جزيره‌ گمشده: خلیل پاک‌نیا

Manchester-By-the-Sea

از سینما که آمدیم بیرون داشتم فکر می‌کردم انگار کار ادبیات و هنر فقط شده این که نشان بدهد دنیا همین است که هست، نه اینکه دنیا چطوری باید باشد؟ انگار خواب و خیال نویسنده‌ها به آخرخط رسیده است، انگار فیلم‌نامه نویس که قبلاً در مقایسه با نویسنده دستِ پایین را داشت، مدت‌هاست با قدرت موسیقی و تصویر دست بالا را دارد. داشتم از خودم می‌پرسیدم اگر آقایانی از قبیل ریموند کارور، توبیاس وولف، دونالد بارتلمی و … این قبیل فیلم‌ها را ببیند داستان‌هایی را که نوشتند فراموش نمی‌کنند؟ بعد دنبال دلیل می‌گشتم دیدم اگر فرض کنیم این آقایان روابط یا وضعیت‌های اجتماعی را به خلاق‌ترین شکل ممکن هم تصویر کرده باشند، به ‌احتمال زیاد در آینده از یاد می‌روند، شاید فقط به درد تاریخ‌نویس‌ها بخورند. اما نویسنده‌هایی که جهانی از خود خلق کرده‌اند مثلاً کافکا در محاکمه یا کامو در بیگانه، … تا این حیوان دوپا روی کره خاکی هست آن ها هم به این یا آن شکل حضور دارند.

شاید بگوییم که ما در زمان «مرگ آرمان‌شهر» زندگی می‌کنیم ، ممکن است این‌طور باشد. شاید ما عصر رمان‌ها، داستان‌هایی را که ناکجاآبادی را ممکن ببیند پشتِ سر گذاشته‌ایم، انگار ادبیات حاضر با خوشبختی آدم‌ها مشکل دارد، رؤیا و تصور اجتماعی ایده آل – این اولین فرمان رئالیسم مدرن از یادها رفته است: دنیا را آن‌طور به تصویر بکش که باید باشد، نه اینکه آن‌طور که هست.

در» آرمان‌شهر» آقای توماس مور، این مادرِِ تمام ناکجاآبادهای ادبی، ملوانی به نام رافائل در سفر به جزیره‌ای دورافتاده می‌رسد، آدم‌ها در این جزیره خیلی ساده و طبیعی زندگی می‌کنند، نوعی کمونیسم عقلانی، با کمترین تماس‌ها با دنیای اطراف. آرمان‌شهری که در بیشتر زمینه‌ها خودکفا است.

حدود صد سال بعد آقای فرانسیس بیکن «آتلانتیس جدید» را می‌نویسد، آرمان‌شهری که با علوم دقیقه و عملی اداره می‌شود، اما چهارچوب رمان تقریباً مثل رمان توماس مور است. بازهم جزیره ای دورافتاده، جزیره «بن سالم» در اقیانوس آرام، هیچ‌کس دلش نمی‌خواهد این جزیره را ترک کند، کمتر کسی هم گذارش به آن جا می‌افتد.

بعدها در سال ۱۹۶۱ در «جزیره » آقای آلدوس هاکسلی – آخرین رمان آرمان‌شهری شاید – باز هم رویای خوشبختی مشترک مردم دست‌مایه کار است، که در پایان با صدای مرگ‌آور اتومبیل‌های کودتاچیان درهم می‌شکند. » پالا» این جزیره کوچک خوشبختی در اقیانوس هند در سکوت فرو می‌رود.

نمی‌دانم اینکه ما همیشه خوشبختی مشترک آدم‌ها را در جزیره‌ای دورافتاده پیدا می‌کنیم از کجا می‌آید؟ این دوست یونانی هم در سفر است، اما دست‌کم این امکان را از یاد نبریم، گاه‌گاهی در آن چه  می‌نویسیم به آن اشاره‌ای بکنیم بد نیست.

شاید در چشم‌اندازی وسیع‌تر فقدان رمان‌ها، داستان‌های آرمان‌شهری، سندی باشد بر ناتوانی عصر حاضر که قادر نیست پرسش‌های جدی‌تری مطرح کند . پرسش‌های ابدی ادبیات از عهد بوق تا زمان پرنده کوکی‌ها، پهپادها : چطور با هم زندگی کنیم؟ یا جامعه بشری چطوری برپا شود تا همه خوشبخت باشند؟ پرسش‌هایی که انگار بیشتر بیشتربه سیاست‌مدارها حرفه‌ای واگذارشده است، آن‌ها هم قبل از هرچیز به فکر کسب و کار خود هستند.

اسکندریه، ۶۴۱ بعد از میلاد: خورخه لوئیس بورخس- مترجم: خلیل پاک‌نیا

«آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند»

انگار کتاب‌دار نابینای ما در این سفر چشم‌های آن جنگ‌جوی را وام می‌گیرد تا داستان عاشقانه آن کتابخانه عظیم را روایت کند.- خلیل

library

library

 

 

 

 

 

از نخستین آدم که دید شب را
و روز را و دست خود را
داستان‌ها پرداختند آدمیان
و ثبت کردند بر سنگ و فلز یا پوست
آن‌چه در دل زمین است یا رویا‌ها می‌آفرینند
حاصل کارشان این: کتابخانه

می‌گویند شمار کتاب‌هایش بیش از
ستارگان یا دانه‌های شن صحراها
آدمی اگر بخواهد همه را بخواند
عقل و بینایی بی‌پروایش را
از دست می‌دهد

این‌جا حافظهٔ عظیم قرن‌هاست:
اعصار گذشته، قهرمان‌ها و شمشیر‌ها
علائم اختصاری جبر،
دانش کشف سیاره‌هایی
حاکم بر سرنوشت ما
قدرت گیاهان و طلسم‌هایی از عاج

بیت‌هایی که هنوز بوی نوازش عشق می‌دهد
دانش رمزگشایی خدا
خدا‌شناسی، در هزار توی تنهایی‌اش
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
و همهٔ نمادهای بُت پرستی را

کافران می‌گویند اگر بسوزانید این‌ها را
می‌سوزانید تاریخ را در جوار آن‌ها
اشتباه می‌کنند، کار شبانه‌روزی انسان آفرید
این کتاب‌های بی‌شمار را
اگر یکی باقی بماند حتی
خلق می‌کنند دو باره
هر سطر و هر صفحه را
هر چه هرکول کرد و عشق‌هایش
هر درسی از هر دست‌نوشته‌ای .

در این قرن اول هجری
من عمر که بر پارس‌ها پیروز شدم
و بر زمین برقرار ساختم اسلام را
به سربازانم فرمان دادم
بسوزانند آن کتاب‌خانه عظیم را
که نابودشدنی نیست
ستایش خدایِ همیشه بیدار
و پیامبرش محمد.

Alexandria, A.D. 641, Jorge Luis Borges.
Persian Reading: Khalil Paknia

http: //www. ronnowpoetry. com/contents/borges/Alexandria. Html

https: //www. facebook. com/palfest؟ fref=photo
This was the best equipped university in Gaza City، Now destroyed

آلبته شاعران گاهی دروغ می گویند. به روایت دیگری این کنابخانه سال ها پیش از حمله عمر از بین رفته بود-

شکنجه‌ی سال نو- آنتوان چخوف

    …ازدحام و شلوغی شب گذشته در بالماسکهٔ بالشوی تئا‌تر، خماری ناشی از باده گساری‌های شب عید، میل شدیدتان به افتادن و خوابیدن، سوزش معده پس از پرخوری‌های شب گذشته- همهٔ این‌ها درهم می‌آمیزد و به هرج و مرج واقعی مبدل می‌شود و حالتان را به هم می‌زند… دلتان آشوب می‌شود،…

قایقرانی بدون پارو- پِر رُدستورم

    در را باز کرد و رفت تو. پالتویش را توی هال در آورد و به یکی از دو تا گیرۀ جارختی آویزان کرد. توی درگاهی آشپزخانۀ نقلی ­اش با یک دست اجاق را روشن کرد و با دست دیگر کلید چراغ حمام را زد. نامه ­هائی که پشت در افتاده بود زیر پایش خش خش کردند. آن ­ها را برداشت وارد اتاق شد و روی مبل نشست.

متن کامل

ايندياناپوليس (بزرگ راه ٧٤)- سام شپارد

۲۱ ژانویه ۲۰۱۰، نيويورك- منهاتان، خیابان شماره ۹۲،

۲۱ ژانویه ۲۰۱۰، نيويورك- منهاتان، خیابان شماره ۹۲،

سام شپارد  دارد  بخشی از تازه‌ترین داستان‌هایش را می‌خواند. گاهی که مکث می‌کند،  پتّی اسمیت شروع می‌کند به خواندن تازه‌ترین شعرهایش.  نوعی پرسش و پاسخ‌ داستانی شعری. و در پایان قطعه‌ای موسیقی فراموش نشدنی.تمام بلیط‌ها پیش‌فروش شده. جای سوزن انداختن هم نیست.

 

…می‌پرسد»من رو یادت نمی‌آد، نه؟» زل می‌زنم توی چشم‌های سبزش، دنبال یک چیزی که بشناسم، ولی همه‌اش همان ته‌رنگ غم است. «هزار و نهصد و شصت و پنج» با یک آه کوتاه می‌گوید. «فرعی دهم خیابان دوم؟ کلیسای سن مارک.

