اهمیتِ روزهای یکشنبه- وریا مظهر


اهمیتِ روزهای یکشنبه
وریا مظهر 

امیدوار بود روزی بتواند اسامی ماه‌ها و روز‌های سال را به قصد فراموش کردن‌شان از بر کند، اما او از میان روزها تنها یک‌شنبه‌ها را می‌شناخت، بدون این‌که آن را از بر کرده باشد. یک‌شنبه‌ها می‌رفت با همان قلابِ درازِ ماهی‌گیری‌اش وارد کلیسای واقع در محله‌ی قدیمی پشت دریاچه‌ی یَرِون‌ پَه می‌شد و بعد از آن‌که در اتاقکِ اعترافات به کشیش پشت پرده اعتراف می‌کرد که روزهای یک‌شنبه نمی‌تواند حتی یک ماهی هم صید کند از کلیسا خارج می‌شد و در کناره‌ی دریاچه‌ی نزدیک به همان کلیسا روی چند سنگ‌چین می‌نشست، قلابش را می‌انداخت توی آب و ساعت‌ها منتظر می‌ماند. بعد که چیزی گیرش نمی‌آمد به خانه‌اش برمی‌گشت و به کشیشی فکر می‌کرد که می‌توانست تعمداً خودِ او بوده باشد. کشیشی که به ماهی‌گیری در روزهای یک‌شنبه علاقه‌ی خاصی داشت، اما موقعیت شغلی‌اش به او اجازه‌ی چنین کاری نمی‌داد.
فردای یکی از یک‌شنبه‌ها که باز روز یک‌شنبه بود بیدار شد؛ لباده‌ی تمام تنِ سیاه و مبدلِ کشیشی‌اش را به تن کرد، صلیبش را به گردن آویخت و از خانه خارج شد و مثل هر روز در محله‌ی قدیمی پشتِ دریاچه، از پله‌های آجری پشتی کلیسا بالا رفت و بعد از آن‌که ناقوس را چند بار به صدا در‌آورد، پایین آمد و کلیدش را از جیب لباده‌اش بیرون آورد و دروازه‌ی بزرگ کلیسا را گشود. به محض ورود متوجه شد که به جای مجسمه‌ی گچیِ روی صلیبِ طلایی بزرگ، ماهی‌یی با طول و عرض یک آدم متوسط الجثه به چارمیخ کشیده شده است.
و همان روز بود که تصمیم گرفت یک‌شنبه‌ها را از تقویمش خط بزند.

از: چیدن قارچ به سبک فنلاندی وریا مظهر، نشر نی ، تهران۱۳۸۵

ده برگ از «کتاب مشاهیر»-  وریا مظهر

به ‏آرامیِ ذوب‏ شدنِ قنديل ‏های يخ- و. م. آیرو

خوبی کارهای وریا مظهر این است که می‌‏داند کجا ایستاده، چه در شعر‌هایش و چه در این اولین مجموعه داستان‏ش، ادای کسی را در نمی‌‏آورد، زیر پایش را می‌‏بیند و با خیال خودش، خیال می‌‏کند. مهم نیست که تا کجا می‌‏رود ولی اگر روزی روزگاری ما هم آنجا ایستادیم، در تجربه ‏اش شریک شدیم، این اطمینان هست که پرتگاهی در کار نیست چون پرت نمی‌‏نویسد. نمی‌‏دانم، شاید تازه ‏گی نگاهش باشد به دور و برش. اصلاً خیلی وقت‏‌ها بهتر است خود داستان را بخوانیم تا این و آن حرف‏‌هایی که پشت سر داستان می‌‏ زنند

.

