یادداشت · خلیل پاک‌نیا · خلیل پاک‌نیا · داستان ایران · داستان جهان

جزيره‌ گمشده: خلیل پاک‌نیا

Manchester-By-the-Sea

از سینما که آمدیم بیرون داشتم فکر می‌کردم انگار کار ادبیات و هنر فقط شده این که نشان بدهد دنیا همین است که هست، نه اینکه دنیا چطوری باید باشد؟ انگار خواب و خیال نویسنده‌ها به آخرخط رسیده است، انگار فیلم‌نامه نویس که قبلاً در مقایسه با نویسنده دستِ پایین را داشت، مدت‌هاست با قدرت موسیقی و تصویر دست بالا را دارد. داشتم از خودم می‌پرسیدم اگر آقایانی از قبیل ریموند کارور، توبیاس وولف، دونالد بارتلمی و … این قبیل فیلم‌ها را ببیند داستان‌هایی را که نوشتند فراموش نمی‌کنند؟ بعد دنبال دلیل می‌گشتم دیدم اگر فرض کنیم این آقایان روابط یا وضعیت‌های اجتماعی را به خلاق‌ترین شکل ممکن هم تصویر کرده باشند، به ‌احتمال زیاد در آینده از یاد می‌روند، شاید فقط به درد تاریخ‌نویس‌ها بخورند. اما نویسنده‌هایی که جهانی از خود خلق کرده‌اند مثلاً کافکا در محاکمه یا کامو در بیگانه، … تا این حیوان دوپا روی کره خاکی هست آن ها هم به این یا آن شکل حضور دارند.

شاید بگوییم که ما در زمان «مرگ آرمان‌شهر» زندگی می‌کنیم ، ممکن است این‌طور باشد. شاید ما عصر رمان‌ها، داستان‌هایی را که ناکجاآبادی را ممکن ببیند پشتِ سر گذاشته‌ایم، انگار ادبیات حاضر با خوشبختی آدم‌ها مشکل دارد، رؤیا و تصور اجتماعی ایده آل – این اولین فرمان رئالیسم مدرن از یادها رفته است: دنیا را آن‌طور به تصویر بکش که باید باشد، نه اینکه آن‌طور که هست.

در» آرمان‌شهر» آقای توماس مور، این مادرِِ تمام ناکجاآبادهای ادبی، ملوانی به نام رافائل در سفر به جزیره‌ای دورافتاده می‌رسد، آدم‌ها در این جزیره خیلی ساده و طبیعی زندگی می‌کنند، نوعی کمونیسم عقلانی، با کمترین تماس‌ها با دنیای اطراف. آرمان‌شهری که در بیشتر زمینه‌ها خودکفا است.

حدود صد سال بعد آقای فرانسیس بیکن «آتلانتیس جدید» را می‌نویسد، آرمان‌شهری که با علوم دقیقه و عملی اداره می‌شود، اما چهارچوب رمان تقریباً مثل رمان توماس مور است. بازهم جزیره ای دورافتاده، جزیره «بن سالم» در اقیانوس آرام، هیچ‌کس دلش نمی‌خواهد این جزیره را ترک کند، کمتر کسی هم گذارش به آن جا می‌افتد.

بعدها در سال ۱۹۶۱ در «جزیره » آقای آلدوس هاکسلی – آخرین رمان آرمان‌شهری شاید – باز هم رویای خوشبختی مشترک مردم دست‌مایه کار است، که در پایان با صدای مرگ‌آور اتومبیل‌های کودتاچیان درهم می‌شکند. » پالا» این جزیره کوچک خوشبختی در اقیانوس هند در سکوت فرو می‌رود.

نمی‌دانم اینکه ما همیشه خوشبختی مشترک آدم‌ها را در جزیره‌ای دورافتاده پیدا می‌کنیم از کجا می‌آید؟ این دوست یونانی هم در سفر است، اما دست‌کم این امکان را از یاد نبریم، گاه‌گاهی در آن چه  می‌نویسیم به آن اشاره‌ای بکنیم بد نیست.

شاید در چشم‌اندازی وسیع‌تر فقدان رمان‌ها، داستان‌های آرمان‌شهری، سندی باشد بر ناتوانی عصر حاضر که قادر نیست پرسش‌های جدی‌تری مطرح کند . پرسش‌های ابدی ادبیات از عهد بوق تا زمان پرنده کوکی‌ها، پهپادها : چطور با هم زندگی کنیم؟ یا جامعه بشری چطوری برپا شود تا همه خوشبخت باشند؟ پرسش‌هایی که انگار بیشتر بیشتربه سیاست‌مدارها حرفه‌ای واگذارشده است، آن‌ها هم قبل از هرچیز به فکر کسب و کار خود هستند.

خلیل پاک‌نیا · خلیل پاک‌نیا · داستان ایران

«اتوبوسی به نام ۸۳۵» :خلیل پاک‌نیا

shar
سوار که شدم دیدم باز «سیدنی پواتیه» پشت فرمونه، گفت بشین همین جلو، عید پاکه و اگه شانس بیاریم اتوبوس تا آخر خط دربست مال خودمونه، گفتم سیدنی گرسنمه، این وقت شب توی مسیرت رستورانی هست که باز باشه گفت باز می‌خواهی رفیق نیم راه بشی.
نزدیکای»وگا» یه نیش ترمز زد گفت چراغاش خاموشه اما چار تا تقه بزن به اون پنجره‌ای که بالاش پرچم وایکینگ هاس درو باز می‌کنه، یه کم سوت و کور امشب اما غذاهاش بد نیست یادته نره بگی رفیق سیدنی ام اومدم برای شام آخر و گرنه تحویلت نمی‌گیره…

دیدم میز کنار پنجره خالی است رفتم و نشستم. چیزی که نظرم را گرفت تابلوهای قدیمی رنگ روغن نبود که روی دیوار آویزان بود و از شکار حیوانات حکایت می‌کرد یا رنگ پریدگی و بی حالی گارسون که لیست غذا را گذاشت روی میز و رفت، فضای غریب اینجا بود، انگار همه منتطر بودند بینند «چه کسی برای شام می‌آید؟»

خانواده‌ای سه نفره دور میز روبرو نشسته بودند، آرایشی دقیق چشمان درشت زن را زیباتر کرده بود، پاشنه‌های بلند چوبی کفش‌ها از زیر پیراهنی سرخ و پرچین بیرون زده بود. کُت چرمی مرد یکی دو شماره از او بزرگ‌تر بود. پسرکی تین ایجر با موهای کوتاه و روغن زده بین زن و مرد نشسته بود. انگار هرسه نفر یک راست از آرایشگاه برگشته‌اند دور این میز نشسته‌اند و در سکوت غذا می‌خورند.
بعد آکاردئون را دیدم روی صندلی خالی کنار آنها ایستاده بود. این خانواده کوچک ارکستر شبانه مجلس بود. بعد خیال کردم احتمالاً در یکی از گتوه های حومه زندگی می‌کنند سوار قطار شده‌اند از ایستگاه‌های تاریک مارس بدون بلیط گذشته اند تا به اجرای امشب برسند
چند لحظه بعد تقریباً هم زمان باهم بلند شدند قاشق و چنگال‌ها را کنار بشقاب گذاشتند رفتند جلوی سالن، آواز خواندند و نواختند. زن پشت میکروفون، آکاردئون در آغوش مرد و پسرک با پاهای لاغرش از کیبورد کوچکی صدا در می‌آورد . بعد از اجرا برگشتند دوباره نشستند پشت میز و به شام خوردن در سکوت ادامه دادند

در میان پرده بود که دیدم زن دستش را گذاشته روی پیشانی و فشار می‌دهد مثل آدمی که میگرن دارد، درست وقتی که می‌خواست دوباره بلند شود برود پشت میکروفون آهی کشید. به خودم گفتم چندین نوع آه کشیدن در دنیا هست شاید درست نباشد همه را به یک نام بخوانیم. دلم می‌خواهد آه کشیدن امشب را «آه پیش از آواز» بنامم.

