اسکندریه، ۶۴۱ بعد از میلاد: خورخه لوئیس بورخس- مترجم: خلیل پاک‌نیا

«آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند»

انگار کتاب‌دار نابینای ما در این سفر چشم‌های آن جنگ‌جوی را وام می‌گیرد تا داستان عاشقانه آن کتابخانه عظیم را روایت کند.- خلیل

library

library

 

 

 

 

 

از نخستین آدم که دید شب را
و روز را و دست خود را
داستان‌ها پرداختند آدمیان
و ثبت کردند بر سنگ و فلز یا پوست
آن‌چه در دل زمین است یا رویا‌ها می‌آفرینند
حاصل کارشان این: کتابخانه

می‌گویند شمار کتاب‌هایش بیش از
ستارگان یا دانه‌های شن صحراها
آدمی اگر بخواهد همه را بخواند
عقل و بینایی بی‌پروایش را
از دست می‌دهد

این‌جا حافظهٔ عظیم قرن‌هاست:
اعصار گذشته، قهرمان‌ها و شمشیر‌ها
علائم اختصاری جبر،
دانش کشف سیاره‌هایی
حاکم بر سرنوشت ما
قدرت گیاهان و طلسم‌هایی از عاج

بیت‌هایی که هنوز بوی نوازش عشق می‌دهد
دانش رمزگشایی خدا
خدا‌شناسی، در هزار توی تنهایی‌اش
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
و همهٔ نمادهای بُت پرستی را

کافران می‌گویند اگر بسوزانید این‌ها را
می‌سوزانید تاریخ را در جوار آن‌ها
اشتباه می‌کنند، کار شبانه‌روزی انسان آفرید
این کتاب‌های بی‌شمار را
اگر یکی باقی بماند حتی
خلق می‌کنند دو باره
هر سطر و هر صفحه را
هر چه هرکول کرد و عشق‌هایش
هر درسی از هر دست‌نوشته‌ای .

در این قرن اول هجری
من عمر که بر پارس‌ها پیروز شدم
و بر زمین برقرار ساختم اسلام را
به سربازانم فرمان دادم
بسوزانند آن کتاب‌خانه عظیم را
که نابودشدنی نیست
ستایش خدایِ همیشه بیدار
و پیامبرش محمد.

Alexandria, A.D. 641, Jorge Luis Borges.
Persian Reading: Khalil Paknia

http: //www. ronnowpoetry. com/contents/borges/Alexandria. Html

https: //www. facebook. com/palfest؟ fref=photo
This was the best equipped university in Gaza City، Now destroyed

آلبته شاعران گاهی دروغ می گویند. به روایت دیگری این کنابخانه سال ها پیش از حمله عمر از بین رفته بود-

شکنجه‌ی سال نو- آنتوان چخوف

    …ازدحام و شلوغی شب گذشته در بالماسکهٔ بالشوی تئا‌تر، خماری ناشی از باده گساری‌های شب عید، میل شدیدتان به افتادن و خوابیدن، سوزش معده پس از پرخوری‌های شب گذشته- همهٔ این‌ها درهم می‌آمیزد و به هرج و مرج واقعی مبدل می‌شود و حالتان را به هم می‌زند… دلتان آشوب می‌شود،…

قایقرانی بدون پارو- پِر رُدستورم

    در را باز کرد و رفت تو. پالتویش را توی هال در آورد و به یکی از دو تا گیرۀ جارختی آویزان کرد. توی درگاهی آشپزخانۀ نقلی ­اش با یک دست اجاق را روشن کرد و با دست دیگر کلید چراغ حمام را زد. نامه ­هائی که پشت در افتاده بود زیر پایش خش خش کردند. آن ­ها را برداشت وارد اتاق شد و روی مبل نشست.