غروب از پنجره ‏ی آشپزخانه به پاركينگ نگاه كردم. اتوموبيلی آبی‏ رنگ، اريب پارك كرده بود. گفتم:«پدرسگو ببين، هيچ فكر نمی ‏كنه جای سه تا ماشينو يه‏ جا گرفته.» ما ماشين نداشتيم. سارا آمد نزديك پنجره، كمی از موهای به‏ هم‏ريخته‏ اش به لبم خورد. پرسيدم:«می‏دونی مال كي‏يه؟» گفت:«فكر كنم مالِ طبقه ‏ی سومی‏ يه، همون يارو كه ريش قرمزِ بزی داره» ـ همون كه سبيل نداره؟! ـ ريش داره ـ ريش داره، ولی سبيل نداره ـ هيچ دقت نكردم ـ اگه يه جوون بيست‏ـ بيست ‏وپنج ساله بود حتماً خوب بهش دقت می‏كردی. درسته؟

متن کامل

از صفر- و. م. آیرو

    برگرفته از وداع با اسلحه ۲
    ( مجموعه داستان های کوتاه)
    چاپ اول: هلسینکی – دسامبر ۲۰۰۴شامت را بخور. یک چای برای خودت بریز وسعی کن در پنج دقیقه آن را سربکشی. برو به طرف توالت، آلتت را در بیار و بشاش، سعی کن بیش تر از سی ثانیه طول نکشد و با خیره شدن به آلتت وقت خودت را بی خودی هدر ندهی. اگر حالش را داشتی دندان هایت را هم مسواک کن، اگرکه نه، وقتی بیرون می آیی بگذار چراغ توالت روشن بماند. در ِ توالت را نیمه باز رها کن و به طرف اتاق خوابت راه بیافت. حدوداً یک ساعتی در حال خواب وبیدار غلت بزن. بعد، پا شو و از اتاق بیا بیرون. چراغ آشپزخانه را روشن کن. کتری را روی اجاق بگذار. درِ يخچال را بازکن، دنبال بسته ی زرد رنگ پنیر» چیدر» بگرد؛ آن را پشت کیسه ی انگور پیدا کن. درش بیار و با سه تکه نان ِتست روی سینی بگذار. اتوماتیک کلید چراغ هال را توی تاریکی پیدا کن و چراغ را روشن کن. حالا کتری را به فیش فیش افتاده. برو زیرش را کم کن. دستت را ببر و از توی کمد بالایی، قوطی چای خشک را بردار. به اندازه ی یک پیمانه ی کوچک چای خشک داخل قوری بریز و از آب ِ جوش داخل ِ کتری یک چهارم قوری را پر کن و قوری را بگذار روی کتری تا چای دم بیاید. دوباره برگرد توی هال و مشغول خوردن ساندویچ پنیرشو. خوب است، همین طور ادامه بده .دوباره گوش ات متوجه فیش فیش کتری بشود، برگرد و پیچ درجه ی اجاق برقی را بچرخان تا روی عدد۲ قرار بگیرد. بعد، توی دلت خودت را سرزنش کن که چرا همیشه یادت می رود زیر اجاق را کم کنی. برگرد و به خوردن ساندویچ ها ادامه بده . در همان حالی که مشغول خوردنی دست ببر و کنترل تلوزیون را که زیر مبل افتاده بردار. تلوزیون را روشن کن و با چشم های قرمز و باد کرده به مسابقه ی کسانی که این وقت شب قصد دارند میلیونر بشوند زل بزن . پس از گذشت چهل و دو دقیقه یکی از مرد های میانسالی که موهای سرخ و ته ریش بزی دارد، پول کلانی را طی آن مسابقه به جیب می زند. به مدت ِ پنج ثانیه آن مرد را با موهای اصلاح کرده و کراوت زده و بدون ته ریش در ذهنت تصور کن. حالا تلوزیون را خاموش کن. سینی خالی را بر دار و به طرف آشپزخانه راه بیافت. شیر آب را بازکن و سینی را یک دور زیر آب بچرخان. شیر آب را ببند و سینی را به درازا به دیوار ظرفشویی تکیه بده تا خشک شود. برگرد توی هال. چند حرکت عجیب و غیر قابل تصور از خودت در بیاور. حرکتی از سر یک سیری زود گذر. کیسه ی توتون آلمانی را از زیر میز تلوزیون بردار . درش را بازکن. بسته ی حاوی کاغذ سیگار را هم همان توست. یکی از کاغذ سیگار ها را با احتیاط بکش بیرون و توی دستگاه قرمز رنگ سیگارپیچ بگذار. بعد، با سه انگشت مقداری از توتون ها را روی کاغذ سیگار بریز، طوری که سطح کاغذ سیگار کاملا ً از توتون اشباع شود. چند ثانیه پیش از آن باید کمی تف روی زبان خشک شده ات آماده کرده باشی، حالا با نُک زبانت تف ِ از پیش آمده شده را روی ضلعی از کاغذ سیگارکه قرار است هنگام لوله شدن در رو قرار بگیرد، بمال. در ِ دستگاه کوچک سیگار پیچ را ببند و با شست دست ِ راست استوانه ای که کاغذ سیگار را دور توتون ها لوله می کند بپیچان . سیگار ِآمده شده را از داخل آن بردار و ببر توی بالکن تا نصفه هایش بکش و نصفه ی دیگرش را توی قوطی رب گوجه فرنگی که حکم زیر سیگاری را دارد خاموش کن، چند بار سرفه کن و دوباره در ِ بالکن را ببند و وارد هال شو. به طرف میز کامپیوتر برو، روی صندلی چرخان بنشین، پاهایت را از زمین جدا کن و سه چهار بار دور خودت چرخ بزن. کمی احساس گیجی می کنی . حالا کامپیوترت را روشن کن. کاغذی را که به خیال خودت در آن داستان نوشته ای بردار . از دستخط خودت خجالت بکش! سعی کن باهر زحمتی که شده بتوانی آن چه را که نوشته ای دوباره بخوانی. بعد، دستنوشته هایت را توی برنامه ی » وُرد » تایپ و آن ها را در یک فایل ذخیره کن. حالا آن چه را که نوشته ای این بار با حروف تایپی بخوان، سعی کن چند سطر را ناتمام بگذاری.( همیشه سعی کن در زندگی چند چیز را ناتمام بگذاری …) بعد از ناتمام گذاشتن ِ آن چند سطر، فکر کن کار تمام شده است. با انگشت اشاره و میانه دستِ راست، پلک چشم هایت را بمال. بعد کامپیوتر را خاموش کن.

