رویای قیصر: زیبگنیف هربرت

herbert zbigniew

زیبگنیف هربرت

زیبگنیف هربرت

یک شکاف! – قیصر در خواب چنان دادی می‌کشد که پَرهای شترمرغِ سراپردهٔ بالای سرش به لرزه می‌افتد. سربازانی که با شمشیرهای آخته دورِ اتاقش گشت می‌زنند خیال می‌کنند که قیصر خواب یک محاصره را می‌بیند. حالا شکافی در دیوار پیدا کرده است و می‌خواهد از آنجا برج و بارو را مُسخًر سازد.

در واقع، حالا، قیصر یک هزارپاست که کفِ اتاق می‌دود و دنبال ذره‌های غذا می‌گردد. ناگاه برفرازِ سرش سَندلِ عظیمی را می‌بیند که نزدیک است او را لِه کند. قیصر پی شکافی می‌گردد تا در آن بخَزد. زمین لیز است و صیقلی.
این بود ماجرا . پیشِ پا افتاده‌تر از رویاهای یک قیصر چیزی نیست.

برگردان: مرتضی ثقفیان

صبحانه با «اسکار وایلد»- خلیل پاک‌نیا

oscar-wilde1اگر آدم حقیقت را بگوید می‌تواند مطمن باشد که دیر یا زود افشا می‌شود.
نفرت انگیز‌ترین دروغ‌ها، آن‌هایی است که به حقیقت نزدیک‌ترند.
اگر آدم آنقدر تخیل ندارد که برای دروغ دلیل می‌تراشد، بهتر است یک مرتبه راستش را بگوید.

یک بوسه می‌تواند آدم را به خاک سیاه بنشاند.
عشق با خودفریبی شروع می‌شود و با فریب دیگران پایان می‌یابد
من در برابر همه چیز می‌توانم مقاومت کنم جز وسوسه.
بهترین راه خلاص شدن از وسوسه، تسلیم شدن به آن است
بدفهمی دوجانبه بهترین شرط ازدواج است.

فقط از طریق نپرداختن صورت حساب است که می‌توان در خاطره تجار باقی ماند.
کار پناهگاه کسانی است که چیزی برای مشغولیات ندارند.

بی‌معناست که آدم‌ها را به خوب و بد تقسیم کنیم. آدم‌ها یا جالب‌اند یا کسل‌کننده.
با کسی که شوخی سرش نمی‌شود نباید جدی حرف زد.
جدی بودن تنها حفاظ، آدم‌های سطحی است.
زندگی آن‌قدر مهم است که نباید آن را جدی نگرفت.
فقط آدم‌های سطحی به ظاهر خود بی‌توجه‌اند.

همه آدم‌های سر‌شناس، حواریون خود را دارند و همیشه این یهودا است که زندگی‌نامه آن‌ها را می‌نویسد.
فقط جارچی حراجی‌ها می‌تواند بی‌طرف باشد و همه کارهای هنری را به یک حد ستایش کند.
هنرمندان قلابی همیشه هم‌دیگر را ستایش می‌کنند.

پشیمانی از اشتباهات، جلو پیشرفت آدمی را می‌گیرد.

Oscar Wilde
Persian Reading: Khalil Paknia

سه شعر: لارش گوستافسون

lars-gustafsson1

«یک پدیدهٔ نوری»

من در حومهٔ شهر زندگی می‌کنم
و آن‌ها که از راه می‌رسند از یاد برده‌اند
تمام آنچه را که می‌خواستند تعریف کنند

کاملا خشنود در آلاچیق می‌نشینند
و در آرامش حرف‌ها و نظرات رد و بدل می‌کنیم
با چهره‌هایی که هرچه بیشتر روشن می‌شوند

تا وقتی که با تعجب و حیرت می‌بینیم
چیز بیشتری برای توضیح یک مرکز
که دور‌تر واقع شده، لازم نیست

و نمایان در مقابل آسمان
چون تکه‌ای روشن‌تر در افق
آنجا که آزادی بیشتر است
اما فاصله‌اش را با ما حفظ می‌کند
*****

 

«زمستان، جهان و دلتنگی»

روز زمستانی با نوری پریده‌رنگ‌
و ابرها بالاتر، خاموش‌تر،
نور بین اشیای آشنا در رفت وآمد است.
و تو زیر آسمان قدم می‌زنی،
هرچه نزدیک‌تر به آغاز، غریب تر از پیش،
بادها را ببین برمی‌خیزند، نور جابه‌جا می‌شود
آغاز: این تنها چیزی است که نیست
و جهان را این کامل می‌کند:
همین نور، همین شیی، روزها می‌آیند و می‌روند
بادهای رویایی،
شما را قبلا جایی ندیده بودم؟

جهانی است کاملا عادی. می‌آید و می‌رود
نزدیک‌تر و نزدیک‌تر به معمایی
که از یخِ شب پوشیده است.
سوزنی می‌تواند به درونش فرو رود.
جغ جغ صدا زیر پاها، جغ جغ می‌کند:
احساسی مثلِ بودن در جایی  خیلی دورتر،
در خراسان یا پرسپولیس شاید‌، همین ابرها.

گسترده تا بی‌نهایت! شگفت‌انگیز این‌ها است
که جهان تا بی‌نهایت گسترده،
و این‌جا کنار توست. عجایب این‌ها است.

در زمستان در امتداد راهی می‌رفتم
به جایی رسیدم
آن‌جا ترانه و ترس سرسام آور بود.

*****

«مخلوق»

ده میلیارد پیچ‌گوشتی

اما پیچی نیست

این شکستی است

که ما هستیم،

که تنها چیزی است

که هستیم ما

اسکندریه، ۶۴۱ بعد از میلاد: خورخه لوئیس بورخس- مترجم: خلیل پاک‌نیا

«آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند»

انگار کتاب‌دار نابینای ما در این سفر چشم‌های آن جنگ‌جوی را وام می‌گیرد تا داستان عاشقانه آن کتابخانه عظیم را روایت کند.- خلیل

library

library

 

 

 

 

 

از نخستین آدم که دید شب را
و روز را و دست خود را
داستان‌ها پرداختند آدمیان
و ثبت کردند بر سنگ و فلز یا پوست
آن‌چه در دل زمین است یا رویا‌ها می‌آفرینند
حاصل کارشان این: کتابخانه

می‌گویند شمار کتاب‌هایش بیش از
ستارگان یا دانه‌های شن صحراها
آدمی اگر بخواهد همه را بخواند
عقل و بینایی بی‌پروایش را
از دست می‌دهد

این‌جا حافظهٔ عظیم قرن‌هاست:
اعصار گذشته، قهرمان‌ها و شمشیر‌ها
علائم اختصاری جبر،
دانش کشف سیاره‌هایی
حاکم بر سرنوشت ما
قدرت گیاهان و طلسم‌هایی از عاج

بیت‌هایی که هنوز بوی نوازش عشق می‌دهد
دانش رمزگشایی خدا
خدا‌شناسی، در هزار توی تنهایی‌اش
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
و همهٔ نمادهای بُت پرستی را

کافران می‌گویند اگر بسوزانید این‌ها را
می‌سوزانید تاریخ را در جوار آن‌ها
اشتباه می‌کنند، کار شبانه‌روزی انسان آفرید
این کتاب‌های بی‌شمار را
اگر یکی باقی بماند حتی
خلق می‌کنند دو باره
هر سطر و هر صفحه را
هر چه هرکول کرد و عشق‌هایش
هر درسی از هر دست‌نوشته‌ای .

