و بعد، گذشته – محمود داوودی

محمود داوودی، استکهلم تابستان 2011

قصد این بود که همه وارد شوند
صداهایی که پشت در ماندند
چهره‌هایی
که باران را پس می‌زنند
دست‌ها به هم نمی‌رسد
در بسته می‌ماند
اتاق در آینه می‌چرخد

متن کامل شعر در «باغ شعر»

سه شعر از سه شاعر

مرتضی ثقفیان

    اندوه
      پنجره‌ها را می‌بندند
      پرده‌ها را می‌کشند
      قاب عکس‌ها را بر می‌گردانند
      می‌نشینند
      می‌نشینند و می‌گذارند سکوت اتاق را پُر کند
      ناگهان
      باران روی شیروانی
      دستی ست نامریی
      که طبل‌های قبیله‌ای مرده را به صدا در می‌آورد

    شهرام شیدایی

      تاريكی در خانه حركت می‌كند
      و صورتِ اشيا را به ديگران می‌دهد
      نامی در كار نيست
      نامی كه در كارِ جابه‌جايی چيزی باشدگاه‌وقتی پنجره باز می‌شود
      اما هوای تازه‌ای داخل نمی‌شود
      پنجره از كار افتاده
      بيرون از كار افتاده 

      ياد آوردن‌ِ چند صندلی و ميزی
      كه پشتِ آن صورت‌ها و دست‌ها حركت می‌كردند
      و حالا سكوتی چهار‌چشم خانه را به تاريكی تسليم كرده
      تا به محضِ ورود ، گلويت در گذشته گير كند
      و با هر قدمی به جلو سكوتی فلزی تسخيرت كند
      و با هر بار لمسِ چيزی ، فنجانی لبه‌ی ميزی تاقچه‌ای لاله‌و‌شمع‌دانی
      چند پرده تاريك‌تر شوی

      برای كسی در بيرون ، كه درخت و سنگ جای او را می‌گيرند
      چه تسلايی می‌توان داد ؟

    محمود داوودی

      نمی‌شود جا به جا كرد چيزی را
      لحظه‌ی ابد تا ابد نمی‌ماند
      نزديك قلب
      اما حضور نيست
      وارد خانه می‌شويم
      نور هست و از روشن خالی
      هستند آن‌ها
      كه زنده‌اند
      اما
      مُرده‌ها فقط حرف می‌زنند

    چرا …؟- محمود داوودی

    چرا
    باید
    اعتراف کنم؟

    موهایم هنوز سیاه‌ست
    مثل سرنوشت آن‌ها
    که در روزِ روشن
    گم شدند.

    نور
    نیمکت را روشن کرده است
    پشت نیمکت
    سایه‌ها نشسته‌اند و انتظار می‌کشند

    ساکت‌اند
    پشت نیمکت
    و نور
    روشنشان نمی‌کند.

    چرا باید
    به سایه‌ها
    اعتراف کنم؟

    سه شعر از ۳ شاعر

      سه شعر 

      ۱


      به خاطرآوردن آن، که گم شده‌است
      محمود داوودی

      دارد جلد کتاب‌ها را پاره می‌کند
      قرارهايش را به هم می‌زند
      تا در ايوان بنشيند
      ليوانی عرق دست ساز
      با ذرات خاطره مزه کند

      کودک کنار حوض
      خيره به ماهی‌هاست
      زن
      موی سياه به آب می‌زند

      کجا بود آن سرود
      که نخست بار شنيدم
      دسته گلی به دستم بود
      دادم به اولين بشری که دیدم

      شکست در جبين شما خوانده می‌شد

      اما من
      زيباترین پرنده‌ی سال را من
      با چشم‌های خودم ديدم
      نشسته بود
      روی درخت سرو
      و مردی آن دست خيابان
      به جایی که نديدم
      اشاره کرد و رفت

      کودکان
      بعد آمدند
      دست در دست مادران
      انگار چيزی ديده بودند
      دست‌هايشان مثل پرنده بود
      در اولين وزش گم می‌شد
      مادران
      دسته دسته
      موی کندند
      پارچه‌ی سبز
      بر درخت بی پرنده می‌بستند
      و در وردی که می‌خواندند
      غروب چادری سياه شد
      بر پارک‌ها و قهوه‌خانه‌ها

      کودک روی پنجه‌ی پا می‌ايستد
      تا دهان ماهی ببوسد
      زن
      ماه به دهان دارد
      آب پرتاب می‌کند به آب
      گل‌های ياس مچاله می‌کند