متن کامل

ايندياناپوليس (بزرگ راه ٧٤)- سام شپارد

۲۱ ژانویه ۲۰۱۰، نيويورك- منهاتان، خیابان شماره ۹۲،

۲۱ ژانویه ۲۰۱۰، نيويورك- منهاتان، خیابان شماره ۹۲،

سام شپارد  دارد  بخشی از تازه‌ترین داستان‌هایش را می‌خواند. گاهی که مکث می‌کند،  پتّی اسمیت شروع می‌کند به خواندن تازه‌ترین شعرهایش.  نوعی پرسش و پاسخ‌ داستانی شعری. و در پایان قطعه‌ای موسیقی فراموش نشدنی.تمام بلیط‌ها پیش‌فروش شده. جای سوزن انداختن هم نیست.

 

…می‌پرسد»من رو یادت نمی‌آد، نه؟» زل می‌زنم توی چشم‌های سبزش، دنبال یک چیزی که بشناسم، ولی همه‌اش همان ته‌رنگ غم است. «هزار و نهصد و شصت و پنج» با یک آه کوتاه می‌گوید. «فرعی دهم خیابان دوم؟ کلیسای سن مارک.

متن کامل

ديوار چين و کتاب‌ها

خورخه لوئيس بورخس
ترجمه: ابوالحسن نجفی

در ايام اخير چنين خواندم که مردی که دستور ساختن آن ديوار تقريباً بی‌انتهای چين را داد همان «شی هوانگ تی» نخستين امپراتوری بود که نيز مقرر داشت تا همه‌ی کتاب‌های پيش از او سوخته شود. اين‌که اين عمليات دوگانه‌ی عظيم- نصب پانصد تا ششصد فرسخ سنگ در برابر وحشيان و نسخ بی‌چون و چرای تاريخ، يعنی نسخ گذشته -از يک تن واحد ناشی شده و بر روی هم جزو صفات او باشد بی‌دليل مرا خرسند کرد و در عين حال نگران. جستجوی علل بروز اين احساس هدف يادداشت فعلی است.