در این قرن اول هجری
من عمر که بر پارس‌ها پیروز شدم
و بر زمین برقرار ساختم اسلام را
به سربازانم فرمان دادم
بسوزانند آن کتاب‌خانه عظیم را
که نابودشدنی نیست
ستایش خدایِ همیشه بیدار
و پیامبرش محمد.

Alexandria, A.D. 641, Jorge Luis Borges.
Persian Reading: Khalil Paknia

http: //www. ronnowpoetry. com/contents/borges/Alexandria. Html

https: //www. facebook. com/palfest؟ fref=photo
This was the best equipped university in Gaza City، Now destroyed

آلبته شاعران گاهی دروغ می گویند. به روایت دیگری این کنابخانه سال ها پیش از حمله عمر از بین رفته بود-

سه شعر از توماس ترانسترومر – مترجم: مرتضی ثقفیان

۱-مادریگال، ۲- فاخته، ۳- پرلود‌ها، تکه سوم   ◄متن کامل

توماس ترانسترومر – برنده نوبل ادبیات سال 2011

۳۱ شعر از توماس ترانسترومر- مترجم خلیل پاک نیا

متن کامل کناب « معمای بزرگ» : توماس ترانسترومرـ مترجم : خلیل پاک‌نیا

پروفسور پیر و ۴ شعر دیگر – شیمبورسکا


.

پروفسور پیر

از او در باره آن وقت‌ها پرسیدم

که خیلی جوان بودیم هنوز

غریزی، بی فکر، خام، خوش باور

پاسخ داد:

خوب، صرف نظر از جوانی

از بقیه اندکی باقی است .

پرسیدم هنوزهم همان‌قدر با اطمینان می‌داند

چه چیزی برای بشریت خوب است یا بد

پاسخ داد:

کشنده‌ترین زهر برای همه‌‌ی توهمات.

پرسیدم هنوزهم آینده را

روشن می‌بیند

پاسخ داد:

کتاب‌های تاریخی زیاد خوانده‌ام

از عکس توی قاب

روی میزتحریر پرسیدم

پاسخ داد: بودند، نیستند دیگر.

برادر، دایی و عمه، برادر زن

همسر، دختری که روی زانوی او نشسته

گربه‌ای که توی بغل دختر است

درخت آلبالو پر از شکوفه و روی شاخه‌اش

پرنده‌ای کوچک وغریب

پرسیدم

احساس خوشبختی کرده‌است بعضی وقت‌ها


پاسخ داد:

کار می‌کنم


از دوستان پرسیدم،

آیا هنوز کسانی هستند باقی.

پاسخ داد:

چند نفر از دستیارهای قدیمی

که خودشان هم چند دستیار قدیمی دارند

خانم لودمیلا مشغول رتق و فتق امور

یک آشنای نزدیک، در خارجه

دو خانم در کتابخانه، هر دو خندان

گرگور کوچلو این روبرو و مارکوس اوره لیوس

از خلق وخوی و سلامتی‌اش پرسیدم


پاسخ داد:

ودکا، سیگار و قهوه را ممنوع کرده‌اند

خاطره و اشیاء سنگین را هم

باید وانمود کنم که نشنیده‌ام .

از باغ و نیمکت باغ پرسیدم

پاسخ داد:

اگر شب زیبایی باشد آسمان را نظاره می‌کنم

تعجب می‌کنم هنوز هم

که چقدر نقطه‌نظر آن‌جاست.


شعرهای دیگری از شیمبورسکا از دو دفتر شعر «دو نقطه» و «این‌جا»

درد پوچ: مجموعه‌ی صد شعر از چارلز بوکوفسکی- برزو اميرحسينی

گزیده‌ای از ميان بيش از هزار و سيصد شعر که بین سال‌های ۱۹۴۶ تا ۱۹۹۳ در چهارده کتاب منتشر شده است.
«آن‌ها و ما» برگرفته از همین مجموعه است.

     

    آن‌ها در مهتابي
    گرم گفتگو بودند
    همينگوی، فالکنر، تی. اس. اليوت،
    ازرا پاوند، هَمسون، وَلی اِستيوِنس،
    ای. کامينگز و چند نفر ديگر.

    مادرم گفت: «ببين،
    می توانی از آن‌ها بخواهی که ساکت باشند؟»
    گفتم: «نه!»

    پدرم گفت: «حرف هايشان مزخرف است.
    بهتر است شغلی برای خود پيدا کنند.»
    گفتم: «آن‌ها شغل دارند.»

    پدرم گفت: «مثل شيطان.»
    گفتم: «همين طور است.»

    در همان زمان
    فالکنر تلو تلو خوران وارد شد.
    در قفسه يک بطری ويسکی يافت
    و بيرون رفت.

    مادرم گفت: «عجب آدم وحشتناکی است.»
    از جا برخاست
    و دزدکی نگاهی به مهتابي انداخت.

    گفت: «زنی هم با آن‌هاست
    که به مرد‌ها می‌ماند.»
    گفتم: «او گِرتِرود است.»

    گفت: «مردی عضلات خود را به رخ می‌کشد
    و ادعا می‌کند که حريف سه نفر است.»
    گفتم: «او اِرنی است.»

    پدرم گفت: «و او می‌خواهد مانند آن‌ها بشود.»
    و مرا نشان داد.
    مادرم پرسيد: «اين حرف درست است ؟»
    گفتم: «نه مانند آن‌ها،
    بلکه جزئی از آن‌ها.»

    پدرم گفت: «بهتر است
    يک شغل لعنتی برای خودت پيدا کنی.»
    گفتم: «ساکت!»
    «چی؟»
    «گفتم، ساکت!
    دارم به حرف‌هايشان گوش می‌دهم.»

    پدرم نگاهی به زنش انداخت:
    «اين پسر من نيست!»
    گفتم: «اميدوارم.»

    فالکنر بار ديگر
    تلو تلو خوران به اتاق آمد.
    پرسيد: «تلفن کجا است؟»

    پدرم پرسيد: «برای چه می‌پرسی؟»
    «اِرنی مغزش را منفجر کرد.»

    پدرم فرياد زد: «ببين
    چه بر سر آدم‌هایی مانند آن‌ها می‌آيد.»

    به آرامی از جا برخاستم
    و به بيل
    تلفن را نشان دادم.

    متن کامل شعرها

ماریانه:از پل سلان(ترجمه و صدا: حسین منصوری)

     


    زلفانت بی یاسمن، رخساره‌ا‌ت آینه است.
    ابری خرامان خرامان می‌گذرد
    از چشمی به چشمِ دیگر، آن سان که سدوم به بابل،
    و هم‌چون زایشِ برگ قلعه را قطعه قطعه می‌کند
    و بر گرداگردِ گلبنِ گوگرد می‌توفد.

    آنگاه آذرخشی برق می‌زند گوشه‌ی دهانت
    دره‌ای تنگ با بقایای ویالون.
    مردی با دندان‌های برفی کمانه را حمل می‌کند:
    آی که آن نای زیباتر طنین افکن شد!