      لعنت بر شما
      که نمی گذاريد حتی در ملکوت آرام بنشينم

      جلد کتاب
      بال پرنده است
      با عطف نقره‌ی مهتاب
      که در ظلمات هم ديده می شود

      لعنت بر شما
      که نمی‌گذاريد حتی در ملکوت آرام بنشينم

      چند گفتم
      چنين مکن با ياس
      تو که ماه به دهان داری
      تو که سياه مویی
      چنين مکن
      با پرنده
      تو که دوست داری
      دست‌ها سايبان چشم کنی
      چنين مکن
      با من که خواندن نمی‌توانم
      چند سال
      چند صد سال
      به انتظار عروج آدم بنشينم
      آدم معروض به چند کوچه و بقالی

      زمستان سخت بود امسال
      حوض ترک بر داشته‌است

      از کنار در بزرگ سبز
      با قامت شکسته می‌گذرد
      ترس را چون پالتویی بلند
      به خود می‌پيچد
      حرف نمی‌زند

      سکوت نمی‌کند
      زمزمه می‌کند
      هر چه به ياد می‌آرد

      اطعمه و اشربه‌ی بسيار
      بر سفره نهاده بودند
      شمع‌ها در روز آفتابی می‌سوخت
      ليوان‌های تمیز
      پيشخدمتی که با زبانی غریب
      سخن می‌گويد
      و مذهب غريب‌تری دارد
      دير وقت شب به خانه می‌آيد
      پالتوی خود را بر درخت سرو می‌آويزد
      شعر می‌گويد
      کتابی کهن را یک بند و یک نفس می‌خواند

      کجا بود آن سرود
      که نخست بار شنيده شد

      شب شد چکار کنيم؟

      ايوان سرخ شده از جلد کتاب
      کودک
      با ماه خفته است
      زن به بام رفته
      تا ماه نو ببيند

      آنگاه ماهی که بود خاموش شد
      آسمان چون طبقی واژگون شد
      چاهی شد
      که طنابی تاريک
      تا انتهايش می‌رفت.

      مجموعه شعر«چند صحنه»، (شعرهای۱۳۸۲-۱۳۷۰)
      چاپ اول- تهران ۱۳۸۳، نشر آرویج.

       

      ۲

      شبی دیگر
      مرتضی ثقفیان

      گودالِ عصر پُر و خالی می‌شود
      از رنگ‌ها و صدا‌های ناآشنا
      بر ایوان می‌ایستی
      تا کلاغی سر برسد
      روبرویت می‌نشیند، بال و پر می‌تکاند
      و نوک می‌کوبد
      به چتری شکسته، روی برف‌های گذرگاه

      آنگاه در می‌یابی
      که شبی دیگر در کار آمدن است

      مجموعه شعر« طبل‌های قبیله‌ی مُرده»
      چاپ اول- استکهلم ۱۳۷۲
      نشر باران.
      ۳ 

      ***
      جمشید مشکانی

      دارند آخرین کتاب‌های فارسی را، سوخته و نیم‌سوخته، بار وانت می‌کنند
      خوشه‌ای انگور ارغوانی لهیده کنار بقچه‌ی ناهار کارگران
      و رفته‌اند ایرانی‌ها
      از این‌جا

      دور بساط ِ لبوفروش‌ها ول می‌گردند
      جیب‌برها، عملی‌ها، بچه‌بازها
      کامیونی مونتاژ میهن اسلام‌پارسی
      زلزله‌ی کوچکی می‌ریزد از بتن‌پاره‌ها بر آسفالت داغ
      بالای چارپایه‌ای لق، آخوندی زاغ قرآن را غلط می‌خواند
      – در حال پاک کردن خُرده‌های شلغم و خرچنگ از ریشش-

      در دو چاله‌ایم و
      در یک گونی

      سر خالی من
      و دشوارترین چشم‌های فرانگ

      مجموعه شعر« کتاب ترس»
      چاپ اول- استکهلم ۲۰۰۲
      نشر باران.

