سفر خیس: قاضی ربیحاوی

…سر بدون تن نوزاد من با چشمان باز و صورت خندان مثل توپی با شتاب می‌آید و می‌خورد به صورتم و من فقط تاریکی مکنده حس می‌کنم و سوزش گزنده توی جمجمه‌ام همراه با چربی چندش آوری که به همه صورتم مالیده می‌شود و سر نوزاد می‌افتد کنار تنه بدون سر او که وسط تختخواب من لای قنداق سفید است بعد سر جا به جا می‌شود و با خنده خودش را به بالای تن می‌چسباند و من پتوی ضخیم را می‌اندازم روی آن صورت چرب گوشت‌آلود که دارد به من می‌خندد و یکهو دست‌های نوزاد تند و بامهارت از لای قنداق بیرون می‌آیند و نوک تیز دشنه‌ای را فرو می‌کنند توی پیشانی من درست وسط دو ابرویم بعد قهقهه او و فریاد من  …

سفر خیس-رمان -قاضی ربیحاوی

چاپ اول: نشر «باغ در باغ»، استکهلم تابستان۲۰۱۲©

دانلود کتاب

۲۰۱۲© BaghDarBagh
تمام حقوق اين کتاب برای نويسنده محفوظ است.
نقل تمامی يا بخش‌ھايی از اين كتاب برای بازچاپ، استفاده در رسانه‌ھا،
گرفتن ميكروفيلم و ترجمه فقط با اجازه‌ی کتبی نويسنده آزاد است.

از نخستین عشق‌بازی‌ام -قاضی ربیحاوی

.

    ..خانه‌های مسکونی کارگران شرکت نفت دوتا در داشتند، یک در که سمت حیاط خانه بود و به کوچه باز می‌شد، در دیگر رو به یک باغچه که در حدود پنج متر در پنج متر بود، دورتا دور هر باغچه حصار سیمی کشیده شده بود و تمام دیوارهای حصار سیمی زیر انبوه شمشاد تبدیل شده بودند به دیوارهای سبز پررنگ صاف و شفاف. باغچه دری هم داشت که رو به میدان بزرگ چمن بود، عصر تابستان‌ها مردم روی چمن پشت باغچه‌های خود می‌نشستند به اختلاط و عصرانه خوردن، بچه‌ها هم در آن حوالی توپ بازی می‌کردند، و اینطور بود که مردم نمی‌گذاشتند شاخه‌های شمشاد دور میله‌های در باغچه بروید و ساقه‌های پیچ در پیچ مانع باز و بسته شدن در بشوند…

◄◄ متن کامل داستان

سُرسُره- قاضی ربیحاوی(تهران-۱۳۶۳ )

برای مری دارش

    سُرسُره- قاضی ربیحاوی(تهران-۱۳۶۳ )
    …عکس عزیز با پیرهن یقه گرد چین دار درون قابی به دیوار آویخته بود. نیمی از چشم راستش هم‌چنان محو بود در غبار سیاه. با صورتی کشیده و چانه‌ای تیز لبخند می‌زد و نگاهش به چیزی یا کسی بود که در آن حوالی نبود، دور بود خیلی دور. درست از بالای سر او نوری مهتابی بر او پاشیده بودند. بر سفیدی باریک زیر عکس نوشته بود «هملت. بهارشصت وسه» از مقابل عکس گذشت و به اتاق خواب آشفته رفت… 

