دسته: داستان ایران

از ميان یادداشت‌های روزانه‌ی يک دانشجوی ساکن اميرآباد- نادر ابراهیمی


باد، باد مهرگان… نادر ابراهیمی

    … می‌گويد: نه، اين‌ها به جايی نمی‌رسند. اگر تاريخ خوانده بودی می‌دانستی. حرف از همان موج نابهنگام است و کثافت‌هايی که در پيش می‌راند. ديده‌ای؟ در جويی، تازه آب انداخته‌اند، آب می‌آيد و تمام مانده‌ها و کثافت‌ها را برمی‌دارد و جلوی خود می‌راند. شايد آن کثافت‌ها، برگ‌های خشک، تف و آب دماغ‌هايی که توی جوی انداخته شده، اين طور نشان بدهند که مقدم‌اند و پيشتاز و فرمانده و اين جور حرف‌ها. اما، کشک. خودشان خوب می‌دانند که چه خبر است. اصل موج است و علت موج. اصل حرکت است و علت حرکت.

 

    من قانع نشده‌ام، اما فکر می‌کنم اگر انصاف داشته باشم بايد قانع بشوم. بعد فکر می‌کنم اگر قانع بشوم حتماً انصاف دارم. البته قانع شدن خيلی مشکل است. آدم مجبور است بزند زير حرف خودش و از حرف ديگری دفاع کند. اين مشکل است ديگر. آدم زحمت می‌کشد، کتاب می‌خواند، زور می‌زند، فکر می‌کند و عقيده‌ای پيدا می‌کند و يکی از راه می‌رسد و می‌گويد: زکی به عقيده‌ات. آدم جوشی می‌شود. مگر عقيده مفت است که آدم عوضش کند و زيرش بزند. نه … بايد بروم يکی ديگر را پيدا کنم و مسئله را برايش مطرح کنم. البته اول بايد جواب‌هايی هم برای هم‌اتاقی سابق خودم پيدا کنم. و پيدا هم می‌کنم. حتماً….

متن کامل در «شهرزاد»

کربن ۱۴- محمود داوودی


این شعر تازه نیست قبلا خوانده بودم و خوشم آمده بود از ریتم شعر و لکنت سطرها. حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم فضایش شفاف‌تر شده است. ربط‌های شعر که بیشتر زبانی بود حالا انگار یک جوری با زمانه هم ربط دارد. شاید به خاطر رنگ سبز یا شاید به خاطر کانون‌ها و قلم‌ها یا نه شاید به خاطر درهای باز باز باز.
«باغ در باغ»

مردم در فضا هستند. برای همین نمی‌بینند روزی را که می‌گذرانند. مردم پرچم‌ها، تمثال‌ها و هاله‌های نور می‌بینند. فرهیخته یا شاعر نیستند که خُرده ریزها را ببینند که به طرز غریبی سرنوشت سازند. زبان وقتی ناکار است از وصف ساده‌ی برگ هم برنمی‌آید چه رسد به سرنوشت بشر، و سرنوشت روایت می‌شود با زبان منحط. این زبانی که بیشترین مایه‌اش را از فرهیختگان و شاعران می‌گیرد. از گردآمده‌گان در میدان. نقاب‌ها
 

استراگون: اهه … از این ور و آن ور، چیز مهمی نبود.
آها، حالا یادم اومد، ما دیشب همش در باره‌ی هیچ موضوع خاصی مزخرف گفتیم.
حالا تقریباً نیم قرنی می‌شه.

کربن ۱۴
محمود داوودی

همه جا
روشن و شفاف و خیلی شفاف
حتی زیر نور ِخیلی شدید آفتابِ ظهر
که پایین می‌آید

دنبال خواهند کرد خواهند رفت خواهند دید
البته به سادگی‌ی نوشتن
یا هدایتِ هواپیمای جنگی نیست
خیال هست
در دور دست‌ها چشم انداز
در ساحل ِ شنی
با فاحشه‌ها و معادلات بانک
آرامشی طولانی‌تر
تا آدم در گوشه‌ای دنج‌تر
و آدم باید هی به حافظه بسپارد
خُرده ریزهای اضافی جایی در گونی با نظامی قدرتمند
زنجیری قفلی یا شمشیری در هوا چرخان لازم
نیست

شاید

ولی لازم است آدم وقتی
از روی شن‌های پرداخته با منطق دقیق ریاضی عبور می‌کند
و زیر سایه‌ای

شاید دو متر در نیم متر

شاید دو متر در نیم متر

می‌ایستد
شاید
باید حساب دقیق را با منطق معاملات حساب کند
تا سایه‌ها بلند‌تر از صفر ِ ابدیت نشوند
گام‌ها سریع‌تر از هنگام که زمان دارد
داخل‌اش یا توی ِ درونش به اندازه‌ی گام‌ها