    معشوق!
    معشوق تو نیز آن نایی و ما همه بارانیم
    پیکرت شرابی بی‌مانند است و ما ده نفره باده می‌پیماییم
    دلت زورقی در شالی‌ست که ما زی شب‌اش پارو می‌کشیم
    کوزه‌ای کوچک که پر از آبی‌هاست
    و این سان سبک‌بار از فرازِ ما می‌جهی
    و ما به خواب فرو می شویم

    از جلوی چادر
    گردانِ صدنفره پیش می‌رود
    و ما تو را باده نوشان به سوی گور حمل می‌کنیم
    و حال
    صدای اصابتِ سکه‌ی سنگینِ رویاها
    بر جاده‌های سنگ‌فرشِ جهان
    به گوش می‌رسد.


سرزمینِ ویران- تی.اس. الیوت

سرزمینِ ویران- تی. اس. الیوت

تدفین مردگان

آوریل بی رحم ترین ماه است
یاس ها را از خاک مُرده می رویاند
خاطره و اشتیاق را به هم می آمیزد
با باران بهاری ریشه های خوا برفته را بیدار می کند.
ما را گرم نگه داشت زمستان
با برف فراموشی زمین را پوشاند
با ریشه های خشک کمی زندگی داد.
غافل گیرمان کرد تابستان
با رگباری از جانب اِستارنبرگرسی
میان ستون ها پناه گرفتیم و بعد به آفتاب رفتیم،
به هوفگارتن، قهوه نوشیدیم و ساعتی گپ زدیم.
– روس، من، اصلاَ، اهل لیتوانی، آلمانی اصیل-
و ما وقتی بچه بودیم نزد اشرف والا، پسرعمویم می ماندیم،
او مرا به سورتمه سواری برد و من خیلی ترسیدم
گفت: ماری، ماری، محکم بگیر. و سرازیر شدیم.
در کوهستان انسان احساس آزادی می کند.
تا نهایت شب می خوانم و زمستان به جنوب می روم.
چه ریشه هایی چنگ میزند به سنگ
چه شاخه هایی رشد می کند در زباله و سنگ؟
پسر انسان! تو نمی دانی و گمان هم نمی توانی کرد
چون فقط کُپه ی تصویرهای شکسته را می بینی
آن جا که خورشید ضربه می زند
و درخت مُرده سایه ندارد
و زنجره آرامش نمی دهد
و از سنگ خشک صدای آب نم یآید.
این جا،
زیر صخره ی سرخ فقط سایه هست،
(به زیر سایه ی صخره ی سرخ بیا)
تا نشانت دهم،
نه چیزی چون سایه ات در روز
که در پی ات می آید ،
نه چیزی چون سایه ات در شب
که به دیدارت می آید،
که وحشت را نشانت دهم
در مشتی خاک.
باد خنک میوزه
از جانبِ خون هتون.
ای بچه ی ایرلندی
منتظر چی هستی؟
تو به من سُنبل دادی اول بار، یک سال پیش
«دختر سُنبل صدایم می کردند.»
اما هنگامی که دیرگاه از باغ سُنبل برمی گشتیم
تو با آغوشی پُر و موهای خیس، زبانم بندآمد
چشمم سیاهی رفت. میان مرگ و زندگی بودم،
هیچ نمی دانستم،
آن جا که نگاه کردم
به دل روشنی، به سکوت.
دریا خالی و ویران
مادام سوسُوستریس، فال گیر شهیر،
سرمایی سخت خورده بود،
او که می گویند عاقل ترین زن اروپا هم هست،
با دستی ورقِ شوم
گفت، این ورق توست، ملاح مغروق فنیقی.
(نگاه کن، چشم هایش اینک مرواریدند!)
و این بلّادونا،
بانوی صخره ها،
بانوی وضعیت.
این هم مردی با سه پاره چوب، و این هم چرخ،
و این تاجر یک چشم،
و این ورق سفید که می بینی بر دوش اش،
چیزی ست که من
رُخصت دیدنش را ندارم.
مرد به دار آویخته را پیدا نمی کنم
بترس از مُردن در آب.
انبوه مردمی را می بینم که در دایره ای می چرخند.
خیلی متشکرم، اگر خانم اِکیتون عزیز را دیدید، بگویید
جدول طالع را خودم می آورم:
این روزها
آدم باید خیلی محتاط باشد.
شهر غیرواقعی،
روزی زمستانی در مه ای قهوه ای،
انبوه مردم بر پُل لندن روان بودند،
انبوه.
گمان نمی کردم، مرگ این همه را از پای انداخته باشد.
آه ها برکشیده، کوتاه وبریده، و چشم ها بر زمین دوخته
از شیب تپه بالا شدند و پایین آمدند در خیابان کینگ ویلیام،
جایی که کلیسای سنت ماری وولنات
ساعت ها را می شمرد و صدایی مُرده داد بر نهمین،
آخرین ضربه.
آن جا آشنایی دیدم. صدایش کردم:
اِستت سُون!
تو که در مایلی تو کشتی ها با من بودی!
جسدی که کاشتی پارسال در باغچه ات،
جوانه زد
شکوفه می دهد امسال
یا سرمای زودرس خراب کرد خوابش را؟
فقط مراقب سگ، دوست انسان باش،
با پنجه قبر می شکافد و مُرده گور به گور می کند!
تو
خواننده یِ دو رو ! – شبیه خودم، برادرِ من!

 