ساز و آواز که تمام شد می‌خواستم برایشان دست بزنم اما هیچ‌کس دست نزد. غذایم که تمام شد بلند شدم رفتم کنار میز ارکستر و به رومانیایی گفتم:»مولتومسک پنترو موزیکا»، ممنون برای موسیقی. با تعجب نگاهم کردند بعد بلند شدند به نوبت، یکی پس از دیگری با من دست دادند.

وقتی داشتم می‌رفتم طرف ایستگاه برگشتم و برایشان دست تکان دادم . ایستاده بودند و دست تکان می‌دادند اما مطمئن نیستم در تاریکی مرا می‌دیدند.

داستان ایران

«میز ارج»- – خلیل پاک‌نیا

Househbkhj in Abadan
روزهایی که در خانه نشسته بود و کاری نداشت عادت داشت فاصلهٔ کوتاه میز کار و آشپزخانه را ده بیست بار هی برود و برگردد. وقتی می‌خواست فنجان قهوه را پُر کند، دست شویی برود غذایی بخورد، نامه‌های پستچی را بردارد از پشت میز‌ش بلند می‌شد هفت هشت متری در اتاق پذیرایی قدم می‌زد مبل‌های را دور می‌زند، بدون آنکه بداند دارد کجا می‌رود چکار می‌خواهد بکند. عادات روزانه است که در دل تاریک ناخودآگاه جا خوش کرده است.

این بار که از پشت میز بلند شد احساس مشخصی به یادش آورد که خیلی وقت‌ها پیش همین کار را کرده است. نه اینجا نه حالا، وقتی که قدش هنوز به میز نهارخوری نمی‌رسید. میز ارجی که یک پایش می‌لنگید، خال خالی شده از زنگ و رنگ که از ارج افتاده بود و در بازار کهنه فروشان، بازار صفای احمدآباد نظر پدرش را جلب کرد بود، شاید می‌خواسته ببیند غذا خوردن پشت میز مثل کارمندهای سرِ لین چه مزه‌ای دارد. نیروی خاطره‌ او را از دست عادات روزانه بیرون می‌کشد.

یا وقتی که خسته از همین رفت و برگشت‌ها، دور زدن‌ها، دراز می‌کشد روی تخت تا چرتی بزند و می‌خواهد قطره‌ای آرامش بخش در چشم بچکاند، چشمش می‌افتد به سقف و احساس مشخصی می‌گوید خیلی وقت‌ها پیش هم همین کار را کرده است. یک مرتبه سقف بلند اتاق می‌آید پایین، کوتاه می‌شود. خوشخواب ایکا، تخت سه طبقه آهنی سینگ سینگ می‌شود غلتی می‌زند پنجره و پرده هارا ببیند اما انگار پرده‌ها بال درآوردند و رفته‌اند.کرکره‌ها میله‌های سلول می‌شوند بعد از خودش می‌پرسد هم بندی‌ها حالا کجا هستند چکار می‌کنند.

توضیح ساده‌ای دارد. خاطره‌هایی که در دل تاریکی جا خوش کردند فرصت طلب‌اند منتظرند اتفاقی بیفتد تا با احساس و روان روزمره آدمی قاتی شوند. توضیح بدی نیست شاید هم کمی قانع کننده باشد اما این توضیح نمی‌تواند مانع شود در‌‌‌‌ همان لحظه فکر نکنی شریک تجربهٔ ای بوده‌ای که خوشبختانه مدتی بعد از یاد می‌رود

برای آقای پروست این ظهور ناگهانی خاطره‌ها شادمانی شدید به بار می‌آورد. مثل وقتی که در باغ قصر گرامانت پایش به سنگی گیر می‌کرد و یک مرتبه با تونل زمان به ونیز پرتاب می‌شود. احساسی که به طرز معجز آسایی پروست را به جایی پرتاب می‌کند که ترس و هراس روزانه وجود ندارد. اما برای او وقتی که قدش به میزنهارخوری نمی‌رسد، خوشخواب ایکا تخت آهنی می‌شود نه تنها احساس شادمانی در بر ندارد بلکه افسردگی بیشتری به بار می‌آورد تازه بعد هم انگار یکی در گوشش می‌خواند یک بار جستی ملخک دوبارجستی ملخک…

بلند می‌شود می‌رود لیوان شرابی شربتی شیری می‌نوشد و یاد فیلم شب پیش، یاد آقای «پل جیاماتی» توی «barney’s version»می‌افتد وقتی که حافظه‌اش از کار افتاده، هنوز مثل آدم رفتار می‌کند اما پس و پیش زمان را از دست می‌دهد. چون نیروی حافظه است که به تجربه‌های ما نظم و ترتیب می‌دهد معنای درونی خاطره‌ها را به معنای بیرونی زندگی وصل می‌کند.

بدون نیروی حافظه بدون خاطره‌ها آدم دوباره‌‌‌‌ همان زبان نفهمی می‌شود که بود، چون زبان بی‌معنا می‌شود تماس‌اش با اجتماع قطع می‌شود. آن وقت فردیت آدم کامل کامل می‌شود چون تمام تمام بعد اجتماعی‌اش را از دست می‌دهد. مثل کامپیوتری که تمام برنامه‌هایش پاک شود به درد اسقاطی هم نمی‌خورد.

اما همین‌ها خاطره‌ها، همین ناظم عظیم حافطه می‌تواند شمشیر دو لبه‌ای باشد و آدم را از تجربه‌های تازه محروم کند اگر حواسمان جمع نباشد زیاد گرفتارش شویم مثل آقای پروست بیمار می‌شویم جشن‌های مجلل و مهمانی‌ها هم که در کار نباشد دست کم از دیدار نازنین‌ها، دوستان و رفقای باقی مانده، دور می‌افتیم

