آقای نويسنده تازه كار است.- بهرام صادقی


    « آقای نويسنده تازه كار است »، اما خواهش می‌كنم، از حضورتان صميمانه خواهش می‌كنم كه فراموش نكنيد عنوان داستان اين نيست، چيز ديگری است: « آقای اسبقی .»
    البته من هم با شما هم عقيده‌ام كه نويسنده در نامگذاری سليقه به خرج نداده ‌است، اما به حقيقت سوگند می‌خورم كه اين حرف را نه برای خوش‌آمد شما می‌زنم و نه برای آنكه با بدگويان هم داستان شوم و به نويسنده بتازم. اين را می‌دانيد كه دنيای ما دنيای آشفته‌ای است و صلاح هيچكس در اين نيست كه بكوشد تا آنرا آشفته‌تر كند. در اين جنگل تو در توی درهم و برهمی كه مسكن ما است بيش از هر چيز به تفاهم احتياج داريم، به اينكه هم را بشناسيم و زبان يكديگر را درك كنيم. در غير اين صورت نمی‌توان گفت چه پيش خواهدآمد و كار به كجا خواهد كشيد، اما دست كم اين هست كه زيان‌های جبران ناپذيری خواهيم ديد. مثلاْ اين خيلی ساده است و زياد بعيد و تعجب آور نيست كه نويسندگان تازه كارمان از اينكه دنيای درونيشان ناشناخته مانده است مأيوس و نوميد شوند و به كارهای ديگری بپردازند. بيهوده نيست كه تعداد ورزشكاران و يا كسانی كه واسطه‌ی فروش اتومبيل‌های مستعمل‌اند روز به روز افزايش می‌يابد .
    بر اين اساس من می‌گويم بيائيد دور هم بنشينيم، قلب هايمان را صاف كنيم، روحمان را آزاد بگذاريم تا از تنگنای بی در و روزن‌اش بيرون بيايد و در هواهای تازه و فضاهای باز آن مثل يك پرنده‌ی طلائی پر بزند و آن وقت رنگ تبسم به صورت هايمان بزنيم و در اين باره سخن بگوئيم كه آيا نويسنده واقعاْ تازه كار است و آيا در نامگذاری بی ذوقی كرده است و داستانش نيز عيوب فراوان دارد؟ خوشبختانه چون نويسنده زنده است و از آن گذشته آماده است كه دفاع از نوشته‌اش را به عهده بگيرد، كارها خيلی بهتر از آنچه معمولاْ در اينگونه مواقع پيش بينی می‌شود پيش خواهد رفت و من نيز، بی آنكه دخل و تصرفی بكنم، با وفاداری كامل گفتگوها را يادداشت می‌كنم . 

    متن کامل

غير منتظر- بهرام صادقی




    خيلی خوب ، اما نكته اينجاست كه در اين خانواده‌ی چهار نفری وضع كمی مغشوش بود: پدر سيگار می‌كشيد و خاكسترش را روی قالی‌های كهنه می‌ريخت، مادر كبدش بد كار می‌كرد، پسر كه تازه فارغ التحصيل شده بود به كارگاهش می‌رفت و پول‌هايش را برای خودش جمع می‌كرد و دختر كه قيافه‌ی ابلهانه‌ای داشت با چشم‌های گشاده و متعجب به هر چيز خيره می‌شد و زير لب آه می‌كشيد … و با وجود اين، زندگی می‌گذشت : صبح‌ها ساعت شماطه آنقدر زنگ می‌زد كه خاموش می‌شد و « طاووس خانم » كه در رختخوابش پشت به « ميرزا محمودخان » كرده بود به صدا درآمد و فحش می‌داد و ميرزا محمودخان هم كه به او پشت كرده بود مثل هميشه جواب می‌داد: « تو نمی‌فهمی‌… تو نمی‌فهمی… » آن وقت آقای مهندس عصبانی می‌شد و زير لب می‌گفت: « من بايد كارم را يكسره كنم . با اين احمق‌ها نمی‌شود كنار آمد » و « فلور خانم » می‌كوشيد كه سماور را زودتر به جوش بيندازد و متأسفانه موفق نمی‌شد، چون قبلاْ آب‌ها را روی آتش ريخته بود .
    آقاي مهندس نه رفيق داشت و نه آشنا و نه به اين خيال بود كه زن بگيرد. جوان بود و می‌خواست كار بكند. فلور خانم را هم در دبيرستان تمام دخترها كنار گذاشته بودند، چون حرف نمی‌زد و صورتش مثل گوسفند بود و از آن گذشته، از همه چيز تعجب می‌كرد. ميرزا محمودخان هم حساب از دستش در رفته بود : 

