که مخصوص عجم بود. سیاست بنی‌امیه حذف هویت مردمی بود که بر آن مسلط شده بودند. در این میان آثار یونانی و ایرانی را به عربی ترجمه کردند و اصل آن‌ها را محو کردند. مثل تبدیل «هزار افسان» به «هزار و یک شب» است. ویران کردن آثار تاریخی و صورتک‌ها تحت عنوان بت‌پرستی. سوزاندن کتاب‌ها و از بین بردن زبان‌ها. جعل حدیث هم می‌کردند مثل اینکه مغضوب‌ترین زبان‌ها زبان پارسی است یا زبان اهل جهنم خوارزمی است یا خوزستان سرزمین شیطان است و عربی زبان اهل جنت است و از این قبیل…

در سال ۶۱ هجری واقعه کربلا اتفاق افتاد چیزی که مبنای شیعه‌گری شد. شیعه‌گری درواقع به این معنی است که ما از عرب برتریم اما خاندان پیامبر استثنا است و ما به این‌ها اقتدا می‌کنیم نه به عرب. درواقع علت آن‌که حداقل در تاریخ شیعه مورد قبول گرفته است این است که گفته می‌شود که شهربانو دختر یزدگرد همسر امام حسین شد. این موضوع با جزئیات در کتاب‌های شیعه آمده است- در اینجا داستان شهربانو و عمر و حضرت علی را تعریف می‌کند- . این نکته خیلی مهم است که در آن یک زن شوهر خود را انتخاب می‌کند. بقیه البته این را قبول ندارند. اسطوره است می‌دانیم. ولی مگر بقیه چیزها اسطوره نیست؟ سرتاپای ادیان اسطوره است. و ایرانی‌ها می‌گویند که شهریاری از یزدگرد از طریق دخترش به حسین می‌رسد. نکته این است که شهریاری در این تاریخ از زن به مرد می‌رسد

در سال ۲۸ هجری ابومسلم خراسانی بنی‌امیه را برانداخت و به‌جای آن بنی‌عباس نشستند برای آنکه از خاندان پیامبر بودند و ما امیدوار بودیم که آن‌ها تبعیض برای نا ایرانی‌ها قائل نباشند. که البته در ابتدا هم همین شد و خاندان برمکی به اوج رسیدند و وزیر شدند که از سرداران ابومسلم بودند و از اهل بلخ بودند. و بعداً به اسلام گرویدند. و بعد در زمان جعفر برمکی دوباره سقوط کردند که البته به رونق بغداد خیلی کمک کردند. اتفاقاتی که اینجا می‌افتد که بعداً هم توسط عباسیان دوباره همان تبعیض برای ایرانیان اتفاق می‌افتد باعث شد که ایرانیان به دنبال جستجو برای شجره‌نامه خود برای ارتباط با خاندان پیامبر باشند و اولین خدای‌نامه‌ها و شجره‌نامه‌ها ساخته و نوشته شد و در قرن سوم کم‌کم شاهنامه سرایان به ظهور رسیدند. که قبل از فردوسی بودند. در کنار جنگ شیعه و سنی کشش‌های عرفانی آمد و جنگ‌های هفتاد و ملت شروع شد. در این مواقع هیچ‌کس به دنبال نفی اسلام نبود.