یک دست شطرنج

صندلی که زن بر آن نشسته بود، چونان تختی پُرجلا،
بر زمین مرمر می تابید
و آینه آویزان با چفته های تاک و آراسته به بر گها
که در آن کوپیدونی ِ زرین نمایان بود
(یکی دیگرچشم هایش پشت بال پنهان بود)
دوچندان می کرد شعله ی شمعدان هفت شاخه را
هنگام که برق جواهرات زن در بازتاب میز،
به پیشبازِ نور می آمد،
از صندوقچه های مخمل
اسراف جاری بود،
در عطردان های باز، از عاج و بلور رنگین؛
ترکیب عطرهای غریبه ای، پُر رمز و راز مخفی بود،
پودرها، کِرم ها، آب هایی که اضطراب می داد
و هوش در عطر خود غرق می کرد،
و نسیمی که می وزید از پنجره،
همه را به بالا می برد
و موج های نور،
پیش می رفت و پس می افتاد،
و خطی سیاه از دود،
به تاق خیمه می تاباند،
و نقش ها می لغزاند
و نقش ها می لرزاند
تخته پاره های مس خورده ی دریا
می سوخت سبز و نارنجی در بخاری سنگی،
که در نور غمناکش
نقش دلفینی شناور بود.
بر پیش بخاری کهن، انگار می دیدی پنجره ای گشوده
به چشم اندازی پوشیده از درخت
و منظره ی مسخ فیلومل،
به دست پادشاه بربرها
چه، بی رحمانه بی حرمت شد!
با این همه هزاردستان
با نغمه اش قدسی بیابان را پُر کرد
و ناله می کند می کند هنوز،
و جهان در پی اش هست هنوز
«چاک چاک» در گوش های ناپاک.
از تکه پاره های زمان، بر دیوار، حکایت ها کتیبه بود
هیاکلی خیره، خم شده به روبرو
خواهان سکوت بودند در اتاق دم کرده
خش خش پایی شنیده شد در پله
در روشنایی آتش
در چنگ شانه اش
موهایش، نقطه های نور بودند
واژه می شدند می جهیدند
و ناگهان ترسناک ساکن می شدند
«امشب اعصابم خراب است، خراب. پیشم بمان،
حرفی بزن، چرا هیچ وقت حرفی نمی زنی؟ حرف بزن.
به چی فکر می کنی، به چی، چه فکرهایی، چی؟
هیچ وقت نمی فهمم به چی فکر می کنی. فکر کن»
من فکر می کنم، ما در محاصره ی موش هایی هستیم
آن جا، که مُرده گان استخوان هایشان را
از دست داده اند.
«این چه صدایی ست؟
باد در شکا فهای در است.
پس این چه صدایی ست؟
چه می کند باد؟
هیچ، و دیگر هیچ
تو هیچ نمی دانی؟ هیچ نمی بینی؟
هیچ به یادت نمی ٱید؟»
یادم می آید
چشم هایش اینک مرواریدند
«زنده ای تو یا مُردی؟ عقل داری؟»
اما این رگتایم شیکسپیری، وای وای وای وای، چه درخشانه
چه هوشمندانه،
«حالا چکار کنم؟ چکار کنم؟
می خواهم به خیابان بدوم،
با همین لباس
پرسه بزنم با موهای باز، این طوری. فردا چکار کنیم؟
اصلا می خواهیم کاری بکنیم؟»
آب گرم در ساعت ده
اگر باران ببارد،
اتوموبیلی سقف دار در ساعت چهار
و ما شطرنج بازی خواهیم کرد
با فشار انگشت ها روی پلک،
در انتظار ضربه ی در.
وقتی شوهر لیل داشت از جنگ بر می گشت
رُک و پوست کنده، به لیل گفتم
زود باشین وقت رفتنه
حالا که آلبرت داره بر می گرده، یه کم به خودت برس
وقتی برگشت، مطمئن باش، سراغ پول هایی رو که برای خرج دندونات
به ات داد می گیره
خودم شاهد بودم که گفت
همه را بکِش لیل و به جاش یک ردیف صدف خوشگل بذار
چون دیگه رغبت نمی کنم، به خدا قسم
گفتم: منم رغبت نمی کنم
به آلبرت بیچاره فکر کن
چهار سال تمام تو جبهه بود، حالا می خواد کمی حال کنه
اگه تو ندی، دیگران هستن
گفت: آها، آره، هستن
گفتم: منم همینو می گم
گفت: حالا می دونم از کی باید ممنون باشم
و زُل زد تو چشمام
زود باشین وقت رفتنه
گفتم: بدت نیاد، به خاطر خودت می گم.
دیگران می گردن و می چرخن و بلند می کنن،
و به فکر آدمایی مثل تو هم نیستن
گفتم: اگه آلبرت گذاشت و رفت، نگی کسی حرفی نزد
گفتم: از خودت خجالت بکش، آنتیک شدی،
(فقط سی و یک سالشه)
با ناامیدی گفت: دست خودم نیست،
تقصیر این قرصاست که خوردم برای انداختن
(پنج تا بچه داره، سر آخری، جورج کوچیکه، داشت می رفت)
گفت: دوا سازه میگه، درست می شه، ولی من که اصلا بهتر نشدم
گفتم: چون که خیلی خُلی. آلبرت اگه بخواد، چاره ای نداری تو
گفتم: تو که بچه نمی خواستی چرا ازدواج کردی
زود باشین وقتِ رفتنه
روزِ یکشنبه ای که آلبرت خونه بود، دعوت شدم به شام، کباب خوک،
تا که هنوز داغه بخوریم
زود باشین وقت رفتنه
زود باشین وقت رفتنه
شب به خیر بیل، شب به خیر لُو، شب به خیر مای
شب به خیر
شب به خیر خانم ها، شب به خیر خانم های زیبا، شب به خیر
شب به خیر

موعظه ی آتش

خیمه ی رود از هم گسیخت:
آخرین پنجه های برگ
چنگ می زنند در هوا و فرو می افتند بر ساحل خیس.
بر زمین سوخته، باد، ساکت می گذرد
پریان رفته اند
تایمز زیبا آرام شناور باش، تا آوازم را بشنوی
بر رود، بطری های خالی، کاغذهای ساندویچ و مقواها
و دستمال ابریشم بینی،
ته سیگارها و نشانه های شب های تابستان
شناور نیستند
پریان رفته اند
و دوستان شان،
آقازاده های هرزه گرد مدیران شهر هم رفته اند
بی آن که نشانی از خود به جای بگذارند.
کنار دریاچه ی ژنو نشستم و گریستم…
تایمز زیبا،
آرام شناور باش، تا آوازم را بشنوی
آوازم نه دراز است، نه گوش آزار.
از پشت سرم اما در وزشی سرد می شنوم
چِق چق استخوان ها و نیشخند ها باز گوش تا گوش.
موشی آرام خزید میان علف ها
با شکمش چسبناک بر زمین خیس
در غروبی زمستانی
وقتی در آب تیره ی کانال ماهی می گرفتم
دور از این جا، پشت اداره ی گاز
به برادرم، شاه،
و کشتی شکسته گی اش
و پیش از او به مرگ پدرم،
شاه، فکر کردم
بر زمین پست خیس، بدن های لخت سفید
و استخوان هایی که پرت می شوند به اتاقکی سوزان
فقط زیر پنجه ی موش ها، سال پشت سال.
از پشت سرم، هی صدای بوق ها و ماشین ها را می شنوم
که می گذرند و آقای سویینی را می برند برای خانم پورتر
همین بهار
و ماه می تابید بر خانم پورتر
و دخترش
پاهایشان را با محلول سودا می شویند
آه، آوازهای کودکان زیر این گنبد!
جیک جیک جیک
چاک چاک چاک چاک
چه بی رحمانه بی حرمت شد
تروس
شهر غیرواقعی
روزی زمستانی در مه ای قهوه ای
آقای یوجینیداس، تاجر ازمیری
اصلاح نکرده،
با جیبی پُر از کشمش
بیمه و کرایه، رایگان تا لندن: پرداخت در برابر اسناد
با فرانسه ی شلخته ای گفت
نهاری بخوریم در هتل کانن استریت
تعطیلی آخرِ هفته هم سرکنیم با هم تو متروپل
در ساعت بنفش،
هنگامی که چشم ها و کمر
از میز کار بالاتر می روند، و ماشین انسانی منتظر است
هم چون تاکسی که در انتظار می لرزد
من تایریسیاس، که نابینا میان دو زندگی می لرزم،
من پیرمردی
با پستان های چروکیده ی زنانه،
می توانم در ساعت بنفش،
زمان شبانه را
ببینم که در راه خانه است،
و ملاحان را
از دریا به خانه است،
و ماشین نویس را
در ساعت چای به خانه می رساند
میز صبحانه اش را جمع می کند،
اجاق اش را روشن می کند
و کنسروها را روی میز می چیند
پشت پنجره، روی بند، زیرپوش هایش
در تماس با آخرین ذره ی آفتاب،
دیوانه وار می لرزند
بر کاناپه که شب تخت می شود
تلّی از جوراب ها و زیرپوش ها، سرپایی و سینه بند.
من تایریسیاس، پیرمردی با پستان های چروکیده
صحنه را پی گرفته و ادامه را پیش گویی کردم-
من نیز
در انتظار این میهمان بودم
او وارد می شود، جوانی با پوستی خراب، نگاهی بی شرم
منشی بنگاه معاملات ملکی،
یکی از آن کوتوله هایی
که اعتماد به نفس همان قدر می برازدش، که کلاه سیلندر
نوکیسه ی برادفوردی را
فکر می کند، حالا زمان، مناسب است،
شام به پایان رسیده و زن خسته و کلافه است،
پس دلبری می کند و لاس می زند
زن بی تفاوت است.
او برافروخته و پی گیر می تازد،
دست های جوینده به مانعی بر نمی خورد،
غرورش خواهان جوابی نیست،
و بی تفاوتی می شود جواب.
( و من تایریسیاس،

