سه شعر- بیژن جلالی

    ۱
    سرم را بر آستانه سنگ
    می‌گذارم
    و لبم را بر لب آب
    و دست در دست باد
    می‌روم
    برای سوختن در جایی
    که نمی‌دانم 

    ۲

    برای گفتن
    دهانم را می‌بندم
    چشم‌بسته راه می‌روم
    تا شاید حرفی
    گفته‌ باشم
    تا شاید چیزی
    دیده باشم

    ۳

    هميشه پنجره‌ای هست
    كه رو به تاريكی باز می‌شود
    و هميشه نگاهی هست
    كه خاطره دوری را می‌نگرد

سه شعر- بیژن جلالی

    عکس: پیمان هوشمندزاده
    سه شعر
    بیژن جلالی
     

    **
    امروز
    روزی است گرامی
    چون دیگر روزها
    و امروز
    روزی است زودگذر
    چون دیگر روزها
    و امروز
    روزی است دیرپا
    چون دیگر روزها
    و امروز
    روزی است
    که باید او را به فراموشی سپرد
    چون دیگر روزها

    **
    ما تاجی از بیهوده‌گی بر سر داریم که از چراغ‌های فلئورسنت بیشتر می‌درخشد
    و صورت‌های رنگ‌پریده و توخالی ما زیر این نور بس تماشایی‌ست
    عشق ما دست کمی از صورت‌های ما ندارد
    از روز و از شب نازا مانده‌ایم
    و ستاره‌گان لال و خاموشند
    بی‌سرنوشت روی رود‌های بی‌موج ِخیابان‌های آسفالت‌شده
    کشتی سنگین بدن‌مان را می‌کشیم
    آرزوی‌مان از نوع ازگیل و زالزالک است
    و به زحمت میان ما کسی پیدا می‌شود که رنگ خونش را بداند
    سر‌های‌مان زیر این تاج بیهوده‌گی به پایین افتاده است.

    **
    در جهنم
    مردان و زنان واقعی
    وجود دارند
    که قیافه و طرز رفتار
    واقعی دارند
    و از امور
    واقعی صحبت می‌کنند
    در جهنم
    مردان و زنانی
    از تمام ممالک دنیا
    وجود دارند
    که بعد از سلام
    و احوال‌پرسی
    از نظریات و عقاید
    خود صحبت می‌کنند
    در جهنم
    مردان و زنان
    زیادی هستند
    که در کمال ادب
    در موقع خداحافظی
    به یکدیگر
    خدانگهدار می‌گویند
    ولی با رسیدن شب
    به جای سکوت
    با صدای فریادهای
    دل‌خراش خود
    خواب را بر یکدیگر
    حرام می‌کنند

    شعرخاک، شعر خورشید(گزیده شعرهای بیژن جلالی)- نشر مروارید، اسفند ۱۳۸۲

سه شعر از بیژن جلالی

    برای آمرزش همه گناهکاران 

    ترومپت را ای فرشته خدا

    به دست آرمسترانگ بده

    مایاکوفسکی

     

    *

    برای روشنایی ست

    که می نویسم .

    اگر همیشه و هر جا

    تاریک بود ،

    هرگز نمی نوشتم !

*

الف ـ لام ـ ميم .

دورتر می روم .

همين جا می مانم !

در پای الف خواهم ماند .

با لام سفری خواهم کرد به پايان.

وبا ميم در پايان می ميرم!

*

از جهان عقب نشینی کرده ام

به روی تخت خوابم

در کنار رادیو

ولی هنوز نمی دانم

که من روبه جهان دارم

یا پشت به جهان کرده ام