در این زمان متوکل عباسی کسی بود که در محو هر چیز ایرانی کوشش کرد و در آن زمان یک سیاستی به وجود آمد که دور اقوام آسیای میانه برای حمله به ایران بود. در اینجا من اسم قومی را نمی‌برم که به کسی برنخورد ولی ما باید بفهمیم که خودمان مسئول مشکلات خودمان هستیم. لطفاً به شما برنخورد اما ناچارم اسم ببرم لطفاً به شما برنخورد. در آن زمان اقوام آن‌سوی جیحون دعوت شدند که به خراسان حمله کنند. همچنین دعوت از ترکان برای همکاری با خلفا برای دشمنی با ایرانیان هم هست. متوکل عباسی برای تقویت آن‌ها جهت مخالفت با ایرانیان کاری «بانمک» انجام داد. در قرن سوم او دستور داد سرو کاشمر را قطع کنند. سروی که زرتشت به‌دست خود کاشته بود و دستور داد تنه‌ی آن را برای ساختن کاخی در بغداد استفاده کنند. این سرو 1450 سال عمر داشت و دور تنه‌ی آن به‌اندازه ۲۸ تازیانه بود. ایرانیان حاضر شدند که ۵۰ هزار درهم بدهند تا سرو بریده نشود اما حاکم خراسان جرئت نکرد و سرو بریده شد. در هنگام سقوط سرو زمین به لرزه درآمد و کاریزها به هم خورد و آسمان از پرواز پرندگانی که در آن لانه کرده بودند سیاه شد و چوب‌های این درخت را بار ۱۳۰۰ شتر کردند و به بغداد بردند و وقتی رسید گه متوکل توسط غلامان «ترک» خود کشته شده بود. یعنی میزان تأسف و میزان دشمنی حیرت‌آور است. خلفا مسئول ایجاد جنگ شیعه و سنی و جنگ اقوام هستند. طی این وضعیت تاریخی فردوسی کار شاهنامه سرایان دیگر را به سرانجام رساند. نتیجه کار عباسیان در دعوت اقوام آسیای میانه یورش سلجوقیان و قراختاییان و غیره است. جنگ‌های قومی و مذهبی و غیره که مناقب خوانان فضائل علی و در جای دیگر فضائل پیامبر و چهار خلیفه و البته جنگ شیعه و سنی شعله‌ور است. همچنین ساختن اساطیر دینی در مقال شاهنامه که البته ضد ایرانی هم بودند مثل حمزه نامه و اسکندرنامه و غیره و غیره. نکته جالب این است که اسطوره‌ی مهم در این میان اسکندر است و نکته مهم این است که کسانی که ایران را خراب کرده‌اند به خدایی رسانده می‌شوند. این موضوع باعث شگفتی است البته. مثلاً همین اسکندر را به خدایی می‌رسانند که در اسکندرنامه همه را به خدا هم دعوت می‌کنند. که نتیجه همه این‌ها حمله چنگیز خان است که همه را می‌کشد و حتی یک سگ یا گربه را زنده نمی‌گذارد. و بعد از آن خواجه نصیر طوسی را داریم که نتیجه آن کشته شدن آخرین خلیفه عباسی است. و شاهنامه همین تکرار همین بی‌خردی است که تکرار می‌شود و تاوان داده می‌شود..

*****

برگرفته از سایت» kingfoska.wordpress.com»

با کمی اصلاح و نه تغییر،برای اینکه خواندنی‌تر شود- خلیل

منبع اصلی: «Semiotics of Iranian Myths» with Bahram Beyzaie, Part I

«میز ارج»- – خلیل پاک‌نیا

Househbkhj in Abadan
روزهایی که در خانه نشسته بود و کاری نداشت عادت داشت فاصلهٔ کوتاه میز کار و آشپزخانه را ده بیست بار هی برود و برگردد. وقتی می‌خواست فنجان قهوه را پُر کند، دست شویی برود غذایی بخورد، نامه‌های پستچی را بردارد از پشت میز‌ش بلند می‌شد هفت هشت متری در اتاق پذیرایی قدم می‌زد مبل‌های را دور می‌زند، بدون آنکه بداند دارد کجا می‌رود چکار می‌خواهد بکند. عادات روزانه است که در دل تاریک ناخودآگاه جا خوش کرده است.

این بار که از پشت میز بلند شد احساس مشخصی به یادش آورد که خیلی وقت‌ها پیش همین کار را کرده است. نه اینجا نه حالا، وقتی که قدش هنوز به میز نهارخوری نمی‌رسید. میز ارجی که یک پایش می‌لنگید، خال خالی شده از زنگ و رنگ که از ارج افتاده بود و در بازار کهنه فروشان، بازار صفای احمدآباد نظر پدرش را جلب کرد بود، شاید می‌خواسته ببیند غذا خوردن پشت میز مثل کارمندهای سرِ لین چه مزه‌ای دارد. نیروی خاطره‌ او را از دست عادات روزانه بیرون می‌کشد.