بیشتر یا زیادتر

یا زیادتر از بیشتر

نشود
بماند ته مانده‌ی چیزها عقیده‌ها
که خبرنگاران و شاعران رفیقانه تقسیم می‌کنند

در کانون‌ها

انجمن‌ها

اتحادیه‌ها

بلندگوها

مذاکره تا هنگام که زمان به صفر ِ پایان نرسیده
و عقیده‌ها و چیزها هنوز جا می‌گیرند و سطر‌ها
دراز می‌آیند و می‌گذرند از دلِ هم تا حساب ِدقیق
کتاب تازه‌ی روشن روشن‌تر تا همه
وقتی اجتماع هستند و یکی را از آن‌جا
به صفرِ پایان می‌رسانند
که بعد
از زیر سایه‌ی حساب شده‌ی معاملات
اظهارلحیه دقیقاً در ساختارهای هوایی
همین‌طور که از چپ به راست می‌غلتند
ته مانده‌ی عقیده‌ها و چیزها را
رو به راهِ اجتماع کنند
کپه‌ی باستانی‌ی سنگ‌های افتخار
در گونی
مثل ورق‌های پاره پاره پاره
مثل آدم‌ها با حرف‌ها یک‌جا در سطرهای
این جا
یا از آن‌جا بر ‌دارند
جای خاطره‌ و حافظه‌
جا به جا کنند
زمان و عقربه‌ها را
با شن‌های ساحل ِ فاحشه‌خانه‌ها
و عشق‌ها که ابدیت هنوز آن دور
در تقویم ِ نزدیک ِ انزال ِ مرگی در راه
با این
ته‌مانده‌ی باقی‌مانده‌ی گونی‌‌ی سطرهای از جایی
حس‌
حس‌ها
ورای احساسات با نبض ِ مرگ
تا خبرنگارها و شاعران به خلبان‌ها عاشق شوند
خلبان‌ها تیربارها را بارها فرو کنند
تا آرامشی
بر ساحل شنی‌ی فاحشه‌ها
دوشیزه‌گان خانه‌های خوب شوند
تیربارها بارها فرو شوند
با صدایی از گوشه‌ی پنهان ِ حسرت و تمنا با هاله‌های سبز
شمایل‌ها در شب با نور بمب‌ها
زیر پرچم‌ها
کانون‌ها
نون و القلم

در انفجار ِ قلب ِ کبوترها

موج‌های حسرت و تمنا
تا رسیدن به ساحل هرجایی
در سطرهای سبزِهاله‌های آویزان بر درهای باز
باز
باز
باز
رو به خاطره‌ی
سرشارتر از سرشاری
حافظه‌ی صفر
سطرهای سنگ

دیدار با شاعر(داستان)- روبرتو بلانیو، نیویورکر دسامبر ۲۰۰۸

    سال ۱۹۹۹، پس از بازگشت از ونزوئلا، خواب دیدم مرا به آپارتمان اِنریکه لینِ شاعر می‌برند، در کشوری که می‌توانست شیلی باشد و شهری که می‌توانست سانتیاگو باشد، فراموش نفرمایید که شیلی و سانتیاگو روزگاری شبیه به جهنم بود، شباهتی که، درلایه‌ی زیرین شهرِ واقعی و شهرِ تخیلی، همیشه به قوت خود باقی خواهد ماند. البته می‌دانستم لین مرده است، ولی وقتی به من پیش‌نهاد کردند مرا به دیدار ایشان ببرند بی‌درنگ پذیرفتم. شاید فکر کردم دارند با من شوخی می‌کنند، یا شاید معجزه‌ای رخ داده است. ولی شاید فقط فکرنکرده بودم یا این پیش‌نهاد را بد فهمیده بودم. به هر رو، ما به ساختمانی هفت طبقه با نمای زردِ کم‌رنگ و باری در طبقه‌ی هم‌کف وارد شدیم، بار ابعاد چشم‌گیری داشت، با پیش‌خوانی دراز و چندین اتاقک، و دوستان من (هرچند به نظرغریب می‌رسد که آن‌ها را دوست توصیف کنم؛ اجازه بدهید فقط بگوییم دوستداران، کسانی که پیش‌نهاد دادند مرا به دیدن شاعر ببرند) مرا به اتاقکی راهنمایی کردند، و لین آن‌جا بود…متن کامل در باغ داستان 

یادداشت‌های یک ابالی و یک لاابالی- یارعلی پورمقدم

خوابیدن و آنگاه در خواب دیدن- عنایت پاک‌نیا

    برای کامران

    در راه بودم. پیاده به سمت هودینگه می‌رفتم. ابری بود آسمان مثل بیشتر وقتای اینجا اما هیچ نگران باران نبودم. داشتم می‌رفتم سراغ کامران. انگار نه انگار که کامران در هامبورگ است انگار که او همین‌جاست در استکهلم.
    نمی‌دانم ناگهان از کجا کیم و استینا سر راهم سبز شدند. هر دو لباس جشن به تن داشتند و خیلی خوشحال به نظر می‌آمدن. تا رسیدند با خنده و تقریباً با همدیگه گفتن:»ما داریم می‌ریم مراسم پایان ترم تو نمی‌آی؟» بعد استینا نزدیکتر آمد:»بعد جشن من ‌و تو باهم برمی‌گردیم خونه». باورم نمی‌شد. بعد یه مدت روزهای خالی با خبرهای سیاه این بهترین چیزی بود که می‌شد برام اتفاق بیافته. دستمو انداختم دور شانه‌های استینا و هر سه راه افتادیم طرف آموزشگاه. توی مسیر انگار یادم آمد که من هیچوقت با این دو همکلاس نبودم، اصلاً این دو همدیگرو نمی‌شناسند. کیم را من از جایی دیگر می‌شناختم با استینا هم مدتی در یک کتابفروشی همکار بودم. اما حالا هیچکدام این چیزها، نه دیدنشون اینجا توی راه، نه جشن پایان ترم، هیچ برام عجیب نبود. فقط می‌دانستم به خاطر استیناست که قبول کردم بروم جشن….متن کامل در« باغ داستان» 

کارت پُستال سیاه- برای کامبیز بزرگ‌نیا


*۱*

گاهی اتفاق می‌افتد

داریم می‌رویم یا نشسته‌ایم
در مهتابیِ تابستان
کنارمان شاخه‌ای خشکیده
رو به رویمان بسته به اینکه کجا باشیم

و اتفاق
می‌افتد

*۲*

پنجره‌ها را می‌بندند
پرده‌ها را می‌کشند
قاب عکس‌ها را بر می‌گردانند
می‌نشينند
می‌نشينند و می‌گذارند سکوت اتاق را پر کند

ناگهان
باران روی شيروانی
دستی‌ست نامریی
که طبل‌های قبيله‌ای مرده را به صدا در می‌آورد

*۳*

اتفاق می‌افتد که در ميانه‌‌ی زندگی مرگ می‌آيد و
قواره‌ی آدمی را اندازه می‌گيرد. اين ديدار
از ياد می‌رود و زندگی ادامه می‌يابد. اما کفن
در سکوت دوخته می‌شود.

