تابوتی بی‌سرپوش – بیژن الهی

     

    در آخرین حنجره
    من
    بادبان‌های بی‌شمار می‌بینم.
    و به هنگام روز
    همین امروز
    صدای افتادن میوه‌های رسیده را
    بر زمین سرد
    می‌شنوم.

    اما هنوز
    لغتی به شعر نیافزوده‌ام
    که آفتاب
    کاغذ را از سایه‌ی دستم
    می‌پوشاند

    سوزن
    می‌درخشد و
    کج شده ست!
    در آفتاب ملایم
    از زیر درختان ملایم‌تر

    از پی تابوتی بی‌سرپوش
    روانه‌ایم و روان بودیم
    و سایه گلی
    ناف مرده را
    پوشانده ست.