سه شعر از توماس ترانسترومر – مترجم: مرتضی ثقفیان

۱-مادریگال، ۲- فاخته، ۳- پرلود‌ها، تکه سوم   ◄متن کامل

توماس ترانسترومر – برنده نوبل ادبیات سال 2011

۳۱ شعر از توماس ترانسترومر- مترجم خلیل پاک نیا

متن کامل کناب « معمای بزرگ» : توماس ترانسترومرـ مترجم : خلیل پاک‌نیا

کاریلون: توماس ترانسترومر، مترجم: خلیل پاک‌نیا

جشن هشتاد سالگی / خلیل پاک نیا و توماس ترانسترومر

Carillon: Tomas Tranströmer

مادام، مهمان‌هایش را حقیر می‌شمارد چون آن‌ها می‌خواهند
در هتل کثیف‌اش بمانند.
اتاقِ نبشی طبقه دوم را دارم: تخت‌خوابی خراب،
لامپی در سقف.
از همه عجیب‌تر این پرده‌های سنگین، آن‌جا که صدها هزار
کنه نامریی رژه می‌روند.

بیرون‌، کوچه‌ای می‌گذرد
جهان‌گرد‌ها آهسته، کودکان دبستانی سریع، مردانی با لباس کار
دوچرخه‌ها را تلق وتلق‌کنان راه می‌برند
آن‌هایی که فکر می‌کنند جهان را می‌چرخانند
و آن‌هایی که فکر می‌کنند بی‌پناه در چنگال این جهان می‌چرخند
کوچه‌ای که همه‌ی ما از آن می‌گذریم‌، به کجا می‌رسد این راه؟

تنها پنجره‌ی اتاق به سوی چیز دیگری باز می‌شود:
میدانی رام نشدنی.
زمینی که می‌جوشد‌، سطحی لرزان و عظیم،
گاه مملو از مردم، گاه متروکه.

در درونم هرآنچه است مجسم می‌شود آن‌جا،
همه‌ی ترس‌ها، همه‌ی امیدها.
همه‌ی ناممکن‌ها، که با این وجود اتفاق می‌افتد.

کوتاه است ساحلم، مرگ اگر یک وجب بالا بیاید
غرق می‌شوم

من ماکسی‌میلیان هستم. سال ۱۴۸۸ است.
این‌جا در بروخه زندانی‌ام
چرا که دشمنانم مُرددند –
ایده‌آلیست‌های شریرند
و آن‌چه در حیاط‌خلوتِ وحشت کردند
نمی‌توانم وصفش کنم،
نمی‌توانم خون را به جوهر بدل کنم.

من هم مردی هستم با لباس کار ، که دوچرخه‌اش را تلق وتلق‌کنان
در کوچه راه می‌برد
جهان‌گردی که می‌گذرد و می‌ایستد،
می‌گذرد و می‌ایستد
و نگاهش را می‌گرداند بر نقاشی‌های قدیمی
چهره‌های رنگ‌پریده‌ی ماه‌سوخته، پرده‌های سرد

هیچ‌کس تعیین نمی‌کند کجا بروم، کمتر از همه خودم،
با این وجود، هر گام به آن‌جا که باید، می‌رود.
سرگردان در میان جنگ فسیل‌ها، جایی‌که همه آسیبب‌ناپذیرند
چرا که همه مرده‌اند!

انبوه برگ‌های غبارآلود، دیوارها با درزهای‌شان،
راه باریک باغ‌ها، جایی‌که اشک‌های سنگ‌شده،
زیر پاشنه‌ی کفش‌ها خرد می‌شوند…

ناگهان، انگار بر طنابی نامریی پا گذاشتم،
و ناقوس‌ها در این برج ‌گمنام به صدا درآمدند
کاریلون! درزِ انبان می‌ترکد
و نُت‌ها بر فراز فلاندر می‌غلتند
کاریلون! آهنِ نجواکننده‌ی ناقوس‌ها، آیه‌ها و ضرب‌آهنگ،
همه با هم، و دست‌خطی لرزان در فضا.
دست لرزان پزشک نسخه‌ای نوشت که کسی نمی‌تواند بخواند
اما دست‌خطش آشنا است…

بر فراز میدان و طاق، گندم‌زار و سبزه‌زار
به صدا در آمدند ناقوس‌ها به سوی مرده‌ها و زنده‌ها.
تشخیص مسیح و ضدمسیح دشوار!
سرآخر ما را به خانه می‌رسانند ناقوس‌ها .