۱. «چند صحنه»، محمود داوودی
۲. شعر اندوه «طبل‌های قبیله مُرده»، مرتضی ثقفیان
۳. تکه‌ای از « کارت پُستال سیاه» توماس ترانسترومر، ترجمه: خلیل پاک نیا

تایریسیاس در «سرزمین ویران»

آنتولوژی مدرنیسم
ملکم بردبری، جیمز مک فارلین
انتشارات پنگوئن

یادداشت زیر بخش کوچکی از مقاله‌ی جیمز مک فارلین است. متن کامل آن، تحت عنوان«وضعیت ذهنی مدرنیسم» با ترجمه خانم فرزانه طاهری، در«کارنامه»های شماره ۲و۳، سال ۱۳۷۷، منتشر شده‌است. «آنتولوژی مدرنیسم» در دانشکده‌های ادبیات در سوئد به عنوان یکی از منابع اصلی و معتبر در زمینه‌ی مدرنیسم تدریس می‌شود. ترجمه و بازنویسی این تکه خوب خواندن متن اصلی است و نه بیشتر، تکه‌هایی از «سرزمین ویران»، گزیده‌ی شهرهای تی. اس. الیوت را به آن اضافه کردم تا شاید متن بهتر درک شود.
«باغ در باغ»

Modernism 1890-1930 / edited by Malcolm Bradbury and James McFarlane
ISBN: 0-14-013832-3
London : Penguin Books, 1991, cop. 1976

تایریسیاس

    در «

سرزمین ویران

    »


من تایریسیاس،
که نابینا هستم و میان دو زندگی می‌لرزم،
من پیرمردی
با پستان‌های چروکیده‌ی زنانه،
می‌توانم در ساعت ِبنفش
زمان ِشبانه را
ببینم که در راه خانه‌است
و ملاحان را از دریا به خانه‌است

تایریسیاس، گر چه نابینا است، اما می‌تواند در ساعت ِبنفش ببیند، یعنی در آن لحظه‌ی یگانه‌ای که روز و شب هویت جداگانه ِخود را از دست می‌دهند و با هم یکی می‌شوند. می‌خواهد بگوید که چشم ِبینا با بینایی ِواقعی یکی نیست. چشم ِبینا پدیده‌های زندگی را جدا از هم می‌بیند. یعنی آن‌ها را به مجموعه‌ای از چیزهای مجزا و بی‌رابطه، کاهش می‌دهد. یعنی همان کاری که مادام سوسوستریس می‌کند

او که می‌گویند عاقل‌ترین زن اروپا هم هست
دستی ورق ِشوم دارد .
گفت، این ورق ِتوست، دریانورد ِمغروق فنیقی.
(نگاه کن، چشم‌هایش اینک مرواریدند!)
و این بلادونا،
بانوی صخره‌ها،
بانوی وضعیت.
این هم مردی با سه پاره چوب، و این هم چرخ،
و این تاجر یک چشم،
و این ورقِ سفیدی که می بینی بر دوش‌اش،
چیزی است که من
رُخصت ِدیدن‌اش را ندارم .

یعنی این‌که فقط بگوییم «این… و این… و این … و این…» یعنی همان‌کاری که این فالگیر شهیر با آن دسته ورق ِشوم‌اش می‌کند. شهرتی هم به هم‌زده، چرا که می‌تواند با روشن‌بینی خود، غیب‌گویی‌اش را چنان هدایت کند که فقط بر اشیایی که در میدان ِدید ذهنی‌اش هستند، متمرکز شود. و ارتباط آن‌ها را با میدان ِدید وسیع‌تری، ــ که می‌تواند معنا و اهمیت این اشیاء را کامل‌تر کندــ قطع می‌کند.

«دیدن » باچشم ِبینا، یعنی توجه کامل به هر چیز به طور جداگانه، و ندیدن آن‌چه در حول وحوش آن می‌گذرد. اما بینایی تایریسیاس از جنس دیگری است. برای او که در ساعت ِبنفش به تماشا نشسته، این نیروی باز‌شناختن اشیاء ـ که برای انسان‌های عادی این همه مهم است ـ هیچ اهمیتی ندارد. برای او زوال و جلال، جدایی ناپذیرند. همه‌ی تخت‌ها، یک تخت‌اند و همه‌ی عشق‌ورزی‌ها، کردارهایی هستند عین هم، بی هیچ افتراقی. او به تمایز عقل سلیم میان مرگ و زندگی اعتنایی ندارد. جمعیت ِروان بر پل ِلندن را، رژه‌ی مرده‌گان می‌بیند. میان گذشته و حال فرقی نمی‌بیند. و به وقت سلام‌کردن به کسی در زمان حاضر، او را چون فردی که در کِشتی‌های مایلی، هم‌سفرش بوده، صدا می‌زند

روزی زمستانی در مه‌ای قهوه‌ای،
انبوه ِمردم بر پل ِ لندن روان بودند،
انبوه!
گمان نمی‌کردم، مرگ این همه را از پای انداخته باشد..

آن‌جا آشنایی دیدم. صدایش کردم،
استت‌ُسون!
تو که در مایلی تو کِشتی‌ها با من بودی!
جسدی را که پارسال در باغچه‌ی خانه‌ات کاشتی،
جوانه زد
شکوفه می‌دهد امسال
یا سرما خراب کرد خوابش را؟
مراقب سگ، دوست انسان باش،
با پنجه قبر می‌شکافد و مرده گور به گور می‌کند !