    حالا می توانی بروی به طرف اتاق خواب، هنوز وارد اتاق نشده، شلوارت را بی هیچ منظوری بکش پایین. در همان حالی که پشم هایت را می خارانی ، فکر کن چیزی را فراموش نکرده باشی . بعد ناگهان اجاق یادت بیافتد. شلوارت را بکش بالا؛ بر و سریع درجه ی اجاق را که روی عدد ۲ مانده است بپیچان تا روی صفر قرار بگیرد( همیشه در زندگی سعی کن چیزهایی را بکشی بالا وچیزهایی را روی صفر قرار بدهی!)

    حالا درِ اتاق خواب را بازکن. روی تخت دراز بکش. اولش خودت را ساختگی به خواب بزن. کمی از این دنده به آن دنده بغلت. بعدش راستکی بخواب، و طوری خروپف کن که صدایش بیدارت نکند. حالا خواب ببین!

    در خواب شامت را می خوری. یک چای برای خودت می ریزی و سعی می کنی در پنج دقیقه آن را سر بکشی . می روی به طرف توالت، آلتت را در می آوری و می شاشی، سعی کن بیش تر از سی ثانیه طول نکشد و با خیره شدن به آلتت وقت خودت را بی خودی هدر ندهی. اگر حالش را داشتی دندان هایت را هم مسواک می کنی، اگر که نه، وقتی بیرون می آیی می گذاری چراغ توالت روشن بماند. در توالت را نیمه باز رها می کنی و وارد اتاق خوابت می شوی….:

    کسی روی تخت خوابِيده است… خواب می بینی… تکان تکانش می دهی… خواب می بیند… بیدار می شوی… از صفر شروع می کند… بیدار می شود… از صفر شروع می کنی…

    و به طرف اتاق خوابت راه می افتی…

    :برگرفته از 

    وداع با اسلحه ۲

    ( مجموعه داستان های کوتاه)

    نوشته ی : و. م. آیرو

    چاپ اول: هلسینکی – دسامبر ۲۰۰۴