داستان ایران

«اتاقی از آنِ دیگری» – خلیل پاک‌نیا


میز چوبیِ رنگ پریده‌ای کنار تخت است. کشو‌ها خالی است. تابلوی بالای تخت کج شده. انگار غریبه‌ها دلتنگ صحنهٔ شکار، ظرف میوه یا کشتیِ دریای توفانی هستند. اغلب همین دو سه تا طرح را می‌بینی. عکس روی تقویم دیواری هنوز معبد پانتون است اما گذشت زمان نون کلمات را خورده فقط پاتو پیداست. هیچ چیز این اتاق از آن تو نیست اما ناگهان وفاداری ناخواسته‌ای به همه چیزِ آن پیدا می‌کنی. مثل وقتی که در یک آن به غریبه‌ای اعتماد می‌کنیم که هرگز دوباره او را نخواهیم دید. از روی عادت دایره‌ای می‌کشم دور پنج شنبه پنج جولای ۲۰۰۱.
خسته از پیاده روی روزانه در دامنه‌های دلفی و حدود دوساعت و نیم همهمه عقاب‌های پیر و جوان زئوس بی قرار اتوبوس، که از این سر و آن سر دنیا با دیدن آپولو به آرزو‌هایشان رسیده‌ بودند و یک ریزحرف می‌زنند به آتن رسیدیم. آدرس مسافرخانه را به راننده تاکسی نشان می‌دهم. دوستم در استکهلم مسافرخانه را روی نقشه شهر علامت زده بود. پیاده می‌شویم. در نور صبحگاهی پله‌های ورودی همان طور است که دوستم توصیف کرده بود اما رنگ‌های دیوار پوسته پوسته شده است.
زنگ در را زدم. چند لحظه بعد پیرزنی که موهای جو و گندمی نیمی از چهره‌اش را پوشانده، گیج خواب یک چشمی نگاهم می‌کند. پرسیدم اتاق خالی دارید؟ سرش را تکان داد و داشت می‌رفت که در را ببندد که دوباره پرسیدم برای آواره‌ها هم اتاق خالی ندارید؟ سرش را برگرداند. دستی چین وچروک دار اما زیبا مو‌هایش را کنار می‌زند نگاهم می‌کند خمیازه‌ای می‌کشد و لنگهٔ در را باز می‌کند.
نام ما را در دفترش می‌نویسد و کلید اتاق را می‌دهد. یک راست رفتم افتادم روی تخت و چشم‌ها را بستم. اما چیزی نگذاشت بخوابم. روشنایی صبح از پنجره بیشتر بیشتر می‌شد. پرده‌ها در باد به هم می‌خوردند. صدای آدم‌ها و وانت بار‌ها. آتن داشت بیدار می‌شد. بلند شدم رفتم طرف پنجره. پرده‌ها را کنار زدم و بدون اینکه بدانم چرا به روزهای آینده در این شهر فکر می‌کردم
آرامش اتاق مسافرخانه‌ها، هتل‌ها مثل هیچ کجا نیست. فرقی هم نمی‌کند مسافرخانهٔ پرتی باشد درحومهٔ آتن، پراگ، کراکو، آمستردام و… یا هتل‌های چند ستارهٔ ماری در مرکز پاریس روم برلین کلن لندن بروکسل و… آرامشی گذرا عین زندگی. شاید غریب بودن این اتاق‌ها سبب می‌شود کمتر احساس غربت کنیم. انگار این اتاق‌ها در جوار جهان هستند. یک واقعیت موازی.
در تعطیلات تابستانی به مکانی بیگانه با جهان واقعی تبدیل می‌شوند. جایی که از دست برنامه‌های رایج روزانه و مسولیت‌ها نفسی تازه می‌کنیم. رابطه‌ها، عشق‌های از آب و تاب افتاده، شور تازه‌ای پیدا می‌کنند از پوستهٔ معماهای روزانهٔ زندگی خارج می‌شویم و چند روزی بی‌خیال روز می‌گذرد.
کلید را در قفل می‌چرخاند و در را هل می‌دهد تا باز شود تا به این دنیای موازی وارد شود. چند متر مربع بیشتر نیست اما انگار از جاده اصلی خارج می‌شوی و به مقصدی نامعلوم به جاده فرعی می‌پیچی. روزهای واقعی را پشت سر می‌گذاری و در آینه ای گذرا غریبه‌ای را می‌بینی که چهرهٔ آشنایی دارد.
قوانین و اخلاق دیگری حاکم بر این اتاق هاست. هرچه آنجا آزاد نیست اینجا آزاد آزاد است. دست آشوب شهر‌ها به این اتاق‌ها نمی‌رسد. نافاداری‌ها عین وفاداری می‌شود. شاید همین چند متر مربع، همین محدویت است که هر وضعیتی را تشدید می‌کند. اوج اشتیاق با عمق افسردگی دیوار به دیوار می‌شود. دیوار‌های نازک این اتاق‌ها بهشت انسانی را از جهنم جدا می‌کنند.
این اتاق‌ها هر کجا می‌تواند باشد. چهار دیوار، یک در، یک پنجره. از مادام بواری‌های زیبای ادبیات قدیم که هر پنجشنبه به بهانهٔ درس پیانو روهر را ترک می‌کردند تا ژرار دوپاردیوهای سینمای جدید که هفت روز هفته به بهانهٔ دیدارهای تجاری در» به نیویورک خوش آمدید» نقش من و شما را بازی می‌کنند همه در همین اتاق‌ها به دیدار آن دیگر خود می‌روند.
وارد که می‌شویم اتفاق می‌افتد. نام و شمارهٔ پاسپورت این غریبه‌‌‌ همان است که بود اما ناگهان با خویشاوندان ناشناخته‌ای که در این اتاق‌ها بوده‌اند آشنا می‌شود. ساک‌ها و چمدانهای باز و نیمه باز، چین وچروک لباس‌ها در تاریکی کمدهای مسافرخانه‌ها یا در روشنایی هتل‌ها روی چوب رختی‌ها، مثل اعضای ارکستر‌ بدون اینکه خود بدانند سمفونی یگانه‌ای می‌نوازند اما موسیقی مشترک این جمع به گوش کسی نمی‌رسد.
گاهی دروازه‌های بسته باز می‌شوند، گذرگاه‌ها. آخرِآخر شب با ده بیست یورو در هتل ماری در آمستردام از هوش می‌روی، شک داری که زنده‌ای یا مُرده. ناگهان صبح در استکهلم به هوش می‌آیی می‌بینی اسکناس‌ها هم رنگ عوض کرده هم بیشترشده، دویست سیصد کرون شده.
در انتخابات اخیر یونان دنبال‌‌‌ همان مسافرخانه گشتیم. آن را خراب کرده بودند تا از نو بسازند اما نیمه کاره به حال خود‌‌‌ رها شده بود مثل مهمان‌هایش. تابلو رنگ و رو رفتهٔ پانتون اما هنوز باقی بود. پنجره‌ای که هر شب کنار ما می‌ایستاد حالا خم شده بود. پرده‌ها نبودند اما هنوز تکان می‌خوردند. گاهی آدم خوشش می‌آید خیال کند خودش یا همزادش در تمام این سال‌ها کنار پنجره ایستاده و هنوز صبح تابستانی پنج شنبه پنج جولای است.

یادداشت · خلیل پاک‌نیا · خلیل پاک‌نیا · داستان ایران

آلفردو-خلیل پاک‌نیا

Alfred Nobels Allé

چند سالی هر روز صبح‌ها در ایستگاهِ دانشکده از قطار پیاده می‌شد. از کنار تیمارستان و پرستار‌ها می‌گذشت. پیاده روِ خیابانی که از وسط جنگل می‌گذشت را پشت سر می‌گذاشت و یک راست به سر کار می‌رفت تا پشت میز‌ش بنشیند و پروانه‌ها را بشمارد. یک روز دید باید راهش را کج کند. داشتند سمت چپ پیاده رو، روی تپهٔ وسط جنگل زندان می‌ساختند. یک سالی و اندی طول کشید تا دیوار بتونی ۶ متری بالا رفت، ۷۰۰ متری وسط جنگل دور زند تا دوباره راهش راست شد. حالا هرروز صبح که از کنار زندان می‌گذشت به دلیل نامعلومی سرش را بالا می‌گرفت تا میله‌های پنجرهِ سلول‌ها را ببیند و سعی می‌کرد زندگی آن طرف دیوار را تصور کند. ساختمان زندان از بیرون زیبا و آفتاب گیربود اما آن‌ها که درون ساختمان بودند احتمالا رابطهٔ پیچیده تری با معماری داشتند.

