«رؤيای مسافر کوچيده از وطن»- احمد کریمی حکاک


    در تولید برای بازار، جایی که «فعل» مدام بی‌اعتبار می‌شود و«اسم» یا محصول نهایی است که بر سر زبان‌هاست، کم نیستند عمودی نویسانی که وقت و بی‌وقت خواب‌نما می‌شوند. در تورم توهم سطرها صادر می‌کنند. اما کم هستند کسانی که در بیداری، پشت میز کافه‌ای، در صندلی قطاری، یا در گپی دوستانه، دنیای پُر تخیلی دارند. متن زیر بازنویسیِ کوتاه شده‌ی مقاله‌ای است از دکتراحمد کریمی حکاک، وقتی از خلال یاداشت‌های روزانه‌ی آقای مسکوب به این دنیا سر می‌زند.
    «باغ در باغ»

     

      از خانه بيرون آمدم. تاريک بود.
      اين‌جا هميشه صبح‌ها تاريک است.
      دو تا زن به ساعت‌هايشان نگاه می‌کردند و می‌دويدند. در تلاش معاش!
      کبوتر سحرخيز و کامروایی دست‌پاچه و سمج
      به چيزی شبيه روده مرغ نُک می‌زد. صبحانه در باران.
      آسمان مثل لاک روی زمين افتاده بود و آدم‌ها زير چتر
      مثل لاک‌پشت‌های پا دراز و قارچ‌های ساقه بلند بودند.
      سرگردان و شتاب‌زده!
      چراغ ماشين‌ها روشن بود. از نور خيس‌اشان آب می‌چکيد.
      خيابان باريک، ساختمان‌ها بلند و آسمان غايب!
      مثل اين بود که ته دريا راه می‌روم،
      در تاريکی‌ خيس اعماق!

    پس از دو جمله کوتاه به تعميمی‌ می‌رسيم که روايت را از سطح توصيف عينی‌ به لايه پنهان وضعيت ذهنی‌ راوی‌ می‌کشاند، «اين‌جا هميشه صبح‌ها تاريک است.» نا‌هم‌خوانی دو عنصر «صبح» و «تاريکی» در تضاد با تصوير ذهنی نويسنده از صبح‌گاهان ميهن خويش که هم‌چنان تلويحی می‌ماند و هرگز بيان نمی‌شود، خود به خود برای‌ القای‌ دريافت ذهنی او از اين واقعيّت که او به جای ديگری تعلق دارد، کافی است. نگاه دو زن به ساعت‌اشان در حال دويدن و نُک زدن کبوتر به روده مرغ هريک در جمله‌ای‌ بيان می‌شود که تکمله‌ای درونی ‌دارد، گويی ديدن آن دو منظره خود به خود اين دو عبارت را بر ذهن راوی جاری ساخته است. در اين ميان در تلفيقی‌ مضاعف وصف کبوتر با عبارت «سحرخيز و کامروا» يک ضرب المثل فارسی‌ و مصداق آن را در صحنه پيش رو، کنار هم می‌ گذارد .

    آنچه در پی‌ اين سرآغاز به ظاهر سهل و به راستی ‌پُربار معنايی‌ می‌آيد تصويری‌ را کامل می‌کند که در برابر چشم راوی‌ گسترده است، و از صافی‌ ذهن او می‌گذرد تا به صورت کلام در برابر چشم خواننده قرار گيرد. مردمان حاضر در صحنه «لاک‌پشت‌های پادراز»ی هستند که «آسمان» و «چتر» لاک‌‌های دوگانه ايشان است، گيرم چون اين آسمان غايب است، لاک دومی‌ را، که همانا چترهاشان باشد بر سر گرفته‌اند، درعين حال آنانی‌‌که لحظه‌ای در عبارت«لاک‌پشت‌های پادراز» به وصف درآمده‌اند به «قارچ‌های ساقه بلند» هم بی‌شباهت نيستند. حقيقت نهفته در اين گونه توصيف، آن است که راوی مايل به توصيف عينی کسانی که در آن لحظه می‌بيند نيست، نه شکل مردمان حاضر درصحنه را وصف ‌می‌کند، نه رفتار آن‌ها را. بی‌ميلی او را در توصيف اين پديده آخر، يعني رفتار عابران ‌خيابان را، از کنارهم ‌قرارگرفتن دو صفت «سرگردان» و «شتابزده» نيز می‌توان دريافت، که نقيضی است دربردارنده نوعی تضاد. شتابزدگی نه ناشی از سرگردانی‌ که حاصل داشتن مقصدی معين در ذهن و گام پيمودنِ تندآهنگ به سوی آن است. سرانجام، آنگاه که در پايان بند راوی دوباره با فعل «راه می‌روم» روايت را به خود باز می‌گرداند (ساحتی‌ شخصی‌ که در جمله آغازين با فعل «بيرون آمدم» تثبيت کرده بود) او را می‌بينيم که به واقع درکی‌ از وضع خود دارد که ادامه حيات را برايش ناممکن ‌می‌نمايد: انسانی‌ که ته دريا و در تاريکی‌ خيس اعماق گام برمی‌دارد. اگر آدمی‌ توانست درآب نفس کشد و در لُجّه گام بردارد، راوی هم در چنين محيطی زنده باقی خواهد ماند.