    متن کامل

توی دشت بین راه- قاضی ربیحاوی

    به گفته‌ی اسکاروایلد: حافظه، دفترچه‌ی خاطراتی است که همیشه همراه ماست. داستان«توی دشت بین راه» گویی این دفترچه‌ها را ورق می‌زند. داستان در سال ۱۳۵۹ نوشته شده، در زمانی‌ که تقریباً همه، از حافظه‌های فراموش‌کار ِ چپ گرفته تا بیرق‌های دروغ ِراست ِحاکم بر طبل‌های مرگ می‌کوفتند، اتفاق داستانی از اتفاق واقعی جلو می‌زند و می‌خوانیم:«…گفتم خوب دیگه هرکسی یه عقیده‌ای داره پدر عصبانی شد گفت من ریدم به اون عقیده ...». شخصیت‌های داستان گویی از آن جنگ خانمان‌سوز جان سالم به در برده‌اند. زنده‌اند تا اگر آن دفترچه‌ها را کرم خورده است، از زبان خودشان حرف بزنند تا مرگ نویسنده‌ی ۸۴ ساله آمریکایی، غم‌انگیز‌ترین حادثه‌ی زندگی ما نباشد،آن هم در سرزمینی که تا همین چند سال پیش باید زیر پل‌های حومه‌ی شهرها دنبال جسد نویسندگان می‌گشتی با طنابی بر گردن.
    «باغ‌ در باغ»
     