این پیاده روی صبحگاهی هر روز یادآور مرز میان آزادی و اسارت بود. وقتی آدم در دمکراسی زندگی می‌کند خیلی راحت از یاد می‌برد که آدم‌ها در طول تاریخ به چه دلایلی به زندان افتاده‌اند و هنوز هم می‌افتند. چندی پیش آلفردو دوست اروگوئه‌ای تعریف می‌کرد که پدرش در اواسط دههٔ ۷۰ – دوران حکومت نظامی- چندین سال را در زندان معروف «لیبرتات» گذرانده بود. زندان در نزدیکی دهکدهٔ «لیبرتات» قرار داشت و طنز روزگار نام «آزادی» به آن داده بود.. یک روز موقع نهار از کیفش چیزی در آورد و روی میز گذاشت. تکه استخوانی صاف و نسبتا بلند به عرص چند سانتی متر که احتمالا از سوپ نهاری جان سالم به در برده بود. پدرش با واکس با خطوطی ساده، نازک و سیاه، سلول را کشیده بود. یک میز‌، روی میز یک پاکت سیگار و یک کتاب و در پس زمینه، سایه روشنِ آزادی روی میله‌های ‌ پنجره افتاده بود. چند ثانیه‌ای این تکه استخوان کف دستم سنگینی می‌کرد. بعد به یاد چیزهایی افتادم که در زندان می‌ساختند. شعرهایی با کمترین کلمات تا بتوانند راحت به خاطر بسپارند یا روی تکهٔ کوچک کاغذ سیگار یادداشت کنند. یا همین تکه استخوان که دهه‌ها را پشت سر گذاشت بر فراز اقیانوس اطلس پروازکرد و کف دستم قرار گرفت.

شاید زندان برای کسی که گرفتار آن نشده یا آشنایی،خویشاوندی آنجا نداشته، جای خیلی دوری باشد اما در چشم اندازی وسیع‌تر هیچکس نمی‌تواند مسلم فرض کند که هرگز گرفتار آن نمی‌شود. به نظر می‌رسد این آزادی است که موقتی است حتی اگر اینجا و اکنون برای ما بدیهی باشد. شاید به همین خاطر هر روز صبح وقتی از کنار زندان رد می‌شد برای چند ثانیه می‌رفت آن طرف دیوار و خیال می‌کرد مهم نیست ما کی هستیم و کجا، همه گاهی از کنار زندان رد می‌شویم.

یادداشت · خلیل پاک‌نیا · خلیل پاک‌نیا · خلیل پاک‌نیا · داستان ایران

«پاس‌ها از شب گذشته است»- خلیل پاک نیا

grand hotel
هنوز چند نفری پراکنده، این گوشه و آن گوشه در لابی هتل نشسته‌اند می‌نوشند و گپ می‌زنند. مرد میان سالی کنار میز ما نشسته است. واکینگ هیکل با پیشانی بلند. کُت و شلواری شیک دارد. ته لیوان ویسکی روی میز جلوی اوست. اگر چانه‌اش دراز‌تر بود می‌شد گفت شبیه «پیتر استورمارهٔ» خودمان است. لیوان را با ظرافت بالا می‌برد. شاید لیوان‌های آخر را می‌نوشد تا بلند شود و به اتاقش برود. پا‌هایش را دراز کرده، پیداست عادت دارد جای دیگران را اشغال کند. احتمالا همیشه با فرست کلاس سفر می‌کند.
یکی از گارسون‌ها به طرف میز او می‌آید. دختری هیجده بیست ساله با قیافه‌ای معمولی اما دوست داشتنی. تعجب می‌کنم چرا اینقدر نزدیک مرد ایستاده است. جملاتی به انگلیسی رد و بدل می‌شود اما صدای موزیک نمی‌گذارد درست بشنوم.
استور ماره با ته لهجه هلندی یا آلمانی می‌گوید:
– آی ویل پی یو وری وری ول
تاکید خاصی می‌کند روی کلمه «وری» که هم نگران کننده است و هم اطمینان بخش. احتمالا ادامه صحبت است
-نمی‌توانیم جای دیگری برویم؟
دختر خانم از میز دور می‌شود انگار «پیتر استورماره» را نادیده می‌گیرد می‌رود پشت پیشخوان و با همکارانش پچ پچ می‌کند. به نظر می‌رسد هنوز پیش خانواده زندگی می‌کند. بعد از چند لحظه به سر میز «استورماره» برمی‌گردد. مرد میان سال پیشنهادش را تکرار می‌کند:
– آیم اِ وری وری ریچ مَن.
– یس آ ناو
حالا صدایش گرفته‌تر است کمی مست است شاید. اما با ملاحظه حرف می‌زند. از همسرش می‌گوید که چقدر خوب و مهربان است و ادامه می‌داد «اما همه چیز بی‌معناست. دلم می‌خواهد احساس….» بقیه جمله در موزیک جینگل بلز محو می‌شود. نمی‌شنوم دخترخانم چه می‌گوید اما دارد دقیق به مرد گوش می‌کند.
– دیس ایز وری کومپلیکیتد.
این آخرین جمله‌ای است که می‌شنوم پیش آنکه صورت حساب را بپردازم و بیرون بزنم
.
تا «گونگزتردگوردن»، نزدیک‌ترین ایستگاه مترو راه زیادی نیست. در ورودی مترو هم مرد میان سالی نشسته است انگار دو سه تا ژاکت زیر این کاپشن رنگ و رو رفته پوشیده، چون سرش به نیمه تنه‌اش نمی‌خورد عصایش را جا به جا می‌کند بعد دستش را دراز می‌کند. حالتی در چهره‌اش هست که ناخودآگاه سلام می‌کنم
انگار در لباس مبدل است. روی کیسه‌های گدایش نوشته «من مالک فروشگاه‌های تعاونی هستم». موهای بلندش، از زیر کلاه سرخ بابانوئل پریشان روی پیشانی افتاده است چشم‌های کم و بیش ماتش ما را دنبال می‌کند انگار می‌خواهد مخفیانه به قصر باز گردد تا از ربایندگان پنولوپه انتقام بگیرد اما تا آن وقت در پناه عصایش سکه‌ای از مست‌های آخرشب طلب می‌کند.

آتنا و عصای جادویش کجاست تا طراوت جوانی را به او باز گرداند. کجاست او تا بر فراز دریا‌ها پرواز کند و نیروی مبارزه را به او باز گرداند، تا همه چیز را دوباره سر جای اولش باز گرداند.