    از نظر تاريخی، هيچ رازی در اين اقدام دوگانه نيست. «شی هوانگ تی» پادشاه «تسينگ» که معاصر با جنگ‌های «هانيبال» است شش حکومت را به زير سلطه‌ی خود آورد و دستگاه خان‌خانی را بر‌انداخت؛ ديوار بزرگ چين را برافراشت زيرا ديوار در آن زمان از وسايل دفاعی بود. کتاب‌ها را سوخت زيرا مخالفان با استناد به آن‌ها امپراتوران گذشته را می‌ستودند.
    ساختن قلاع و سوختن کتب کار مشترک همه‌ی سلاطين است، تنها خصوصيت ويژه‌ی «شی هوانگ تی» عمل کردن در مقياسی چنين وسيع است. اين نکته را برخی از چين‌شناسان نيز تلويحاً تذکر داده‌اند، اما احساس من اين است که در شواهدی که آوردم چيزی هست بيش از افراط و يا غلو در اقدامی متداول.   محصور کردن جاليز با باغ امری است عادی و عام، اما نه محصور کردن يک امپراتوری. و نيز اراده کردن که سنت‌پرست‌ترين نژادها از خاطره‌ی گذشته‌اش، چه اساطيری و چه تاريخی، دست بردارد مزاح و تفنن نيست.
    چينيان در آن زمان سه‌هزار سال تاريخ مدون در پشت سر داشتند (و نيز در آن زمان «امپراتور زرد» و «چوانگ تسو» و «کنفوسيوس» و «لائوتسو» را داشتند) که آنگاه «شی هوانگ تی» دستور داد تا تاريخ از زمان او آغاز شود.   شی هوانگ تی مادرش را به گناه فسق و فجور تبعيد کرده بود، در عدالت سخت او علمای مذهبی چيزی جز کفر نديدند، شی هوانگ تی شايد از آن رو خواست تا کتاب‌های قانون را براندازد که اين کتاب‌ها او را گناه‌کار می‌شمردند، شی هوانگ تی شايد از آن رو می‌خواست تا همه‌ی گذشته را منسوخ کند که فقط يک خاطره را از ميان بردارد: فضيحت مادرش را. (بر همين نهج، يکی از شاهان يهود همه‌ی کودکان را نابود کرد تا تنها يک کودک را از ميان بردارد.)
    اين حدس موجه است، اما مسئله‌ی ديوار، يعنی روی دوم اين اسطوره را حل نمی‌کند. بنا بر گفته‌ی مورخان، شی هوانگ تی قدغن کرد که از مرگ سخن رود و به جستجوی آب حيات برآمد و در کاخی نگارين بست نشست که عدد حجره‌هايش با عدد روزهای سال برابر بود. از اين شواهد چنين برمی‌آيد که ديوار در مکان و آتش در زمان سدهايی جاودانه در برابر پيشروی مرگ بوده‌اند.
    «باروخ اسپينوزا» نوشته است که همه‌ی چيزها می‌خواهند در هستی خود دوام آورند. شايد امپراتور و جادوگران‌ش گمان کرده‌اند جاودانگی امری باطنی و «درون‌ذاتی» است و فساد نمی‌تواند در مداری بسته داخل شود. شايد امپراتور خواسته است مبدأ زمان را از نو بيافريند و خود را «نخستين» ناميده است تا واقعاً نخستين شود و خود را «هوانگ تی» ناميده است تا حتی‌المقدور هوانگ تی شود، يعنی امپراتور افسانه‌ای که خط و قطب‌نما را اختراع کرد.
    اين امپراتور اخيرالذکر، به موجب «کتاب شعائر» نام درست اشياء را بر اشياء نهاد. بر همين نهج، شی هوانگ تی، در کتيبه‌هايی که هنوز هم باقی است لاف زد که همه‌ی اشياء در روزگار او نامی شايسته يافتند. آرزو کرد که سلسله‌ای جاودان پايه گذاری کند و دستور داد که جانشين‌انش امپراتور دوم، امپراتور سوم، امپراتور چهارم ناميده شوند و هکذا الی غيرالنهايه …
    من از نيتی جاودانه سخن گفتم. نيز شايسته است که فرض کنيم که ساختن کتب و سوختن کتب اعمالی هم‌زمان نبوده‌اند. اين نکته (برطبق ترتيبی که ما به کار برديم) تصوير پادشاهی را در نظر می‌آورد که از ويران کردن آغاز کرد و سپس به نگه داشتن گردن نهاد، يا تصوير پادشاهی مأيوس را که آن‌چه قبلاً از آن دفاع می‌کرد از ميان برداشت.   اين دو حدس تأثرانگيز است، اما تا آن‌جا که من می‌دانم متکی بر سندی تاريخی نيست: «هربر آلن ژيل» روايت می‌کند که بر کسانی که کتاب‌ها را پنهان کردند داغ زدند و محکوم‌شان کردند که تا روز مرگ، آن ديوار بيکران را بسازند.
    اين نکته مجاز يا مقبول می‌دارد که تفسير ديگری بکنيم: شايد ديوار، استعاره‌ای بوده است، شايد شی هوانگ تی کسانی را که «گذشته‌پرستی» می‌کردند به کاری محکوم کرد که به اندازه‌ی گذشته وسيع بود و به همان اندازه ابلهانه و به همان اندازه بيهوده.   شايد ديوار در حکم دعوت به مبارزه بوده و شی هوانگ تی با خود انديشيده است: «مردم گذشته را دوست دارند و من با اين دوستی برنمی‌آيم و دژخيمان من با آن برنمی‌آيند، اما روزی کسی خواهد آمد که همانند من حس کند و آن کس ديوار مرا نابود خواهد کرد هم‌چنانکه من کتاب‌ها را نابود کردم و آن کس ياد مرا محو خواهد کرد و سايه‌ی من و آيينه‌ی من خواهد شد، و خود اين را نخواهد دانست».
    شايد شی هوانگ تی از آن به گرد امپراتوری ديوار کشيد که امپراتوری را ناپايدار می‌دانست و از آن رو کتاب‌ها را نابود کرد که آنها کتاب‌های مقدس بودند، يعنی به عبارت ديگر کتاب‌هایی بودند که چيزی را تعليم می‌دادند که سراسر آفاق يا شعور هر انسان تعليم می‌دهد.
    شايد سوختن کتاب‌خانه‌ها و ساختن ديوار اعمالی باشند که به شيوه‌ای مرموز يکديگر را نفی می‌کنند. اين ديوار پابرجا که، در اين زمان و در همه‌ی زمان‌های ديگر، بر زمين‌هايی که هرگز نخواهيم ديد دستگاه سايه‌اش را می‌افکند سايه‌ی قيصری است که فرمان داد تا احترام‌گذارنده‌ترين ملل گذشته‌ی خود را بسوزد. بعيد نيست که اين نکته به خودی خود، و خارج از هرگونه حدس جايزی، ما را متأثر کند. (خاصيتش ممکن است در همين تضاد ميان ساختن و سوختن به مقياسی عظيم باشد.)   اگر اين مورد را کليت بدهيم می‌توانيم نتيجه بگيريم که همه‌ی «صورت» (فرم)ها خاصيت خود را در خود دارند و نه در «محتوا»ی فرضی خود. و اين نکته با نظريه‌ی «بندتو کروچه» نيز وفق می‌دهد. و نيز «پاتر» در سال ١۸۷۷ می‌گفت که همه‌ی هنرها آرزوی رسيدن به وضع موسيقی دارند که چيزی نيست مگر صورت.
    موسيقی، حالات وجد، اساطير، چهره‌های شکسته از زمان، بعضی از شفق‌ها و بعضی از جاها، می‌خواهند چيزی به ما بگويند يا چيزی به ما گفته‌اند، که هرگز نمی‌بايست آن را فراموش کرده باشيم، يا در شرف آنند که چيزی به ما بگويند. اين حالت قريب‌الوقوع کشفی که هرگز رخ نخواهد نمود شايد همان رمز زيبايی و هنر باشد.
    از مجموعه‌ی: باغ گذرگاه‌های هزار پيچ، احمد ميرعلايی، تهران، ۱۳۶۹