خاموش شده‌اند.

به اتاقم در هتل برگشته‌ام: تخت‌خواب، لامپ، پرده‌ها.
این‌جا صداهای غریبی شنیده می‌شود ،
زیرزمین خودش را از پله‌ها بالا می‌کشد

روی تخت‌خواب دراز کشیدم با دست‌های باز
لنگری هستم که محکم در اعماق نشسته است
و نگه می‌دارد
سایه‌های عظیم را که شناورند آن بالا
آن ناشناخته‌ی‌بزرگ، که بخشی از آن من‌ام و
حتما مهم‌تر از من است.

بیرون‌، کوچه‌ای می‌گذرد،
کوچه‌ای که گام‌هایم برآن به مرور ناپدید می‌شود
هم‌چون نوشته‌ها‌، دیباچه من بر سکوت،
بازتاب آیه‌های من.

سه شعر از سه شاعر

    دو شهر
    در دوسوی یک آب‌راه، دو شهر
    یکی تاریک در اشغال دشمن
    در دیگری چراغ‌ها می‌سوزد.
    ساحل تابناک ساحل تاریک را افسون می‌کند.
    شناکنان به خلسه می‌روم
    در آب های تاریک تابان
    ضربآهنگِ شیپوریِ خفه رخنه می‌کند
    صدای یک دوست است،قبرت را بردار و برو

۳۱ شعر از توماس ترانسترومر

    درخشش غریب
    تب خاطره‌ها
    بیدارم نگه‌داشته بود
    حریق سردی درتنم انداخته بود
    و در رویا همه چیز باقی بود
    بود و در من شعله می‌کشید
    و درخشش غریبی می‌داد
    وقتی سرگردان پرسه می‌زدم
    در اطراف اسکله میان مردمی می‌چرخیدم
    که می‌خواستند سفر کنند
    بروند
    و کور از نوری که تعقیب‌شان می‌کرد
    دکل‌ها را سیاه کرده
    سایه در بادبان دوخته
    و خدمه‌ای تاریک جور کرده بودند
    تنها شرط من
    وقتی مرا به عرشه بردند
    این بود که بتوانم آزادانه بچرخم
    اگر خواستم پیشاپیش همه بنشینم
    لباسی از بال‌های رنگین کمان بپوشم
    و وقتی رفتند
    مرا به حال خود رها کردند
    خنده‌ای بر لب‌هایم نشست
    چشمانم درخشید
    مذابی آبی و نقره‌ای
    که سبز می‌شدند

۱۵ شعر از برنو ک. اوییر

    بی عنوان
    اگر آن جمعه در پاریس مرده بودم،
    کسی پیامی می‌فرستاد که دیگر نیستم؟
    ولی سه روز طول کشید
    تا پلیس را راضی کنم من هستم.اگر آن شنبه در ورشو مرده بودم،
    زنی زیبا بیکار می‌شد
    زنی زیبا در کانون نویسندگان لهستان
    که پرستار روحم بوداگر آن یکشنبه در لنین‌گراد مرده بودم
    حتی بدتر می‌شد
    شبِ سپید بازوبند سیاه می‌بست
    حالا می‌پرسید:
    این چه شب سپیدی است که بازوبند سیاه می‌بندد؟ 

    اگر آن سه‌شنبه در برلین مرده بودم،
    روزنامه نوو دویچ لند می‌نوشت
    نویسنده‌ای یوگوسلاو
    سکته‌ی قلبی کرد و مُرد،
    ولی می‌خواستم – و این حرف بی‌معنایی نیست-
    در سرزمینم آخرین نفس را بکشم

    می‌بینید چقدر خوب است که نمرده‌ام
    و دوباره درمیان شما هستم؟

    می‌توانید دست بزنید، سوت بزنید
    می‌بینید چقدر خوب است که نمرده‌ام
    و دوباره درمیان شما هستم.