یادداشت · خلیل پاک‌نیا · خلیل پاک‌نیا · داستان ایران

پنجره-خلیل پاک‌نیا

Window
Window

همین طور که کنار پنجره نشسته است به ساعت‌ها، اتاق‌ها، پنجره‌های مختلفی که کنارش نشسته است فکر می‌کند. همیشه کنار پنجره‌ها و کم و بیش همین فنجان قهوه‌ها که پُر و خالی می‌شوند.

بعد به بیرون نگاه می‌کند. همیشه‌‌‌‌ همان و همیشه تازه. پنجرهٔ درون که به صفحهٔ کاعذ یا مانتیور باز می‌شود و پنجره واقعی، همدمی شفاف و خاموش، که به بیرون باز می‌شود. پنجره‌ای که او را به دنیای دیگری وصل می‌کند، از دنیای دیگری جدا می‌کند.

حالا به خیابان نگاه می‌کند. ‌گاه پُر رفت و آمد،‌گاه متروک .آدم‌هایی که از پیاده رو‌ها می‌گذرند در افکار خود فرو رفته‌اند و تقریبا هیچ کس به بالا، به پنجره‌‌ها نگاه نمی‌کند. چه رسد به این پنجره.

حالا مرد عینکی را می‌بیند که با چوب زیر بغل در پیاده رو راه می‌رود. باید ۶۰ سالی داشته باشد آهسته و با احتیاط قدم بر می‌دارد. به نظر می‌رسد هنوز عادت ندارد به کمک این چوب راه برود. شاید اولین روزش باشد.

هم زمان که دارد فکر می‌کند چه اتفاقی برای این آدم افتاده است مرد عینکی چوب زیر بغل را جا به جا می‌کند انگار می‌خواهد بپرد، از پنجره‌ای به پنجره‌ای دیگر وارد شود. حالا به زمین خوردن، شکستگی استخوان، گچ گرفتگی‌ پای مرد عینکی، فکر می‌کند و انگار این خود اوست که دارد با چوب زیر بغل راه می‌رود.
او را می‌بیند که در راهِ خانه است در را باز می‌کند چوب زیر بغل را در راهرو می‌گذارد پشت میز آشپزخانه می‌نشیند تا خستگی پیاده روی را از تن به در کند و از پنجره، بیرون را نگاه کند شاید کسی را بیند که در پیاده رو قدم می‌زند و برای چند لحظه‌ای دنیا می‌شود همین پنجره‌ها و آدم‌ها.
پنجره‌ها، ادم‌ها و چوب‌های زیر بغل.

بعد از همین پنجره، ادامه را می‌بیند، تابلو‌های روی دیوار راهرو را، نوری که به اتاق پذیرایی می‌تابد. نیمه‌های پنهان را می‌بیند، پیرمرد را جوان و جوان را پیر می‌بیند. غمگین را خوشحال و خوشحال را غمگین می‌بیند. آدمِ سرحال را بیمار و برعکس…

شاید فصل مشترک همه داستان‌های آدمی همین دیدار‌ها باشد. جایی که آشنا‌ها و غریبه‌ها همدیگر را می‌بینند. چوب زیر بغل دیگران برای چند لحظه مالِ من یا شما می‌شود. بعد از پشت میز بلند می‌شود پنجره را باز می‌کند و باد‌های آخر پاییز همراه با باران چهره‌اش را خیس می‌کند.

خلیل پاک‌نیا · داستان ایران

مترو – خلیل پاک‌نیا

شب‌های یکشنبه معمولا مترو زیاد شلوغ نیست ولی امشب مثل همیشه نیست. تظاهرات به حمایت از کسانی که در حمله راستها در مالمو زخمی شده‌اند، پایان یافته و جمعیت به طرف «اسلوسن»، نزدیک‌ترین ایستگاه مترو در حرکت‌اند. در واگن ها جای نشستن نیست.
ظاهرا وقتی سوار مترو می‌شویم در مکانی عمومی هستیم اما انگار بیشتر افراد جای دیگری هستند. یکی دارد با حرارت با دوستش با عشقش صحبت می‌کند. یکی انگار هنوز توی شرکت است، دارد خرید و فروش می‌کند، یکی فیس بوکش را به روز می‌کند. پیامی کوتاه می‌فرستد، یکی موسیقی گوش می‌کند، تکه فیلمی می‌بیند، روی مسابقه ای شرط بندی می‌کند. دروغ چرا، یکی دو نفر هنوز هم از این هوشمند به عنوان تلفن استفاده می‌کنند و آن وقت، جسته و گریخته، جزئیات گفتگوی اداری یا قرار و مدارهای خصوصی را می‌شنوی.

انگار بیشتر افراد پنبه در گوش کرده‌اند. پنبه‌هایی که هرچه زمان می‌گذرد سخت تر می‌شوند، گوشی‌های ریز و رنگارنگ که نمی‌گذارد صدای دیگران را بشنویم، صداهای دور و بر ما. صدای معتاد شفایافته‌ای که با کارت شناسایی روی سینه‌اش سعی می‌کند مجلهٔ «حال و روز ما- استکهلم» را بفروشد. صدای گداهای رومانیایی که از»سون الون» فقط همین لیوان خالی قهوه نصیبش شده تا آنرا بچرخاند شاید صدای افتادن سکه‌ای را بشنود. صداهایی که همراه باد در ایستگاه‌ها سوار و پیاده می‌شون ، چهره هایی که همراه باران به پنجره ها می‌خورند. بیشتر نگاه ها خیره به صفحه موبیل هاست، میدان دیدی محدود. دیدگاهی به تنگی قاب همین هوشمند نرم و حرف شنو که اسیر چرخش دست‌ها و انگشت‌های روزگار است.

رسیدیم، این هم ایستگاه تو، پیاده می‌شویم. خانمی که فریب هوای نیمه بهاری این روزها را خورده، با گلدان کوچکی در این دست و روشنایی موبیل در آن دست، در نیمهٔ تاریک این تکه راه جنگلی، بی خیال ما، خرامان خرامان می‌رود . می‌گویم نگاه کن، یاد «نوستالژیا»ی تارکوفسکی نمی‌افتی، وقتی طرف، شمع روشن در دست، در استخر نیمه پر، راه می‌رود و به دیوانهٔ توی فیلم، قول داده تا آخر خط، شمع خاموش نشود و گرنه دنیای زیر و رو می‌شود.