متن کامل

ديوار چين و کتاب‌ها

خورخه لوئيس بورخس
ترجمه: ابوالحسن نجفی

در ايام اخير چنين خواندم که مردی که دستور ساختن آن ديوار تقريباً بی‌انتهای چين را داد همان «شی هوانگ تی» نخستين امپراتوری بود که نيز مقرر داشت تا همه‌ی کتاب‌های پيش از او سوخته شود. اين‌که اين عمليات دوگانه‌ی عظيم- نصب پانصد تا ششصد فرسخ سنگ در برابر وحشيان و نسخ بی‌چون و چرای تاريخ، يعنی نسخ گذشته -از يک تن واحد ناشی شده و بر روی هم جزو صفات او باشد بی‌دليل مرا خرسند کرد و در عين حال نگران. جستجوی علل بروز اين احساس هدف يادداشت فعلی است.

    از نظر تاريخی، هيچ رازی در اين اقدام دوگانه نيست. «شی هوانگ تی» پادشاه «تسينگ» که معاصر با جنگ‌های «هانيبال» است شش حکومت را به زير سلطه‌ی خود آورد و دستگاه خان‌خانی را بر‌انداخت؛ ديوار بزرگ چين را برافراشت زيرا ديوار در آن زمان از وسايل دفاعی بود. کتاب‌ها را سوخت زيرا مخالفان با استناد به آن‌ها امپراتوران گذشته را می‌ستودند.
    ساختن قلاع و سوختن کتب کار مشترک همه‌ی سلاطين است، تنها خصوصيت ويژه‌ی «شی هوانگ تی» عمل کردن در مقياسی چنين وسيع است. اين نکته را برخی از چين‌شناسان نيز تلويحاً تذکر داده‌اند، اما احساس من اين است که در شواهدی که آوردم چيزی هست بيش از افراط و يا غلو در اقدامی متداول.   محصور کردن جاليز با باغ امری است عادی و عام، اما نه محصور کردن يک امپراتوری. و نيز اراده کردن که سنت‌پرست‌ترين نژادها از خاطره‌ی گذشته‌اش، چه اساطيری و چه تاريخی، دست بردارد مزاح و تفنن نيست.
    چينيان در آن زمان سه‌هزار سال تاريخ مدون در پشت سر داشتند (و نيز در آن زمان «امپراتور زرد» و «چوانگ تسو» و «کنفوسيوس» و «لائوتسو» را داشتند) که آنگاه «شی هوانگ تی» دستور داد تا تاريخ از زمان او آغاز شود.   شی هوانگ تی مادرش را به گناه فسق و فجور تبعيد کرده بود، در عدالت سخت او علمای مذهبی چيزی جز کفر نديدند، شی هوانگ تی شايد از آن رو خواست تا کتاب‌های قانون را براندازد که اين کتاب‌ها او را گناه‌کار می‌شمردند، شی هوانگ تی شايد از آن رو می‌خواست تا همه‌ی گذشته را منسوخ کند که فقط يک خاطره را از ميان بردارد: فضيحت مادرش را. (بر همين نهج، يکی از شاهان يهود همه‌ی کودکان را نابود کرد تا تنها يک کودک را از ميان بردارد.)
    اين حدس موجه است، اما مسئله‌ی ديوار، يعنی روی دوم اين اسطوره را حل نمی‌کند. بنا بر گفته‌ی مورخان، شی هوانگ تی قدغن کرد که از مرگ سخن رود و به جستجوی آب حيات برآمد و در کاخی نگارين بست نشست که عدد حجره‌هايش با عدد روزهای سال برابر بود. از اين شواهد چنين برمی‌آيد که ديوار در مکان و آتش در زمان سدهايی جاودانه در برابر پيشروی مرگ بوده‌اند.
    «باروخ اسپينوزا» نوشته است که همه‌ی چيزها می‌خواهند در هستی خود دوام آورند. شايد امپراتور و جادوگران‌ش گمان کرده‌اند جاودانگی امری باطنی و «درون‌ذاتی» است و فساد نمی‌تواند در مداری بسته داخل شود. شايد امپراتور خواسته است مبدأ زمان را از نو بيافريند و خود را «نخستين» ناميده است تا واقعاً نخستين شود و خود را «هوانگ تی» ناميده است تا حتی‌المقدور هوانگ تی شود، يعنی امپراتور افسانه‌ای که خط و قطب‌نما را اختراع کرد.
    اين امپراتور اخيرالذکر، به موجب «کتاب شعائر» نام درست اشياء را بر اشياء نهاد. بر همين نهج، شی هوانگ تی، در کتيبه‌هايی که هنوز هم باقی است لاف زد که همه‌ی اشياء در روزگار او نامی شايسته يافتند. آرزو کرد که سلسله‌ای جاودان پايه گذاری کند و دستور داد که جانشين‌انش امپراتور دوم، امپراتور سوم، امپراتور چهارم ناميده شوند و هکذا الی غيرالنهايه …
    من از نيتی جاودانه سخن گفتم. نيز شايسته است که فرض کنيم که ساختن کتب و سوختن کتب اعمالی هم‌زمان نبوده‌اند. اين نکته (برطبق ترتيبی که ما به کار برديم) تصوير پادشاهی را در نظر می‌آورد که از ويران کردن آغاز کرد و سپس به نگه داشتن گردن نهاد، يا تصوير پادشاهی مأيوس را که آن‌چه قبلاً از آن دفاع می‌کرد از ميان برداشت.   اين دو حدس تأثرانگيز است، اما تا آن‌جا که من می‌دانم متکی بر سندی تاريخی نيست: «هربر آلن ژيل» روايت می‌کند که بر کسانی که کتاب‌ها را پنهان کردند داغ زدند و محکوم‌شان کردند که تا روز مرگ، آن ديوار بيکران را بسازند.
    اين نکته مجاز يا مقبول می‌دارد که تفسير ديگری بکنيم: شايد ديوار، استعاره‌ای بوده است، شايد شی هوانگ تی کسانی را که «گذشته‌پرستی» می‌کردند به کاری محکوم کرد که به اندازه‌ی گذشته وسيع بود و به همان اندازه ابلهانه و به همان اندازه بيهوده.   شايد ديوار در حکم دعوت به مبارزه بوده و شی هوانگ تی با خود انديشيده است: «مردم گذشته را دوست دارند و من با اين دوستی برنمی‌آيم و دژخيمان من با آن برنمی‌آيند، اما روزی کسی خواهد آمد که همانند من حس کند و آن کس ديوار مرا نابود خواهد کرد هم‌چنانکه من کتاب‌ها را نابود کردم و آن کس ياد مرا محو خواهد کرد و سايه‌ی من و آيينه‌ی من خواهد شد، و خود اين را نخواهد دانست».
    شايد شی هوانگ تی از آن به گرد امپراتوری ديوار کشيد که امپراتوری را ناپايدار می‌دانست و از آن رو کتاب‌ها را نابود کرد که آنها کتاب‌های مقدس بودند، يعنی به عبارت ديگر کتاب‌هایی بودند که چيزی را تعليم می‌دادند که سراسر آفاق يا شعور هر انسان تعليم می‌دهد.
    شايد سوختن کتاب‌خانه‌ها و ساختن ديوار اعمالی باشند که به شيوه‌ای مرموز يکديگر را نفی می‌کنند. اين ديوار پابرجا که، در اين زمان و در همه‌ی زمان‌های ديگر، بر زمين‌هايی که هرگز نخواهيم ديد دستگاه سايه‌اش را می‌افکند سايه‌ی قيصری است که فرمان داد تا احترام‌گذارنده‌ترين ملل گذشته‌ی خود را بسوزد. بعيد نيست که اين نکته به خودی خود، و خارج از هرگونه حدس جايزی، ما را متأثر کند. (خاصيتش ممکن است در همين تضاد ميان ساختن و سوختن به مقياسی عظيم باشد.)   اگر اين مورد را کليت بدهيم می‌توانيم نتيجه بگيريم که همه‌ی «صورت» (فرم)ها خاصيت خود را در خود دارند و نه در «محتوا»ی فرضی خود. و اين نکته با نظريه‌ی «بندتو کروچه» نيز وفق می‌دهد. و نيز «پاتر» در سال ١۸۷۷ می‌گفت که همه‌ی هنرها آرزوی رسيدن به وضع موسيقی دارند که چيزی نيست مگر صورت.
    موسيقی، حالات وجد، اساطير، چهره‌های شکسته از زمان، بعضی از شفق‌ها و بعضی از جاها، می‌خواهند چيزی به ما بگويند يا چيزی به ما گفته‌اند، که هرگز نمی‌بايست آن را فراموش کرده باشيم، يا در شرف آنند که چيزی به ما بگويند. اين حالت قريب‌الوقوع کشفی که هرگز رخ نخواهد نمود شايد همان رمز زيبايی و هنر باشد.
    از مجموعه‌ی: باغ گذرگاه‌های هزار پيچ، احمد ميرعلايی، تهران، ۱۳۶۹

نوشته‌ای کهن- فرانتس کافکا



    به نظر می‌رسد در دفاع از سرزمین‌مان سخت کوتاهی شده است. تا کنون ما به این موضوع توجهی نداشتیم و کار خود را پی می‌گرفتیم. ولی وقایع اخیر اسباب نگرانی‌مان را فراهم کرده است.
    من در میدان‌گاه مقابل کاخ امپراطوری کارگاه کفاشی دارم. صبح‌ها پیش از طلوع خورشید همین که مغازه‌ی خود را باز می‌کنم، می‌بینم دهانه‌ی تمامی کوچه‌ها که به میدان می‌انجامد مملو از مردان مسلح است. ولی این مردان سربازان ما نیستند، چادرنشینان شمالی‌اند که به طریقی بر من نامعلوم تا درون پایتخت که به واقع با مرز فاصله ی بسیار دارد رخنه کرده‌اند. به هر تقدیر حالا این جا هستند و به نظر می‌رسد هر صبح بر تعدادشان افزوده می‌شود.
    این‌ها بنا بر طبیعت خود از خانه و کاشانه نفرت دارند و از این رو در هوای آزاد اردو می‌زنند. کارشان تیزکردن شمشیر، تراشیدن پیکان و تمرین سوارکاری است. این میدان بی سر و صدا را که با واسوسی دلهره‌آمیز پاکیزه نگاه داشته می‌شد به طویله‌ای واقعی بدل کرده‌اند. البته ما گاهی سعی می‌کنیم از مغازه‌ی خود بیرون بیاییم و دست‌کم کثافات خیلی ناجور را از سر راه برداریم ولی روز به روز افراد کمتری دست به این کار می‌زنند، زیرا قبول چنین زحمتی بی‌فایده است و در ضمن این خطر را هم در بر دارد که زیر سم اسب‌های وحشی برویم یا آن‌که به ضرب تازیانه زخمی بشویم. 