همه ی آن چه بر این تخت یا کاناپه رفت را خود از سر گذرانده ام،
من که به دیوارهای دورِ تبای تکیه داده ام
و با پست ترین مُرده گان هم پا بوده ام)
برای آخرین بار، بوسه ای از سر تحقیر نثار زن می کند
و راهش را در پله ها کورمال می جوید. که تاریک است…
زن
برمی گردد و لحظه ای در آینه می نگرد،
هنوز نمی داند که معشوق رفته است
طرحی ناتمام از ذهنش می گذرد:
«خب
تمام شد، خوشحالم که تمام شد.»
وقتی زنی زیبا، در چنبره ی پریشانی می افتد
و تنها از این سو به آن سوی اتاق می رود
بی حواس،
دستی به موهایش می کشد
و صفحه ای بر گرامافون می گذارد.
«و این موسیقی از من خزید روی آب»
و به استرند و به خیابان کویین ویکتوریا
ای شهر، شهر، گاهی ناله ی خوش ماندولینی را می شنوم
در کنار کافه ای در خیابان تایمز پایینی
و حرف و همهمه ی ماهیگیران را
به وقت نهار،
آن جا که دیوارهای کلیسای ماگنوس شهید
می درخشند وصف ناپذیر
با نقش های ایونی اش، سفید و زرین
قیر ونفت
پس می دهد رودخانه
می روند دوبه ها
با جذر و مد دریا
بادبان های سرخ
گشوده
تاب می خورند به بالای دکل ها
می لغزند دوبه ها
الوارها می برند
می گذرند از جزایر سگ
برآب های گرینویچ
ویالالا لی آ
و الالا لی آلالا
الیزابت و لِستر
پاروها شلپ شلپ توی آب
پشت کشتی
مثل صدف، طلایی و قرمز
خیزاب ها
دو سوی ساحل
باد جنوب غربی
بر رود می برد
دینگ دانگِ ناقوس ها را
برج های سپید
ویالالا لی آ
و الالا لی آلالا
«واگن های قطار و برگ های غبار
هایبری، زادنم را دید، ریچموند و کیو، سقوطم را
در ریچموند، کف قایقی باریک دراز کشیدم و پاهایم را بالا گرفتم.»
«پاهایم در مورگیت است، و قلبم زیر پاهایم
وقتی اتفاق افتاد، مرد گریه کرد و خواست دوباره شروع کنیم
من ساکت بودم. چه باید می گفتم؟»
«بر ماسه های مارگیت
می توانم هیچ را
به هیچ گره بزنم
ناخن های شکسته بر انگشت های کثیف
مردم من، مردم فروتن من
که هیچ انتظاری ندارند.»
لا لا
چنین به کارتاژ شدم
در آتش در آتش در آتش در آتش
پروردگارا مرا رها کردی
رها کردی
در آتش

 

مرگ در آب

فله باس فنیقی، که چهارده روز از مرگش می گذرد
جیغ پرندگان ماهی خوار،
آب های سهمگین دریا،
و سود و زیان را، از یاد برد.
موجی از ژرفا، به نجوا،
گوشت از استخوانش جدا کرد
چنین که او فراز آمد
و فرو افتاد
از سا لهای پیری و جوانی اش گذشت
تا گرداب بلعیدش.
جهود یا نه،
تو که سکان در پیِ باد می چرخانی
یادآر فله باس را
که هم چون تو
بلند و زیبا بود

 

آن چه رعد گفت

پس از نور سرخ مشعل ها بر چهره های عرق کرده
پس از سکوت سرد در باغ
پس از رنج احتضار در میان صخره و سنگ
زاری و فریاد
زندان و کاخ و پژواک رعد بهاری در کوه دوردست
مُرده است اینک آن که زنده بود
و ما که زنده بودیم، با کمی درنگ، به سوی مرگ می رویم
این جا آبی نیست،
مسیری از شن،تاب خورده تا فرازِ کوه
کوهی از سنگ
و آبی نیست
می ایستادیم و می نوشیدیم اگر آبی بود
نه می توان ایستاد، نه می توان اندیشید
عرقْ خشک است و پا در شن
اگر فقط آبی
میان سنگ ها بود
دهان مُرده ی کوه با دندان های پوسیده اش حتی نمی تواند تُف کند
این جا نمی شود ایستاد درازکشید نشست
فقط رعد و برق بی باران
سکوت حتی نیست
فقط چهره های سرخ و تلخ
که از درز در خانه های گِلی پوزخند می زنند
اگر آب بود
و نه سنگ
اگر سنگ بود
و آب هم بود
آب
یک چشمه
برکه ای میان صخره
اگر صدای آب حتی بود
نه زنجره
نه آواز این علفِ خشک
اگر فقط صدای آبی اگر بر سنگ ها بود
آن جا که پرنده ی توکا در میان کا ج ها می خواند
چک چک چیک چیک چک چک
اما آبی نیست
این سومی کیست که همیشه در کنار تو گام می زند
شماره که می کنم، من هستم و تو
اما نگاه که می کنم به راه سفید روبرو
می بینم همیشه کسی در کنار تو گام می زند
پیچیده در ردایی و دستاری به پیش می لغزد
زن است یا مرد نمی دانم
ولی کیست این سومی که آن سوی توست؟
چه صدایی ست این بر بام هوا
ندبه ی خاموش مادران
که اند این جماعتِ در حجاب
که در دشت های بی پایان
بر زمین ترک خورده می لغزند
با افقی کوتاه گرداگردشان
چه شهری ست این،
که بر فراز کوه می چرخد و شکل می گیرد و فرو می ریزد
در این هوای بنفش
برج های فروپاشیده
اورشلیم آتن اسکندریه
وین لندن
غیرواقعی
زنی موهای بلند و سیاهش را محکم کشید
و بر تارهایش زخم های زد و نغمه ای نواخت
و خفاش ها در نور بنفش،
با چهره ای کودکانه بال کوفتند و جیغ کشیدند
و با سر از دیواری سیاه پایین خزیدند
و برج ها واژگون در هوا
و ناقوس های حافظه ضربه می زدند
و زمان را شماره می کردند
و آوازها از برکه های خشک و قنات های بی آب
شنیده می شد
در این دخمه ی آوار میانِ کوهستان
علف
در نور ملایم ماه
بر قبرهای واژگون اطراف نمازخانه می خواند.
نمازخانه ی خراب، که خانه ی باد است.
پنجره ای ندارد و در به هم می خورد
استخوان خشک به کسی زخمی نمی زند.
و خروسی تنها بر بام
قو قو لی قو قو قو لی قو
در روشنای رعد.
سپس هوایی مرطوب
که باران آورد
گَنگ خشک بود، و برگ های پژمرده در انتظار باران بودند
و ابرهای سیاه در دوردست برفراز هیماوانت بودند
جنگل خم شد، کوچک شد در سکوت
و چنین گفت رعد
دا
داتا، چه بخشیدیم ما؟
دوست من، خونی که قلب مرا می لرزاند
شجاعتی بی رحمانه در لحظه ی تسلیم
که سال ها تدبیر بازش نمی تواند آورد
با همین، با همین چیزها دوام آورده ایم
با همین چیزها
که قرار نیست در آگهی مرگ ما، یادی از آن بشود
یا در لابه لای خاطراتی که عنکبوت بخشنده،
تاری روی آن تنید
و یا زیر این مُهر قراردادی که وکیل لاغر، آن را درهم شکست
در اتاق های خالی ما
دا
دایاد هوام: من شنیده ام کلید یک بار در قفل می چرخد
فقط یک بار می چرخد
به کلید فکر می کنیم هرکس به زندانش
فکر می کنیم به کلید و زندان را تائید می کنیم
مگر شبِ شایعه
به کوریولانوس درهم شکسته، لحظ های زندگی دهد
دا
دامیاتا: قایق رام بود
شاد، زیر دستی که آشنا به پاروها و بادبان بود
آرام بود دریا، قلب تو هم جواب می داد شاد
اگر او را به نام می خواندند، رام می شد و می تپید
در دست هایی که راهنمایش بودند
تو ساحل نشسته بودم
ماهی می گرفتم، پشت سرم بیابان
روزی، زمین خود را سامان خواهم داد؟
پُل لندن فرو می ریزد فرو می ریزد فرو می ریزد
و آ نگاه دوباره فرود آمد در آتشی
که آ نها را پاک می کرد
پس من، کی چلچله خواهم شد- چلچله، ای چلچله
شاهزاده ی اکوتیانی یِ برج های ویران
با این پاره ها، ویرانه ام را برپا کرده ام
پس شما را آماده خواهم کرد
هیرونیموس دوباره دیوانه است.
داتا. دایاد هوام. دامیاتا.
شانتی شانتی شانتی