خلیل پاک‌نیا · خلیل پاک‌نیا · خلیل پاک‌نیا · داستان ایران

دفتر تقویم- خلیل پاک‌نیا

دفتر تقویم یکی دو هفته پیش در تابلوی اعلانات مجموعه‌ای که در آن زندگی می‌کند اطاعیه‌ای دید. قرار بود شنبه بازاری برپا شود و برای سفرتابستانی جوانان محله پول جمع کنند. از ساکنین محل خواسته شده بود در انباری‌های منزلشان بگردند و وسایلی را که دیگر لازم ندارند، برای فروش به مسئول شنبه بازار تحویل دهند. دید به این بهانه می‌تواند انباری را هم مرتب کند.
در کارتن اسباب بازی‌های قدیمی، آمبولانسی پیدا کرد. آن را برداشت. بدنهٔ آن زنگ زده بود. چند جا، رنگ‌ها کنده شده بود، درِ طرف راننده بسته نمی‌شد، روی سقفش جای آژیر خالی بود. یادش افتاد به زمانی که در محوطه شن بازی کودکان ویراژ می‌داد، یا آژیرکشان از این طرف اتاق به آن طرف می‌رفت. دید نه، این آمبولانس دیگر نمی‌تواند برای نجات کسی بشتابد. اما وقتی آن را روی زمین گذاشت دید چهارچرخش سالم است غژغژی می‌کند ولی‌‌ هنوز‌‌ همان طور با در باز می‌تواند بچرخد. فکر کرد سی سالی می‌شود که کسی به آن دست نزده است، تمام این مدت در تاریکی در انتظار این بوده که کسی او را به بازی بگیرد. با لمس فلز سرد در دستش انگار برای چند لحظه زمان ایستاد و آمبولانس او را به چهار سالگی‌اش برگرداند.
آدمی گذشت زمان را اغلب به طور غیرمستقیم می‌بیند، در اطرافیان خود، در اشیای پیرامون و نه در چهره خودش. تغییراتی که روزانه جلوی آینه رخ می‌دهد اغلب چنان لغزنده و آرام است که آن را نمی‌بینیم، درعوض این تغییرات را در دیگران می‌بینیم، در کم‌پشت شدن موی دوستی که چند سالی است او را ندیده‌ایم. بریدهٔ روزنامه‌ها وقتی کارتن‌های انباری را جا به جا می‌کنیم، در مجلاتی که هم سن وسال خود ما هستند ولی رنگ و رویشان رفته، زرد شده‌اند مثل شمایل جا مانده از مقدسین وقتی از موزه‌ها دیدار می‌کنیم.
دفتر تقویم را ورق می‌زند. جشن تولد‌ها را می‌بیند مناسبت‌ها را. نیمه شبِ شنبه، هشت فوریه در چهل سالگی خوابیده و یکشنبه صبح در پنجاه سالگی بیدار شده است. این طور نیست که در این مدت اتفاقی نیفتاده باشد. می‌بیند روز‌ها، ورق‌های تقویم سر جای خودشان هستند و در تمام این مدت وجود داشته است با این وجود از خود می‌پرسد چه بلایی سر بعضی روز‌ها آمده است، کجا رفته‌اند. یاد حقه باز‌ها می‌افتد که در پس کوچه های پایتخت‌های اروپایی، تاس یا توپ کوچکی را زیر لیوانی این دست و آن دست می‌کنند و هر چقدر هم با دقت حرکت دست‌ها و توپ یا تاس را دنبال کنی باز سرت کلاه می‌رود و توپ یا تاس ناپدید می‌شود. وقتی آمبولانس را برداشت فکر کرد شاید او هم یکی از این حقه‌های خیابانی است که دور از چشم ما مثل آدم‌ها بزرگ می‌شود به وسایل و دستگاه‌های گوناگونی مجهز می‌شود، آمبولانس واقعی می‌شود سوارش می‌شویم و راه می‌افتد و ما را به جایی که نمی‌دانیم کجاست می‌برد.

 

خلیل پاک‌نیا · داستان ایران

«زنی با گردن بند سفید»- خلیل پاک‌نیا

ab bashga golestan

داشتم عکس‌های خانواده گی از چند آلبوم قدیمی را اسکن می‌کردم. عکس‌های سفید و سیاه. می‌خواستم پیش از آن که بی‌رنگ شوند، به شکل دیجیتالی در کامپیو‌تر حفظ شوند.به عکسی از مزرعهٔ کوچک «دیری فارم» در آبادان می‌رسم. محیط کم وبیش آشنا به نظر می‌رسد. سه چهار زن زیر درختان نخل مشغول چیدن میز هستند. شاید سیزده بدر باشد از لباس‌هایشان پیداست. مردان زیر نخل‌ها نشسته‌اند. انگار تازه دوربین عکاسی دیده‌اند، خیلی جدی به آن نگاه می‌کنند. نگاه پسر‌ها و دخترها به ساحل است انگار در افق دنبال چیزی می‌گردند.

در یکی از عکس‌ها مادر بزرگ با چند زن دیگر دور میز نشسته است. زن‌ها از حالِ من جوان‌تر به نظر می‌آیند. همه خوشحال هستند. گویا نهار تازه تمام شده است. یکی دو تا قاشق کنار بشقاب‌ها به چشم می‌خورد. کلمن قدیمی وسط میز است. مادر بزرگ دارد می‌خندد، نه رو به مهمان‌ها و نه رو به دوربین، بلکه سر به هوا. انگار دارد به همین لحظه، به همین بعدازظهرآفتابی می‌خندد.

زنی هم سن وسال مادر بزرگ کنار او نشسته است. موهای فرفری‌اش روی پیشانی افتاده است و مستقیم به دوربین نگاه می‌کند. او هم خوشحال است. گردن بند سفیدش در این عکس از خلال همهٔ این سال‌ها تا همین امروز که من آن‌ها را اسکن می‌کنم مات می‌درخشد.

نمی‌دانم کیست. به هرحال قوم وخویشی نیست که من بشناسم. شاید زنی است که در این بعدازظهر اتفاقی کنار مادر بزرگ نشسته است. مثل همه ما که در زندگی اتفافی کنار میزی در جوار آدم‌های غریبه می‌نشینیم. افرادی که به سرعت از یاد می‌بریم یا اینکه مدت کوتاهی در خاطر می‌مانند و کم کم از یاد می‌روند.

از دید من، مادر بزرگ شخصیت اصلی عکس است و زنِ مو فرفری شخصیت فرعی. اما هر بیشتر نگاه می‌کنم می‌بینم از دید ناظری دیگر ممکن است کاملا برعکس باشد. آیا کپی‌های دیگری از این عکس برجا مانده است؟ یا این تنها عکسی است که باقی است؟ با توجه به سالیانی که گذشته است این زن هم مثل مادر بزرگ زنده نیست. شاید دیگرانی که دور میز یا زیر نخل‌ها نشسته‌اند هم زنده نباشند.

شاید من تنها کسی باشم که به این بعدازظهر آفتابی دسترسی دارم و می‌توانم این زن و گردن بندش را به خاطر بیاورم. برای چند لحظه احساس غریبی بیندهٔ عکس را با خود می‌برد و بدون اینکه بداند چرا، موهای فرفری‌اش را بر گونه‌ها احساس می‌کند. بعد ر‌هایش می‌کنم تا به راه خود برود، بین عکس‌ها ناپدید شود. از آن بعدازظهر آفتابی برود بدون آنکه به پشت سر نگاه کند.

عکس‌: Abadan Route ۸۲) Reza Shaikhzadeh)

خلیل پاک‌نیا · خلیل پاک‌نیا · داستان ایران

اورژانس- خلیل پاک‌نیا

tomas Tranströmer

پیچدم توی جاده فرعی که ناگهان جلوم سبز شد، ایستاده بود وسط جاده و چشم دوخته بود به من، به این ماشین، به نور چراغ‌ها، نمی‌دانم. تا آمدم نور را بالا و پایین کنم بوق بزنم در رفت ناپدید شد. آهوی جوانی که در تاریکی شب آخر نوامبر ما را غافلگیر کرد.