    گفت‌و‌گو با این چادرنشیانان شدنی نیست. زبان ما را نمی‌فهمند، خودشان هم فاقد زبان‌اند. حرف‌زدنشان با هم به قار قار کلاغ می‌ماند. مدام مثل زاغچه جیغ می‌کشند. طرز زندگی ما و امکانات ما برایشان بی‌معنی است و به آن اعتنایی ندارند. در نتیجه به زبان ایما و اشاره هم روی خوش نشان نمی‌دهند. هر اندازه هم چانه‌ات را بجنبانی و دست وبالت را کج و کوله کنی، چیزی نمی‌فهمند و هرگز هم نخواهند فهمید. اغلب شکلک در می‌آورند، چشم می‌درانند و کف به لب می‌آورند. ولی از این کار نه قصد ترساندن کسی را دارند و نه می‌خواهند چیزی بگویند. این کارشان فقط از روی عادت است و بس. ما پیش از آن‌که برای برداشتن چیزی دست دراز کنند، از برابرشان پس می‌نشینیم و همه چیز را به آن‌ها وامی‌گذاریم.

    به اندوخته‌های من هم کم دست‌درازی نکرده‌اند. البته با دیدن حال و روز قصاب‌ آن طرف میدان، برای من جای گله و شکایت چندانی نمی‌ماند. هر روز پیش از آن‌که او فرصت عرضه کردن کالای خود را بیابد چادرنشینان همه‌اش را به تاراج می‌برند و آن را می‌بلعند. حتی اسب‌هاشان گوشت‌خوارند. چه بسا دیده می‌شود که سوارکاری کنار اسب خود دراز کشیده است و هر دو با هم، هر یک از سویی، شقه گوشتی را به دندان می‌کشند.. قصاب مرد ترسویی است و جرئت ندارد عرضه‌ی گوشت را متوقف کند. البته ما وضع او را درک می‌کنیم، این است که برای حمایت از او پول روی هم می‌گذاریم. معلوم نیست اگر چادرنشینان گوشت گیرشان نیاید چه خواهند کرد ولی کسی هم نمی‌داند اگر هر روز گوشت داشته باشند، چه خواهد شد.

    چند روز پیش قصاب به صرافت افتاد شاید لازم نباشد زحمت سلاخی را بر خود هموار کند و صبح روز بعد نره‌گاو زنده‌ای به مغازه آورد. ولی دیگر اجازه ندارد این کار را تکرار کند. من یک ساعت تمام در انتهای کارگاه روی زمین دراز کشیدم، هرچه لباس، روانداز و تشک بود روی خود انداختم که نعره‌ی گاو را نشنوم. چادر نشینان از همه طرف به سر و کول حیوان می‌پریدند که تکه‌ای از گوشت گرم او را به دندان بکشند. پس از آن‌که سر و صدا فرو نشست، مدتی طول کشید تا جرئت کنم از کارگاه بیرون بیایم. چادرنشینان مثل آدم‌های مست که دور خمره‌های شراب حلقه زده باشند، کنار باقی مانده‌ی لاشه‌ی گاو روی زمین پراکنده بودند.
    همان روز به نظرم رسید شخص امپراتور را پشت یکی از پنجره‌های کاخ دیدم. امپراتور معمولا هیچ‌وقت به اتاق‌های بخش بیرونی پا نمی‌گذارد و همیشه فقط در باغ اندرونی به سر می‌برد. ولی آن‌روز به نظرم رسید که کنار یکی از پنجره‌ها ایستاده است و سر به زیر گرفته قیل و قال جلوی کاخ خود را نظاره می‌کند.

    همه از خود می‌پرسیم:«سرانجام چه خواهد شد؟ تا کی باید این درد و رنج را تحمل کنیم. کاخ امپراتوری چادرنشینان را به این‌جا کشانده‌است، ولی نمی‌تواند آن‌ها را پس براند. دروازه‌ی کاخ بسته است. نگهبانانی که پیش‌تر با شکوه و جلال فراوان بیرون می‌آمدند و به درون می‌رفتند، اکنون پشت پنجره‌های میله‌دار پناه‌ گرفته‌اند. نجات سرزمین ما به صنعت گران و پیشه‌وران محول شده است. ولی ما از انجام این وظیفه عاجزیم، هرگز هم ادعا نکرده‌ایم از عهده‌ی چنین کاری برمی‌آییم. سوءتفاهمی پیش آمده که سرانجام مایه‌ی هلاکمان خواهد شد.»

    داستان‌های کوتاه- فرانتس کافکا، ترجمه:
    علی اصغر حداد- نشر ماهی،

توصیه به آقایان سوارکار- فرانتس کافکا

    ترجمه: علی اصغر حداد
    اگر خوب فکرکنی، می‌بینی هیچ چیز نمی‌تواند انسان را وسوسه کند که در مسابقه‌ی اسب‌دوانی نفر اول شود.
    وقتی ارکستر شروع به نواختن می‌کند، شور و شوق کسب عنوان بهترین سوارکار کشور بیش از آن است که صبح روز بعد مایه‌ی پشیمانی نشود.
    بی‌شک حسادت حریفان، آدم‌هایی دغل‌باز و بانفوذ، به هنگام عبور از میان صفِ به‌هم فشرده‌ی تشویق‌کنندگان آزارمان می‌دهد، آن هم پس از پشت سرگذاشتن آن پهنه‌ای که خیلی زود در برابرمان خالی و خلوت شد و دیگر کسی را جلوی خود ندیدیم مگر معدود سوارکارانی که با جثه‌ای کوچک، یکی دو دور عقب‌تر از ما، به سوی حاشیه‌ی افق می‌تاختند.
    بسیاری از دوستان با شتاب می‌روند که بُرد خود را وصول کنند و فقط از کنار باجه‌هایی در فاصله‌ی دور، سر بر‌می‌گردانند و به نشان تشویق رو به ما های وهویی می‌کنند. بهترین دوستان هم که اصلا روی اسب ما شرط‌بندی نکرده‌اند، چون می‌ترسیدند مبادا در صورت باخت از ما دل‌گیر شوند. ولی حالا که اسب ما اول شده است و آن‌ها چیزی نبرده‌اند، وقتی از کنارشان می‌گذریم ترجیح می‌دهند سربرگردانند و جایگاه تماشاچیان را نگاه کنند.
    رقبا در پشت سر، قرص و محکم، روی زین‌ها نشسته اند و به بلایی که به سرشان آمده و این اجحافی که در حق‌شان رفته فکر می‌کنند. سپس چهره‌ای شاداب به خود می‌گیرند، چنان که گویی قرار است پس از این مسابقه‌ی بچگانه، مسابقه ای جدی آغاز شود.
    سوارکار برنده در نظر بسیاری از بانوان موجودی حقیر می‌نماید، زیرا بیش از اندازه به خود می‌بالد و نمی‌داند که با این همه دست‌فشردن‌ها، خبردارایستادن‌ها، تعظیم و تکریم‌ها، و از دور سلام گفتن‌ها چه کند. در حالی که بازندگان لب فرو بسته‌اند و گردن اسب‌های خود را که اغلب شیهه می‌کشند، نوازش می‌کنند.
    و سرانجام این که آسمان تیره وتار شده است و اکنون بارش آغاز خواهد شد.
     

    داستان‌های کوتاه- فرانتس کافکا، نشر ماهی۱۳۸۳،

شکنجه‌ی سال نو- آنتون چخوف


    ( چند کلمه‌ای از جدیدترین شکل تفتیش عقاید) 

    ترجمه: سروژ استاپانیانشما فراک تنتان می‌کنید، نشان «استانیسلاو»-البته اگر چنین نشانی داشته باشید- به گردن می‌آویزید، چند قطره عطر روی دستمال جیبی‌تان می‌چکانید، سیبل‌تان را با بطری‌بازکن می‌تابانید و این همه را آن‌قدر سریع و چنان خشم‌آلود انجام می‌دهید که انگار فراک را نه بر تن خود که برتن کین‌توزترین دشمن‌تان می‌پوشانید. و در همان حال، زیر لب غرولند می‌کنید:
    -مرده شور این زندگی را ببرد! نه در روزهای عادی راحتم می‌گذارند، نه در ایام عید! سر پیری از بام تا شام سگ‌دو می‌زنم! صد رحمت به پستچی‌ها!
    همسرتان«وروشکا» که با اجازه‌ی شما می‌خواهم او را«شریک زندگی»تان بنامم کنار شما ایستاده است و یک‌بند ور می‌زند:
    – آقارو! می‌گوید: «عید دیدنی نمی‌روم!» آخر این هم شد حرف؟ قبول دارم که عید دیدنی، رسمی بی معنی و ابلهانه است، قبول دارم که انسان نباید مرتکب حماقت‌هایی از این دست شود ولی اگر جرأت کنی و از دید و بازدید منصرف شوی، از تو جدا می‌شوم… از خانه‌ات می‌روم… برای همیشه! اصلاً می‌میرم! آخر مگر ما چندتا عمو داریم؟ فقط یکی.. و تو زورت می‌آید که سال نو را به او تبریک بگویی! یا خواهرزاده‌ام لنوچکا را بگو که آن همه دوستمان دارد و تو… آدم بی شرم، نمی‌خواهی این افتخار را به او بدهی که به دیدنش بروی! فیودور نیکولایویچ به تو پول قرض داده، برادرم پیتا، ما را دوست دارد، ایوان آندره‌ییچ تو را سر کار گذاشته و تو!… تو این چیزها را درک و احساس نمی‌کنی…!

