دو شعر- جمشید مشکانی


    دو شعر
    جمشید مشکانی
     

    **

    دارند آخرین کتاب‌های فارسی را، سوخته و نیم‌سوخته، بار وانت می‌کنند
    خوشه‌ای انگور ارغوانی لهیده کنار بقچه‌ی ناهار کارگران
    و رفته‌اند ایرانی‌ها
    از این‌جا

    دور بساط ِ لبوفروش‌ها ول می‌گردند
    جیب‌برها، عملی‌ها، بچه‌بازها
    کامیونی مونتاژ میهن اسلام‌پارسی
    زلزله‌ی کوچکی می‌ریزد از بتن‌پاره‌ها بر آسفالت داغ
    بالای چارپایه‌ای لق، آخوندی زاغ قرآن را غلط می‌خواند
    – در حال پاک کردن خُرده‌های شلغم و خرچنگ از ریشش-

    در دو چاله‌ایم و
    در یک گونی

    سر خالی من
    و دشوارترین چشم‌های فرانگ

    **

    آن دورها
    جایی در جورجیا
    باران می‌بارد

    کف دستی بخار ِ شیشه را می‌گیرم
    بیرون، شبی تنها، پی ِ چهره‌ی خود می‌گردد
    من مانده‌ام در چهره‌ای که دارم
    و نمی‌دانم جورجیا کدام گوری‌ست

    ولی وقتی زنی سیاه از ژرفای خود می‌خواند:

    It’s a rainy night in Georgia…
    I feel it’s rainin’all over the world…


    می‌دانم که آن‌سوی چهره و‌
    آن‌سوی تسکین پایان
    جایی در جورجیا
    باران هنوز می‌بارد

    برگرفته از: « کتاب ترس»، استکهلم، ۲۰۰۲

سه شعر از جمشید مشکانی


    (دوستی که به وقت از ترس درآمد ودر کنارم ظاهر شد . . )  

    *
    به یاد می آرم
    که تمامی جهان دعوت بود
    جنون رفتن در پا
    و راه …بی شنریزه یک ترس

    به یاد می آرم
    سپیده دم پس از باران را
    که مست نرگس های شکفته ی او می گشتم
    رو به پرنده های خیس آسمان می گرفتم
    و کودک هوسی ناسیراب در من چشم می گشود

    آه ای نخستین سپیده ی ترانه های خیس
    هوای نوجوان سینه ی او را
    در خستگی شش های من به فریادآر

    ای باز آفرینی روزگار سرسبزی و بارآوری
    نخستین لرزش روح را به یاد آر

    *
    در آغوش بهار کُند پا
    این برف بی هنگام هم جایی دارد

    گرما
    در سینه ی من است
    زنی را دوست دارم
    سیگاری دست پیچ دود می کنم
    و به پایان این شعر هم نمی اندیشم

    *
    در این جهان فقط دو چراغ می تابید
    یکی چراغ خانه ی تو بود
    به دیگری
    نمی رسیدم هرچه می رفتم

    برگرفته از: کتاب ترس– جمشید مشکانی
    نشر باران- استکهلم ،۲۰۰۲

    دو کتاب دیگر مشکانی: نامه های برگشتی، چاپ ۱۳۶۸
    سنگنبشته های خشکسالی، چاپ ۱۳۷۲

شعری از جمشید مشکانی – Sophie Dahl


    چه دورند ازهم شهرهای این دنیا 

    نام این شهر: بوروس

    نام این ایرانی بی شهر: جمشید

    و تو چه سپید وبور

    اسلیمی چشم‌هایت چه خوشرنگ‌تر از آسمان فروردین مَمَسَنی

    اگر می‌دانستی از چه اقلیمی آمده‌ام تا این زمستان خیس و خونسرد

    از چارچوب گالوانیزه‌ات می‌آمدی بیرون

    خشک می کردی مرا در حوله گرم افسانه‌ای فنلاندی

    و آمیزشی به شیوه نورآباد می‌آموختی از من

    دختر خاموش ایستگاه اتوبوس

    در آگهی رنگین زیرپوش

برگرفته از :کتاب ترس – جمشید مشکانی
نشر باران -۲۰۰۲