یا وقتی که خسته از همین رفت و برگشت‌ها، دور زدن‌ها، دراز می‌کشد روی تخت تا چرتی بزند و می‌خواهد قطره‌ای آرامش بخش در چشم بچکاند، چشمش می‌افتد به سقف و احساس مشخصی می‌گوید خیلی وقت‌ها پیش هم همین کار را کرده است. یک مرتبه سقف بلند اتاق می‌آید پایین، کوتاه می‌شود. خوشخواب ایکا، تخت سه طبقه آهنی سینگ سینگ می‌شود غلتی می‌زند پنجره و پرده هارا ببیند اما انگار پرده‌ها بال درآوردند و رفته‌اند.کرکره‌ها میله‌های سلول می‌شوند بعد از خودش می‌پرسد هم بندی‌ها حالا کجا هستند چکار می‌کنند.

توضیح ساده‌ای دارد. خاطره‌هایی که در دل تاریکی جا خوش کردند فرصت طلب‌اند منتظرند اتفاقی بیفتد تا با احساس و روان روزمره آدمی قاتی شوند. توضیح بدی نیست شاید هم کمی قانع کننده باشد اما این توضیح نمی‌تواند مانع شود در‌‌‌‌ همان لحظه فکر نکنی شریک تجربهٔ ای بوده‌ای که خوشبختانه مدتی بعد از یاد می‌رود

برای آقای پروست این ظهور ناگهانی خاطره‌ها شادمانی شدید به بار می‌آورد. مثل وقتی که در باغ قصر گرامانت پایش به سنگی گیر می‌کرد و یک مرتبه با تونل زمان به ونیز پرتاب می‌شود. احساسی که به طرز معجز آسایی پروست را به جایی پرتاب می‌کند که ترس و هراس روزانه وجود ندارد. اما برای او وقتی که قدش به میزنهارخوری نمی‌رسد، خوشخواب ایکا تخت آهنی می‌شود نه تنها احساس شادمانی در بر ندارد بلکه افسردگی بیشتری به بار می‌آورد تازه بعد هم انگار یکی در گوشش می‌خواند یک بار جستی ملخک دوبارجستی ملخک…

بلند می‌شود می‌رود لیوان شرابی شربتی شیری می‌نوشد و یاد فیلم شب پیش، یاد آقای «پل جیاماتی» توی «barney’s version»می‌افتد وقتی که حافظه‌اش از کار افتاده، هنوز مثل آدم رفتار می‌کند اما پس و پیش زمان را از دست می‌دهد. چون نیروی حافظه است که به تجربه‌های ما نظم و ترتیب می‌دهد معنای درونی خاطره‌ها را به معنای بیرونی زندگی وصل می‌کند.

بدون نیروی حافظه بدون خاطره‌ها آدم دوباره‌‌‌‌ همان زبان نفهمی می‌شود که بود، چون زبان بی‌معنا می‌شود تماس‌اش با اجتماع قطع می‌شود. آن وقت فردیت آدم کامل کامل می‌شود چون تمام تمام بعد اجتماعی‌اش را از دست می‌دهد. مثل کامپیوتری که تمام برنامه‌هایش پاک شود به درد اسقاطی هم نمی‌خورد.

اما همین‌ها خاطره‌ها، همین ناظم عظیم حافطه می‌تواند شمشیر دو لبه‌ای باشد و آدم را از تجربه‌های تازه محروم کند اگر حواسمان جمع نباشد زیاد گرفتارش شویم مثل آقای پروست بیمار می‌شویم جشن‌های مجلل و مهمانی‌ها هم که در کار نباشد دست کم از دیدار نازنین‌ها، دوستان و رفقای باقی مانده، دور می‌افتیم