ايزت سارای ليچ

پژواک می‌گوید آزادی وجود دارد- دوشعر: توماس ترانسترومر

 

۱

Allegro


پس از روزی سیاه هایدن می‌نوازم

و گرمایی ملایم در دست‌هایم احساس ‌می‌کنم
کلیدها می‌خواهند. چکشی‌های نرم می‌کوبند

پژواک سبزاست، پرشور و آرام

پژواک می‌گوید آزادی وجود دارد

و کسی به قیصر خراج نمی‌دهد


دست‌هایم را در جیب‌های هایدنی‌ام فرومی‌برم

و ادای کسی را درمی‌آورم که آرام جهان را می‌نگرد

پرچم هایدنی را بالا می‌برم – یعنی

» تسلیم نمی‌شویم. اما صلح می‌خواهیم»

موسیقی خانه‌ای شيشه‌ای‌ست بر سراشیبی

آن‌جا که سنگ‌ها پرواز می‌کنند، سنگ‌ها می‌غلتند


و سنگ‌ها می‌غلتند از درون آن

اما پنجره‌ها همه سالم می‌مانند

۲

Kyrie*

گاهی زندگی‌ام باز می‌کرد چشمایش را در تاریکی
احساسی مثل این که کشیده شوند
انبوه مردم در خیابان‌ها،
به سوی معجزه‌ای در کوری و هراس
در حالی که من ایستاده باشم نامریی

چون کودکی که از ترس به خواب رود
با شنیدن ضربان سنگین قلب
طولانی، طولانی،
تا صبح نور‌هایش را بریزد درقفل‌ها
و در‌های تاریکی باز شوند.

۱- از مجموعه شعر« آسمان نیمه تمام»،۱۹۶۲

۲-دعایی کلیسایی که با آواز می‌خوانند*. از مجموعه‌ شعر« رازها در راه»،۱۹۵۸

کارت پُستال سیاه- برای کامبیز بزرگ‌نیا


*۱*

گاهی اتفاق می‌افتد

داریم می‌رویم یا نشسته‌ایم
در مهتابیِ تابستان
کنارمان شاخه‌ای خشکیده
رو به رویمان بسته به اینکه کجا باشیم

و اتفاق
می‌افتد

*۲*

پنجره‌ها را می‌بندند
پرده‌ها را می‌کشند
قاب عکس‌ها را بر می‌گردانند
می‌نشينند
می‌نشينند و می‌گذارند سکوت اتاق را پر کند

ناگهان
باران روی شيروانی
دستی‌ست نامریی
که طبل‌های قبيله‌ای مرده را به صدا در می‌آورد

*۳*

اتفاق می‌افتد که در ميانه‌‌ی زندگی مرگ می‌آيد و
قواره‌ی آدمی را اندازه می‌گيرد. اين ديدار
از ياد می‌رود و زندگی ادامه می‌يابد. اما کفن
در سکوت دوخته می‌شود.

۱. «چند صحنه»، محمود داوودی
۲. شعر اندوه «طبل‌های قبیله مُرده»، مرتضی ثقفیان
۳. تکه‌ای از « کارت پُستال سیاه» توماس ترانسترومر، ترجمه: خلیل پاک نیا

سفر: توماس ترانسترومر، مترجم: خلیل پاک‌نیا



    توماس ترانسترومر
     

    در ایستگاه مترو
    ازدحامی میان تابلوها
    در نور ِمرده‌ی خیره‌ای.

    قطار آمد و با خود برد
    چهره‌ها و چمدان‌ها را.

    ایستگاه بعدی، تاریکی.
    نشستیم در واگن‌ها مثل مجسمه‌ها
    که به زور کشیده می‌شدند در غارها.
    اجبار، رویا‌، اجبار.

    در ایستگاه ِ زیر دریا
    اخبار ِ تاریکی می‌فروختند
    مردم، غمگین، در اضطراب
    خاموش زیر صفحه‌ی ساعت‌ها.

    قطار با خود می‌برد
    ارواح و لباس‌های ظاهر را.

    در سفر از میان کوه‌
    نگاه‌ها به همه‌ سو
    هیچ تغیری نیست هنوز.

    اما نزدیک ِ سطح زمین
    وزوز زنبورهای آزادی است
    از زیر خاک بیرون آمدیم.

    زمین بال زد یک بار
    و آرام شد زیر ما
    گسترده و سبز.

    بذر غلات
    بر ایستگاه‌ها وزید.

    ایستگاه آخر! همراه‌‌شان رفتم
    تا آن سوی آخرین ایستگاه.

    چند نفر بودیم؟ چهار، پنج.
    بیشتر نبودیم.

    خانه‌‌ها، راه‌ها، آسمان
    خلیج‌های آبی رنگ، کوه
    پنجره‌هاشان را باز کردند.

    از مجموعه‌ شعر : آسمان نیمه تمام (۱۹۶۲)