سرزمینِ ویران- تی.اس. الیوت

سرزمینِ ویران- تی. اس. الیوت

تدفین مردگان

آوریل بی رحم ترین ماه است
یاس ها را از خاک مُرده می رویاند
خاطره و اشتیاق را به هم می آمیزد
با باران بهاری ریشه های خوا برفته را بیدار می کند.
ما را گرم نگه داشت زمستان
با برف فراموشی زمین را پوشاند
با ریشه های خشک کمی زندگی داد.
غافل گیرمان کرد تابستان
با رگباری از جانب اِستارنبرگرسی
میان ستون ها پناه گرفتیم و بعد به آفتاب رفتیم،
به هوفگارتن، قهوه نوشیدیم و ساعتی گپ زدیم.
– روس، من، اصلاَ، اهل لیتوانی، آلمانی اصیل-
و ما وقتی بچه بودیم نزد اشرف والا، پسرعمویم می ماندیم،
او مرا به سورتمه سواری برد و من خیلی ترسیدم
گفت: ماری، ماری، محکم بگیر. و سرازیر شدیم.
در کوهستان انسان احساس آزادی می کند.
تا نهایت شب می خوانم و زمستان به جنوب می روم.
چه ریشه هایی چنگ میزند به سنگ
چه شاخه هایی رشد می کند در زباله و سنگ؟
پسر انسان! تو نمی دانی و گمان هم نمی توانی کرد
چون فقط کُپه ی تصویرهای شکسته را می بینی
آن جا که خورشید ضربه می زند
و درخت مُرده سایه ندارد
و زنجره آرامش نمی دهد
و از سنگ خشک صدای آب نم یآید.
این جا،
زیر صخره ی سرخ فقط سایه هست،
(به زیر سایه ی صخره ی سرخ بیا)
تا نشانت دهم،
نه چیزی چون سایه ات در روز
که در پی ات می آید ،
نه چیزی چون سایه ات در شب
که به دیدارت می آید،
که وحشت را نشانت دهم
در مشتی خاک.
باد خنک میوزه
از جانبِ خون هتون.
ای بچه ی ایرلندی
منتظر چی هستی؟
تو به من سُنبل دادی اول بار، یک سال پیش
«دختر سُنبل صدایم می کردند.»
اما هنگامی که دیرگاه از باغ سُنبل برمی گشتیم
تو با آغوشی پُر و موهای خیس، زبانم بندآمد
چشمم سیاهی رفت. میان مرگ و زندگی بودم،
هیچ نمی دانستم،
آن جا که نگاه کردم
به دل روشنی، به سکوت.
دریا خالی و ویران
مادام سوسُوستریس، فال گیر شهیر،
سرمایی سخت خورده بود،
او که می گویند عاقل ترین زن اروپا هم هست،
با دستی ورقِ شوم
گفت، این ورق توست، ملاح مغروق فنیقی.
(نگاه کن، چشم هایش اینک مرواریدند!)
و این بلّادونا،
بانوی صخره ها،
بانوی وضعیت.
این هم مردی با سه پاره چوب، و این هم چرخ،
و این تاجر یک چشم،
و این ورق سفید که می بینی بر دوش اش،
چیزی ست که من
رُخصت دیدنش را ندارم.
مرد به دار آویخته را پیدا نمی کنم
بترس از مُردن در آب.
انبوه مردمی را می بینم که در دایره ای می چرخند.
خیلی متشکرم، اگر خانم اِکیتون عزیز را دیدید، بگویید
جدول طالع را خودم می آورم:
این روزها
آدم باید خیلی محتاط باشد.
شهر غیرواقعی،
روزی زمستانی در مه ای قهوه ای،
انبوه مردم بر پُل لندن روان بودند،
انبوه.
گمان نمی کردم، مرگ این همه را از پای انداخته باشد.
آه ها برکشیده، کوتاه وبریده، و چشم ها بر زمین دوخته
از شیب تپه بالا شدند و پایین آمدند در خیابان کینگ ویلیام،
جایی که کلیسای سنت ماری وولنات
ساعت ها را می شمرد و صدایی مُرده داد بر نهمین،
آخرین ضربه.
آن جا آشنایی دیدم. صدایش کردم:
اِستت سُون!
تو که در مایلی تو کشتی ها با من بودی!
جسدی که کاشتی پارسال در باغچه ات،
جوانه زد
شکوفه می دهد امسال
یا سرمای زودرس خراب کرد خوابش را؟
فقط مراقب سگ، دوست انسان باش،
با پنجه قبر می شکافد و مُرده گور به گور می کند!
تو
خواننده یِ دو رو ! – شبیه خودم، برادرِ من!