«اتاقی از آنِ دیگری» – خلیل پاک‌نیا


میز چوبیِ رنگ پریده‌ای کنار تخت است. کشو‌ها خالی است. تابلوی بالای تخت کج شده. انگار غریبه‌ها دلتنگ صحنهٔ شکار، ظرف میوه یا کشتیِ دریای توفانی هستند. اغلب همین دو سه تا طرح را می‌بینی. عکس روی تقویم دیواری هنوز معبد پانتون است اما گذشت زمان نون کلمات را خورده فقط پاتو پیداست. هیچ چیز این اتاق از آن تو نیست اما ناگهان وفاداری ناخواسته‌ای به همه چیزِ آن پیدا می‌کنی. مثل وقتی که در یک آن به غریبه‌ای اعتماد می‌کنیم که هرگز دوباره او را نخواهیم دید. از روی عادت دایره‌ای می‌کشم دور پنج شنبه پنج جولای ۲۰۰۱.
خسته از پیاده روی روزانه در دامنه‌های دلفی و حدود دوساعت و نیم همهمه عقاب‌های پیر و جوان زئوس بی قرار اتوبوس، که از این سر و آن سر دنیا با دیدن آپولو به آرزو‌هایشان رسیده‌ بودند و یک ریزحرف می‌زنند به آتن رسیدیم. آدرس مسافرخانه را به راننده تاکسی نشان می‌دهم. دوستم در استکهلم مسافرخانه را روی نقشه شهر علامت زده بود. پیاده می‌شویم. در نور صبحگاهی پله‌های ورودی همان طور است که دوستم توصیف کرده بود اما رنگ‌های دیوار پوسته پوسته شده است.
زنگ در را زدم. چند لحظه بعد پیرزنی که موهای جو و گندمی نیمی از چهره‌اش را پوشانده، گیج خواب یک چشمی نگاهم می‌کند. پرسیدم اتاق خالی دارید؟ سرش را تکان داد و داشت می‌رفت که در را ببندد که دوباره پرسیدم برای آواره‌ها هم اتاق خالی ندارید؟ سرش را برگرداند. دستی چین وچروک دار اما زیبا مو‌هایش را کنار می‌زند نگاهم می‌کند خمیازه‌ای می‌کشد و لنگهٔ در را باز می‌کند.
نام ما را در دفترش می‌نویسد و کلید اتاق را می‌دهد. یک راست رفتم افتادم روی تخت و چشم‌ها را بستم. اما چیزی نگذاشت بخوابم. روشنایی صبح از پنجره بیشتر بیشتر می‌شد. پرده‌ها در باد به هم می‌خوردند. صدای آدم‌ها و وانت بار‌ها. آتن داشت بیدار می‌شد. بلند شدم رفتم طرف پنجره. پرده‌ها را کنار زدم و بدون اینکه بدانم چرا به روزهای آینده در این شهر فکر می‌کردم
آرامش اتاق مسافرخانه‌ها، هتل‌ها مثل هیچ کجا نیست. فرقی هم نمی‌کند مسافرخانهٔ پرتی باشد درحومهٔ آتن، پراگ، کراکو، آمستردام و… یا هتل‌های چند ستارهٔ ماری در مرکز پاریس روم برلین کلن لندن بروکسل و… آرامشی گذرا عین زندگی. شاید غریب بودن این اتاق‌ها سبب می‌شود کمتر احساس غربت کنیم. انگار این اتاق‌ها در جوار جهان هستند. یک واقعیت موازی.
در تعطیلات تابستانی به مکانی بیگانه با جهان واقعی تبدیل می‌شوند. جایی که از دست برنامه‌های رایج روزانه و مسولیت‌ها نفسی تازه می‌کنیم. رابطه‌ها، عشق‌های از آب و تاب افتاده، شور تازه‌ای پیدا می‌کنند از پوستهٔ معماهای روزانهٔ زندگی خارج می‌شویم و چند روزی بی‌خیال روز می‌گذرد.
کلید را در قفل می‌چرخاند و در را هل می‌دهد تا باز شود تا به این دنیای موازی وارد شود. چند متر مربع بیشتر نیست اما انگار از جاده اصلی خارج می‌شوی و به مقصدی نامعلوم به جاده فرعی می‌پیچی. روزهای واقعی را پشت سر می‌گذاری و در آینه ای گذرا غریبه‌ای را می‌بینی که چهرهٔ آشنایی دارد.
قوانین و اخلاق دیگری حاکم بر این اتاق هاست. هرچه آنجا آزاد نیست اینجا آزاد آزاد است. دست آشوب شهر‌ها به این اتاق‌ها نمی‌رسد. نافاداری‌ها عین وفاداری می‌شود. شاید همین چند متر مربع، همین محدویت است که هر وضعیتی را تشدید می‌کند. اوج اشتیاق با عمق افسردگی دیوار به دیوار می‌شود. دیوار‌های نازک این اتاق‌ها بهشت انسانی را از جهنم جدا می‌کنند.
این اتاق‌ها هر کجا می‌تواند باشد. چهار دیوار، یک در، یک پنجره. از مادام بواری‌های زیبای ادبیات قدیم که هر پنجشنبه به بهانهٔ درس پیانو روهر را ترک می‌کردند تا ژرار دوپاردیوهای سینمای جدید که هفت روز هفته به بهانهٔ دیدارهای تجاری در» به نیویورک خوش آمدید» نقش من و شما را بازی می‌کنند همه در همین اتاق‌ها به دیدار آن دیگر خود می‌روند.
وارد که می‌شویم اتفاق می‌افتد. نام و شمارهٔ پاسپورت این غریبه‌‌‌ همان است که بود اما ناگهان با خویشاوندان ناشناخته‌ای که در این اتاق‌ها بوده‌اند آشنا می‌شود. ساک‌ها و چمدانهای باز و نیمه باز، چین وچروک لباس‌ها در تاریکی کمدهای مسافرخانه‌ها یا در روشنایی هتل‌ها روی چوب رختی‌ها، مثل اعضای ارکستر‌ بدون اینکه خود بدانند سمفونی یگانه‌ای می‌نوازند اما موسیقی مشترک این جمع به گوش کسی نمی‌رسد.
گاهی دروازه‌های بسته باز می‌شوند، گذرگاه‌ها. آخرِآخر شب با ده بیست یورو در هتل ماری در آمستردام از هوش می‌روی، شک داری که زنده‌ای یا مُرده. ناگهان صبح در استکهلم به هوش می‌آیی می‌بینی اسکناس‌ها هم رنگ عوض کرده هم بیشترشده، دویست سیصد کرون شده.
در انتخابات اخیر یونان دنبال‌‌‌ همان مسافرخانه گشتیم. آن را خراب کرده بودند تا از نو بسازند اما نیمه کاره به حال خود‌‌‌ رها شده بود مثل مهمان‌هایش. تابلو رنگ و رو رفتهٔ پانتون اما هنوز باقی بود. پنجره‌ای که هر شب کنار ما می‌ایستاد حالا خم شده بود. پرده‌ها نبودند اما هنوز تکان می‌خوردند. گاهی آدم خوشش می‌آید خیال کند خودش یا همزادش در تمام این سال‌ها کنار پنجره ایستاده و هنوز صبح تابستانی پنج شنبه پنج جولای است.

