سیزده‌ و پنج دقیقه‌- به‌روژ ئاکره‌یی

    (از مجموعه‌داستان: ما این‌جا هستیم)

    «الان باز می‌کنم.»
    توی پاگرد این پا و آن پا می‌کنم. می‌دانم عصایش را از این دست به‌ آن دست می‌دهد و تا بیاید تعادل‌اش را روی آن یکی پایش نگه‌ دارد چیزی می‌گوید.
    «کی هستی؟»
    «از خانه‌ی سالمندان.»
    «چی؟»
    «غذا آورده‌ام.»
    حالا تعادل‌اش را حفظ کرده‌ است و دست دراز می‌کند سوی در.
    عصایش به‌ در می خورد: «کجا؟»
    دوباره‌ می‌گویم.
    در باز می‌‌شود.
    می‌گویم: «سلام.»
    آرواره‌هایش تکان می‌خورند. می ایستم تا خوب نگاهم کند، عصایش را از این دست به‌ آن دست می‌دهد و خود را کنار می‌کشد.
    ادامه