تایریسیاس برخلاف مادام سوسوستریس که ملاح فنیقی، تاجر یک چشم، و انبوه مردمِ منتظر را، آشکارا هم‌چون افرادی جدا از هم می‌بیند. همه مردان را یک مرد، و همه‌ی زنان را یک زن می‌بیند و حتی همین تمایز زن و مرد را، در وجودِ( مونث و مذکر) ِخودش، از بین می‌برد

«سرزمین ویران» می‌خواهد بگوید که نابینایی تایریسیاس را نباید فقط به شکل منفی تفسیر کرد. درست است که از نیروی مثبتی که ما دید ِکامل می‌نامیم محروم است، اما نابینایی ِ بینای او، منطقی مدرنیستی دارد. منطقی که بعد در کل ساختار شعر « سرزمین ویران» عریان می‌شود.

در سال ۱۹۳۵، در رمانی از الیاس کانه‌تی به نام کورکنندگی یا خیره‌کنندگی، نظری غیرمنتظره در این زمینه ابراز شد. قهرمان این رمان، که استاد مطالعات شرق‌شناسی است، به طور اتفاقی این موضوع را کشف می‌کند که قدرت ‌‌دید ِکاملِ بینایی، اصلی‌است کیهانی. او وقتی می‌بیند که وسایل پُر دنگ و فنگ اتاق خواب، که زنش در کتابخانه‌ی او گذاشته، نمی‌گذارد حواسش را جمع کتاب‌ها و پژوهش‌هایش بکند، یاد می‌گیرد که چشم‌بسته راهش را از میان قفسه‌های کتاب‌ها پیدا کند. کتاب‌هایش را « کورمال کورمال» انتخاب می‌کند. گرچه انتخاب‌هایش در مقایسه با چشمِ بینا، خطاست اما نتیجه‌ی کار، او را به حیرت وا می‌دارد. خوش‌حالش می‌کند و تحت تأثیر قرار می‌دهد.
ارزش مجاورت، هم‌جواری تصادفی، بخت ِخوش می‌یابد و این گفته‌ی رولان بارت را به یادمان می‌آورد که فکر با هم‌کناری کلمات ظاهر می‌شود، و « این بخت ِخوش ِکلامی، … میوه‌ی رسیده‌ی معنا را می‌چیند…»

شاید تصویر جالبی باشد ولی نمی‌خواهیم الیوت را تصور کنیم که کورمال کورمال کنار قفسه‌هایش راه می‌رود، دنبال ِکتاب شکسپیر خود، کتاب میلتون یا دانته‌ی خود، می‌گردد و به جایش کتاب راهنمای پرندگان شرق آمریکای شمالی یا انحلال پیشنهادی ِنوزده کلیسای شهر، یا کتاب‌های دیگر را بیرون می‌کشد، که هر کدام چیزی غیرمنتظره به سرزمین ویران افزوده‌اند. نکته این جاست که قهرمان ِرمان، در این جست‌وجوهای ماجراجویانه در کتابخانه، اصلی فعال را در کار می‌بیند؛ در این نوع نابینایی ِبینا، راهی کشف می‌کند تا چیزهایی را که به نظر می‌رسید کوچک‌ترین ربطی به هم ندارند، به هم ربط دهد. نابینایی ابزاری می‌شود که با آن می‌توان از پس زندگی برآمد. قهرمان الیاس کانه‌تی به این نتیجه می‌رسد که « نابینایی سلاحی است علیه زمان و مکان، و هستی ما نوعی نابینایی عظیم و بی‌همتاست. هم‌جواری چیزهایی را ممکن می‌سازد که اگر همدیگر را می‌دیدند امکان پذیر نبود.»

نابینایی او، چون نابینایی چشمان ِلب‌ریز از اشک یا درد، یا نابینایی آن‌ها که چشم فرو می‌بندند تا شاید خواب ببینند یا عشق بورزند یا بمیرند، نیست. نابینایی از زیاددیدن است، از نگاه کردن به دل ِروشنی.


چشم‌ام سیاهی رفت. میان مرگ و زندگی بودم،
هیچ نمی‌دانستم،
آن‌جا که نگاه کردم به دل ِروشنی ،
به سکوت .

دریا خالی و ویران

آوی، داستان- عدنان غُریفی

     

    آوی
    عدنان غُریفی

    چند مترِ آخر را مثل یک دُلفین زیرآبی آمد.
    وقتی که کنار استخر سرش را از آب بیرون آورد، تند تند، اما بی‌صدا، شروع به نفس نفس زدن کرد.
    می‌دیدم چقدر ظریف است‌ اما ظرافت‌‌هایش دخترانه بودند.
    نفس‌اش را، به نوبت، از دهان و بینی کوچک‌اش بیرون می‌داد و تو می‌کشید.
    دهان‌اش کوچک بود و او هم کوچک‌ترش کرده بود، عین ِ ماهی.
    من نگاه کردم به پره‌های دماغش که باز و بسته می‌شدند.
    جز نفس‌زدنش، بقیه حرکات‌اش همه آرام بودند. اول با یک دست، یک طرف، و بعد با دست دیگر، طرف دیگر موهایش را ازروی صورت کنار زد و من توانستم چشم‌های سیاه مضطربش را ببینم.
    هنوز چند لحظه‌ای از رسیدنش به حاشیه‌ی استخر نگذاشته بود که یک غول، جداً یک غول هلندی هم رسید و شروع کرد به نفیرکشیدن.
    طول ِاستخر را با ضربه‌ی پروانه آمده بود، چه پروانه‌ای!
    خیلی تند نفس نمی‌زد، اما همان نفس‌زدن‌های کمی سریع‌تر از عادی‌اش‌ و سرو صدای آن، نفس‌زدن‌های کبوتروار دحترِ ژاپنی را پوشاند.