    متن کامل

زنجیر – بهرام صادقی

پيش از ظهر، در يكی از سه شنبه‌های ماه آبان، اين آگهی در سراسر شهرستان ما به ديوارها الصاق شد : « تيمارستان دولتی به علت تراكم تيماران از اين پس تيمار ديگری قبول نخواهد كرد و به اطلاع می‌رساند كه طبق دستور مستقيم انجمن شهر و جناب آقای شهردار هيچگونه توصيه و تشبثی نيز پذيرفته نخواهد شد . مقتضی است كليه‌ی اهالی غيور و شرافتمند اين شهرستان مفاد آگهی فوق را در نظر گرفته و به تيماران محترم هم تذكر بدهند .»
ولی بعد از ظهر همان روز دو تن از اهالی « غيور و شرافتمند » شهرستان كه سابقه‌ی ناراحتی‌های مادی و ارثی و معنوی و لاحقه‌ی مشكلات خانوادگی داشتند ديوانه شدند ، اگرچه منظره‌ی اين دو حادثه در هر يك از خانواده‌های آن‌ها ــ خانواده‌های آقای « وحدانی » و خانم « شيرين خانم » ــ متفاوت بود .
آقاي وحدانی تا ظهر سالم بود . مثل هميشه از خيابان گردی خسته و كوفته برگشت و به سلام دختران و پسران و زن وفادار مهربانش جواب گفت و به اتاق مخصوص خودش رفت . نيم ساعت بعد كلفت پيرشان را صدا زد، مدتی با او آهسته سخن گفت و بعد اجازه‌اش داد كه از اتاق بيرون برود. وقتی كلفت بيرون آمد ورقه‌هائی در دست داشت كه مأمور بود هر كدام را به يكی از ساكنان خانه بدهد .
زن آقای وحدانی يكی از ورقه‌ها را گرفت و چون كوره سوادی بيش نداشت متوجه فرزندانش شد. دو پسر او همچنين سه دخترش هنوز در تعجب بودند. اما بالاخره زمانی رسيد كه تصميم گرفتند متن ورقه‌ها را كه به صورت متحدالمآل تنظيم شده بود بخوانند . پسر بزرگتر، فرزند ارشد خانواده، يكی از ورقه‌ها را كه مارك تجارتخانه‌ی سابق پدرش بالای آن چاپ شده بود در دست گرفت و ديگران چشم به دهان او دوختند :

متن کامل

سنگر و قمقمه‌های خالی- بهرام صادقی

۱
شناسنامه‌ی اول :

آقاي « كمبوجيه » دارای نام خانوادگی… فرزند … در تاريخ هيجدهم ماه دی سال ۱۲۹۰ شمسی در شهر … متولد شده‌ است . ( در جاهائی كه نام خانواده و پدر و مسقط الرأس ايشان را نوشته اند متأسفانه ساليان بعد ، به عمد يا به سهو ، مهر اداره‌ی قند و شكر را نيز كوبيده اند يا به عنوان ديگر جلو هر كدام از آنها می‌توان نوشت لايقرء است . ) در صفحات مربوط به ازدواج و فوت چيزی نوشته نشده است … آقای كمبوجيه ساكن تهران است .

۲
يك روز از زندگی آقای كمبوجيه :

باز هم مثل هميشه … اما نه، ممكن است پيش خودتان بگوئيد : « چرا باز هم مثل هميشه ؟ چرا باز هم مثل هميشه می‌خواهند با گفتن چند چيز کلی جزئيات گفتنی را ناگفته بگذارند ؟ » برای اينكه چنين نگوئيد من هم سعی خواهم‌كرد كه بيدار‌شدن آقای كمبوجيه را درست و حسابی برايتان شرح بدهم . حالا شما هم درست و حسابی گوش كنيد :
در يك صبح فرح انگيز بهاری كه گنجشك‌ها با گنجشك‌ها عشقبازی می‌كردند و ماهی‌ها با ماهی‌ها قول و قرار می‌گذاشتند و پسرها خواب دخترها را می‌ديدند و دخترها خواب پسرها را، آقای كمبوجيه در تختخواب سفری پر سر و صدايش غلتی زد، و از اين دنده به آن دنده شد … و چشم‌های نازنينش را باز كرد … یعنی به همين سر و سادگی بيدار شد . مدتی سقف اتاق را نگاه كرد و مدتی هم گذشت تا فهميد كه اين كار نتيجه‌ای ندارد . بعد رويش را به طرف پنجره برگرداند و آفتاب را كه شاعرانه لبخند می‌زد ديد ، اما حتی خودش هم نفهميد كه چرااز خنده‌ی آفتاب دلگير‌شده. بنابراين سرش را زير لحاف برد و گفت : « حالا كه اينطور است فكر می‌کنیم.» يكی دو دقيقه گذشت و هيچ فكری به خاطرش نرسيد. پيش خودش گفت : « چطور است در باره‌ی ستاره‌های ثابت و سيار فكر كنم ؟ » و جواب داد: « خيلی خوب است.» و بعد اين مذاكره‌ی كوتاه در مغزش روی داد :

متن کامل