آلفردو-خلیل پاک‌نیا

Alfred Nobels Allé

چند سالی هر روز صبح‌ها در ایستگاهِ دانشکده از قطار پیاده می‌شد. از کنار تیمارستان و پرستار‌ها می‌گذشت. پیاده روِ خیابانی که از وسط جنگل می‌گذشت را پشت سر می‌گذاشت و یک راست به سر کار می‌رفت تا پشت میز‌ش بنشیند و پروانه‌ها را بشمارد. یک روز دید باید راهش را کج کند. داشتند سمت چپ پیاده رو، روی تپهٔ وسط جنگل زندان می‌ساختند. یک سالی و اندی طول کشید تا دیوار بتونی ۶ متری بالا رفت، ۷۰۰ متری وسط جنگل دور زند تا دوباره راهش راست شد. حالا هرروز صبح که از کنار زندان می‌گذشت به دلیل نامعلومی سرش را بالا می‌گرفت تا میله‌های پنجرهِ سلول‌ها را ببیند و سعی می‌کرد زندگی آن طرف دیوار را تصور کند. ساختمان زندان از بیرون زیبا و آفتاب گیربود اما آن‌ها که درون ساختمان بودند احتمالا رابطهٔ پیچیده تری با معماری داشتند.

این پیاده روی صبحگاهی هر روز یادآور مرز میان آزادی و اسارت بود. وقتی آدم در دمکراسی زندگی می‌کند خیلی راحت از یاد می‌برد که آدم‌ها در طول تاریخ به چه دلایلی به زندان افتاده‌اند و هنوز هم می‌افتند. چندی پیش آلفردو دوست اروگوئه‌ای تعریف می‌کرد که پدرش در اواسط دههٔ ۷۰ – دوران حکومت نظامی- چندین سال را در زندان معروف «لیبرتات» گذرانده بود. زندان در نزدیکی دهکدهٔ «لیبرتات» قرار داشت و طنز روزگار نام «آزادی» به آن داده بود.. یک روز موقع نهار از کیفش چیزی در آورد و روی میز گذاشت. تکه استخوانی صاف و نسبتا بلند به عرص چند سانتی متر که احتمالا از سوپ نهاری جان سالم به در برده بود. پدرش با واکس با خطوطی ساده، نازک و سیاه، سلول را کشیده بود. یک میز‌، روی میز یک پاکت سیگار و یک کتاب و در پس زمینه، سایه روشنِ آزادی روی میله‌های ‌ پنجره افتاده بود. چند ثانیه‌ای این تکه استخوان کف دستم سنگینی می‌کرد. بعد به یاد چیزهایی افتادم که در زندان می‌ساختند. شعرهایی با کمترین کلمات تا بتوانند راحت به خاطر بسپارند یا روی تکهٔ کوچک کاغذ سیگار یادداشت کنند. یا همین تکه استخوان که دهه‌ها را پشت سر گذاشت بر فراز اقیانوس اطلس پروازکرد و کف دستم قرار گرفت.