    متن کامل در «باغ داستان»

مکاره‌ی رفاقت- کوشیار پارسی

     

    پاییز. باران، آفتاب و برف گه گاهی. زیبا: آمیزه‌ی فصل‌ها. تنها شکوفه نیست و غنچه. برگ‌ها که تک تک، با پروازی مثل پروانه، از شاخه‌ها جدا می‌شوند، آذین ِ فکرهای پاییزی‌م هستند. پاییز در آمستردام.

    بیست سال زیبا در جنوب زندگی کرده‌ام. توی روستا. آدم‌ها یک‌دیگر را می‌شناختند و با روی خوش به هم سلام می‌کردند. سگ‌شان در جلو یا پشت سر. چه کسی جلو می‌رفت؟ در روستا، سگ. در شهر، آدم.
    تخیل همیشه در برابر ِ واقعیت، قامت ِ کوتاهی داشت. مراقب هستم از آن چیزی نگویم. با این همه مهم است نام ببرم، به ترتیب.

    یازده ماه است که در آمستردام زندگی می‌کنم. پایتخت، جایی که همه چیز در آن روی می‌دهد. جایی که آدم‌ها گشاده رو ترند. باهوش‌تر. زیباتر. جایی که آدم‌ها در راه‌اند، مثل کارگرانی که در گذشته چون گروه پشه سوی کارخانه می‌رفتند. این جا به انتظار ِ سقوط بودم. همان‌گونه که افلاتون گفته بود. سقوط ِ اخلاقی پیش از سقوط ِ مادی. هیچ زمانی نتوانسته این نظر را پس بزند. با این‌همه دیگر به انتظار ِ سقوط نیستم.

    تو اتاقم نشسته‌ام. از ایستگاه مرکزی، با مترو پانزده دقیقه راه است. دوتا خانه‌ی بلیط. راستش سیاه سوار می‌شوم. شانس گیرافتادن کم است. اگر نشد، درمانده نگاه می‌کنم، انگار بی خبر بوده‌ام. لهجه‌ام هم کمک می‌کند. اما این راه حل نیست. راه حل ِ واقعی را باید بیرون از خودت بجویی. بگذار از دوازده سپتامبر سال دوهزار و یک بگویم. پاییز.

    متن کامل در «باغ داستان»

واهمه‌های با نام و نشان- گوهر مراد

 

واهمه‌های با نام و نشان

گوهر مراد(نوامبر۱۹۸۵- زانویه ۱۹۳۶) 

…۱۳۵۷ ساعدی به خارج سفر می‌کند و بَر که می‌گردد فضا را برگشته می‌بیند
ساعدی در بازگشت شاهدِ جمعیت خشمگینِ پابرهنه‌ی شمایل به‌دستی است که خیابان ها را تسخیر کرده است. کابوسِ تمامِ عمر، حالا پیشِ چشم به واقعیت مبدل شده است. جماعتِ سیاه‌پوشِ بیل، جماعتِ دندیل، جماعتِ گودِ زنبورک‌خانه، و چوب به‌دستِ ورزیل و گداها همه سرگردان در خیابان‌ها دارند دنبالِ خالق‌شان می‌گردند…
…و حالا ساعدی در کوچه پس کوچه‌های سنگ فرش غربت قیقاج می‌رود. معده‌اش می‌سوزد. به زخم کهنه‌اش می‌اندیشد …به خانه‌اش می‌اندیشد. خانه‌ای در تسخیر هزار هول و هیولا…جماعتِ بی‌چهره می‌آیند. چیزی می‌خوانند. خشمگین‌اند. می‌خندند. تنه‌اش می‌زنند و می‌گذرند. ساعدی قیقاج می‌رود. جماعت بر‌می‌گردند. می‌خوانند. گوش‌هاش را می‌گیرد. جماعت دوره‌اش کرده‌است. نمی‌خواهد ببیند. نمی‌خواهد بشنود. اما جماعت رهایش نمی‌کند. آوازِ شومِ جماعت تسخیرش می‌کند:
«عریانش کنید تا درمان کند
اگر درمان نکرد بکشیدش
پزشکی بیش نیست
پزشکی بیش نیست.»

چهره‌های قرن بیستمی ایران(دفتر پنجم)، نشر قصه
تهران بهار ۱۳۸۱، غلامحسین ساعدی- نویسنده: کورش اسدی
*****

در سردخانه، زیر نور چراغی كم‌سو، آرام و بی‌خیال خوابیده بود. ملافه سفیدی بدنش را تا گردن می‌پوشاند. موهای خاكستری‌اش را روی شانه ریخته بودند. صورت سردش را عرق چسبناكی پوشانده بود. لبخندی آرامش‌بخش به لب داشت و قطره خونی ــ كه نشانه آخرین خون‌ریزی بود ــ بر كنج لبش نقش بسته بود. بی هیچ ترس و هراسی، با آرامش کامل، عاری از همه دلهره‌ها و سراسیمگی‌هایی كه سرشت‌اش را می‌ساختند، دور از همه صحنه‌های سیاست و بازی‌های نمایشی آن بر روی سکویی در سردخانه آرمیده بود. حالا دیگر زندگی با همه واهمه‌ها و كابوس‌هایش برای همیشه از او گریخته بود. چهره‌اش جوان‌تر می‌نمود و گویی به چیزی می‌خندید طوری كه یكی از دوستان آذربایجانی‌اش که برای آخرین دیدار با ساعدی به سردخانه آمده بود، بی‌اختیار گفته بود:«دارد قصه تنهایی ما را می‌نویسد و به ریش ما می‌خندد
غلامحسین ساعدی، آخرین روزها در پاریس– مهستی شاهرخی