نوشته‌ای کهن- فرانتس کافکا



    به نظر می‌رسد در دفاع از سرزمین‌مان سخت کوتاهی شده است. تا کنون ما به این موضوع توجهی نداشتیم و کار خود را پی می‌گرفتیم. ولی وقایع اخیر اسباب نگرانی‌مان را فراهم کرده است.
    من در میدان‌گاه مقابل کاخ امپراطوری کارگاه کفاشی دارم. صبح‌ها پیش از طلوع خورشید همین که مغازه‌ی خود را باز می‌کنم، می‌بینم دهانه‌ی تمامی کوچه‌ها که به میدان می‌انجامد مملو از مردان مسلح است. ولی این مردان سربازان ما نیستند، چادرنشینان شمالی‌اند که به طریقی بر من نامعلوم تا درون پایتخت که به واقع با مرز فاصله ی بسیار دارد رخنه کرده‌اند. به هر تقدیر حالا این جا هستند و به نظر می‌رسد هر صبح بر تعدادشان افزوده می‌شود.
    این‌ها بنا بر طبیعت خود از خانه و کاشانه نفرت دارند و از این رو در هوای آزاد اردو می‌زنند. کارشان تیزکردن شمشیر، تراشیدن پیکان و تمرین سوارکاری است. این میدان بی سر و صدا را که با واسوسی دلهره‌آمیز پاکیزه نگاه داشته می‌شد به طویله‌ای واقعی بدل کرده‌اند. البته ما گاهی سعی می‌کنیم از مغازه‌ی خود بیرون بیاییم و دست‌کم کثافات خیلی ناجور را از سر راه برداریم ولی روز به روز افراد کمتری دست به این کار می‌زنند، زیرا قبول چنین زحمتی بی‌فایده است و در ضمن این خطر را هم در بر دارد که زیر سم اسب‌های وحشی برویم یا آن‌که به ضرب تازیانه زخمی بشویم. 