به یاد نیکولاس افتادم. چند سال پیش بود. داشتم در جاده‌ای تنگ و تاریک از شانیا به جزیره کرت رانندگی می‌کردم. داشتیم می‌رفتیم تا چند روزی کنار دریا باشیم. غروب می‌شد و روی تپه‌های اطراف بوته زار‌های زیتون آخرین روشنایی روز را می‌دید. ما هم مثل بقیه راننده‌ها سرعت داشتیم، خیلی هم زیاد. می‌خواستیم پیش از اینکه هوا تاریک تاریک بشود به دریا برسیم

درست بعد از یک پیچ بود که چشمم افتاد به یک موجودی وسط جاده و ناگهان زدم روی ترمز. ماشین چند متری پیش ازاینکه به او بخورد ایستاد. سرش بی‌کلاه افتاده بود روی فرمان موتور سیکلتی قدیمی. ماشین را راندم کنار جاده و به طرف او دویدم. پسر جوانی بود بالای بیست بیست دو سال. پرسیدم «اینجا چرا ایستادی، هر آن ممکن است بروی زیر ماشین» اما او بدون اینکه من را نگاه کند فقط سرش را تکان می داد. «نمی‌خواهم» ،با صدایی گرفته گفت «می‌خواهم بمیرم».

سعی کردم او و موتورش را هل بدهم ببرم کنار جاده اما نمی‌گذاشت بدطوری مقاومت می‌کرد انگار وسط جاده میخکوب شده باشد. همین موقع صدای نزدیک شدن ماشین دیگری را شنیدم. آخرین سعی را کردم که یک طوری او را بِکشم، پرتاب کنم کنار جاده. وقتی نورافکن‌های ماشین از سر پیچ افتاد روی ما، دست‌هایم را در هوا تکان می‌دادم تا راننده ما را ببیند و ناخودآگاه آماده می‌شدم تا اگر او نتوانست به موقع ترمز کند بپرم کنار جاده

وانت باری در چند متری ما ایستاد. چند لحظه ساکت بود و فقط نورافکن‌ها را می‌دیدم. انگار رانندهٔ هم داشت فکر می‌کرد چه اتفاقی افتاده است. بعد ماشین را روشن کرد به کنار جاده راند و مردی میان سال از آن پیدا شد. دونفری باهم توانستیم جوان و موتورش را ببریم کنار جاده. یکی از ما به آمبولانس زنگ زد. پسر جوان هنوز همینطور روی فرمان موتورش افتاده بود و هی می‌گفت «می‌خواهم بمیرم». چند بار که پرسیدم اسمت چیست، بالاخره با‌‌ همان صدای گرفته گفت: «نیکولاس، اسمم نیکولاس است»

نمی‌خواست چیز بیشتری بگوید. منتظر آمبولانس بودیم که بنظر می‌رسید هرگز پیدایش نمی‌شود .یک لحظه که حواس ما پرت بود نیکولاس دوباره خودش را پرتاب کرد وسط جاده و با تمام قدرت چسبیده بود به آسفالت. انگار داشت برای چیزی می‌جنگید اما آن چیزی که می‌خواست مرگ بود. دونفره از روی آسفالت بلندش کردیم و کنار بوته‌های زیتون نشستیم سرانجام آمبولاس رسید و نیکولاس توی‌‌ همان جاده شانیا به جزیره کرت ناپدید شد، از زندگی ما هم همینطور.

بعد به طرف سواحل کرت راه افتادیم. آرام‌تر و در سکوت رانندگی می‌کردیم. تپه زارهای زیتون اطراف ما زیبا‌تر و ترسناک‌تر شده بود. انگار نور افکن‌ها رازی را برملا کرده باشند مثل ریشه‌های ناپیدای درختان در شب، که در پیادروی صبحگاهی ناگهان ظاهر می‌شوند. ریشه‌هایی که ما را به این دنیا وصل می‌کنند، به دیگران. عمیق‌تر از آنچه که فکر می‌کردیم. می‌بینیم از دست آنها نمی‌شود خلاص شد.

بعضی وقت ها که هوا تاریک تاریک می‌شود به لحظه‌ای فکر می‌کنم که نورافکن‌ها روی ما دونفر افتاد، من و نیکولاس. چند لحظه چند متر شاید، فاصله بود از اتفاقی که نیافتد. آدم فکر می‌کند یک طوری‌هایی همهٔ ما همیشه زیر تابش نور افکن‌ها هستیم. لحظه‌های در زندگی ما هست که مثل لنگر کار می‌کند- اگر زمانی داریم از آن دور می‌شویم آن را فراموش می‌کنیم ناگهان ما را به طرف خود می‌کشد لحظاتی که در هیچ کتاب درسی نیست و انگار نمی‌شود آن را یادگرفت. تازه وقتی هم اتفاق افتاد ممکن است فکر کنیم تجربهٔ با ارزشی است، اما درس و سرمشق نهایی نیست.
یک بار دیگر یک جای دیگر وقتی نور افکن‌ها روی ما بتابد وقتی لحظهٔ کم وبیش تعیین کننده سر می‌رسد می‌بینیم چقدر تازه کار هستیم. با این وجود وقتی آدم برمی گردد و به جاده‌های بین شانیا و کرت زندگی فکر می‌کند دست کم گوش و کنار بعضی طرح‌ها، پروژه‌ها مثل آزادی، همبستگی، روشن‌تر می‌شود.

بعضی وقت‌ها، دلتنگ متن‌هایی می‌شود که بتوانند با تابش نورافکن‌ها به موقع ترمز کنند. نه برای اینکه کسی را نجات دهند بلکه شاید بتوانند وضعیتی همگانی را به نمایش بگذارند در چند و چون آن تامل کنند. متن‌هایی، ادبیاتی با در‌های باز و در انتظار. مثل اورژانس‌ها نه پارک‌های تفریحی یا فروشگاه‌های تزئیناتی این روز‌ها.

آمبولانسی که همیشه گوش به زنگ نامی آدرسی است. شاید نام تو آدرس تو. کیسهٔ خونی که شاید در رگ‌های تو باز شود، زنگ‌های تلفنی که در نیمه شب به صدا در می‌آید و صدایی غریبه می‌گوید اتفاق ناگواری افتاده است و باید شتاب کنی.