    توی دشت بین راه
    قاضی ربیحاوی

    دشت در روبرو پهناور بود تا خط افق چیزی توی دشت نبود غیر از زمین صاف پُر از شوره
    به پشت سر که نگاه می‌انداختیم شعله‌های آتش دیده می‌شد زبانه‌کشان مثل هیولای زخمی به خود می‌پیچیدند پخش می‌شدند و شهر که حالا هیچی‌ش پیدا نبود زیر چترهایی از آتش بود
    مردم به شکل سایه‌های کوچک لغزان در بخار از دل آتش بیرون می‌جستند خود را می‌انداختند توی دشت لب‌تشنه پا می‌کشیدند تا آبادی بعد که در چهل کیلومتری بود در پیشاپیش ما سایه‌هایی داشتند به مقصد می‌رسیدند
    پدر گفت یه کمی بشینیم و ایستاد با لب‌های سفید شده‌ش خم شد روی پنجه پاها نشست بعد من و دوتا خواهرهام که از من کوچک‌تر بودند خودمان را ولو کردیم روی زمین مادر هم قمقمه آب را از روی شانه پایین آورد نشست افراد یک خانواده که پشت سر ما بودند آمدند از کنارمان گذشتند رفتند دور شدند
    خواهر بزرگتر گفت آب
    مادر از قمقمه آب ریخت توی لیوان دراز کرد بطرف پدر و پدر لیوان را گرفت آب را ریخت توی دهن لیوان را به مادر پس داد هنوز آب را قورت نداده بود نگه داشته بود توی دهنش تاباند مضمضه کرد مثل وقتی که گاهی بعد از خوردن غذا مادر با آفتابه مسی آب روی دست او می‌ریخت و او یک مُشت آب به دهان می‌ریخت نگه می‌داشت توی دهن می‌تاباند خوب با فشارِ آب لای دندان ها را می‌شست بعد آب را تُف می‌کرد به داخل لگن اما حالا آب را تُف نکرد بلکه قورت داد بلعید با لذت نفس عمیق کشید
    ما هرکدام لیوانی آب خوردیم آخرین نفر مادر بود برگشت به ناپیدایی شهر نگاه کرد گفت کاش بچه‌م هم اومده بود
    از افراد خانواده ما دو نفر هنوز توی شهر مانده بودند برادر بزرگم زهیر و مادر بزرگم که بی‌بی صداش می‌کردیم
    پدر گفت اون خودش خواست بمونه نیاد
    مادر هیچ نگفت
    پدر گفت اصلا چرا موند چرا نیومد؟
    برادرم به صف سربازان داوطلب پیوسته و حالا برای جنگ با دشمن در شهر مانده بود
    گفتم خوب دیگه هرکسی یه عقیده‌ای داره
    پدر عصبانی شد گفت من ریدم به اون عقیده بعد سر به زیر انداخت کشیده گفت عقیده
    آفتاب کج می‌تابید و تا به وسط آسمان برسد هنوز ساعتی مانده بود یک روز گرم پاییز بود با طلوع راه افتاده بودیم که به گرما نخوریم چون بچه کوچک با ما بود سخت راه می‌رفتیم گرما ما را گرفت تنها نبودیم مردم پراکنده با قمقمه یا بی قمقمه بر دوش می‌آمدند می‌رفتند دشت تبدیل شده بود به یک پیاده رو با طول و عرضی فراتر از نگاه بی آنکه کسی از روبرو بیاید همه به یک جهت می‌رفتیم با هرچه شتاب که داشتیم زیر خورشید قرص تمام حتی لکه ابری نبود جلوش سد کند از گرماش بکاهد یا سایه بیندازد بر راه و شعله‌ها می‌غُریدند شعاع سرخ‌شان به هر سو می‌گسترد چنگ می‌انداخت بر سطح زمین به دنبال صیدی آدمی تا در خود ببلعد فرو ببرد مردم می‌گریختند سپری نداشتند که پشت آن پنهان شوند هیچ غیر از سنگرهای کوچک گور شکل پُر از نم
    خواهر بزرگ‌تر باز گفت آب
    پدر غُرید گفت می‌زنم توی سرت ها