    متن کامل در «باغ داستان»

دیدار با شاعر(داستان)- روبرتو بلانیو، نیویورکر دسامبر ۲۰۰۸

    سال ۱۹۹۹، پس از بازگشت از ونزوئلا، خواب دیدم مرا به آپارتمان اِنریکه لینِ شاعر می‌برند، در کشوری که می‌توانست شیلی باشد و شهری که می‌توانست سانتیاگو باشد، فراموش نفرمایید که شیلی و سانتیاگو روزگاری شبیه به جهنم بود، شباهتی که، درلایه‌ی زیرین شهرِ واقعی و شهرِ تخیلی، همیشه به قوت خود باقی خواهد ماند. البته می‌دانستم لین مرده است، ولی وقتی به من پیش‌نهاد کردند مرا به دیدار ایشان ببرند بی‌درنگ پذیرفتم. شاید فکر کردم دارند با من شوخی می‌کنند، یا شاید معجزه‌ای رخ داده است. ولی شاید فقط فکرنکرده بودم یا این پیش‌نهاد را بد فهمیده بودم. به هر رو، ما به ساختمانی هفت طبقه با نمای زردِ کم‌رنگ و باری در طبقه‌ی هم‌کف وارد شدیم، بار ابعاد چشم‌گیری داشت، با پیش‌خوانی دراز و چندین اتاقک، و دوستان من (هرچند به نظرغریب می‌رسد که آن‌ها را دوست توصیف کنم؛ اجازه بدهید فقط بگوییم دوستداران، کسانی که پیش‌نهاد دادند مرا به دیدن شاعر ببرند) مرا به اتاقکی راهنمایی کردند، و لین آن‌جا بود…متن کامل در باغ داستان 

دکتر نازی ، چارلز بوکوفسکی- مترجم: طاهر جام بر سنگ

    دکتر نازی
    چارلز بوکوفسکی

    مترجم: طاهر جام بر سنگ
    از مجموعه:«داستان‌هایی از هیچ کجا» 