    گفت‌و‌گو با این چادرنشیانان شدنی نیست. زبان ما را نمی‌فهمند، خودشان هم فاقد زبان‌اند. حرف‌زدنشان با هم به قار قار کلاغ می‌ماند. مدام مثل زاغچه جیغ می‌کشند. طرز زندگی ما و امکانات ما برایشان بی‌معنی است و به آن اعتنایی ندارند. در نتیجه به زبان ایما و اشاره هم روی خوش نشان نمی‌دهند. هر اندازه هم چانه‌ات را بجنبانی و دست وبالت را کج و کوله کنی، چیزی نمی‌فهمند و هرگز هم نخواهند فهمید. اغلب شکلک در می‌آورند، چشم می‌درانند و کف به لب می‌آورند. ولی از این کار نه قصد ترساندن کسی را دارند و نه می‌خواهند چیزی بگویند. این کارشان فقط از روی عادت است و بس. ما پیش از آن‌که برای برداشتن چیزی دست دراز کنند، از برابرشان پس می‌نشینیم و همه چیز را به آن‌ها وامی‌گذاریم.

    به اندوخته‌های من هم کم دست‌درازی نکرده‌اند. البته با دیدن حال و روز قصاب‌ آن طرف میدان، برای من جای گله و شکایت چندانی نمی‌ماند. هر روز پیش از آن‌که او فرصت عرضه کردن کالای خود را بیابد چادرنشینان همه‌اش را به تاراج می‌برند و آن را می‌بلعند. حتی اسب‌هاشان گوشت‌خوارند. چه بسا دیده می‌شود که سوارکاری کنار اسب خود دراز کشیده است و هر دو با هم، هر یک از سویی، شقه گوشتی را به دندان می‌کشند.. قصاب مرد ترسویی است و جرئت ندارد عرضه‌ی گوشت را متوقف کند. البته ما وضع او را درک می‌کنیم، این است که برای حمایت از او پول روی هم می‌گذاریم. معلوم نیست اگر چادرنشینان گوشت گیرشان نیاید چه خواهند کرد ولی کسی هم نمی‌داند اگر هر روز گوشت داشته باشند، چه خواهد شد.

    چند روز پیش قصاب به صرافت افتاد شاید لازم نباشد زحمت سلاخی را بر خود هموار کند و صبح روز بعد نره‌گاو زنده‌ای به مغازه آورد. ولی دیگر اجازه ندارد این کار را تکرار کند. من یک ساعت تمام در انتهای کارگاه روی زمین دراز کشیدم، هرچه لباس، روانداز و تشک بود روی خود انداختم که نعره‌ی گاو را نشنوم. چادر نشینان از همه طرف به سر و کول حیوان می‌پریدند که تکه‌ای از گوشت گرم او را به دندان بکشند. پس از آن‌که سر و صدا فرو نشست، مدتی طول کشید تا جرئت کنم از کارگاه بیرون بیایم. چادرنشینان مثل آدم‌های مست که دور خمره‌های شراب حلقه زده باشند، کنار باقی مانده‌ی لاشه‌ی گاو روی زمین پراکنده بودند.
    همان روز به نظرم رسید شخص امپراتور را پشت یکی از پنجره‌های کاخ دیدم. امپراتور معمولا هیچ‌وقت به اتاق‌های بخش بیرونی پا نمی‌گذارد و همیشه فقط در باغ اندرونی به سر می‌برد. ولی آن‌روز به نظرم رسید که کنار یکی از پنجره‌ها ایستاده است و سر به زیر گرفته قیل و قال جلوی کاخ خود را نظاره می‌کند.