    چند صحنه بدون منطق ارسطویی- محمود داوودی

      چند صحنه بدون منطق ارسطويی
      محمود داوودی
       

      چاپ اول، استکهلم تابستان ۱۳۶۹- کتاب «ِانْهِدوانا»
      چاپ دوم، تهران ۱۳۸۳- مجموعه شعر»چند صحنه»

      همان داستان کهن
      به تاريکی اندر شدن
      با سری پُر از تصوير
      تصوير ستارگان
      که همراهی‌ام می‌کند
      و من که آستين جر می‌دهم تا خلاص شوم

      چراغ خيابان نيمی از چهره‌ام را روشن می‌کند
      نيم دیگر به تاريکی- فراموشی- زنده در الکل خالص
      ادای دلقک‌ها را در می‌آورم
      چند بار با چاقوی خيالی خودم را می‌کشم
      چند بار سايه‌ام را لگد می‌کنم
      چند بار با سايه‌ام حرف می‌زنم
      (خداوند هدايت را بیامرزد)
      اتاقی در دل شهر اجاره می‌کنم
      همه‌ی مخدرها را استعمال می‌کنم
      اعتراف می‌کنم
      ادای خودم
      و شکلکی از هدايت
      معجزه می‌کنم
      خيابان پر از باران را
      از خاطره‌ی مرده‌گان سرشار می‌کنم

      هيچ‌کس بی‌رحم‌تر از خودت نيست
      بطری‌ها را يکی بعد از دیگری
      در گنجه می‌چپانی
      -مخفی مي‌کنی؟ از کی؟
      قرص‌های خواب را
      توی ليفه‌ی شلوارت می‌گذاری
      -مخفی مي‌کنی؟ از کی؟

      مجالی برای به لب گزيدن ساقه‌ی علف نيست
      عق می‌زنم
      ستارگان دنبالم می‌کنند
      راه نيست
      تنها مسير شيرگون
      ماندن
      پوسيدن
      عادت به پوسيدگی
      جواب همه‌ی سلام‌ها را دادم
      چونان عاقله مردی که همه‌ی رسوم بداند
      شرط ادب به جای آورد
      ارزش دوستی پاس بدارد

      او دارد به شاهکارش می‌انديشد
      من به عصب‌هايم می‌انديشم
      به دستگاه گردش خون
      به خيابانی در بمبئی يا کلکته
      و جوی آب و سرو روان و جان جهان و جن وپری
      پس بودا چی، خره؟
      ستاره‌گان دنبالم می‌کنند

      که بود که گفت که می‌شود؟
      که بود که خواست که توانست؟
      که بود که مُرد که پيش از آن‌که
      ناگهان عاشق بود؟

      کودکی در تابستان به ماهيان قسم خورد
      دست‌ها به پوست سبز آب کشيد
      نخل‌ها مرتب کرد
      برگ نعنا بوئيد
      با اولين تصوير کشتی به آب زد
      یک نفخه‌ی گرفته و سنگين*
      پيکرت کنار آب افتاده بود
      و گيسوانت خزه بود
      و پروانه‌های پستان تو را
      من
      هرگز
      هيچ‌کس نديده بود

      اندوه
      مثلِ
      يا ماشين مش ممدلی‌ست
      نه بوق داره
      نه صندلی

      نوستالژی
      مثلِ
      يا
      صدای پروين است
      «باز امشب در اوج آسمانم»

      بودن یا نبودن
      بيضایی پرسيد: ديگه کی کشته می‌شه؟
      گفتم : اوفيليا و برادرش
      کلاديوس
      پلونيوس
      ملکه
      ملکه
      مکث!
      مکث!
      -ديگه؟
      مکث!
      بيضایی خنديد
      گفت: خود هملت!
      بهمن گفت: وقتی فاوست روحشو به شيطان می‌فروشه…
      گفتم: خواهر گوته رو!
      رعنا گفت: شميم خیلی باسواده
      نا صر گفت: ولی تعهد حاليش نيست
      کامران گفت: چه چشم‌های رعنايی
      اکبر گفت: همه جاکشن والسلام
      گفتم : چی؟
      گفت : غير ازتو و گوته

      بعد هر چی داشتيم
      داديم عرق
      تو کافه‌ی موند بالا
      اسمش چی بود خدايا؟

      از قله‌ی بلند فرود آمد
      نطفه‌ی آب بر زمين نهاد
      نطفه‌ی آتش بر زمين نهاد
      ستاره‌گان را گفت:
      رهايش نکنيد
      آب خوش از گلویش پایين نرود
      دنبالش کنيد
      حتی اگر به آسمان هفتم برود
      ستاره‌گان می‌آمدند
      فريب نمی‌شدشان داد
      حتی وقتی می‌شاشيدم
      **-Din djävel