    من مردی هستم با مشکلات فراوان که به نظرم بیشتر آن‌ها را خودم باعث شدم. منظورم مشکلاتی هستند که با زن‌ها، قمار و دشمنی با گروه‌های مردم دارم، و هر چه این گروه‌ها بزرگتر باشند، دشمنی من هم با آنها بیشتر است. می‌گویند آدمی منفی، ملال‌انگیز و بداخلاقی هستم. هنوز یادم هست زنی سرم داد زد: «لعنتی آخه تو همه چی رو منفی می‌بینی! زندگی می‌تونه زیبا باشه.»
    تصور می‌کنم می‌تواند زیبا باشد، مخصوصا اگر کمی کمتر داد بزنند. اما میل دارم از دکترم حرف بزنم. من پیش روانپزشک نمی‌روم. روانپزشک‌ها از خودراضی‌اند و بی‌فایده. اما یک دکتر خوب اغلب یا حال آدم را به هم می‌زند یا عصبانی و دیوانه است و به همین دلیل سرگرم‌کننده‌تر.
    به مطب دکتر کیپن‌هور رفتم به این خاطر که نزدیک‌ترین مطب بود. دست‌هام تاول‌های کوچکی در آورده بودند که به نظرم علامت اضطراب شدید بود یا شاید سرطان. دستکش‌های کار دستم کرده بودم که کسی به دست‌هام زل نزند. و در اثر کشیدن دو بسته سیگار در روز دستکش‌ها را سوزانده بودم.
    وارد اتاق انتظار شدم. اولین وقت ملاقات مال من بود. از آنجایی که عصبی بودم، نیم ساعت زودتر به مطب رسیدم. نشستم و به سرطان فکر کردم. طول اتاق انتظار را طی کردم و نگاهی به دفتر دکتر انداختم. پرستار-تلفنچی با یونیفورم چسبان سفیدش روی زمین چمباتمه زده بود. لباسش تقریبا تا روی کپلش بالا رفته بود و ران‌های کت و کلفتش از زیر جوراب‌های تنگ نایلونی‌اش پیدا بودند. سرطان را بالکل فراموش کردم. او متوجه‌ی من نشد و من همین‌طور به ران و کپل لختش زل زده بودم و کون اشتهاءبرانگیزش را با چشمام می‌بلعیدم. داشت زمین را خشک می‌کرد. آب توالت سر رفته بود و او فحش می‌داد، شهوانی بود، تنش صورتی و قهوه‌ای رنگ بود، سرزنده و عریان و من به او زل مانده بودم.
    سرش را بالا آورد و گفت: «بله؟»
    گفتم: «کارتونو بکنین، مزاحمتون نمی‌شم.»
    گفت: «آب این توالت همیشه سر میره.»
    من از بالای مجله‌ی لایف به چشم‌چرانی‌ام ادامه می‌دادم و او هم به خشک کردن زمین. بالاخره بلند شد. من هم رفتم روی کاناپه نشستم. تقویمش را ورق زد.
    «آقای چیناسکی شمائید؟»
    «بله.»
    «چرا دستکش‌هاتونو در نمیارین؟ این‌جا گرمه.»
    «ترجیح می‌دم دستم باشن. البته اگه از نظر شما ایرادی نداشته باشه.»
    «دکتر کیپن‌هور الان میان.»
    «خوبه. منتظرشون می‌مونم.»
    «مشکلتون چیه؟»
    «سرطان.»
    «سرطان؟»
    «بله.»
    پرستار محو شد و من لایف خواندم و بعدش شماره‌ی دیگری از لایف خواندم و بعد ورزش مصور خواندم و بعد به نقاشی‌هایی از دریا و منظره خیره شدم. صدای پخش ممتد موزیک از جایی به گوش می‌رسید. بعد ناگهان همه‌ی چراغ‌ها خاموش شدند و بعد روشن و وقتی دکتر وارد شد من داشتم به این فکر می‌کردم که آیا راهی هست که به این پرستار تجاوز کنم. به دکتر محل نگذاشتم و او هم به من محل نگذاشت، این‌طوری بی‌حساب شدیم.
    من را به دفترش خواند. روی یک چارپایه نشسته بود و به من نگاه می‌کرد. چهره‌اش زرد بود و موهایش زرد و چشم‌هایش هیچ نوری نداشت. مردنی بود. حدودا ۴۲ سالش بود. با یک برانداز تخمین زدم شش ماه دیگر کارش تمام است.
    پرسید: «این دستکشا چیه تو دستت؟»
    «خیلی حساسم دکتر.»
    «آره؟»
    «بله.»
    «پس باید بهت بگم که زمانی نازی بودم.»
    «اشکال نداره.»
    «برات مهم نیست که من زمانی نازی بودم؟»
    «نه، برام مهم نیست.»
    «اسیر شده بودم. ما را توی وانت رو باز مخصوص حمل احشام در سراسر فرانسه گرداندند و مردم کنار جاده‌ها ایستاده بودند و بمب گندزا و سنگ و هر جور آشغالی را که فکرشو بکنی از استخون ماهی گرفته تا گیاه‌های پلاسیده و گُه، به طرف ما پرت می‌کردند.»
    بعد دکتر نشست و درباره‌ی زنش حرف زد. زنی که سعی کرده بود پوستش را بکند. یک جنده‌ی واقعی. سعی کرده بود همه‌ی پول‌ها، خانه، باغ و خانه‌ی ییلاقی‌اش را بالا بکشد. باغبان را هم سعی کرده بالا بکشد، احتمالا تا حالا این کار را کرده باشد. و اتومبیل را. کمک خرجی‌ها را. به اضافه‌ی یک عالمه پول نقد. این زن مخوف. دکتر جان می‌کند. روزی پنجاه بیمار می‌دید از قرار نفری ده دلار. با همه‌ی این‌ها، تقریبا جان بدر بردن غیرممکن بود. و آن زن. زن‌ها، بله زن‌ها. او کلمات را برایم تجزیه می‌کرد. من یادم می‌رفت که حرفش از زن بود یا از زنانگی یا چیز دیگری، اما او با استدلال به لاتین کلمات می‌رسید و آن‌ها را می‌شکافت تا نشان دهد ریشه‌ی این کلمات چه بوده است: زن‌ها اساسا دیوانه بودند.
    از دیوانگی زن‌ها که حرف می‌زد از دکتر خوشم آمد و سرم به علامت تائید تکان می‌خورد.
    ناگهان آمرانه مرا به سمت ترازو برد، وزنم کرد. بعد با گوشی به قلبم گوش داد و بعد به ریه‌هایم. با خشونت دستکش‌هایم را در آورد، دست‌هام را در چیزی شبیه گه شست، و تاول‌هایم را با تیغی شکافت در حالی که هنوز داشت از بدخواهی و حس انتقام‌جویی پنهان در قلب همه‌ی زن‌ها حرف می‌زد. ایراد از غده‌هاست. زن‌ها به وسیله‌ی غده‌ها هدایت می‌شوند. غده‌هایی که در قلب دارند. مردها به وسیله‌ی قلب‌شان. به همین دلیل فقط مردها رنج می‌برند.
    به من گفت دست‌هام را خوب بشویم و دستکش‌های لعنتی را دور بیندازم. کمی بیشتر از زن‌ها و زن خودش برایم گفت و بعد آن‌جا را ترک کردم.
    مشکل بعدیم سرگیجه بود. اما فقط زمانی که در صف می‌ایستادم دچار سرگیجه می‌شدم. از ایستادن در صف به شدت وحشت‌زده می‌شدم. برایم غیرقابل تحمل بود.
    فهمیدم که در آمریکا و احتمالا هر جای دیگر دست آخر همه در صف می‌ایستند. ما که همه جا در صف هستیم. گواهینامه‌ی رانندگی: سه یا چهار صف. میدان اسب‌دوانی: صف. سینما: صف. بازار: صف. از صف متنفر بودم. احساس کردم برای اجتناب از صف باید راهی باشد. بعد راهش را پیدا کردم. اضافه کردن تعداد متصدیان. راه حل این بود. برای هر ارباب رجوع دو متصدی. سه متصدی. متصدی‌ها را در صف ردیف کنیم.
    فهمیدم که این صف‌ها عاقبت جانم را خواهند گرفت. هر چند این صف‌ها برای دیگران عادی بود، اما برای من این امر عادی پذیرفتنی نبود. دیگران آدم‌های عادی بودند. زندگی برایشان زیبا بود. آن‌ها زندگی را بدون احساس رنج تحمل می‌کردند. می‌توانستند تا ابد در صف بایستند. حتی دوست داشتند در صف بایستند. آن‌ها در صف گپ می‌زدند، مسخره‌بازی می‌کردند، می‌خندیدند و با هم لاس می‌زدند. کار دیگری نداشتند. فکر انجام کاری دیگری را هم . و من باید به گوش و دهن و گردن و پا و ماتحت و سوراخ بینی آنها نگاه می‌کردم، به همه‌ی آنها. من تشعشع مرگ را حس می‌کردم که مثل دود از آنها ساتع می‌شد، و وقتی به حرف‌هایشان گوش می‌دادم می‌خواستم فریاد بزنم: «خدای بزرگ، یکی کمکم کنه! سزاواره که من فقط برای خرید نیم کیلو همبرگر یا یک قرص نان چاودار مجبور باشم به همه‌ی این حرفا گوش بدم؟»
    بعد سرگیجه شروع می‌شد و برای این که زمین نخورم، پاهایم را از هم باز می‌کردم؛ فروشگاه دور سرم می‌چرخید و صورت فروشنده‌ها با آن سبیل‌های طلایی و قهوه‌‌ی و چشم‌های شاد و شیطانی‌شان، همه‌شان می‌گفتند یک روز مدیر فروشگاه می‌شوند، با صورت‌های صاف خشنودشان، خانه‌ای در آرکادیا می‌خریدند و هر شب سوار زن‌های حق‌شناس خود می‌شدند که بلوند بودند و مهتابی.
    باز هم یک وقت پیش دکتر گرفتم. اولین وقت ملاقات را به من دادند. نیم ساعت زودتر از وقت رسیدم و توالت رو به راه شده بود. پرستار داشت مطب را گردگیری می‌کرد. دولا می‌شد و راست می‌شد و دوباره کمی خم می‌شد، اول به راست و بعد به چپ و کونش را جلوی من می‌چرخاند و کاملا خم می‌شد. یونیفورم سفیدش جمع شد و رفت بالا، برد بالا و گودی پشت زانویش نمایان شد، رانش، کفلش و همه‌ی تنش. نشستم و مجله‌ی لایف را باز کردم.
    گردگیری‌اش را تعطیل کرد و گردنش را با لبخندی به سمت من دراز کرد. «بالاخره از شر دستکشا خلاص شدین آقای چیناسکی
    «بله.»
    دکتر آمد و به نظر می‌رسید که از بار قبلی به مرگ نزدیک‌تر شده است و سری جنباند و من بلند شدم و پشت سرش راه افتادم.
    روی چارپایه‌اش نشست.
    «در چه حالی چیناسکی؟»
    «خب دکتر…»
    «با زن مشکل داری؟»
    «خب البته، ولی…»
    نمی‌خواست بگذارد حرفم را تمام کنم. موهایش باز هم بیشتر ریخته بود. انگشت‌هایش می‌لرزید. انگار دچار تنگی نفس شده باشد. لاغرتر. پریشان بود.
    زنش پوستش را می‌کند. رفته بودند دادگاه. زنش در دادگاه به او سیلی زده بود. دل دکتر خنک شده بود. در پرونده به نفع او تمام شده بود. این طوری آن جنده را هم دیده بودند. خلاصه که چندان بد نشده بود. زنش چیزی براش باقی گذاشته بود. البته واضح است که صورت‌حساب وکلا را. حرامزاده‌ها. وکیلا را دیدی تا حالا؟ تقریبا همه چاق. مخصوصا دور صورتشون.
    «خلاصه زکی، دهنمو سرویس کرد. اما یه چیزایی برام موند. می‌خوای بدونی قیمت این قیچی چنده؟ یه نگاه بهش بندازین. فلز با یک پیچ. ۱۸ و نیم دلار. خدای بزرگ، اونوقت اینا از نازیا متنفرند، نازیا در مقایسه با اینا چی به حساب می‌یان؟»
    «نمی‌دونم دکتر. به شما گفته بودم که گیجم.»
    «تا حالا پیش روانپزشک بودید؟»
    «فایده‌ای نداره. اونا بیخودن. اصلا تخیل ندارند. روانپزشک نمی‌خوام. شنیدم که به مریضای زنشون هم آزار جنسی می‌دن. اگر می‌تونستم همه‌ی زنا را بگام، دلم می‌خواست روانپزشک باشم، اگر این خاصیتشونو نادیده بگیریم، کسب اونا فایده‌ی دیگه‌ای نداره.»
    دکتر روی چارپایه‌اش قوز کرد. کمی بیشتر زرد و سیاه شد. تمام تنش به لرزه‌ی شدیدی افتاد. چیز زیادی از او باقی نمانده بود. اما آدم باحالی بود.
    گفت: «خب از شر زنم راحت شدم. تمام شد.»
    «خوب، از اون دوره بگین که نازی بودین.»
    «خب، چاره‌ی زیادی نداشتیم. فقط ما را جلب کردند. جوون بودم. منطورم اینه که، چه کار می‌شد کرد؟ تو فقط هر بار در یک کشور می‌تونی زندگی کنی. می‌ری جنگ و اگه کشته نشدی، سرنوشتت این می‌شه که توی یک وانت باز بذارنت و مردم بهت گه بپاشند…»
    از او پرسیدم تا حالا پرستار خوشگلش را کرده. آرام لبخند زد. لبخندش گفت که کردم. بعد به من گفت که پس از جدایی با یکی از مریض‌هایش بیرون قرار گذاشته، و این که می‌داند قرار گذاشتن با بیمارانش کار پسندیده‌ای نیست…
    «نه، به نظر من خیلی هم خوبه دکتر.»
    «خیلی زن باهوشیه. باهاش ازدواج کردم.»
    «بسیار خوب.»
    «الان خوشبختم… اما…»
    بعد دست‌هایش را از هم باز کرد و پنجه‌هایش را هم باز کرد.
    به او گفتم چقدر از صف می‌ترسم. یک نسخه‌ی لیبریم برام نوشت که مدام مصرف کنم.

    بعد دچار بواسیر شدم. عذابی بود. من را با تسمه‌های چرمی به تخت بستند. این ناکس‌ها می‌توانند هر کاری با آدم بکنند. من را موضعی بی‌حس کردند و کونم را چرب. سرم را چرخاندم، به دکتر نگاه کردم و گفتم: «آیا هیچ امکانی هست که نظرم را عوض کنم؟»
    سه صورت بود که از بالا به من نگاه می‌کردند. صورت دکتر و مال دو نفر دیگر. دکتر برای این که ببرد. یکی برای این که مراقب باشد و سومی برای این که سوزن‌ها را فرو کند.
    دکتر گفت: «نظرت را نمی‌تونی عوض کنی.» و دست‌هایش را به هم مالید و نیشخند زد و دست بکار شد…

    آخرین باری که رفتم پیش دکتر، برای شستشوی گوشم بود. لب‌هایش را می‌دیدم که می‌جنبیدند. سعی می‌کردم حرف‌هایش را بفهمم، اما نمی‌شنیدم. از چشم‌ها و صورتش می‌شد حدس زد که می‌گوید هنوز با بدبختی‌هایم دست و پنجه نرم می‌کنم.
    گرم بود. کمی سرگیجه داشتم و با خودم فکر کردم خوب این آدم باحالی است. پس چرا نمی‌گذارد من از درد خود بگویم. عادلانه نیست. من هم مشکلاتی دارم، از این گذشته من مجبور بودم حق ویزیت را پرداخت کنم.
    احتمالا دکتر به مرور تشخیص داد کر هستم. چیز شبیه‌ی کپسول آتش‌نشانی آورد و چپاند توی گوشم. پس از آن تکه‌های درشت جرم را نشانم داد… گفت گوشات پر جرم بودند. بعد با انگشت به یک سطل اشاره کرد. دانه‌های جرم واقعا اندازه‌ی لوبیای سرخ شده بودند.
    از روی میز بلند شدم و پولش را دادم و رفتم. هنوز چیزی نمی‌شنیدم. حالم نه خیلی بد بود و نه خوب و فکر می‌کردم دفعه‌ی بد برای چه مرضی به دکتر مراجعه خواهم کرد، یا این که دکتر چه کرده با دختر هفده ساله‌اش که عاشق زنی شده بود و خیال داشت با او ازدواج کند و این‌ها نشان می‌داد که دائما رنج می‌برند؛ حتی آن‌ها که تظاهر می‌کنند رنجی ندارند. به نظر من این کشف چشم‌گیری بود. نگاهی به پسرک روزنامه‌فروش انداختم و با خود فکر کردم هوووووم، به رهگذر بعدی نگاه کردم و فکر کردم هووووم، هوووووووم، هووووووووووم، و یک ماشین آخرین سیستم سیاه رنگ درست کنار علامت راهنمایی نزدیک بیمارستان به دختر زیبای جوانی که لباس کوتاه آبی به تن داشت زد. دختری که بلوند بود و موهایش را با روبانی هم‌رنگ پیراهنش بسته بود در خیابان در نور آفتاب نشست و شریانی به رنگ ارغوان از بینی‌اش جاری بود.

