خانه‌ام ابری‌ست…- نیمایوشیج

خانه‌ام ابری‌ست…

خانه‌ام ابری‌ست
یکسره روی زمین ابری‌ست با آن

از فراز گردنه خُرد و خراب و مست
باد می‌پیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
وحواس من!
آی نی زن که ترا آوای نی برده‌ست دور از ره کجایی؟

خانه‌ام ابری‌ست اما
ابر بارانش گرفته‌ست
در خیال روز‌های روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می‌برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد‌ است
و به ره، نی زن که دایم می‌نوازد نی، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش.


    **
    در سرزمين بيابانی ايران برج بلندی است از سنگ بی در و پنجره‌. در تنها اتاق دايره شكل‌اش که كف‌اش خاكی‌ست ميزی‌ست از چوب . در اين سلول مدور مردی به نظرم به حروفی كه نمی‌شناسم شعر بلندی برای مردی می‌سرايد كه در سلول مدور ديگری شعری می‌سرايد برای مردی در سلول مدور ديگر… اين سير پايان ندارد وآنچه را كه اين زندانيان می‌نويسند هيچ كس نمی‌تواند بخواند . بورخس

آقای شیخ تازه کار- نیما




    ای شیخ ، هنوز جوان هستی و می‌توانی تا وقت نگذشته‌است زحمت کشیده، حقایق و موجبات زندگی را بشناسی. پیش از همه چیز به تو تعلیمی بدهم که واجب‌است زبان آدمی‌زاد را یاد بگیری:
    « باید ساده و طبیعی خیالات خود را ادا کرد.»
    مثلا چرا می‌گویی « نخل تربیت تو منحنی شده‌است…»
    بگو: «تو تربیت نمی‌شوی.»
    شاید یک روز این نصیحت مرا بپذیری.
    دیگر اینکه از ظاهر سازی، ریاکاری، فضل فروشی و تزویر پرهیز کن. که این‌ها شخص را غافل ساخته ، از شناختن و حقیقت محروم می‌دارند. زبان آدمی‌زاد را که یاد گرفتی و منابع آنرا دانستی آنوقت می‌توانی شروع به شناختن معانی کنی. بعد از آن اگر هوشمند باشی می‌توانی عظمت بزرگان عهد را تا اندازه‌ای درک کنی.عجالتاً همین تعلیم اول من ترا کافی‌ست. خودت را خوب کن 

    سرطان/ ۱۳۰۰

    از: دنیا، خانه‌ی من است ۵۰ نامه از نیما»
    کتاب زمان- چاپ اول ۱۳۵۰

دو شعر- نیما


    ‎همه ی معناها و شباهت ها و تفاوت های پاره ها را به خاطر بسپارید و حتا پرسش ها وشک ها. هیچ معنی دافع معنای دیگر نیست. خود شعر معانی ممکن و محتمل را پیش چشم خواننده می گذارد. دنبال معانی دیگر واژه نروید که در شعر کاربردی ندارند و سبب اغتشاش قوه ی تصویر ساز ذهن می شوند. در برابر هیچ شعری – هر قدر هم تفسیرناپذیر باشد و زعما در باره ی آن تفسیر ها نوشته باشند – دست و پای خودتان را گم نکنید. آن معانی چیزی به شعر اضافه نمی کنند، فقط شعر را تاریک می کنند.
    « عبدالعلی عظیمی»** 

    « ری را»…صدا می آید امشب
    از پشت « کاچ» که بند آب
    برق سیاه تابش تصویری از خراب
    در چشم می کشاند.
    گویا کسی است که می خواند…

    اما صدای آدمی این نیست.
    با نظم هوش ربایی من
    آوازهای آدمیان را شنیده ام
    در گردش شبانی سنگین؛
    زاندوه های من
    سنگین تر.
    و آوازهای آدمیان را یکسر
    من دارم از بر.

    یکشب درون قایق دلتنگ
    خواندند آنچنان؛
    که من هنوز هیبت دریا را
    در خواب
    می بینم.

    ری را. ری را…
    دارد هوا که بخواند.
    درین شب سیا.
    او نیست با خودش،
    او رفته با صدایش اما
    خواندن نمی تواند.

    نیما یوشیج- ۱۳۳۱


    داستانی نه تازه 

    شام‌گاهان كه رؤيت دريا
    نقش در نقش می نهفت كبود
    داستانی نه تازه كرد به كار
    رشته‌ای بست و رشته‌ای بگشود

    رشته‌های دگر بر آب ببرد.

    اندر آن جايگه كه فندق پير
    سايه در سايه بر زمين گسترد
    چون بماند آب جوی از رفتار
    شاخه‌ای خشك كرد و برگی زرد

    آمدش باد و با شتاب ببرد.

    همچنين در گشاد و شمع افروخت
    آن نگارين چرب دست استاد
    گوش‌مالی به چنگ داد و نشست
    پس چراغی نهاد بردم باد

    هر چه از ما به يك عتاب ببرد.

    داستانی نه تازه كرد، آری
    آن ز يغمای ما به ره شادان
    رفت و ديگر نه برقفاش نگاه
    از خرابی ماش آبادان

    دلی از ما ولی خراب ببرد.

مجموعه کامل اشعار- انتشارات نگاه ، تهران۱۳۷۵