    سلف سرويس يعنی چند تا برگ کاهو، گوجه فرنگی چيده نرسيده، بد رنگ،
    چيزی ميان سبز خفه و نارنجی مات، چتد تا برش تربچه به نازکی زرورق،
    يکی دو تکه پنير و يک برش از گوشت درکون خوکی دلخور و بی‌رمق.
    مجموعاً يک سالاد!
    به اضافه يک تکه نان و يک قهوه آبکی .

    اتفاق می‌افتد که منظره‌ای‌ از يک رستوران حتی ‌گرسنه‌ترين تازه وارد را از اشتها می‌اندازد ولی‌ در اين‌جا وصف راوی بُعد فرهنگي بارزی نيز به توصيف او بخشيده است که «سلف سرويس» مورد نظر او را به نماد کوچکی از کليّت يک فعاليت بدل می‌کند، آن سان که درآن فرهنگ هر روز ميليون‌ها آدم آن را تجربه می‌کنند.

    تکرار چنان تصويرهايی‌ راوی را به سوی آرزویی می‌برد که در تماميت خود نقطه پايانی بر روايت نيز می‌گذارد، آن هم به صورت آرزوی‌ چيزی‌ غايب، مثل حضور در وطن. آهنگ يک نواخت چرخ‌های‌ قطاری‌ که مسافر را به مقصد يک شبه خود می‌رساند مثل چکش به گوش‌هايش می‌کوبد و درآن می‌پيچد، بوی‌ سکوت را در جان او بيدار می‌کند:

    جاي يک کف آب خنک و يکدم سکوت خالی‌است. من سکوت را ديده‌ام.
    يک سال زمستان طرف‌های عصر از اردستان می‌رفتيم به نائين.
    با دو تا دوست و چند بطری‌ شراب، سرحال در يک جعبه با صفا
    دست چپ کوير بود، تا چشم کار می‌‌کرد، و دست راست کوه.
    جاده در حاشيه کوير و پای‌ دامنه دراز کشيده بود.
    پرنده‌ها از سرما به سرزمين‌های دور فرار کرده بودند،
    خزنده‌ها هم زير خاک خوابيده بودند.
    خورشيد گوشه آسمان کز کرده بود.
    کوه و کوير خاموش بود. وسط دامنه، روی زمين برهنه،
    کنار سکوی کوتاهی يک چارچوب خالی ايستاده بود.
    مثل اين که يک تکه از خاک يا باد را قاب گرفته‌اند.
    سکوت، زلال و شفاف، روی‌ سکو نشسته بود.
    به چارچوب تکيه داده و چشم به راه دوخته بود.
    ما که رسيديم سکوت خودش را شکست و به ما بفرمايی زد.
    من گفتم نمی‌توانيم بمانيم. ما اهل حرف، ما هياهوی بسيار برای هيچيم،
    بلد نيستيم حرمت سکوت را نگه داريم. آهسته گفتم تا شکسته تر نشود،
    و رفتيم. سکوت دوباره در آرامش گسترده خود جای گير شد.
    درست برخلاف اين‌جا
    که شيشه عمرش را گذاشته‌اند لای دو سنگ آسياب
    و با بوق و کرنا می‌شکنند و خرد می‌کنند.