داستان:
آشفته‌حالان بیداربخت
واگن سیاه
ترس ولرز- قصه اول

 

مجموعه داستان: پ. د .اف

آشفته‌حالان بیداربخت
دندیل
شب نشینی باشکوه
گور و گهواره
ترس و لرز
واهمه‌های بی نام و نشان

«گ. م»، داستان- عنایت پاک‌نیا



    گ. م…
    عنایت پاک‌نیا
     

     

    تاریخ ۱۵/۴

    از: دایره بررسی
    به : مدیریت محترم عامل
    موضوع : خانم گ. م…

    احتراما به استحضار می‌رساند در خصوص نامبرده‌ی فوق و پیرو مذاکرات شفاهی انجام شده با جنابعالی پیرامون تشخیص صلاحیت یا عدم صلاحیت مشارالیها و تهیه گزارش جامعی در این مورد‌، بررسی‌های لازم انجام که جهت درج در پرونده‌ی مربوطه و اتخاذ تصمیم مقتضی از سوی مدیریت محترم به شرح زیر به عرض می‌رسد.

    با عنایت به پرونده پرسنلی نامبرده که به پیوست تقدیم می‌گردد خانم «گ. م» بیش از چهار سال است در پست فعلی خویش به انجام امور محوله مشغول می‌باشد، مع‌هذا بجز یک یا دو گزارش اخیر که مربوط است به چند ماه قبل، هیچ‌گونه گزارشی مبنی بر عدم کارایی یا نقض قوانین شرکت در پرونده‌ی وی منعکس نگردیده است. هم‌چنین به دنبال کنترل کارت ورود و خروج ایشان و بررسی سایر گزارشات ارسالی، معلوم گردیده مشارالیها فاقد سوء‌سابقه و کم‌کاری می‌باشد. البته با توجه به ارتباط گسترده‌ی وی با سایر قسمت‌ها و سابقه‌ی کاری چند ساله، این احتمال را از نظر نمی‌توان دور داشت که شخص دیگری به جای او در بعضی از روزها کارت زده باشد. لذا به همین منظور دو نفر از کارکنان این واحد مسئول رسیدگی و کنترل وی گردیده‌اند. در همین جا پیشنهاد می‌شود که نظارت بیشتری بر ورود و خروج نامبرده و سایر پرسنل صورت گیرد.

    متن کامل در «باغ داستان»


باران در ده بخش – سیما مقدم

    عکس: پیمان هوشمندزاده

    باران در ده بخش
    سیما مقدم

    ۱

    روزی باران بر دریای خشک بارید. دو مرد نشسته بودند و در سکوت به ابرها نگاه می‌کردند. سال‌ها بود که نباریده بود. خاک خشکیده و ترک خورده بود. پوست تنه‌ی درختان تکه تکه و جدا شده بود. سده‌ها پیش بود. ده‌ها سده پیش. هر کسی جای زخمی بر تن داشت. زمان دیگر بر خط حرکت نمی‌کرد. آدم‌ها دچار تشنه‌گی غریبی بودند، اما نمی‌دانستند تشنه‌ی چه هستند. دریا، نام دیگری گرفته بود: دریای خشک.
    اکنون می‌بارید و دو مرد نفس در سینه حبس کرده و به بالا نگاه می‌کردند. باران، سیل‌آسا می‌بارید. آب بر زمین جمع شده بود و قطره‌های درشت بارش با آهنگ ِ زن همسایه می‌رقصیدند و جمع می‌شدند تا شدند دریای تازه. مردها آب دهان قورت می‌دادند. چنین چیزی حتا در خاطره‌شان هم نبود. نمی‌دانستند چه باید بگویند و چه‌گونه. اما اکنون داشت می‌بارید. و می‌خواستند چیزی بگویند.

    ۲

    – حالا که اینو می‌گی.
    – منظورت چیه؟
    – که می‌خوای بری بخوابی.
    – آره.
    – خسته‌ای.
    – آره.
    – فکر نمی‌کردم.
    – تو خسته نیستی مگه؟
    – نه، حالا نه.
    – آب. واسه اینه که خسته نیستی.
    – آره، اما می‌تونم بپرسم که…
    – نه.
    – اما خیلی دلم می‌خواد بدونم…
    – خوب، گوش کن.

    ۳

    زنی هست که می‌خواهد سیگار بکشد. می‌رود طرف صندلی نزدیک دریای خشک. سکندری می‌خورد، کفش‌هاش را درمی‌آورد و جلوتر می‌رود. می‌نشیند و ناآرام به دور و بر نگاه می‌اندازد. بعد کلاه چسبیده به کاپشن را باز کرده و می‌کشد روی سرش. باز نگاه ناآرام، مثل پروانه‌ای در حال مرگ که درست حالا پیداش می‌شود. از توی جیب شلوار جین پاکت سیگار را بیرون می‌کشد و یکی روشن می‌کند. با انگشتان پا روی ماسه خط می‌کشد و آرام تکان تکان می‌خورد. شاید بتوانی صدای باد را بشنوی، و بعد، ناپدید می‌شود در باد و در باد دست‌هاش را می‌گیرد بالای چشم‌هاش، انگار بخواهد آن‌سوی خط افق را ببیند. اما افقی نیست، و افقی به چشم نمی‌آید. شاید به‌تر است بگویی – اگر شاخک‌های حساسی داشته باشی- بله، در چشم‌هاش می‌توانی بخوانی که مثل آن پروانه، در میان باد سرنگون بر سر افتاده است.