شاید زندان برای کسی که گرفتار آن نشده یا آشنایی،خویشاوندی آنجا نداشته، جای خیلی دوری باشد اما در چشم اندازی وسیع‌تر هیچکس نمی‌تواند مسلم فرض کند که هرگز گرفتار آن نمی‌شود. به نظر می‌رسد این آزادی است که موقتی است حتی اگر اینجا و اکنون برای ما بدیهی باشد. شاید به همین خاطر هر روز صبح وقتی از کنار زندان رد می‌شد برای چند ثانیه می‌رفت آن طرف دیوار و خیال می‌کرد مهم نیست ما کی هستیم و کجا، همه گاهی از کنار زندان رد می‌شویم.

«پاس‌ها از شب گذشته است»- خلیل پاک نیا

grand hotel
هنوز چند نفری پراکنده، این گوشه و آن گوشه در لابی هتل نشسته‌اند می‌نوشند و گپ می‌زنند. مرد میان سالی کنار میز ما نشسته است. واکینگ هیکل با پیشانی بلند. کُت و شلواری شیک دارد. ته لیوان ویسکی روی میز جلوی اوست. اگر چانه‌اش دراز‌تر بود می‌شد گفت شبیه «پیتر استورمارهٔ» خودمان است. لیوان را با ظرافت بالا می‌برد. شاید لیوان‌های آخر را می‌نوشد تا بلند شود و به اتاقش برود. پا‌هایش را دراز کرده، پیداست عادت دارد جای دیگران را اشغال کند. احتمالا همیشه با فرست کلاس سفر می‌کند.
یکی از گارسون‌ها به طرف میز او می‌آید. دختری هیجده بیست ساله با قیافه‌ای معمولی اما دوست داشتنی. تعجب می‌کنم چرا اینقدر نزدیک مرد ایستاده است. جملاتی به انگلیسی رد و بدل می‌شود اما صدای موزیک نمی‌گذارد درست بشنوم.
استور ماره با ته لهجه هلندی یا آلمانی می‌گوید:
– آی ویل پی یو وری وری ول
تاکید خاصی می‌کند روی کلمه «وری» که هم نگران کننده است و هم اطمینان بخش. احتمالا ادامه صحبت است
-نمی‌توانیم جای دیگری برویم؟
دختر خانم از میز دور می‌شود انگار «پیتر استورماره» را نادیده می‌گیرد می‌رود پشت پیشخوان و با همکارانش پچ پچ می‌کند. به نظر می‌رسد هنوز پیش خانواده زندگی می‌کند. بعد از چند لحظه به سر میز «استورماره» برمی‌گردد. مرد میان سال پیشنهادش را تکرار می‌کند:
– آیم اِ وری وری ریچ مَن.
– یس آ ناو
حالا صدایش گرفته‌تر است کمی مست است شاید. اما با ملاحظه حرف می‌زند. از همسرش می‌گوید که چقدر خوب و مهربان است و ادامه می‌داد «اما همه چیز بی‌معناست. دلم می‌خواهد احساس….» بقیه جمله در موزیک جینگل بلز محو می‌شود. نمی‌شنوم دخترخانم چه می‌گوید اما دارد دقیق به مرد گوش می‌کند.
– دیس ایز وری کومپلیکیتد.
این آخرین جمله‌ای است که می‌شنوم پیش آنکه صورت حساب را بپردازم و بیرون بزنم
.
تا «گونگزتردگوردن»، نزدیک‌ترین ایستگاه مترو راه زیادی نیست. در ورودی مترو هم مرد میان سالی نشسته است انگار دو سه تا ژاکت زیر این کاپشن رنگ و رو رفته پوشیده، چون سرش به نیمه تنه‌اش نمی‌خورد عصایش را جا به جا می‌کند بعد دستش را دراز می‌کند. حالتی در چهره‌اش هست که ناخودآگاه سلام می‌کنم
انگار در لباس مبدل است. روی کیسه‌های گدایش نوشته «من مالک فروشگاه‌های تعاونی هستم». موهای بلندش، از زیر کلاه سرخ بابانوئل پریشان روی پیشانی افتاده است چشم‌های کم و بیش ماتش ما را دنبال می‌کند انگار می‌خواهد مخفیانه به قصر باز گردد تا از ربایندگان پنولوپه انتقام بگیرد اما تا آن وقت در پناه عصایش سکه‌ای از مست‌های آخرشب طلب می‌کند.