    . اين تصوير از سکوت، آنگاه که در زمينه آهنگ گوش خراش سايش چرخ قطار بر خط آهن جلوه می‌کند، و صدای چکش واری که همراه با آن هر لحظه برگوش مسافر می‌کوبد، تضادی را می‌سازد که، گرچه در قالب تضادهای‌ ديگر روايت تصوير آرمانی‌ وطن را در برابر تصويری‌ از واقعيت زيستن در غربت می‌گذارد، در عين حال بديع و ملموس هم هست. اين ديگر قله برف پوش دماوند يا زلال جاری‌ زاينده رود نيست که به علّت کثرت ديدار شگفتی برنينگيزد. آنچه در جهان واقع چارچوب ايستاده خالی می‌نمايد در ذهن راوی‌ تصويری‌ نشانده است سرشار از حسرتی‌ دلپذير، و سکوت نشسته بر سکو سخن‌ها دارد که همه را در گوش جان راوی بيان می‌تواند کرد. در اينجا با کليتی‌ مبهم از ميهن از دست رفته رو به رو نيستيم، بلکه پاره‌ای قاب‌گرفته از ياد‌واره‌ای را می‌بينيم که ناگهان از نهفت ذهن راوی‌ سر بر می‌‌کند و جان او را با خود می‌‌برد، همچنان که چرخ قطار جسم او را به سوی‌ مقصد موقتش نزديک و نزديک‌تر می‌‌کند.


    برگرفته و کوتاه شده از: «رؤيای مسافر کوچيده از وطن» احمد کریمی حکاک، متن کامل مقاله
    عکس از: مریم زندی

روزها در راه، شاهرخ مسکوب

    اگر اشتباه نکنم ۱۱ ماه مه بود، یکشنبه‌ی ِآفتابی ِسال ۲۰۰۲، مهمان ما بود، دوستانی که از پاریس با او آمده بودند، رفته بودند در شهر گشتی بزنند، استکهلم را ببیند. ما دور میز نشسته بودیم. من و دوست شاعرم محمود داوودی و شاهرخ مسکوب که از « روزها در راه» می گفت… دیروز هم وقتی در تراس نشسته بودم و روزها در راه را ورق می‌زدم هوا آفتابی بود. 

    چهارده ژوئیه ۱۹۸۵
    ديشب مهمان بوديم. يکی تازه از ايران آمده بود. بی‌اختيار حرف می‌زد، عصبی بود و در شدت هيجان نمی‌توانست از پس خودش بربيايد. مثل ماشينی بود که تويی سرازيری گاز بدهند. آنقدر دور برمی‌داشت تا از نفس بيفتد، نفسی تازه می‌کرد و از سر می‌گرفت. داستان‌های وحشتناکی می‌گفت و از تصويری که ترسيم می‌کرد هر بُن مويی، هر کلمه از … حرف‌هايش آدم را می‌گزيد . مخصوصاً وقتی وحشت بمباران‌ها، تاريکی و انتظار بمب و صدای انفجار را تعريف می‌کرد. می گفت مردم اسم هواپيماهای عراقی را گذاشته‌اند «ايران پيما» برای خودشان بالای سر ما می‌پلکيدند تا بمب‌هايشان را بتکانند… دارم جلد آخر شاهنامه را می‌خوانم. اتفاقاً امروز رسيدم به انتقام وحشتناک پرويز هوسباز از ری، شهر بهرام چوبينه. اول گفت شهر را با خاک يکسان کنيد، وقتی گفتند نمی‌شود گفت پس يکی را برای مرزبانی آنجا پيدا کنيد که «بی‌دانش و بدزبان، بسيارگوی، بداختر، سرخ موی، کژبينی، زشت، دوزخی، بدنام، زردچهره، بدانديش، کوتاه، پرکينه، بددل، سفله، بی‌فروغ، پردروغ، لوچ و سبزچشم و بزرگ دندان و کجرو… » باشد.
    پيدا‌کردند و چنين جانوری را بر مردم گماشتند که به گفته خودش از کار بد نمی‌آسايد، بی‌خرد و کج رفتار و مردم کش و دروغ پرداز است، و اما شيوه شهرداری چنين موجودی: کندن ناودان‌ها و ويران‌کردن بناها، کشتن گربه‌ها و بيچاره‌کردن هرکس که يک درمی داشت. نتيجه: همه خانه‌ها را به موشان واگذاشتند و از شهر ويران گريختند و «شد آن شهر آباد يکسر خراب».