    چند داستان دیگر از بوکوفسکی (مترجم: طاهرجام برسنگ):

    داستان کریسمس
    مُوند بالا، همراه با فایل صدا
    خرچنگ یخ‌زده در فریزر ، همراه با فایل صدا
    مردی که عاشق آسانسور بود، فایل صدا
    داستان نشر، فایل صدا

داستان کریسمس- چارلز بوکوفسکی

    داستان کریسمس
    چارلز بوکوفسکی
    مترجم: طاهر جام برسنگ
    از مجموعه:«یادداشت‌های پیرمرد هرزه»
    خب بچه‌های کوچولو. اینم قصهٔ کریسمس شما، بیائین بشینین.
    دوستم لو گفت: «آه، فکر کنم دارمش.»
    «آره؟»
    «آره.»
    یک گیلاس دیگر ریختم.
    لو ادامه داد: «با هم کار می‌کنیم.»
    «البته.»
    «خب تو خوب حرف می‌زنی، داستانای جالبی تعریف می‌کنی. مهم نیست واقعی باشن یا ساختگی.»
    «واقعی‌ان.»
    «منظورم اینه که مهم نیست واقعی باشه یا نه، حالا گوش کن، باید این‌طوری کار کنیم. یه بار شیک پائین همین خیابونه، جاشو بلدی، بار مولینوس. می‌ری تو و کافیه پول اولین مشروبتو داشته باشی. پولو با هم جور می‌کنیم. اون‌جا می‌شینی و آروم مشروبتو مزمزه می‌کنی و می‌گردی دنبال یه بابایی که یه دسته اسکناسو بلند می‌کنه تو دستاش و می‌چرخونه. گنده لاتا هم اون‌جان. تو اون بابا را می‌بینی و می‌ری به طرفش. یه بهونه پیدا کن. کنارش بشین و باهاش قاطی شو. با کس شعر گفتن. خوشش می‌آد. تو حرفای گُنده گُنده بلدی. حتی یه شب سعی کردی خودتو به من جراح قالب کنی. برام یه عمل کامل روده رو شرح دادی. بسیار خوب. تمام شب برات مشروب می‌خره، خودش هم تمام شب می‌خوره. بذار بخوره.
    بار که تعطیل شد، بیارش به سمت غرب، نزدیکای خیابان الوارادو، از کوچه‌ها ردش کن و بیارش به سمت غرب. بهش بگو می‌خوای یه کس جوون براش جور کنی، هر چی لازمه بهش بگو فقط بیارش به غرب. توی کوچه من با این منتظرم.»
    لو رفت پشت در و با یک چوب بیس‌بال برگشت. یک چماق بزرگ که فکر کنم بیشتر از یک کیلو وزنش بود.
    «خدای بزرگ! اونو می‌کُشی که لو!»
    «نع! نه، می‌دونی که آدم مستو نمی‌شه کشت. اگه هوشیار بود شاید می‌کشتمش ولی حالا که مسته فقط با یه ضربه می‌ندازمش. کیفشو ور می‌داریم و پولاشو نصف می‌کنیم.»
    گفتم: «و آخرین چیزی که یادش می‌اد اینه که با من بوده.»
    «درسته.»
    «منظورم اینه که اون منو به یاد می‌اره، این طوری اگه کسی تو کار نباشه، بهتره.»
    «من باید کنار باشم، این تنها راهشه چون من استعداد تو رو تو کس شعر گفتن ندارم.»
    «کس شعر نیست.»
    «پس با این حساب واقعا جراح بودی…»
    «آه اصلا فراموش کن. بذار این‌طوری بگم که من اهلش نیستم. یه آدم کس‌خُل برای این کار پیدا کن. من ذاتا آدم خوبیم و این کاره هم نیستم.»
    «آدم خوبی نیستی. تو حقیر‌ترین مادرجنده‌ای هستی که تا به حال به پُستم خورده. برای همینم دوستت دارم. می‌خوای دعوا کنیم؟ من می‌خوام باهات دعوا کنم. اولین ضربه را تو بزن. یه بار تو معدن با یه بابا دعوام شد که یه دسته کلنگ دستش بود. با اولین ضربه دستمو شِکوند. فکر کردن کارم ساخته‌س. اما یه دستی زدمش. بعد از اون دعوا، برای همیشه ناقص موند. زد به سرش و راه می‌رفت و کس شعر می‌گفت. اولین ضربه رو تو بزن.»
    «نه اولی رو تو بزن.» به او گفتم: «بچرخ، مادر جنده.»
    چرخید. با یک ضربه من را از روی صندلی واژگون کرد. بلند شدم و یکی گذاشتم تو شکمش. ضربهٔ بعدی من را روی ظرفشویی پرت کرد. یک بشقاب پرت شد روی زمین و شکست. یک بطری خالی شراب را قاپیدم و پرت کردم به سمت سرش. جاخالی داد و بطری به در خورد.بعد در باز شد و هیکل صاحب‌خانهٔ جوان و بلوندمان نمایان شد. گیج‌کننده بود. هر دو به او خیره شدیم.
    گفت: «خب دیگه کافیه»
    بعد به طرف من چرخید و گفت: «دیشب دیدمت.»
    «دیشب منو ندیدی.»
    «من توی خرابهٔ همین بغل دیدمت.»
    «من اون‌جا نبودم.»
    «اون‌جا بودی، یادت نیست. دیدمت که مستی. توی نور مهتاب دیدمت.»
    «خیلی خوب، که چی؟»
    «داشتی می‌شاشیدی. دیدمت که تو نور مهتاب داری وسط خرابه می‌شاشی.»
    «این کارا به من نمی‌اد.»
    «خودت بودی. یه بار دیگه این کارو تکرار کنی از این‌جا می‌ری. ما این‌جا از این شوخیا نداریم.»
    لو گفت: «عزیزم، دوستت دارم، آخ که چقدر دوستت دارم فقط بذار یه بار باهات بخوابم بعد هر دو تا دستامو می‌برم، قسم می‌خورم.»
    «خفه شو الکلی احمق.»
    در را پشت سرش بست و ما با گیلاسی شراب در دست‌ نشستیم. 