 

سرزمینِ ویران- تی. اس. الیوت

سرزمینِ ویران
شعر
تی. اس. الیوت

مترجم: محمود داوودی
خلیل پاک‌نیا

چاپ اول: نشر «سی و دوحرف»استکهلم، ژانویه ۲۰۰۸
چاپ دوم: نشر«سی و دوحرف»استکهلم، فوریه ۲۰۰۹

چاپ سوم: نشر الکترونیکی«باغ در باغ»استکهلم مه ۲۰۱۰
دانلود کتاب

BaghDarBagh ©۲۰۱۰
تمام حقوق اين کتاب برای مترجمین محفوظ است.

کاریلون: توماس ترانسترومر، مترجم: خلیل پاک‌نیا

جشن هشتاد سالگی / خلیل پاک نیا و توماس ترانسترومر

Carillon: Tomas Tranströmer

مادام، مهمان‌هایش را حقیر می‌شمارد چون آن‌ها می‌خواهند
در هتل کثیف‌اش بمانند.
اتاقِ نبشی طبقه دوم را دارم: تخت‌خوابی خراب،
لامپی در سقف.
از همه عجیب‌تر این پرده‌های سنگین، آن‌جا که صدها هزار
کنه نامریی رژه می‌روند.

بیرون‌، کوچه‌ای می‌گذرد
جهان‌گرد‌ها آهسته، کودکان دبستانی سریع، مردانی با لباس کار
دوچرخه‌ها را تلق تلق‌کنان راه می‌برند
آن‌هایی که فکر می‌کنند جهان را می‌چرخانند
و آن‌هایی که فکر می‌کنند بی‌پناه در چنگ این جهان می‌چرخند
کوچه‌ای که همه‌ی ما از آن می‌گذریم‌، به کجا می‌رسد این راه؟

تنها پنجره‌ی اتاق به سوی چیز دیگری باز می‌شود:
میدانی رام نشدنی.
زمینی که می‌جوشد‌، سطحی لرزان و عظیم،
گاه مملو از مردم، گاه متروکه.

در درونم هرآنچه است مجسم می‌شود آن‌جا،
همه‌ی ترس‌ها، همه‌ی امیدها.
همه‌ی ناممکن‌ها، که با این وجود اتفاق می‌افتد.

کوتاه است ساحلم، مرگ اگر یک وجب بالا بیاید
غرق می‌شوم

من ماکسی‌میلیان هستم. سال ۱۴۸۸ است.
این‌جا در بروخه زندانی‌ام
چرا که دشمنانم مُرددند –
ایده‌آلیست‌های شریرند
و آن‌چه در حیاط‌خلوتِ وحشت کردند
نمی‌توانم وصف کنم،
نمی‌توانم خون را به جوهر بدل کنم.

من هم مردی هستم با لباس کار ، که دوچرخه‌اش را تلق تلق‌کنان
در کوچه راه می‌برد
جهان‌گردی که می‌گذرد و می‌ایستد،
می‌گذرد و می‌ایستد
و نگاهش را می‌گرداند بر نقاشی‌های قدیمی
چهره‌های رنگ‌پریده‌ی ماه‌سوخته، پرده‌های سرد

هیچ‌کس تعیین نمی‌کند کجا بروم، کمتر از همه خودم،
با این وجود، هر گام به آن‌جا که باید، می‌رود.
سرگردان در میان جنگ فسیل‌ها، جایی‌که همه آسیبب‌ناپذیرند
چرا که همه مرده‌اند!

انبوه برگ‌های غبارآلود، دیوارها با درزهای‌شان،
راه باریک باغ‌ها، جایی‌که اشک‌های سنگ‌شده،
زیر پاشنه‌ی کفش‌ها خرد می‌شوند…

ناگهان، انگار بر طنابی نامریی پا گذاشتم،
و ناقوس‌ها در این برج ‌گمنام به صدا درآمدند
کاریلون! درزِ انبان می‌ترکد
و نُت‌ها بر فراز فلاندر می‌غلتند
کاریلون! آهنِ نجواکننده‌ی ناقوس‌ها، آیه‌ها و ضرب‌آهنگ،
همه با هم، و دست‌خطی لرزان در فضا.
دست لرزان پزشک نسخه‌ای نوشت که کسی نمی‌تواند بخواند
اما دست‌خطش آشنا است…

بر فراز میدان و طاق، گندم‌زار و سبزه‌زار
به صدا در آمدند ناقوس‌ها به سوی مرده‌ها و زنده‌ها.
تشخیص مسیح و ضدمسیح دشوار!
سرآخر ما را به خانه می‌رسانند ناقوس‌ها .

خاموش شده‌اند.

به اتاقم در هتل برگشته‌ام: تخت‌خواب، لامپ، پرده‌ها.
این‌جا صداهای غریبی شنیده می‌شود ،
زیرزمین خودش را از پله‌ها بالا می‌کشد

روی تخت‌خواب دراز کشیدم با دست‌های باز
لنگری هستم که محکم در اعماق نشسته است
و نگه می‌دارد
سایه‌های عظیم را که شناورند آن بالا
آن ناشناخته‌ی‌بزرگ، که بخشی از آن من‌ام و
حتما مهم‌تر از من است.