 

یک دست شطرنج

صندلی که زن بر آن نشسته بود، چونان تختی پُرجلا،
بر زمین مرمر می تابید
و آینه آویزان با چفته های تاک و آراسته به بر گها
که در آن کوپیدونی ِ زرین نمایان بود
(یکی دیگرچشم هایش پشت بال پنهان بود)
دوچندان می کرد شعله ی شمعدان هفت شاخه را
هنگام که برق جواهرات زن در بازتاب میز،
به پیشبازِ نور می آمد،
از صندوقچه های مخمل
اسراف جاری بود،
در عطردان های باز، از عاج و بلور رنگین؛
ترکیب عطرهای غریبه ای، پُر رمز و راز مخفی بود،
پودرها، کِرم ها، آب هایی که اضطراب می داد
و هوش در عطر خود غرق می کرد،
و نسیمی که می وزید از پنجره،
همه را به بالا می برد
و موج های نور،
پیش می رفت و پس می افتاد،
و خطی سیاه از دود،
به تاق خیمه می تاباند،
و نقش ها می لغزاند
و نقش ها می لرزاند
تخته پاره های مس خورده ی دریا
می سوخت سبز و نارنجی در بخاری سنگی،
که در نور غمناکش
نقش دلفینی شناور بود.
بر پیش بخاری کهن، انگار می دیدی پنجره ای گشوده
به چشم اندازی پوشیده از درخت
و منظره ی مسخ فیلومل،
به دست پادشاه بربرها
چه، بی رحمانه بی حرمت شد!
با این همه هزاردستان
با نغمه اش قدسی بیابان را پُر کرد
و ناله می کند می کند هنوز،
و جهان در پی اش هست هنوز
«چاک چاک» در گوش های ناپاک.
از تکه پاره های زمان، بر دیوار، حکایت ها کتیبه بود
هیاکلی خیره، خم شده به روبرو
خواهان سکوت بودند در اتاق دم کرده
خش خش پایی شنیده شد در پله
در روشنایی آتش
در چنگ شانه اش
موهایش، نقطه های نور بودند
واژه می شدند می جهیدند
و ناگهان ترسناک ساکن می شدند
«امشب اعصابم خراب است، خراب. پیشم بمان،
حرفی بزن، چرا هیچ وقت حرفی نمی زنی؟ حرف بزن.
به چی فکر می کنی، به چی، چه فکرهایی، چی؟
هیچ وقت نمی فهمم به چی فکر می کنی. فکر کن»
من فکر می کنم، ما در محاصره ی موش هایی هستیم
آن جا، که مُرده گان استخوان هایشان را
از دست داده اند.
«این چه صدایی ست؟
باد در شکا فهای در است.
پس این چه صدایی ست؟
چه می کند باد؟
هیچ، و دیگر هیچ
تو هیچ نمی دانی؟ هیچ نمی بینی؟
هیچ به یادت نمی ٱید؟»
یادم می آید
چشم هایش اینک مرواریدند
«زنده ای تو یا مُردی؟ عقل داری؟»
اما این رگتایم شیکسپیری، وای وای وای وای، چه درخشانه
چه هوشمندانه،
«حالا چکار کنم؟ چکار کنم؟
می خواهم به خیابان بدوم،
با همین لباس
پرسه بزنم با موهای باز، این طوری. فردا چکار کنیم؟
اصلا می خواهیم کاری بکنیم؟»
آب گرم در ساعت ده
اگر باران ببارد،
اتوموبیلی سقف دار در ساعت چهار
و ما شطرنج بازی خواهیم کرد
با فشار انگشت ها روی پلک،
در انتظار ضربه ی در.
وقتی شوهر لیل داشت از جنگ بر می گشت
رُک و پوست کنده، به لیل گفتم
زود باشین وقت رفتنه
حالا که آلبرت داره بر می گرده، یه کم به خودت برس
وقتی برگشت، مطمئن باش، سراغ پول هایی رو که برای خرج دندونات
به ات داد می گیره
خودم شاهد بودم که گفت
همه را بکِش لیل و به جاش یک ردیف صدف خوشگل بذار
چون دیگه رغبت نمی کنم، به خدا قسم
گفتم: منم رغبت نمی کنم
به آلبرت بیچاره فکر کن
چهار سال تمام تو جبهه بود، حالا می خواد کمی حال کنه
اگه تو ندی، دیگران هستن
گفت: آها، آره، هستن
گفتم: منم همینو می گم
گفت: حالا می دونم از کی باید ممنون باشم
و زُل زد تو چشمام
زود باشین وقت رفتنه
گفتم: بدت نیاد، به خاطر خودت می گم.
دیگران می گردن و می چرخن و بلند می کنن،
و به فکر آدمایی مثل تو هم نیستن
گفتم: اگه آلبرت گذاشت و رفت، نگی کسی حرفی نزد
گفتم: از خودت خجالت بکش، آنتیک شدی،
(فقط سی و یک سالشه)
با ناامیدی گفت: دست خودم نیست،
تقصیر این قرصاست که خوردم برای انداختن
(پنج تا بچه داره، سر آخری، جورج کوچیکه، داشت می رفت)
گفت: دوا سازه میگه، درست می شه، ولی من که اصلا بهتر نشدم
گفتم: چون که خیلی خُلی. آلبرت اگه بخواد، چاره ای نداری تو
گفتم: تو که بچه نمی خواستی چرا ازدواج کردی
زود باشین وقتِ رفتنه
روزِ یکشنبه ای که آلبرت خونه بود، دعوت شدم به شام، کباب خوک،
تا که هنوز داغه بخوریم
زود باشین وقت رفتنه
زود باشین وقت رفتنه
شب به خیر بیل، شب به خیر لُو، شب به خیر مای
شب به خیر
شب به خیر خانم ها، شب به خیر خانم های زیبا، شب به خیر
شب به خیر