    یکی را پیدا کردم. یک چاق و چله‌اش را. همهٔ عمرم از دست احمق‌های چاق و چله‌ای مثل او، سوخته‌ام. سرِ کارهای مضحک کم درآمد بی‌ارزش. بامزه می‌شد. سر صحبت را باز کردم. حرفای خودم را به درستی نمی‌فهمیدم. یعنی اینکه احساس می‌کردم فقط لب‌هایم می‌جنبند، اما او گوش می‌داد، می‌خندید، سرش را تکان می‌داد و مشروب مهمانم می‌کرد. یک ساعت مچی داشت، چند انگش‌تر در انگشت‌هایش و یک کیف پول خیلی بی‌ریخت داشت. کار مشکلی بود اما مشروب کمی آن را آسان می‌کرد. چند تا داستان از زندان، کارگران راه‌آهن و جنده‌خانه‌ها برایش تعریف کردم. داستان‌های جنده‌خانه را خیلی دوست داشت. داستان بابایی را برایش تعریف کردم که یک ساعت لخت توی وان منتظر یک جنده بود در حالی که جنده داشت مسهل می‌خورد و وقتی جنده آمد به سر تا پایش رید و یارو از عصبانیت آتش گرفت.
    «اوه نه، واقعا؟»
    «اوه بله»
    بعد داستان یک نفر دیگر را گفتم که دو هفته‌ای یک بار می‌آمد جنده خانه و پول خوبی می‌داد. تنها چیزی که می‌خواست این بود که جنده را با خود به اتاق ببرد، در اتاق هر دو لخت می‌شدند و ورق‌بازی می‌کردند و حرف می‌زدند. فقط می‌نشستند. بعد از دو ساعت یارو لباس می‌پوشید، خداحافظی می‌کرد و می‌رفت بیرون. هیچ وقت به جنده دست نمی‌زد.
    گفت: «لعنتی»
    «بله.»
    از ذهنم گذشت که مهم نیست اگر چوب بیس بال لو جمجمه‌اش را متلاشی کند. تن لش گنده بی‌خاصیت. یک بشکهٔ گُه که زندگی اطرافیان و خودش را هدر می‌دهد. سنگین و رنگین مثل پادشاه نشسته بود و به تنها چیزی که فکر می‌کرد این بود که چطور در اینجامعهٔ بیمار خوش بگذراند.
    از او پرسیدم: «از دخترای جوون خوشت می‌اد؟»
    «آه نگو، بله، خیلی.»
    «مثلا پانزده و نیم ساله؟»
    «خدای بزرگ، معلومه.»
    «یکی هست که ساعت یک و نیم صبح از شیکاگو می‌رسه. ساعت دو و ده دقیقه می‌رسه خونهٔ من. دختر تمیزینه، حشری و باهوش. ببین دارم خیلی ریسک می‌کنم، تو هم باید بهم اعتماد کنی. چطوره بگیم ده چوب پیش‌پرداخت و ده تا هم وقتی کارت تموم شد. گرونه؟»
    «آه نه، خیلی خوبه.» دستش رفت توی جیب و یکی از ده دلاری¬های کثیفش را بیرون آورد.
    «بسیار خوب. وقتی اینجا بسته شد با من می‌آیی.»
    «حتما، حتما.»
    «دختره از این شلاقای نقره‌ای با کنگره‌های یاقوتی هم داره که می‌تونه با اون بهت حال بده، چطوره؟ فقط پنج دلار بیشتر می‌شه.»
    گفت: «نه، شلاق نمی‌خوام.»
    بالاخره ساعت دو شد و با او از بار زدیم بیرون و رفتیم به سمت کوچه. اگر لو اصلا نیامده باشد؟ شاید مست کرده باشد و شاید هم از آمدن منصرف شده باشد. یک ضربه با چوب بیس‌بالش می‌توانست کسی را بکشد یا برای ابد زمین‌گیرش کند. ما در نور مهتاب تلوتلو می‌خوردیم، هیچ کس دور و برمون نبود، خیابان خلوت بود.
    کار آسانی بود.
    پیچیدیم توی کوچه. لو آنجا بود.
    اما گُنده‌بک او را دید. یک دستش را جنباند و به محض اینکه لو چماقش را بالای سر چرخاند، جاخالی داد و ضربهٔ لو درست به پشت گوش من اصابت کرد.
    سقوط کردم و افتادم کف کوچهٔ پر از موش. این فکر مثل برق از ذهنم گذشت که ده دلار دارم. ده دلار. در کوچهٔ پر از کاپُوت‌های مستعمل، پاره‌های روزنامه کهنه، واشرهای گم شده، ناخن، چوب کبریت‌های سوخته، جعبه کبریت و لیسک‌های خشک شده افتادم. در کوچهٔ یادگار کیرخوری‌های چسبناک و سایه‌های سادیستی خیس، در کوچهٔ گربه‌های قحطی‌زده، ولگرد‌ها و کونی‌ها، زمین خوردم. راه درست و خوشبختی به من رو کرده بود: فروتن‌ها وارث زمین خواهند شد.
    صدای دویدن گُنده‌بک را به وضوح می‌شنیدم و حس می‌کردم که لو پی کیف پولم می‌گردد. بعد جهان در نظرم تاریک شد.

کلارا(داستان)- روبرتو بلانیو، نیویورکر۴ اوت ۲۰۰۸

    روبرتو بلانیو
    معمولا وقتی از ادبیات آمریکای لاتین حرف می‌زنیم نام‌هایی چون گارسیا مارکز، کارلوس فوئنتس، وارگاس یوسا، را به یاد می‌آوریم. نویسندگان بزرگ دوره‌ی شکوفایی ادبی این قاره. روبرتو بلانیو شاعر، داستان و رمان نویس شیلیایی از نسل بعدی نویسندگان این قاره است. نسلی که رئالیسم جادویی را پشت سر گذاشته‌اند. منتقدان ادبی آثار بلانیو را در ردیف رئالیسم زندگی واقعی می‌دانند. زندگی واقعی آدم‌ها که جادویش اگر بیشتر نباشد کمتر هم نیست. وقتی مالارمه می‌گوید شعر را با کلمات می سازیم نه ایده‌ها، بلانیو می‌گوید ادبیات را نه این می‌سازد و نه آن. زندگی واقعی ما، تجربه‌ها، خاطرات، احساسات، خواهش‌های ما، راه‌های دستیابی یا فرار از آن‌هاست که ادبیات می‌آفریند. او می‌نویسد بهترین درسی که در ادبیات از وارگاس یوسا یاد گرفتم این بود: «هنوز سپیده نزده از خواب برمی‌خاست لباس ورزشی می‌پوشید و می‌رفت می‌دوید» بلانیو که کورتاسار و بورخس را استادان خود می‌داند در آوریل ۱۹۵۳ در سانتیاگو به دنیا آمد. سال‌های زیادی در مکزیکو، السالوادور، فرانسه و اسپانیا زندگی کرد و در ۱۵ جولای ۲۰۰۳ در سن پنجاه سالگی در بارسلونا درگذشت. سال گذشته رمان ۷۰۰ صفحه‌ای او به نام»کارآگاهان وحشی» به سوئدی منتشر شد.
    «باغ در باغ» 

    کلارا
    روبرتو بولانیو

    نیویورکر ۴ اوت ۲۰۰۸
    ترجمه:علی لاله‌جینی

    سینه‌های درشت، پاهای لاغر و چشمانی آبی داشت. دوست دارم او را این‌طوری به یاد بیاورم. نمی‌دانم چرا دیوانه‌وار عاشقش شدم، ولی شدم. اوایل، همان روزهای اول، همان ساعات اول، اوضاع بر وفق مراد بود؛ بعد کلارا برگشت به شهری که زند‌گی می‌کرد، شهری در جنوبِ اسپانیا ( برای تعطیلات به بارسلون آمده بود)، و همه چیز شروع کرد به درهم ریختن.
    یک شب خوابِ فرشته‌ای را دیدم: وارد باری بزرگ و خالی شدم و او را دیدم نشسته در گوشه‌ای با آرنج‌ها روی میز و فنجانی شیر قهوه در مقابلش. به من نگاه کرد و گفت: او عشق زندگی توست. نگاه نافذ و آتشِ چشمانش مرا به آن سوی اتاق پرتاب کرد. فریاد زدم، گارسن، گارسن، بعد چشم‌هایم را باز کردم و از آن خواب لعنتی نجات یافتم. شب‌های بعد خوابِ هیچ‌کس را ندیدم ولی با چشم‌های خیس از اشک برخاستم. در این مدت، کلارا و من با هم نامه‌نگاری داشتیم. نامه‌های او کوتاه بود. سلام، چطوری، هوا بارانیه، دوستتِ دارم و خدا حافظ. اوایل، آن نامه‌ها مرا می‌ترساند. فکر کردم این رابطه تمام شده است. با وجود این، بعد که با دقت بیش‌تر نامه‌ها را بررسی کردم، به این نتیجه رسیدم که نامه‌های کوتاه او به خاطر پرهیز از اشتباه‌های دستوری است. کلارا مغرور بود. نمی‌توانست خوب بنویسد و نمی‌خواست این نقص را آشکار کند، حتی اگر این بی‌اعتنایی ظاهری باعث رنجش من می‌شد.

    متن کامل در «باغ داستان»

مُوند بالا- چارلز بوکوفسکی


    مُوند بالا
    چارلز بوکوفسکی
    با صدای مترجم: طاهر جام برسنگ 

    از مجموعه:«داستان‌هایی از هیچ کجا»