    همه شهر يک سر پر از داغ و دردکس اندر جهان ياد ايشان نکرد.
    از مهمانی که بر می‌گشتم از «تروکادرو» گذشتم. آتش بازی شب ۱۴ ژوئيه تمام شده بود ولی مردم بی‌خيال در ميدان می‌پلکيدند و ترقه در می‌کردند و جشن ادامه داشت.از: روزها در راه، شاهرخ مسکوب 

« روزها در راه»-شاهرخ مسکوب

می‌خواستم « کتاب ناآرامی» که تمام شد یکی دو سطر در باره‌اش بنویسم دیدم شاهرخ مسکوب سنگ تمام گذاشته است

کتاب فرناندو پسوآ تمام شد و نجات پیدا کردم. در حقیقت خفه‌ام کرد از بس به خودش پیچید و دور خودش چنبره زد و کندوکاو‌های عبث روانشناسی کرد و با منقاش و تیغ زور زد دل و روده‌ی روحش را بریزد بیرون. با نوعی بیزاری از خود که درست ناشی از پرستش بیمارگونه‌ی نفس خود است. یاداشت‌ها سرشار است از ترس، اندوه، مه، ابهام، زخم‌های چاره ناپذیر درون، مرگ زندگی و زندگی در مرده بودن، نداشتن میل، آرزو، سودا و عشق، دوست نداشتن هیچکس و دلزدگی از همه چیز، دانستن و ندانستن، و « رویا ورزیدن» میان خواب و بیداری، دانسته و خواسته در « رویا» به سر بردن، آن را آزمودن و حتی تمرین کردن، رویا‌هایی که در خواب نمی‌گذرد، بیداری هم نیست. همه چیز میان مرگ و زندگی، واقعیت و خیال، هست و نیست، در حال تعلیق است. منی که این روزها به تولستوی مانندی احتیاج دارم، گیر کی افتادم!

    قلم توانایی که استاد متلاشی کردن و پوساندنِ همه‌ی « اندام»‌های روح است تا آن را به صورت یک توده ی کپک زده و گندیده در آورد. برای درمان رفتم به سراغ دیوان شمس و حالی کردم. به قول همان بزرگوار
    « آه زندانی این دام بسی بشنودیم – حال مرغی که برسته‌ست از این دام بگو »

 

فصلى از كتاب «ارمغان مور»- شاهرخ مسکوب



    چهار صد سال پس از شكست ايرانيان از عرب‏ها؛ زمانى كه ايرانيان خراسان مى‏كوشيدند تا در شرايط تازه و در برابرخلافت بغداد سرنوشت سياسى و فرهنگى خود را باز سازند. سلسله‏هاى ايرانى از چندى پيشتر تشكيل شده و زبانشان، فارسى، به‏عنوان زبان دين و دولت پذيرفته و شالوده فرهنگ ويژه ما، در پهنه تمدن اسلامى، ريخته شده بود. فردوسى در چنين روزگارى «تاريخ»ايران را سرود.
    ادامه

برای خادم با نام و نشان شاهنامه

شاهرخ مسکوب نویسنده ی بزرگ کشورمان ساعت ۳و۳۰ دقیقه سه شنبه ۱۲ آوریل در پاریس در گذشت

 

نه عمر رستم واقعیت است نه رویین تنی اسفندیار و نه وجود سیمرغ، اما همه حقیقت است واین تبلور اغراق آمیز آرمانهای بشر است در وجود پهلوانانی «خیالی». زندگی رستم واقعی نیست. تولد و کودکی و پیری و مرگ او همه فوق بشری و یا شاید بتوان گفت غیر بشری است. ولی با این همه مردی حقیقی تر از رستم و زندگی و مرگی بشری تر از آن او نیست. او تجسم روحیات و آرزو های ملتی است. این پهلوان، تاریخ – آنچنان که رخ داد- نیست ولی تاریخ است آن چنان که آرزو می شد . و این « تاریخ » برای شناختن اندیشه های ملتی – که سالها ی سال چنین جامه ای بر تصورات خود پوشاند- بسی گویاتر از شرح جنگ ها و کشتار هاست. از این نظرگاه افسانه ی رستم، از اسناد تاریخ، نه تنها حقیقی تر بلکه واقعی تر است. زیرا این یکی نشانه ایست از تلاطم امواج و آن دیگری مظهری از زندگی پنهان اعماق.