آتنا و عصای جادویش کجاست تا طراوت جوانی را به او باز گرداند. کجاست او تا بر فراز دریا‌ها پرواز کند و نیروی مبارزه را به او باز گرداند، تا همه چیز را دوباره سر جای اولش باز گرداند.

پنجره-خلیل پاک‌نیا

Window

Window

همین طور که کنار پنجره نشسته است به ساعت‌ها، اتاق‌ها، پنجره‌های مختلفی که کنارش نشسته است فکر می‌کند. همیشه کنار پنجره‌ها و کم و بیش همین فنجان قهوه‌ها که پُر و خالی می‌شوند.

بعد به بیرون نگاه می‌کند. همیشه‌‌‌‌ همان و همیشه تازه. پنجرهٔ درون که به صفحهٔ کاعذ یا مانتیور باز می‌شود و پنجره واقعی، همدمی شفاف و خاموش، که به بیرون باز می‌شود. پنجره‌ای که او را به دنیای دیگری وصل می‌کند، از دنیای دیگری جدا می‌کند.

حالا به خیابان نگاه می‌کند. ‌گاه پُر رفت و آمد،‌گاه متروک .آدم‌هایی که از پیاده رو‌ها می‌گذرند در افکار خود فرو رفته‌اند و تقریبا هیچ کس به بالا، به پنجره‌‌ها نگاه نمی‌کند. چه رسد به این پنجره.

حالا مرد عینکی را می‌بیند که با چوب زیر بغل در پیاده رو راه می‌رود. باید ۶۰ سالی داشته باشد آهسته و با احتیاط قدم بر می‌دارد. به نظر می‌رسد هنوز عادت ندارد به کمک این چوب راه برود. شاید اولین روزش باشد.

هم زمان که دارد فکر می‌کند چه اتفاقی برای این آدم افتاده است مرد عینکی چوب زیر بغل را جا به جا می‌کند انگار می‌خواهد بپرد، از پنجره‌ای به پنجره‌ای دیگر وارد شود. حالا به زمین خوردن، شکستگی استخوان، گچ گرفتگی‌ پای مرد عینکی، فکر می‌کند و انگار این خود اوست که دارد با چوب زیر بغل راه می‌رود.
او را می‌بیند که در راهِ خانه است در را باز می‌کند چوب زیر بغل را در راهرو می‌گذارد پشت میز آشپزخانه می‌نشیند تا خستگی پیاده روی را از تن به در کند و از پنجره، بیرون را نگاه کند شاید کسی را بیند که در پیاده رو قدم می‌زند و برای چند لحظه‌ای دنیا می‌شود همین پنجره‌ها و آدم‌ها.
پنجره‌ها، ادم‌ها و چوب‌های زیر بغل.

بعد از همین پنجره، ادامه را می‌بیند، تابلو‌های روی دیوار راهرو را، نوری که به اتاق پذیرایی می‌تابد. نیمه‌های پنهان را می‌بیند، پیرمرد را جوان و جوان را پیر می‌بیند. غمگین را خوشحال و خوشحال را غمگین می‌بیند. آدمِ سرحال را بیمار و برعکس…

شاید فصل مشترک همه داستان‌های آدمی همین دیدار‌ها باشد. جایی که آشنا‌ها و غریبه‌ها همدیگر را می‌بینند. چوب زیر بغل دیگران برای چند لحظه مالِ من یا شما می‌شود. بعد از پشت میز بلند می‌شود پنجره را باز می‌کند و باد‌های آخر پاییز همراه با باران چهره‌اش را خیس می‌کند.