    مطمئن نیستم کجا بود. جایی در شمال شرقی کالیفرنیا . همینگوی تازه از نوشتن رمانش فارغ شده بود، از اروپا یا جایی دیگه برگشته بود و توی رینگ داشت با یه نفر بوکس‌بازی می‌کرد. روزنامه‌نگارا جمع بودند، نویسنده‌ها، دوست و آشناها و چند خانم جوان هم در صندلی‌های ردیف جلو نشسته بودند. من در آخرین ردیف بودم. بیشتر جمعیت به هم (Hem) نگاه نمی‌کرد. آن‌ها با هم مشغول بگو بخند بودند.
    آفتاب می‌تابید. چیزی از بعد از ظهر نگذشته بود. به ارنی نگاه کردم. پسرک هم‌بازیش با او بود. ضربه‌های مستقیم می‌زد و هر طور دلش می‌خواست می‌کوبید. بعد پسر را انداخت. توجه‌ی تماشاچیان به بازی جلب شد. حریف هم (Hem) برای راند ٨ وارد شد. هم به طرفش رفت و بعد ایستاد. ارنی دهنی‌اش را در آورد، خندید و با حرکت دست به حریف فهماند کار تمام است. قصابی سختی نبود. ارنی به گوشه‌ی رینگ برگشت. سرش را خم کرد و یه نفر اسفنج خیس را چپوند تو دهنش.
    از جایم بلند شدم و آرام از راهرو بین ردیف‌های صندلی به سمت رینگ رفتم. دستم را بلند کردم و به کمر همینگوی زدم.
    «آقای همینگوی؟»
    «بله، چه کار دارین؟»
    «دلم می‌خواد چند روند باهات بزنم.»
    «قبلا تمرین بوکس کردی؟»
    «نه.»
    «پس گمشو برو تمرین کن.»
    «اومدم ترتیب شما را بدم.»
    ارنی خندید. به پسری که گوشه‌ی رینگ ایستاده بود گفت: «به این یه جفت دستکش و شورت بدین.»
    پسرک پرید از رینگ بیرون و من پشت سرش از راهرو بین صندلی‌ها برگشتم و رفتیم به سمت رخت‌کن.
    پرسید: «دیوونه‌ای تو؟»
    «نمی‌دونم. فکر نکنم.»
    «بیا! این شورت‌و امتحان کن.»
    «همه یه گه‌ان، مناسبه.»
    «اوکی. بیا باندپیچی‌ات کنم.»
    «باندپیچی نمی‌خوام.»
    «نمی‌خوای؟»
    «نمی‌خوام.»
    «دهنی چی؟»
    «دهنی نمی‌خوام.»
    «می‌خوای با این کفشا بوکس‌بازی کنی؟»
    «می‌خوام با این کفشا بوکس‌بازی کنم.»
    یک سیگار برگ روشن کردم و پشت سر او راه افتادم. پک‌زنان از راهرو بین صندلی‌ها گذشتم. همینگوی باز پرید تو رینگ و دستکشش را دستش کردند. کسی در گوشه‌ی سمت من نبود. بالاخره یک پسری آمد و یک جفت دستکش دستم کرد. به وسط رینگ خوانده شدیم تا مقررات را برایمان توضیح دهند.
    داور گفت: «و اگه همدیگه رو بگیرین، می‌آم و از هم…»
    به داور گفتم: «من هیچ‌وقت کسی‌رو نمی‌گیرم.» چند فقره مقررات دیگر هم توضیح داد.
    «به گوشه‌هاتون برگردید. با زنگ رینگ شروع کنید. بهترین رزمنده پیروز می‌شه.» و به من گفت: «احتمالا باید این سیگارو از گوشه‌ی لبات ور داری.»
    وقتی زنگ به صدا در آمد با سیگار گوشه‌ی لب رفتم وسط رینگ. پک محکمی زدم و دودش را توی صورت ارنست همینگوی فوت کردم. جمعیت زد زیر خنده.
    هم (Hem) با رقص پا آمد جلو، یک ضربه مستقیم و یک ضربه‌ی خمیده ول کرد، هر دو خطا رفت. پاهایم سریع بودند. یک کم در جا رقصیدم و جلو رفتم. تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ، پنج ضربه‌ی چپ به سمت دماغ پاپا. یه نگاهی انداختم پایین به دخترای ردیف اول، عجب تیکه‌هایی، و درست در همین لحظه همینگوی یک ضربه‌ی راست کوبید تو دهنم و سیگار را بر لبم له کرد. دهن و گونه‌هام داشتند آتش می‌گرفتند. با دستم خاکستر داغ را پاک کردم. سیگار را تف کردم دور و یه ضربه‌ی خمیده گذاشتم تو شکم ارنی. او با یک آپرکات راست زد توی گوش چپم. بعد با جا خالی دادن از ضربه‌ی راستم، با یک رگبار ضربه من را به طرف طناب‌ها راند. درست هم‌زمان با زنگ با مشت راست قلمبه‌ش گذاشت تو چونه‌م. بلند شدم و رفتم به گوشه‌ی خودم در رینگ.
    پسرک پرسید: «آقای همینگوی می‌پرسند میل دارید یک روند دیگه بزنید؟»
    «به این آقای همینگوی بگید شانس آورد. دود رفت تو چشمم. فقط یه روند دیگه می‌خوام که ترتیبشو بدم.»
    پسرک سطل به دست، در رینگ مستقیم رفت به سوی همینگوی و دیدم همینگوی خندید.
    زنگ زده شد و رفتم تو. شروع کردم به زدن، ضربات نه چندان محکم اما پی در پی. ارنی خودشو عقب کشید. ضربه‌هاش خطا می‌رفت. برای اولین بار در چشمانش تردید دیدم.
    فکر کردم این دیگه کیه؟ ضربات کوتاه‌تری می‌زدم و سنگین‌تر. هیچ ضربه‌ای به خطا نمی‌رفت. به سر و بدنش می‌کوبیدم. آب نبات مخلوط. مثل شاگر ری بوکس‌بازی می‌کردم و ضرباتم مثل دمپ‌سی بود. همینگوی را به سمت طناب کشیدم. شانس افتادنو نمی‌دادم بهش. هر دفعه آویزون می‌شد که از جلو بیفته با یک ضربه صافش کردم. قتل بود. «قتل در بعد از ظهر.»
    یک قدم عقب رفتم و آقای ارنست همینگوی بی‌هوش، دمرو افتاد رو زمین. با دندان‌هایم گره دستکش را باز کردم، آن‌ها را در آوردم و از رینگ پریدم پایین. رفتم به رخت‌کن‌م، منظورم رخت‌کن همینگوی، و دوش گرفتم. یک بطر آبجو خوردم، سیگار برگی روشن کردم و گوشه‌ی تشک ماساژ نشستم. همینگوی را حمل کردند تو و گذاشتنش روی یک میز دیگه. هنوز بی‌هوش بود. لخت نشسته بودم و نگرانی آنها را برای ارنی تماشا می‌کردم. توی اتاق زن هم بود، اما من محل نمی‌گذاشتم. بعد پسری آمد جلو. پرسید:
    «کی هستید شما؟ اسم‌تون چیه؟»
    «هنری چیناسکی.»
    گفت: «تا حالا اسم‌تونو نشنیدم.»
    گفتم: «یواش یواش می‌شنوی.»
    همه آمدند به طرف من. ارنی تنها ماند. بیچاره ارنی. دور و برمو پر کردند. زن‌ها هم بین‌شان بودند. همه چیزم به جز یک چیز، واقعا لاغر و قحطی زده بودند. یک خانوم واقعا با کلاس منو از فرق سر تا نوک پا برانداز کرد. به خانوم‌های طبقه بالای ثروتمند تحصیل‌کرده و غیره شبیه بود. با بدنی خوشگل، سینه‌ای خوشگل، خوش لباس و متناسب.
    کسی پرسید: «کار شما چیه؟»
    «کردن و نوشیدن.»
    «نه منظورم اینه که حرفه‌تون چیه؟»
    «ظرف‌شوری.»
    «ظرف‌شوری؟»
    «دقیقا.»
    «سرگرمی‌ای چیزی دارید؟»
    «هوم… نمی‌دونم بشه اسم سرگرمی گذاشت روش ولی می‌نویسم.»
    «شما می‌نویسید؟»
    «البته.»
    «چی می‌نویسید؟»
    «نوول. خیلی خوبند.»
    «تا حالا کاراتونو منتشر کردید؟»
    «نه.»
    «چرا؟»
    «جایی نفرستادمشون.»
    «نوولاتون کجا هستند؟»
    به یک چمدان رنگ و رو رفته پر از کاغذ اشاره کردم و گفتم: «آن‌جا.»
    «ببینید من منتقد نیویورک تایمز هستم. مخالفتی ندارید اگه بخوام نوولاتونو با خودم ببرم خونه و بخونمشون؟ قول می‌دم برشون گردونم.»
    «از نظر من ایرادی نداره آواره، فقط من نمی‌دونم از این‌جا که می‌رم بیرون از کدوم سمت سر در بیارم.»
    زن موند بالای خوشگل با عشوه جلو خرامید و گفت: «پیش منه.»
    بعد گفت: «بیا هنری، لباساتو تنت کن، تا شهر مسافتی راهه و خیلی حرف داریم برای زدن.»
    لباس‌هایم را می‌پوشیدم که ارنی به هوش آمد.
    پرسید: «چی شده؟»
    یکی گفت: «با یک بوکسور بهتر از خودتون روبرو شدین آقای همینگوی.»
    لباسم را پوشیده بودم و رفتم به سمت میزی که او رویش خوابیده بود.
    «پسر خوبی هستی پاپا، اما همیشه که آدم برنده نمی‌شه.» دستش را گرفتم توی دستم: «خودتو حالا با گلوله نزنی.»
    با زن مُوند بالا رفتم، سوار یک ماشین روباز شدیم که نصف یک کوارتر طولش بود. تخته گاز می‌راند و سر پیچ‌ها جیغ می‌زد و خیلی ماهرانه ویراژ می‌داد. خیلی با کلاس. اگر دست به رختخوابش هم شبیه دست فرمانش باشه، شب معرکه‌ای می‌شه امشب.
    به جای دنجی رفتیم که بالای تپه بنا شده بود. پیشخدمتی در را باز کرد.
    به او گفت: «جرج، امشبو تعطیلی. اصلا می‌تونی یک هفته مرخص باشی.»
    داخل شدیم . مردی آنجا روی صندلی نشسته بود با یک گیلاس مشروب در دست.
    گفت: «تومی، از این‌جا برو.»
    به گشت و گذار در داخل ساختمان ادامه دادیم.
    پرسیدم: «این پسر گندهه کی بود؟» گفت: «توماس وولف. یه آدم ملال‌آور.»
    به آشپزخانه که رسیدیم کمی معطل شد تا یک نیمی ویسکی و دو تا گیلاس بردارد. بعد گفت: «بیا.»
    پشت سر او رفتم به اتاق خواب.
    صبح روز بعد با صدای تلفن بیدار شدیم. یکی بود که می‌خواست با من حرف بزند. گوشی را به من داد، در تخت کنارش نشستم.
    «آقای چیناسکی؟»
    «هوم؟»
    «نوول‌های شما را خوندم. از ذوقم اصلا نتونستم شبو بخوابم. شما نابغه‌ی این دهه هستین.»
    «فقط دهه؟»
    «شاید هم نابغه‌ی قرن.»
    «بهتر شد.»
    «همین الان کسانی از انتشارات هارپر و آتلانتیک این‌جا با منند. شاید باور نکنید اما هر دوی آنها علاقمند هستند که پنج تا از نوول‌هاتونو بخرند و به تدریج چاپش کنند.»
    گفتم: «باورتون می‌کنم.»
    منتقد گوشی را گذاشت. دوباره دراز کشیدم. زن موند بالا و من یک دور دیگر هم رفتیم.

    چند داستان دیگر از بوکوفسکی (مترجم: طاهرجام برسنگ):

    خرچنگ یخ‌زده در فریزر ، همراه با فایل صدا
    مردی که عاشق آسانسور بود، فایل صدا
    داستان نشر، فایل صدا