    همه از خود می‌پرسیم:«سرانجام چه خواهد شد؟ تا کی باید این درد و رنج را تحمل کنیم. کاخ امپراتوری چادرنشینان را به این‌جا کشانده‌است، ولی نمی‌تواند آن‌ها را پس براند. دروازه‌ی کاخ بسته است. نگهبانانی که پیش‌تر با شکوه و جلال فراوان بیرون می‌آمدند و به درون می‌رفتند، اکنون پشت پنجره‌های میله‌دار پناه‌ گرفته‌اند. نجات سرزمین ما به صنعت گران و پیشه‌وران محول شده است. ولی ما از انجام این وظیفه عاجزیم، هرگز هم ادعا نکرده‌ایم از عهده‌ی چنین کاری برمی‌آییم. سوءتفاهمی پیش آمده که سرانجام مایه‌ی هلاکمان خواهد شد.»

    داستان‌های کوتاه- فرانتس کافکا، ترجمه:
    علی اصغر حداد- نشر ماهی،

توصیه به آقایان سوارکار- فرانتس کافکا

    ترجمه: علی اصغر حداد
    اگر خوب فکرکنی، می‌بینی هیچ چیز نمی‌تواند انسان را وسوسه کند که در مسابقه‌ی اسب‌دوانی نفر اول شود.
    وقتی ارکستر شروع به نواختن می‌کند، شور و شوق کسب عنوان بهترین سوارکار کشور بیش از آن است که صبح روز بعد مایه‌ی پشیمانی نشود.
    بی‌شک حسادت حریفان، آدم‌هایی دغل‌باز و بانفوذ، به هنگام عبور از میان صفِ به‌هم فشرده‌ی تشویق‌کنندگان آزارمان می‌دهد، آن هم پس از پشت سرگذاشتن آن پهنه‌ای که خیلی زود در برابرمان خالی و خلوت شد و دیگر کسی را جلوی خود ندیدیم مگر معدود سوارکارانی که با جثه‌ای کوچک، یکی دو دور عقب‌تر از ما، به سوی حاشیه‌ی افق می‌تاختند.
    بسیاری از دوستان با شتاب می‌روند که بُرد خود را وصول کنند و فقط از کنار باجه‌هایی در فاصله‌ی دور، سر بر‌می‌گردانند و به نشان تشویق رو به ما های وهویی می‌کنند. بهترین دوستان هم که اصلا روی اسب ما شرط‌بندی نکرده‌اند، چون می‌ترسیدند مبادا در صورت باخت از ما دل‌گیر شوند. ولی حالا که اسب ما اول شده است و آن‌ها چیزی نبرده‌اند، وقتی از کنارشان می‌گذریم ترجیح می‌دهند سربرگردانند و جایگاه تماشاچیان را نگاه کنند.
    رقبا در پشت سر، قرص و محکم، روی زین‌ها نشسته اند و به بلایی که به سرشان آمده و این اجحافی که در حق‌شان رفته فکر می‌کنند. سپس چهره‌ای شاداب به خود می‌گیرند، چنان که گویی قرار است پس از این مسابقه‌ی بچگانه، مسابقه ای جدی آغاز شود.
    سوارکار برنده در نظر بسیاری از بانوان موجودی حقیر می‌نماید، زیرا بیش از اندازه به خود می‌بالد و نمی‌داند که با این همه دست‌فشردن‌ها، خبردارایستادن‌ها، تعظیم و تکریم‌ها، و از دور سلام گفتن‌ها چه کند. در حالی که بازندگان لب فرو بسته‌اند و گردن اسب‌های خود را که اغلب شیهه می‌کشند، نوازش می‌کنند.
    و سرانجام این که آسمان تیره وتار شده است و اکنون بارش آغاز خواهد شد.
     

    داستان‌های کوتاه- فرانتس کافکا، نشر ماهی۱۳۸۳،