این‌ها- خلیل پاک‌نیا

 

چمدان را از زیر تخت بیرون می‌کشد
کشوها را خالی می‌کند

کفش‌های پاشنه بلند
جوراب‌های نازک نخی
پیراهنی از ابریشم سیاه

چراغ‌هایی که در خاطره روشن می‌شوند
و اوقاتِ اتاق را تاریک می‌کنند

من ورق‌های بازی را جمع می‌کنم
دست‌های باخته

دستش را دراز می‌کند
پرده‌ها کنار می‌روند

جنبش هوا
ذره‌‌های اعتبار
بیمه فراموشی

جواز عبور می‌شود

 

کلن، نوامبر ۲۰۰۶

 

استکهلم، پنج‌شنبه ۳۱ اوت- خلیل پاک‌نیا

     

    در این مکان بهتر است
    قید زمان را بزنید
    وضعِ شما
    این عکس‌های سیاه‌ست
    که در چند جا سفید می‌زند.

    این علامت‌های سوال
    در حلقه‌های تنگ
    دورِعصب‌های شما
    دنبالِ جواب می‌‌‌گردند

    یادتان هست می‌گفتید
    وقتی از پله‌ها
    پایین می‌روید
    پناهی پیدا نمی‌کنید
    جز درد

    حالا کمی دارو بنوشید
    تا وقتی کارد در کمرِ شما
    فرو می‌رود
    خیال‌ها از سرتان
    بیرون رود

    چراغ‌های خاموشی
    گرمِ کار می‌شوند
    و نورهای سرد
    میان مهره‌ها
    دنبال گمشده‌ای می‌گردند.

    پاورچین پاورچین
    به نظم هندسی
    می‌روم
    در راهروهایی
    که می‌آیند
    و انبساطی بی‌انتها دارند.

بعضی وقت‌ها- خلیل پاک‌نیا


    دیروز
    در ایستگاه بین راه
    چند فرشته‌ی سیاه دیدم
    آینه‌های تاریک
    بوی مومیایی پیچید 

    چه عصر شادی
    روزنامه‌های صبح
    این صحنه را ندیدند
    وقتی دسته‌جمعی در زباله‌ها
    ته مانده‌ی روز را سرمی‌کشیدند

    عجیب عجیب نیست
    خاک نیست
    خلاء با خودش خلوت می کند
    رشد ریشه‌های هوایی
    نشانه‌های اشتباه
    ماشین حساب
    نفشه‌ی بانک
    نداریم
    می‌کشیم

    می‌ترسم بعضی وقت‌ها
    وقتی خیابان خلوت است و درخت‌ها
    ناگهان آفتابی می‌شوند

    گرمای گذشته
    بالای زمین
    سراب

    بالا می‌روند
    رفته رفته
    کی، کجا؟
    بالا می‌روم
    رفته رفته
    بالا می‌روم از کجا؟

    پله‌ها
    فرسوده می‌شودند.

نیاز به مثال نیست- خلیل پاک‌نیا


    اينجا و آنجا که نمی شوم
    حرف هایی كه نمی زنم
    كارهایی كه نمی كنم

    باب روزمی شود

    وقت گیرم می روم
    به درون فصل ها
    خلاصه نمی شوم

    تا دستگیرتان شود

    وقت ندارم
    فاعل های بی جان
    برصفحه های باد برانم

    در کتاب کنم

    ملال می شوم از
    حجم های بی آسمانه
    که در سراسرسطرها می کنید

    حیف می شوید

    میل ندارید مثل او
    نقطه به عطف بنویسد
    خط به جای بگذارید

    رد می شوید

سه شعر – خلیل پاک‌نیا


آنتن های آوریل

خلوت خوبی است اینجا
جا خوش می‌کنم
جای کسی خالی نیست

جز خاطره‌های خفته
سایه این سرو
و عینک آفتابی‌ام

جا به جا نشو
هم‌جوار گورها نشو
گول نخور

این صدای شکوفه‌هاست
فقط چرت بزن

 

کلیشه ی دیجیتالی

غزالی خالدار
در اداره یی پرت
می خرامد

سقف کوتاه است
و پشت این میز

عقابی کلافه
درکار کرشمه ها
سر می جنباند

 

تحت تاثیر

کجا می روی با این حال
نمی بینی چه تارمی تابد

داد نزن
زنبورها بیدار می شوند

چشمم صبح می زند
وآشوب نزدیک می شود

 

 

( برای عنایت)

    ** 

    یک بدبیاری بی‌هنگام
    و خیره می‌شود

    به یک ظاهراز قدیم
    که به قالب‌های زمانه نمی‌خورد

    از جغرافیا بیرون می‌رود
    بیراهه می‌شود

يک اتفاق ساده- خليل پاك نيا

     

    تعجب ندارد که
    آدم دوجایی می‌شود گاهی

    از هرکجا که راه بنماید می‌رود
    بیرون از
    فصل‌ها قدم می‌زند
    مفصل‌ها کار نمی‌کنند
    زمین گیر می‌شود

    می‌نشیند
    کنار خالی شباهت
    سیگار دود می‌کند
    خاکستر تنگ هم
    می‌چیند

    خودش را می‌بیند
    تو را می کشد

    سایه نداری
    مثل فرشته‌ها
    تعحب ندارد که