    خواهر بزرگ‌تر زد زیر گریه و حتی بعد از خوردن آب هم ساکت نشد گفتم بسه دیگه
    حالا قمقمه بر شانه من بود خواهر بزرگتر با گریه پرسید داریم می‌ریم به کجا؟ گفتم اول می‌ریم شادگان بعد می‌ریم اصفهان یا یه جای بهتر
    مدتی طولانی در سکوت رفتیم آب قمقمه از نصف هم کمتر شده بود گاهی یک جیپ ارتشی تند از کنارمان می‌گذشت و با رفتنش به ما خاک می‌خوراند گروه‌هایی جوان می‌رسیدند از ما جلو می‌زدند نمی‌دانستیم چقدر دیگر راه داریم تند می‌رفتیم که پیش از شب برسیم
    مادر باز نگاهی به پشت سر انداخت و گفت بیچاره بی‌بی
    گفتم وقتی راه باز بشه ماشین‌ها بتونن رفت و آمد کنن من خودم بر می‌گردم میارمش
    همین‌جور چیزی گفته بودم بدون اینکه به آن فکر کرده باشم
    یک روز قبل از به راه افتادن به بی‌بی گفتم تو را هم می‌بریم اما می‌دانستم پاهای او پیرتر و عاجزتر از آنند که بتوانند این‌همه راه بیایند گفت نه نمی‌خوام بیام تکیه داده بود به دیوار حیاط دوکش را می‌تاباند و برای زمستانی که از هیچش خبری نبود جاجیم می‌بافت گفتم بالاخره یه طوری می‌شه که تو را هم بتونیم ببریم اما اولبخند زد با صورت پُرچین نگاهم کرد گفت بیا ببوسمت صورتم را جلو بردم بوی خوش می‌داد بوی بچگی و گلاب و شیرینی‌های کوچک خوشمزه‌ای که از جیب‌هایش در می‌آورد به ما می‌داد لب‌هایش پوست گونه‌ام را مکید بعد ول کرد سرم را کشیدم به عقب چشم‌های ریز او در اشک غوطه می‌خوردند درخشیدند گفت پس کی بمونه به گاوها غذا بده؟
    ما دوتا گاو داشتیم که شیر خانواده را می‌دادند
    بی‌بی گفت گاوها و یاس
    درخت یاس وسط حیاط خانه ما بود با شاخه های بلند پُرپشت انبوه گلهای ریز سفید بی بی گفت درخت زبون بسته هم آب می خواد دیگه مگه نه؟ گفتم دلواپس اون نباش بارون که بیاد حرفم را بُرید گفت اگه بارون نیاد چی؟
    این‌طور شد که بی‌بی ماند تنها به انتظار مُردن و ما زدیم به بیابان و حالا نمای یک آبادی در دورادور کم کم شکل می‌گرفت
    گفتم یه جایی اون دور پیدا شد پدر گفت یه مستراح مادر با تکان سر به من علامت داد که چیزی به پدر نگویم نگفتم چون هرچه می‌گفتم او را بیشتر عصبانی می‌کرد آب قمقمه به ته رسید
    مدتی بعد وقتی که آبادی کاملا مشخص شد و ما امیدی به رسیدن یافتیم صدای شلیک توپ خیلی نزدیک به گوش رسید بعد صدای مهیب عبور یک هواپیما از بالای سرمان که تن را می‌لرزاند
    خواهر بزرگتر گفت یا امام هشتم گفتم نترس گفت مگه مال کیه؟ هواپیما رفته بود جلو اما انگار در فکرِ برگشتن بود گفتم مال این‌طرف اما خیال خواهرم راحت نشد لبه پیرهنم را ول نکرد می‌رفتیم لب‌های او خشک بودند
    گفت تو می‌گی این‌طرف جنگ را می‌بره یا اون‌طرف؟ گفتم ما می‌بریم دستی بر سرش کشیدم هیچ نگفت نگاه از آسمان بر نمی‌داشت
    بعد دستی دیگر از پشت لبه دیگر پیرهنم را گرفت و کشید سر برگرداندم دیدم خواهر کوچکتر ایستاده با ترس و موهای درهم خاک آلود خیره به چشم‌هایم پرسیدم چیه چته؟ گفت کاکا؟ صدایش می‌لرزید گفتم بگو پرسید ما این‌طرفیم یا اون‌طرف؟
    ۱۳۵۹