    ۴

    – اون‌وقت بوسیدیش؟
    – نه.
    – آخه نمی‌شد. دایم می‌جنبید.
    – می‌دونی اینو.
    – آره، می‌دونم.
    – عجب.
    – هنوزم داره می‌باره.
    – اون‌وقت نمی‌بارید. اون‌وقت همه چی… خشک بود.
    – تو چی‌کار می‌کردی پس.

    ۵

    روزی می‌آید طرف من و می‌گوید سعید. می‌گویم نازی. می‌گوید، سعید، تو منو باید ببری به دریای خشک، دلم می‌خواد پرواز کنم. می‌گویم باشه، می‌برمت. این‌جوری هستم دیگر. زنگ می‌زنم به کورش. برای اطمینان. اما تلفن همراه‌اش را خاموش کرده. سوار اتوموبیل خودم می‌شویم. باد شدیدی می‌وزد، اما عیب ندارد. می‌رانیم. همان کفش‌ها را به پا دارد. حالا خوشحالم که تلفن همراه ندارم. دیگر چه باید بدانم؟ همه چیز همراه دارم. تنقلات. ترانه‌ای زمزمه می‌کنم. و او می‌خندد. بیرون چیزهایی نشانم می‌دهد که وجود ندارند. می‌گویم مهم نیست و برایش نوشابه می‌خرم. قوطی. تمام مدت بلند می‌خندد و من خیره هستم به کفش‌هاش. امیدوارم که نگذارد سرش به پرواز درآید. باد شدید می‌وزد. بعد کنار دریای خشک می‌گوید، مرده است. به کفش‌هاش نگاه می‌کنم. دوباره می‌گوید مرده است. در آن لحظه به خود می‌پیچد. سوگند می‌خورم که به خود می‌پیچد. می‌گویم باید به کورش زنگ بزنیم، برای اطمینان. به کفش‌هاش نگاه می‌کنم که چروک نخورده‌اند. شانه‌هاش آن‌قدر آویزان شده‌اند که دارند به ماسه می‌رسند. بعد خم می‌شود و کفش‌هاش را درمی‌آورد. اشاره می‌کند. می‌گوید لاک پشتی دارد از طرف دریای خشک می‌آید، و لب‌خند می‌زند. شده‌ایم مثل شخصیت‌های داستان‌ مصور. وقتی لب‌خند می‌زند خیلی خوشحال می‌شوم. چه کار دیگری می‌توانم. اول صدای جیغی می‌شنویم. چیز بی‌هوده‌ای درباره‌ی ابرها می‌گویم. او مرا می‌بوسد و من او را. چه کار دیگری می‌توانم. روزی می‌آید طرف من و می‌گوید سعید، می‌خوام ببوسمت. این‌جوری هستم دیگر.

    ۶

    – طعم عسل داشت.
    – یه زن معمولی بود.
    – می‌دونم. که اون یه زنه. اما چه طعمی داشت.
    – طعم برگی که چند روز رو خاک افتاده.
    – طعم خاک.
    – آره.
    – و بعدش.
    – بعدش باید بالا می‌آوردم.
    – باید بالا می‌آوردی.
    – طعم ته سیگار کهنه داشت.

    ۷

    زن سیگارش را تمام کرده و بلند می‌شود می‌ایستد. آسان نمی‌تواند بایستد، خودش را جمع و جور می‌کند و فشار می‌دهد بر زمین، مثل ته سیگاری که انداخته روی ماسه‌ و با انگشت پا خاموش کرده. راست می‌ایستد و می‌رود طرف کفش‌هاش، مثل کودک یتیمی که نمی‌داند کجا برود. کفش‌ها را می‌پوشد و دوباره کمر راست می‌کند و دست به کمر می‌زند. بلند جیغ می‌کشد. معنایی ندارد، اما جیغی کر کننده است. یک‌باره می‌تواند افق را ببیند، مثل پژواک صدا، و تن‌اش از این احساس بالا می‌پرد و دوباره مثل کش برمی‌گردد سر جا. لرزه‌ای بر اندامش می‌افتد. احساس می‌کند و کلاه کاپشن را از سرش برمی‌دارد. این‌جا ایستاده است.

    ٨

    – می‌شنیدی.
    – داره می‌باره. دریا داره پر می‌شه.
    – نه، منظورم این نبود. گوش کن. اون بالا. بالای باد.
    – مث یه حیوون می‌مونه. یه کمی دردناکه.

    ۹

    زن از جیب دیگرش چاقویی درمی‌آورد. تکه‌ای چوب برمی‌دارد، زانو می‌زند و چوب را دو تکه می‌کند. جنگی درکار نیست، اما چنان می‌کند که انگار دارد سر می‌بُرد. می‌داند چه‌گونه باید ببُرد و حرکات دستش با اطمینان خاطر است. بعد دو تکه‌ی بریده را می‌گذارد کنار هم. جیغ می‌کشد. باران می‌بارد. سیل‌آسا.

    ۱۰

    – یه گرسنگی عجیبی دارم. مث درد می‌مونه.
    – آبه.
    – تنم می‌خاره.
    – ماسه خیس می‌شه.
    – تا فردا هیچی واسه خوردن نداریم.
    – بذار دوباره بخوابیم. لطفن بذار بخوابیم.

    – دوباره همون حیوون.
    – نه، داری خواب می‌بینی.
    – نه. بیدار ِ بیدارم. داره نعره می‌کشه حالا.

    – مث ِ …
    – بذار بریم نیگا کنیم. لطفن بذار بریم.