یادداشت · خلیل پاک‌نیا · داستان ایران

فضای عمومی- خلیل پاک‌نیا

Allاتفاق می‌افتد همان‌طور که در مترو نشسته است ناگهان با حسی گنگ از جا می‌پرد، انگار چیزی را جا گذاشته است، در واگنی که باشتاب می‌گذرد. کیف پولم، تلفنم، کتابم. یک شیی که او را به این جهان وصل می‌کند. در این جهان پا برجا نگه می‌دارد. برای لحظه‌ای نمی‌داند کجاست یا به کجا می‌رود. حس می‌کند باید کسی خواسته باشد که او الان این‌جا باشد ولی این‌طور نیست. خود اوست که جا گذاشته‌شده است، فراموش شده‌است.
برای خلاصی از این حالت که مو بر تن آدمی سیخ می‌کند دست به دامن آن «داس مان- Das Man» معروف می‌شود: «هستی دارد از خودش فرار می‌کند» تا ناخواسته هم‌رنگ جماعت شود. عین دیگران خوش و بش کند، عین دیگران این یا آن فیلم را ببیند، این یا آن لباس را بپوشد، در این یا آن ایستگاه پیاده شود. آدمی که دیگر خودش نیست بلکه یکی از دیگران است، به فضاهای عمومی پناه می‌برد.
امنیت فضای عمومی روزمره باعث می‌شود تا مثل خانه خودمان احساس راحتی کنیم و به این طریق از دست این‌که به حال خود‌‌‌‌ رها شده‌ایم، جا گذاشته شده‌ایم، خلاص شویم. وای به حال وقتی که این فضا در دسترس نباشد. وقتی که اضطراب سر می‌رسد و جهان ترسناک و غریب می‌شود. انگار اولین بار است که این آدم‌ها، این مکان‌ها را می‌بینی، خانه‌ات به اتاق هتلی گمنام تبدیل می‌شود. جهان هنور سر جای خود هست ولی به نظر می‌رسد ارتباطی با تو ندارد. ظهور این اضطراب در جایی که خانه و کاشانه ماست اعتراف تکان دهنده‌ای است بر این‌که ما مسافر این جهان هستیم.
شاید علاقه‌ ما به فضای‌های هم‌گون و هم‌شکل، مکان‌هایی که هرکدام دردی را دوا می‌کنند ولی هیچ‌کدام کاراکتر‌ خاصی ندارند از همین اضطراب آب بخورد. فرودگاه‌ها، بارهتل‌ها، مراکز بزرگ خرید…،

قاضی ربیحاوی · داستان ایران

سفر خیس: قاضی ربیحاوی

…سر بدون تن نوزاد من با چشمان باز و صورت خندان مثل توپی با شتاب می‌آید و می‌خورد به صورتم و من فقط تاریکی مکنده حس می‌کنم و سوزش گزنده توی جمجمه‌ام همراه با چربی چندش آوری که به همه صورتم مالیده می‌شود و سر نوزاد می‌افتد کنار تنه بدون سر او که وسط تختخواب من لای قنداق سفید است بعد سر جا به جا می‌شود و با خنده خودش را به بالای تن می‌چسباند و من پتوی ضخیم را می‌اندازم روی آن صورت چرب گوشت‌آلود که دارد به من می‌خندد و یکهو دست‌های نوزاد تند و بامهارت از لای قنداق بیرون می‌آیند و نوک تیز دشنه‌ای را فرو می‌کنند توی پیشانی من درست وسط دو ابرویم بعد قهقهه او و فریاد من  …

سفر خیس-رمان -قاضی ربیحاوی

چاپ اول: نشر «باغ در باغ»، استکهلم تابستان۲۰۱۲©

دانلود کتاب

۲۰۱۲© BaghDarBagh
تمام حقوق اين کتاب برای نويسنده محفوظ است.
نقل تمامی يا بخش‌ھايی از اين كتاب برای بازچاپ، استفاده در رسانه‌ھا،
گرفتن ميكروفيلم و ترجمه فقط با اجازه‌ی کتبی نويسنده آزاد است.

هوشنگ گلشیری · داستان ایران

همه‌ی این سا‌ل‌ها- یادی از هوشنگ گلشیری

داستانی نه تازه

شام‌گاهان كه رؤيت دريا
نقش در نقش می‌نهفت كبود
داستانی نه تازه كرد به كار
رشته‌ای بست و رشته‌ای بگشود
رشته‌های دگر بر آب ببرد.

اندر آن جايگه كه فندق پير
سايه در سايه بر زمين گسترد
چون بماند آب جوی از رفتار
شاخه‌ای خشك كرد و برگی زرد
آمدش باد و با شتاب ببرد.

هم‌چنين در گشاد و شمع افروخت
آن نگارين چرب دست استاد
گوش‌مالی به چنگ داد و نشست
پس چراغی نهاد بر دم باد
هر چه از ما به يك عتاب ببرد.

داستانی نه تازه كرد، آری
آن ز يغمای ما به ره شادان
رفت و ديگر نه برقفاش نگاه
از خرابی ماش آبادان
دلی از ما ولی خراب ببرد.

جن نامه – هوشنگ گلشیری (JenNameh-HoshangG Golshiriدانلود مستقیم کتاب)

.. همان دالان بی انتها و غرقه در آدم‌های خفته و نیم‌خفته و نشسته و گاه نالان. نشسته و به پشت زدند. ندید کدام می‌زد. و کدام می‌شمرد. مگر مهم بود؟ همان دستی بود که کتاب سوزان را حکم فرموده بود یا همان دهان که قتل همۀ مردان قبیلۀ بنی قریطه را حلال کرده و زنان و کودکان‌ِ ِ‌شان را برده کرد. فقط همان دو سه ضربۀ اول کافی بود تا دهان به فریاد بگشاید. از حد تحملش بیرون بود. از پایین چشم‌بند زیر شلوار راه راه به پایی را دید که قرآنی به دست داشت. می‌گفت:”ثواب هر ضربه از نماز و روزه بیشتر است.”…..

◄ Shahe-Siapooshan-HG«شاه سیاه پوشان- هوشنگ گلشیری

هر دو روی یک سکه – هوشنگ گلشیری

راستش را اگر بخواهی من کشتمش، باور کن. می‌شود هم گفت ما، البته نه با چاقو، یا این‌که مثلاً هلش داده باشیم. خودت که می‌دانی. حالا چطور؟ همین را می‌خواهم برایت روشن کنم. برای همین هم گفتم:”تنها باشیم بهتر است.” آن‌ها هم اگر ناراحت شدند، بشوند. یعنی من دیدم نمی‌شود، با برادر و حتی زنت نمی‌شود به این صراحت حرف زد. شاید هم من نمی‌توانم با جمع چند‌ نفری صمیمی بشوم. در ثانی مطمئن نبودم بفهمند. تو؟ نمی‌دانم. شاید ناچاری. شاید هم چون می‌بایست برای یکی بگویم. می‌فهمی که؟

…سراغ متون کهن هم رفتند. بردارید چاپ اول و دوم رستم‌التواریخ را مقایسه کنید. اگر همین‌طور ادامه بدهند باید دیوان‌های کهن را هم ممیزی کنند، تمام غزل‌های حافظ را، بعد هم قمصر کاشان را به جرم آن همه گل‌های ممنوعه ممیزی کنند کاشان را به جرم داشتن قمصر،… حرفه‌ای بودن، به این محدوده بسنده نکردن، درگیرشدن با همه‌ی آن‌چه اکنون حضور دارد و از آن برگذشتن و نه فراموش کردن، در چنبره‌ی ممیزان نماندن و … کاری است بس دشوار، و توقف و مرگ از همین‌جا شروع می‌شود. وقتی که راضی شدند، تو هم راضی شدی، تکیه بر جایت می‌دهی، پایت را دراز می‌کنی و می‌گویی: “خوب، این منم!” در آینه‌ات عکسی می‌گیری برای تاریخ ادب امروز، بعد می‌خوابی، دراز به دراز، و می‌میری…

جوان‌مرگی در نثر معاصر فارسی- هوشنگ گلشیری

اسطوره و خرافات،-  کاظم امیری

◄»یک لحن اخلاقی«- محمود داوودی

◄»یادی از دوست«- ضیاء موحد

بازیگر سال‌ها-کوشیار پارسی

گفتگو با هوشنگ گلشیری – ( میترا شجاعی -مهرماه ۱۳۷۹)