سنگ سفید- قاضی ربیحاوی

    اگر درست یادم باشد جایی از قاضی ربیحاوی خوانده بودم : آخرش به مرحله‌ای می‌رسیم که می‌بینیم همه‌ی تصویر‌های تراژیک که از خود نشان داده‌ایم پوچ و مسخره بوده و باید به آن‌ها می‌خندیدیم. داستان «سنگ سفید» که رسید دیدم نمی‌شود خندید.
    «باغ در باغ» 

    سنگ سفید
    قاضی ربیحاوی

    عکاس از روی چوبه دار پرید پایین همه دوربین هاش بالا پایین پریدند چندتا دوربین بزرگ حسابی ما ترسیدیم یکوقت بلایی سر دوربین ها بیاید یکی از ما آه کشید
    چوبه دار هنوز درازکش افتاده بود کف اونت بار
    پرسید شما بچه های همین شهرک بغل هستین مگه نه؟
    یکی از ما گفت اومدی از ما عکس بندازی یا از اون مُرده؟
    مژه های عکاس پرپر زدند: مگه مُرده؟
    با دوربین های سفت سیاهش دوید بطرف ماشین پاترول از همان طرف یکی از مامورها داشت به ما نزدیک می شد هر سه ماموری که با پاترول آمده بودند تفنگ ژسه داشتند
    یکی از ما گفت شرط می بندم خشاب هاشون خالیه
    یکی دیگه از ما گفت شرط می بندم خشاب هاشون خالی نیس
    دوتا از مامورها چوبه دار را از وانت بار بیرون کشیدند تا ببرند بالای آن تخت سنگ سفید علمش کنند دوطرف سنگ دوتا گودال کنده بودند که پایه های چوبه داخل آنها جا بگیرند
    ماموری که به ما نزدیک شده بود گفت هی شما کی می تونه بره از خونه شون یه چاریایه خوشگل محکم بیاره؟
    یکی از ما گفت می خواین دارش بزنین چون که باید دارش بزنین مگه نه؟
    یکی از مامورها گفت چارپایه نمی خواد همون سنگ سفید واسه همین کاره
    چندتا از مردهای محله ما تازه خبر را شنیده بودند داشتند جا به جا توی بیابان پیش می آمدند ما به کسی خبر ندادیم تا تنها شاهد معرکه باشیم صبح جمعه قشنگی بود که ما مدرسه نداشتیم اگر برف نباریده بود بهتر بود یا اگر دست های ما لخت نبود شنیدیم اگر برف ببارد مراسم اجرا نمی شود تا وقتی هم که آن مرد مُرده را آوردند هنوز برف می بارید وقتی او را آوردند هنوز زنده بود از نعش کش سیاه بیرون آمد ایستاد اطراف خودش را بویید لباسش ورزشی بود سبز و خاکستری از یک مارک خوب زیپ را تا آخر کشیده بالا یا برای او کشیده بودند بالا چون دست های او با طناب از پشت بهم بسته بود
    برف نشست روی موهای بلند اعدامی
    عکاس هنوز داشت دوربین هاش را امتحان می کرد چراغ های جلو نعش کش روشن بودند دانه های نرم و نازک برف تا به حرارت چراغ ها می رسیدند آب می شدند محو می شدند
    یکی از ما گفت اون سال که پاسبون ها را تیر بارون می کردن من هنوز به دنیا نیومده بودم حیف
    یکی دیگه از ما گفت برادرم که از همه ما بزرگتره به دنیا اومده بود بابام او را می گذاشت روی گردن خودش تا برادرم بتونه تیر خوردن طرف را ببینه
    راننده وانت بار گفت به جون شما دلم می خواد بمونم تماشا کنم چونکه می دونی چقد صواب داره اما باس جَلدی برم به افراد دیگه غذا برسونم. بعد ما را دید گفت بارک اله بچه ها خوب تا ته ش تماشا کنین چون که آینده توی دست شماس. می رفت در حالی که به برف فحش خواهرمادر می داد دوید توی وانت جا گرفت
    مرد اعدامی زیر برف قدم زد بدون اینکه متوجه باشد کجاهست نردیک شد به چوبه دار پاهاش بلند و باریک ایستاد سر به اطراف گرداند هوا را بو کرد می خواست با تکان پره های بینی و ابروها چشمبند را بکشد بالا یا پایین آنقدر که بفهمد کجا هست اما چشمبند محکم بود راه نمی داد یکی از مامورها بازوی او را گرفت کشید جلوی سنگ نگه داشت
    عکاس که تا آن لحظه نشسته بود توی نعش کش سیگار می کشید با دوربین هاش بیرون پرید جلیقه برزنتی پوشیده بود از داخل جیب های جلیقه یک مُشت سیم بیرون کشید آنها را یکی یکی فرو کرد توی دوتا حلقه هایی که روی شانه هاش بودند ناگهان از دوطرف شانه ها انبوه سیم های سفید بیرون زد بعد یک پارچه برزنتی را نصب کرد بالای سیم ها حالا یک چتر بالای سر او بود که نمی گذاشت برف بریزد روی او و روی دوربین هاش دوید آمد بطرف چوبه دار