    مهر ۲۰۰۷

صدایِ پا – میترا داور

    کنار پنجره‌ی کافه‌ای، نیمکت خالی پارکی یا ایستگاه خلوت قطاری نشسته‌ایم، شاید شب باشد یا باران ببارد. یک لحظه نقاب از چهره برمی‌داریم یا می‌افتد. داستان کوتاه اگر ذاتی داشته باشد که دارد همین یک لحظه است. در تاریکی صحنه نشسته‌ایم و ناگهان پرتوی نوری چهره‌ی بازیگر را نشان می‌دهد که تنهاست. » باغ در باغ«

    صدای ِ پا
    ميترا داور

    مثل همیشه صدای تق تق کفش می‌پیچد:
    تق تق تق ، تق تق تق …
    صندلی‌ام را چند لحظه می‌چرخانم سمت ِ صدا. رخ رخ خشك چرخ تو اتاق می‌پیچد و باز دوباره :‌
    تق تق تق ، تق تق تق …
    صدای ِ تق تق دور می‌شود. گوشم را تيز می‌كنم، حالا صدای جير جيركفشی، نرم می‌آيد.

    كسي دارد باغچه را آب می‌دهد، صدای ِ ريزش آب روی برگ‌ها چند لحظه رهایم می‌کند. از جايي صداي تيك تيك ساعت می‌آيد:
    تيك تيك تیک . تيك تيك تيك .
    نمی‌دانم ساعت كجاست !

    تق تقی نرم و بعد به يك باره قطع می‌شود. صدای ِ پای مردانه‌ئی نزديك می‌شود، اگرچه محكم قدم برمی‌دارد اما انگار با احتياط است، همان لحظه بوی عطر می‌پيچد، بازهم صدای پای مردانه می‌آيد. راه رفتنش جوان است. صدای پا قطع می‌شود. احتمالاً آن‌هایی كه راه می‌رفتند حالا ايستاده‌اند دارند با هم پچ پچ می‌كنند .

    صدای پایی نزديك می‌شود، با صدای خش خش شلوار درهم شده است .
    خش خش خش … تق تق تق …
    دور می‌شوند . شلوارش شايد گشاد است و يا از جنس پارچه كتان. تق تقی آرام می‌پيچد .
    تق تق تق …
    گمانم زنی دارد راه می‌رود، تق تقی ديگر، اين هم صدای پای يك زن است. عطر ملايمی می‌پيچد.
    صدای حرف می‌آيد. حرف‌ها واضح نيست. دو زن با هم پچ پچ می‌كنند. كسی از پله‌ها پائين می‌رود. دری كوبيده مي شود. چند لحظه همه جا ساكت می‌شود، صدای مردی می‌آيد كه او هم آرام حرف می‌زند، بعد سرفه می‌كند. دوباره شروع می‌شود:
    تق تق تق .
    صدا متوقف می‌شود. صدای روشن کردن فندک و بعد بوی ملایم عطر سیگار. چند لحظه همه جا ساکت می‌شود، انگار همه‌ی آن‌ها دارند به صدای سکوت گوش می‌كنند … دوباره شروع مي شود:
    _ تيك تيك ! تيك تيك .

    از جايي صدای پارس سگ نگهبان می‌آيد .
    آوآوآوووو .
    اتومبيلي پُرگاز حركت می‌كند. صدای حرکتش سنگین است .
    سكوت.
    صدای راه رفتني تند.
    صدای پارس سگ: آوووووووو

    چند مرد با صدای بلند حرف می‌زنند. با اين‌كه صدايشان بلند است ، حرف‌شان را نمی‌فهمم. يكی از آن‌ها فرياد می‌كشد، انگار به كسی دستور می‌دهد.

    تق تق تق، تق تق تق.
    شايد چيزی را می‌گذارد روی ميزی و بعد از اتاق می‌آيد بيرون .
    تق تق تق .
    برمی‌گردد و دوباره.
    دوباره صدای حرف زدن همان مردها می‌آيد . صدایشان واضح است اما نمی‌فهمم.
    به ديوار بی‌رنگ اتاق خيره می‌شوم . چرخ‌های صندلی‌ام را به جلو می‌چرخانم. غژغژی خشك می‌پيچد بی آن‌كه بتوانم حركتش دهم.
    محكم و تند می‌روند.
    صدای پا منظم و سنگين است.
    صندلی‌ام را می‌چرخانم سمت پنجره، پشت پنجره، بدنه‌ی خشك درختی قد راست كرده است. با چوب دستی‌ام پنجره را هل می‌دهم به بيرون، از بيرون هم همان صدا می‌آيد، منظم و محكم.

    صدای سنگین حرکت چرخ‌ها روی زمین شنیده می‌شود و بعد صدای کوبیدن در.
    ساکتِ ساکت نشسته ام . به صدای نفس كشيدنم گوش می‌كنم، آرام و كند …

هر دو روی یک سکه – هوشنگ گلشیری

استراگون: همیشه یه چیزی پیدا می‌کنیم تا خودمون را به یادمون بیاره، نه؟
ولادیمیر: آره، جادوگریم ما، ولی بذار سر تصمیمی که گرفتیم بمونیم، قبل از این‌که یادمون بره.

 

هر دو روی یک سکههوشنگ گلشیری

راستش را اگر بخواهی من کشتمش، باور کن. می‌شود هم گفت ما، البته نه با چاقو، یا این‌که مثلاً هلش داده باشیم. خودت که می‌دانی. حالا چطور؟ همین را می‌خواهم برایت روشن کنم. برای همین هم گفتم:»تنها باشیم بهتر است.» آن‌ها هم اگر ناراحت شدند، بشوند. یعنی من دیدم نمی‌شود، با برادر و حتی زنت نمی‌شود به این صراحت حرف زد. شاید هم من نمی‌توانم با جمع چند‌ نفری صمیمی بشوم. در ثانی مطمئن نبودم بفهمند. تو؟ نمی‌دانم. شاید ناچاری. شاید هم چون می‌بایست برای یکی بگویم. می‌فهمی که؟