بیرون‌، کوچه‌ای می‌گذرد،
کوچه‌ای که گام‌هایم  در آن محو می‌شود
هم‌چون نوشته‌ها‌، دیباچه من بر سکوت،
بازتاب آیه‌های من.

سه شعر از سه شاعر

    ۱. ماهی‌ها در دامما در توری از ستارگان درتقلاییم.
    ماهی‌هایی به ساحل افتاده‌.
    دهان‌هامان بازمانده‌اند در خلاء٬
    و گاز می‌زنند فضای خشک را.
    پچ پچ کنان و بی‌ثمر
    عناصر باطل‌مان می‌خوانند‌.
    به حالِ خفگی‌ در لابلای سنگ‌های تیز و شن؛
    تلنبار برهم باید زندگی کنیم و بمیریم.
    قلب‌هایمان می‌لرزد٬
    تکان تکان‌هامان
    برادران‌مان را زخمین و خفه می‌کند.
    فریادمان از همه بلند تراست
    اما به پاسخ حتی پـژواکی نیست.
    ما را دلیلی نیست برای کشتن و جنگیدن٬
    اما ناچاریم.
    پس می‌دهیم تاوان گناه‌هامان را
    اما عقوبتمان عقوبت نیست.
    هیچ مجازاتی رها‌مان نمی‌کند
    از این دوزخ.
    در دامی عظیم درتقلاییم ما
    و به نیمه‌شب شاید
    افتاده بر میز ِ ماهیگیری غول‌آسا◄ یانوش پلینسکی 

    ۲. در دهکده‌ی اجدادی

    کسی در آغوشم می‌کشد
    کسی با چشمان گرگ نگاهم می‌کند
    کسی کلاه برمی‌دارد از سر
    تا بهتر ببینمش
    پیرمردهای ناشناس و زن‌های سال‌خورده
    بر خود نام‌هایی نهاده‌اند
    از مردان و زنانی جوان که در یاد‌های منند

    یک به یک می‌پرسند
    می‌دانی من کی‌ام
    من نیز از یکی می‌پرسم
    آیا گئورگی کورجای پولدار
    زنده است هنوز
    منم؛ می‌گوید
    با صدایی که از دنیایی دیگر است◄ واسکو پوپا

    **۳

    روزگاری
    رفیقی درتو بود
    که تمام ستاره‌ها را شمرد
    جز آن …
    که فروافتاد
    پیروز
    اسیر چنگالِ گرداب
    در دریای مخملِ تیره

    حالا آن ستاره
    سو سو می‌زند
    آرام
    و بااحتیاط
    در آهنگِ صدای تو ◄ یان استرگرن

سه شعر از سه شاعر

دو شهر

در دوسوی یک آب‌راه، دو شهر

یکی تاریک در اشغال دشمن

در دیگری چراغ‌ها می‌سوزد.

ساحل تابناک ساحل تاریک را افسون می‌کند.

 

شناکنان به خلسه می‌روم

در آب های تاریک تابان

ضربآهنگِ شیپوریِ خفه رخنه می‌کند

صدای یک دوست است، قبرت را بردار و برو

 

۳۱ شعر از توماس ترانسترومر

 

درخشش غریب

    • تب خاطره‌ها

 

    • بیدارم نگه‌داشته بود

 

    • حریق سردی درتنم انداخته بود

 

    • و در رویا همه چیز باقی بود

 

    • بود و در من شعله می‌کشید

 

    • و درخشش غریبی می‌داد

 

    • وقتی سرگردان پرسه می‌زدم

 

    • در اطراف اسکله میان مردمی می‌چرخیدم

 

    • که می‌خواستند سفر کنند

 

    • بروند

 

    • و کور از نوری که تعقیب‌شان می‌کرد

 

    • دکل‌ها را سیاه کرده

 

    • سایه در بادبان دوخته

 

    • و خدمه‌ای تاریک جور کرده بودند

 

    • تنها شرط من

 

    • وقتی مرا به عرشه بردند

 

    • این بود که بتوانم آزادانه بچرخم

 

    • اگر خواستم پیشاپیش همه بنشینم

 

    • لباسی از بال‌های رنگین کمان بپوشم

 

    • و وقتی رفتند

 

    • مرا به حال خود رها کردند

 

    • خنده‌ای بر لب‌هایم نشست

 

    • چشمانم درخشید

 

    • مذابی آبی و نقره‌ای

 

    که سبز می‌شدند

۱۵ شعر از برنو ک. اوییر

بی عنوان

    • اگر آن جمعه در پاریس مرده بودم،

 

    • کسی پیامی می‌فرستاد که دیگر نیستم؟

 

    • ولی سه روز طول کشید

 

    • تا پلیس را راضی کنم من هستم.اگر آن شنبه در ورشو مرده بودم،

 

    • زنی زیبا بیکار می‌شد

 

    • زنی زیبا در کانون نویسندگان لهستان

 

    • که پرستار روحم بوداگر آن یکشنبه در لنین‌گراد مرده بودم

 

    • حتی بدتر می‌شد

 

    • شبِ سپید بازوبند سیاه می‌بست

 

    • حالا می‌پرسید:

 

    • این چه شب سپیدی است که بازوبند سیاه می‌بندد؟

اگر آن سه‌شنبه در برلین مرده بودم،
روزنامه نوو دویچ لند می‌نوشت
نویسنده‌ای یوگوسلاو
سکته‌ی قلبی کرد و مُرد،
ولی می‌خواستم – و این حرف بی‌معنایی نیست-
در سرزمینم آخرین نفس را بکشم

می‌بینید چقدر خوب است که نمرده‌ام
و دوباره درمیان شما هستم؟

می‌توانید دست بزنید، سوت بزنید
می‌بینید چقدر خوب است که نمرده‌ام
و دوباره درمیان شما هستم.

ايزت سارای ليچ

یادداشت‌ها برای خطابه مرگ- برونو ک. اوییر، مترجم:محمود داوودی

برونو ک. اوییر شاعر معاصر سوئد که از سنت سالن های پردود موسیقی راک به صحنه ادبیات می آید، شعرخوانی زنده با موزیک یا بدون آن را دوست دارد . بلیط شعرخوانی هایش مدت ها بیش از شروع، پیش فروش می شود. تریلوژی او شامل سه مجموعه شعر» هنگام که زهر اثر می‌کند»، » این کلام شکست خورده» و «غبارهمه‌ی چیزها» در سال ٢٠٠٢ منتشر شد و تاکنون جایزه های ادبی گوناگون از جمله جایزه( Bellman) و( De Nios ) را به خود اختصاص داده است . اورا با کارل بلّمَن ، گوستاف فرودینگ و گونار ِاکه لوف، چهره‌های کلاسیک ادبیات سوئد، مقایسه می‌کنند.