اما با این همه افسانه ی رستم تنها ساخته ی آرزو نیست، واقعیت زندگی در کار است این نیرومند ترین مردان هم در جنگ با سهراب طعم تلخ شکست را می چشد و در نبرد با اسفندیار در می ماند. و سرانجام مرگ، که چون زندگی واقعی است، او را در کام خود می کشد.حتی اسفندیار بیمرگ نیز شکار مرگ است. واقعیت ریشه ی این یلان را در دل خود دارد.
پهلوانان شاهنامه مردان آرزویند که در جهان واقعیت به سر می برند. چنان سربلندند که دست نیافتنی می نمایند، درختهایی راست و سر به آسمان ولی ریشه در خاک و به سبب همین ریشه ها دریافتنی و پذیرفتنی، از جنبه ی زمینی، در زمین، و بر زمین بودن، چون مایند و از جنبه ی آسمانی تبلور آرزو های ما و از هر دو جهت تبلور زندگی . واقعیت و ناگزیر از واقعیت آدمی در آنهاست و از این دیدگاه کمال حقیقتند. اما چنین حقیقتی انعکاس ساده و بیواسطه ی واقعیت نیست
مقدمه ای بر رستم و اسفندیار / شاهرخ مسکوب
انتشارات خاوران، سال۱٣۶۹پاریس

 

روزها در راه، شاهرخ مسکوب


چه تفاوتی است میان روزهایی که با حسن در چهارباغ قدم می زدیم و این روزها که با هم در کنار » ِسن » راه می رفتیم؟ تفاوت در مکان را نمی گویم، که پرسیدن ندارد. حتی تفاوت در زمان توجه مرا بر نمی انگیزد. آن سال ِفلان بود و این سال بهمان، آن وقت بیست ساله بودیم و حالا هفتاد… تفاوت در حال نفسانی، کیفیت روح دونفررا می گویم در رابطه ای دوستانه – که البته زمان با سیری پنجاه ساله در تحول و دگرگونی آن دست داشته، بستر این تحول بوده و هر آزمون روزانه‌ی این رابطه را در تن خود پروده و باز در همین » تن » به ثمر رسانده، مثل زنی که نطفه را در زهدان بگیرد و به دنیا بیاورد. ولی در اینجا توجه من به نقش زمان در ساختن این رابطه نیست، بلکه در این است که پس ازساخت و پرداخت، حالا این رابطه چه کیفیتی دارد؟ دو جانی که در غفلت‌ ِ شاد جوانی به هم برخوردند و در بازار ِ دراز، آشفته، سرپوشیده و نیمه تاریک که به زندگی ما بی شباهت نیست، همراه شدند حالا همدیگر را چه جور در می یابند، در سکوت، در نگاه، شوخی یا تک مضراب های گاه و بی گاه برای وارانه جلوه دادن چیزی که هست و کاستن از شدت آن، هم گفتن و هم وانمودن که نمی گوییم یا نگفتنی ِ گویا و با کنایه‌ای رفیقانه؟…
دوباره پروست را در دست گرفتم .
معمولا حافظه چیز‌ها را به یاد می‌آورد. در پروست چیز‌ها، خاطره یا حافظه‌ی خفته را بیدار می‌کند. بنابرین » در جستجوی…» تمرین شگفت و پایان ناپذیر » بیداری » است بیداری خاطره، نه رمان چیز‌ها یا بازگوی ساده‌ی گذشته. بخصوص که گذشته، » زمان از دست رفته» نه تنها از دست نرفته بلکه با نیروی حیاتی و شدتی بیشتر از زمان حال نویسنده بیدار است و در ما نیز، همه‌ی آگاهی ما را به زمان، به هستی ِ ناپایدار و گذر پایدار زمان در ما بیدار نگه می دارد.

برگرفته از: روزها در راه ، شاهرخ مسکوب ، نشر خاوران- پاریس