    ماموری که بازوی مرد اعدامی را گرفته بود گفت قربونت یه لحظه بیا بالای این سنگ وایستا یه امتحانی بکنیم ببینیم همه چی روبه راه هست. پاهای اعدامی دنبال سنگ گشتند پیدا کردند اگر چشم هایش را می دیدیم می فهمیدیم که ترسیده یا نه پرسید وقتشه؟ مامور گفت نه هنوز حاجی نیومده تا اون نیاد هیچی انجام نمی شه. اعدامی پرسید پس چی؟ مامور گفت فعلا کفش هات را در بیار این فقط یه آزمایشِ. مرداعدامی پاهای لُخت بی جوراب را از گشادی کفش های ورزشی بیرون کشید وروی کفش ها ایستاد انگشت ها سرخ شدند مامورها سنگ سفید را طوری بالا کشیده ایستاده نگه داشته بودند که بشود مثل یک چارپایه کاریک چارپایه را انجام دهد و وقتی مرد اعدامی بالای آن طناب به گردن ایستاده تا لگدی به سنگ بزنی سنگ بغلتد بیفتد و زیر پای مرد هیچ نماند بجز خالی..
    مامور گفت حالا برو بالا.
    مرد اعدامی یک پایش را گذاشت بالای سنگ که تکان خورد لق شد تا رو به افتادن اعدامی پای خود را عقب کشید مامور تُند خم شد سنگ را بغل کرد به حال اول برگرداند گفت چه خبرته عجله داری؟ بلند شد پاهای اعدامی را یکی یکی با دست با احتیاط گذاشت روی سنگ اعدامی رفت روی سنگ ایستاد از همه بلندتر شد کفش هاش پیش تخته سنگ جامانده بودند در اطراف او هیچ نبود جز سفیدی آسمان برف
    بقیه مامورها و راننده نعش کش کنار پاترول زیر یک چتر بزرگ ایستاده بودند
    عکاس گفت داری چکار می کنی هنوز که حاجی نرسیده. مامور گفت نه هنوز نرسیده. عکاس گفت پس فعلا بریم خرما زعفرون بخوریم. مامور گفت اگه بذاری من هم بیام زیر چتر تو. غش غش خندید عکاس گفت بیا بعد گفت جون تو فقط بخاطر دوربین هاس. عکاس رفت بطرف مردهای دیگر که داشتند خرما زعفرون می خوردند
    ماموری که هنوز با چوبه دار ور می رفت یک پایه آنرا گرفت خود را بالا کشید اگر پوتین نپوشیده بود شاید سنگ برای پاهای او هم جا داشت سنگ تکان خورد نیفتاد مامور طناب را گرفت بطرف خود کشید حلقه ش را انداخت دور گردن اعدامی که سعی می کرد به مامور کمک کندکارش را بهتر انجام بدهد اما جهت رفت و آمد دست مامور را نمی دید بالاخره مامور پرید پایین و سنگ تکان نخورد گفت حالا می بینی چقد محکم شده؟ چشمان اعدامی هنوز پشت چشمبند بود
    صدایی گفت عجله کن
    ماشینی در فاصله دور پیش می آمد
    مامور به مردهای کنار پاترول و به ماشین توی بیابان نگاه کرد بعد باز برگشت بطرف اعدامی و گفت فعلا بهش عادت کن تا بعد به موقش زهره ترک نشی
    ما فقط حرکت آرام ماشین را توی بیابان زیر برف می دیدیم چندتا از مردهای محله هم رسیده بودند و داشتند مراسم را تماشا می کردند مُدل ماشین هنوز تشخیص داده نمی شد اما می دانستیم حاجی که همه منتظرش هستند روی صندلی عقب آن لمیده
    مامور به اعدامی گفت مراقب باش طناب شُل نشه تا من برگردم. و رفت به مردهای دیگر ملحق شد
    ماشین حاجی با شکم چسبیده به بیابان می خزید می آمد هنوز خیلی مانده بود برسد
    مامورها راننده نعش کش و عکاس کنار پاترول ایستاده داشتند خرما زعفرون می خوردند
    اعدامی یک پایش را روی سنگ تکان تکان داد سنگ نجنبید یکی از مردهای تماشاچی خیز برداشت جلو برود اما یکی از ما بچه ها گفت برگرد. مرد ایستاد برگشت سرجای اولش مامورها و راننده نعش کش و عکاس هسته خرماهای خورده شده را پرت می کردند توی برف
    تشخیص مُدل ماشین حاجی آسان شد بنز بود دست های ما از سرما سرخ شده بود
    یکی از مامورها جعبه خالی خرما را پرت کرد توی بیابان بقیه افراد دانه هایی را که در دست داشتند تند و تند خوردند مامورها رفتند به استقبال ماشین حاجی
    عکاس نگاهی به چوبه دار و به اعدامی انداخت می خواست بیاید اما منصرف شد رفت بطرف نعش کش
    اعدامی یک بار دیگر پاها را روی سنگ تکان داد سنگ لرزید لق خورد افتاد.. زیر پاها لخت شد خالی شد
    پاها در هوا پرپر و از جنب و جوش افتادند تمام شد تمام کرد و حالا همه هیکل مرد مُرده آویخته بود و آرام
    ماشین حاجی با چراغ های روشنش رسی د
    ما رفتیم دست هایمان را با گرمای نور چراغ های نعش کش گرم کنیم چون عکاس داشت همین کار را می کرد
    ۱۳۷۵