یادداشت‌ها برای خطابه مرگ

پیش گویی شد
که پیشگویی شود
تا پیش‌گویی کنم
تا راهی به بیرون بیابم
تا سرم به کاری گرم باشد
تا ناخن‌های مرفین
در گوشتِ زمین فروکنم
پیش گویی شد
تا لرزش‌ دشت‌ها را ببینم
سلول‌های غول‌آسای بدن را
که بی‌حس فرو می ریزند
و پاشیده می‌شوند
بر پرتوی ملافه‌های سفید، گشوده
از قطب تا قطب
و پیش گویی شد
تا پیش‌گویی کنم
تا جرقه بزنم در جمجمه‌ی کیهانی
آن‌جا که تارهای صوتی
فرسنگ‌ها درازِ
مرا به نام‌های گوناگون خواندند:
خاطره‌ی زندگی بهتری شدم
صدای ورق بازی که از ۱۴۲۱
در حالِ پایین آمدن است
کارآگاه خصوصی شدم
در تعقیبِ غروب خود
آبِ سنگین
چسبنده بر کمرِ ماهی
پس‌کوچه‌ای شدم
که آدم‌ها نشسته بودند زیرآفتاب
مثل هوا زیر صفر
کتاب قصه‌ای شدم
با لکِ انگشت کودکان آینده
پیراهنی شدم
سفید و سرخابی
کیفِ مدرسه‌ای با بندهای اشک
کپسولِ گمشده‌ی ماشین بخار
سرطان استخوان بودم
در بازوی قانون
مردی که از پا افتاد از عشق‌های زیاد
تاریخی که در تقویم نبود
تلسکوپی مدفون در خاک
تصویرهای شاعرانه‌ای
که هیچ‌کس نمی‌فهمید
درصدِ سرما
بر جگرِ مست بودم
دستی که هرگز در پی دستی نبود
قصابی بودم که با هر ضربه
کوتاه می‌کرد عمرش را
ماه بودم، طلایِ آبی
و تاج افتاده‌ی کاج، آن‌جا که کرجی‌ها
کمی باد یدک می‌کشیدند
کمک اول بودم به انسان آخر
و پیش گویی شد
تا پیش‌گویی کنم
تا راهی به بیرون بیابم
تا سرم به کاری گرم باشد
مثل پرتویی بر ملافه‌های سفید، تاشده
از قطب تا قطب
بنزین بودم
در موتور تاریکی
تاکسی‌متری بین دنده‌هات
جوابِ سربالا
به سؤال میلیونر بودم
مسابقه‌ای مساوی میان عشق و سکس
نگاهِ ترسان خرگوش در کلاهِ شعبده‌باز
رودخانه‌ای شدم
که در قفات سوزاندیش
نقشه‌ی گنجی
که پاک کرد علایمش را
شعله‌ای
که هیچ پروانه‌ای فریبش را نخورد
زانویی فرسوده ، پرتاب‌شده
از کاخی غبارزدوده
اتم ِ علفی بودم
که آفت، کاری به کارش نداشت
جعبه‌ی کبریتی در جیب کودکی
که می‌ترسید از تاریکی
مانکنِ ویترین بودم
که از شیشه‌های ضدگلوله عبور کرد
و با تو
به خانه آمد
سال‌های داغ
که در زیرسیگاری‌ها سرد شد
گل‌های ریز آبی بودم
خال‌کوب بر گونه‌ی دیکتاتور
نی‌نوش‌های راه راه
در کافه‌ای خنک
قلب و نیزه
دیوارنگاره‌ی‌ِ بازنده بودم
ریل بودم
دنبال قطار
مثل رفیق قدیمی
لقمه‌ای با طعم باران بودم
که تو از خودْ گرفتی
گوشی‌های مرگ بودم من
در زوزه ی مُمتد دروغین زندگی
کارخانه‌ی تیغ
با دیوارهای پوست بودم
و پیش گویی شد
تا پیش‌گویی کنم
تا راهی به بیرون بیابم
تا سرم به کاری گرم باشد
مثلِ پرتویی بر ملافه‌های سفید، گشوده
از قطب تا قطب
نقطه‌های سیاهِ تاس بودم
مرض در کله‌ی پزشک
سقفی لمیده بر زمین تو
هیزم شعله‌وری که دریاچه را گرم می‌داشت
چاله‌های خنده بودم
در سنگ‌های ترس
دشتِ اسبِ چوبی
دانه‌های غیبی برف
بر شانه‌ی جنگل
سوراخ‌های گلوله
درشیشه‌ی لیموزینِ کارگزاران دولت بودم
طعم توتی
که از دست زنی افتاد
مردی بودم که کسی را نیافت
ناچار خود را به تور انداخت
دالِ دلتنگی شدم
نشانه ی ابدیت و حاکم انبارِ لباس‌های زیر
کرمی به زیر برج‌ها
توپ‌های نامریی که افتاد از دستِ تردست
پرهای نرم لُولُو در بالشِ نوزاد
خراباتی‌ِ شنگولِ صفِ تاکسی‌هایی
که خالی می‌رفتند
خانه‌ی خیسی که در زد و وارد شد
زنی زیر فشارِ یکشنبه‌ها و زباله‌های فضایی بودم
جهانی عتیق
با سیگارهای سرامیک
رمزِ گاوصندوق بودم
آن پشت، در نگاهِ دزد
آخرِ فیلمِ خسته‌کننده‌ای بودم
نور منظره‌های نقاشی
که تار و پود شد
انسانی بودم
با نام و نسبِ تنهایی
پیش گویی شد
که پیشگویی شود
تا پیش‌گویی کنم
تا سرم به کاری گرم باشد
مثل پرتویی بر ملافه‌های سفید، تاشده
از قطب تا قطب
خونابه‌ای بودم
فرآورده‌ی چشمِ شور
بُرشِ گلابی و صمغِ سوخته در آغوش مادر بودم
سبز بودم
در شانه‌ی مویت
طولانی‌ترین روز تابستان
در سنگرِت بودم
چراغ قوه‌ی دیوانه
رو به چاه نیستی بودم
سهام در شرکت سوگ
سطل و بیلچه‌ی شن بازی ِکودکان
نخ و سوزنی در رویایی پاره پاره بودم
دانه‌های نمک
بر بدنه‌ی کشتی
تاریکیِ سرداب دور مربای قدیمی
شکاف بر تنه‌ی ماهاگونی قدرت شدم
صدای پاشنه‌های کفش بودم
آن‌جا که هر نشان ِزندگی
پا برهنه می‌رفت
کِرمِ پوست قاتل
ضربه‌ای زیر شکمِ منجی بودم
ابرِ مسخره‌ی عکس ِ ‌توریست،
هستی تازانی
میان پاهای اسب سوار
چسبِ تابلوی نخستینِ
که زمان در آن گیرافتاده است
لک بستنی بر دهنِ تحقیرشده
سرزمین پرندگانی بودم
مُذاب در سنجاقِ سینه‌ات
هزارها کیلو زیبایی
که می‌خرامید در نگاه
حیوان سراپا سیاه
که داورانِ همه سفید محکومش کردند
همان بودم من که به او خیره شدید
در اتوبوس‌ها و محل کار،
خویشاوند دوری بودم
با حسی که نبود
نوکِ زبان بی‌حس
در پیاله‌ی سرد سایه
و من کسی بودم
که قانون می‌شد
قطب‌نمایی بر مچِ دستِ مرده بودم
پیش گویی شد
تا پیش‌گویی کنم
تا سرم به کاری گرم باشد
مثل پرتویی بر ملافه‌های سفید، گشوده
از قطب تا قطب