      اگر می‌توانستيد
      مرا در لحظه‌ی موعود
      که به آسمان پرواز می‌کنم
      ببينيد
      آه اگر می‌توانستم

      همه‌ی صدا‌های زيرزمين را شنيدم
      مسيری که طی طريق می‌کند
      طيران عشق
      آن‌که آن کلام را گفت
      آن‌که همه چیز را رها کرد
      سر به بيابان گذاشت
      همان که شنيد
      اسم عشق را
      همان که بوذ و بوذ و بوذ
      تا از دلِ خرد گياهی سر بر آورد
      سر در آورد

      هيچ ديده‌ای
      خیابانی پر از شاش
      تا شانه‌ی مرد و زن

      هل هل گرگ چنبری
      زهره نداری ببری
      اگه بردم چه می‌کنی
      خُرد و خميرت می‌کنم
      خونه خاله کدوم وره
      از اين وره از اون وره

       

       

      *»مد و مه»ـ ابراهیم گلستان
      **»فحش سوئدی»

    دکتر آستروف- محمود داوودی

      …با تمرین‌های سخت توانستم پشت آقای دوموپاسان را به خاک بمالم، با استاندال هم دوبار مساوی کردم اما هیچکس نمی‌تواند وادارم کند که با تولستوی وارد گود شوم مگر این که واقعاً عقلم پارسنگ بردارد» به روایتی شاید همین پارسنگ، کار دستش داد وقتی که تفنگ دولولش را پر كرد، قنداقش را گذاشت روی زمین، لوله‌اش را به پیشانی فشرد یا در دهان گذاشت- چه فرق می‌کند- و شلیک کرد. شاید او که اضطراب‌هایش را در عشق به دریا، آفتاب، شکار یا زن‌های زیبا غرق می‌کرد، اگر با دکتر آستروف حرف می‌زد، شلیک نمی‌کرد، کُتش را می‌پوشید و خارج می‌شد از خانه‌ی ابرآلود پائيز . 

      در آرزوی آن بودم
      که روزی
      در خانه‌ی آفتابی پائيز
      که مثل برگ می‌چرخد
      در‌ها و پنجره‌هارا بگشايم
      تا بر گونه‌های سرد هلن
      دو نارنج بشکفد
      و بعد
      شاهد باشم
      که چطور
      دوست خوب من ”وانيا” ی عزيز
      در لحظه جنون
      شليک می کند
      به هر چه پیر و فرسوده‌است

      اما اکنون
      دير شده
      من
      خود
      فرسوده‌ام

      کتم را می‌پوشم
      عکس نخل‌های سوخته
      و کودکان مرده را بر می‌دارم
      و خارج می‌شوم
      از خانه‌ی ابر آلود پائيز
      که مثل برگ می‌افتد
      در گوشه‌ی سال‌های قديمی.

      * هلن، وانيا و دکتر آستروف از قهرمانان نمايشنامه‌ی دايی وانيای چخوف

    مثل ما می‌شويم- محمود داوودی

    مثل ما می‌شويم
    به علی لاله جینی

    زیر کدام نور
    کدام سقف؟

    فرقی نمی کند

    در انتظار
    زمان حجم دارد
    لمس می‌شود

    کاری ندارم که.

    در مهتابی
    پا روی پا می‌اندازم
    تماشا می‌ کنم

    پائيز آن جاست
    مرداب و سايه‌های سفيد قو
    پُل آن جاست

    نامه‌ها پرت می‌شوند
    تا مهتابی فاصله کوتاه‌است
    پرت می‌شود حواس
    موج در موج
    صدا با ذره‌های نور
    همسفر می‌شود
    ذره‌های پر قدرت
    نام‌ها
    آدرس‌ها را عبور می‌دهند
    و چهره می‌گيرند
    نام‌ها از نور
    کامل می‌شوند
    موج در موج
    گم می‌شوند زود
    در انتظار می‌مانم

    کاری ندارم که.

    پائيز را نگاه می‌کنم
    نور‌ها بی طاقت‌اند
    هجوم می‌آورند

    چند تکه نور
    شکل قلب شکل دست شکل نگاه
    نگاه می‌کنند با من
    خيال می‌کنند با من
    پل را به پل‌ دیگری وصل می‌کنند
    مرداب
    و سايه‌های سفيد قو را
    تفسير می‌کنند

    مثل ما می‌شويم
    موج در موج

    امروز
    تمام شد

    فردا
    دوباره
    زير همين نور
    همين سقف

    کاری ندارم که.