موعظه ی آتش

خیمه ی رود از هم گسیخت:
آخرین پنجه های برگ
چنگ می زنند در هوا و فرو می افتند بر ساحل خیس.
بر زمین سوخته، باد، ساکت می گذرد
پریان رفته اند
تایمز زیبا آرام شناور باش، تا آوازم را بشنوی
بر رود، بطری های خالی، کاغذهای ساندویچ و مقواها
و دستمال ابریشم بینی،
ته سیگارها و نشانه های شب های تابستان
شناور نیستند
پریان رفته اند
و دوستان شان،
آقازاده های هرزه گرد مدیران شهر هم رفته اند
بی آن که نشانی از خود به جای بگذارند.
کنار دریاچه ی ژنو نشستم و گریستم…
تایمز زیبا،
آرام شناور باش، تا آوازم را بشنوی
آوازم نه دراز است، نه گوش آزار.
از پشت سرم اما در وزشی سرد می شنوم
چِق چق استخوان ها و نیشخند ها باز گوش تا گوش.
موشی آرام خزید میان علف ها
با شکمش چسبناک بر زمین خیس
در غروبی زمستانی
وقتی در آب تیره ی کانال ماهی می گرفتم
دور از این جا، پشت اداره ی گاز
به برادرم، شاه،
و کشتی شکسته گی اش
و پیش از او به مرگ پدرم،
شاه، فکر کردم
بر زمین پست خیس، بدن های لخت سفید
و استخوان هایی که پرت می شوند به اتاقکی سوزان
فقط زیر پنجه ی موش ها، سال پشت سال.
از پشت سرم، هی صدای بوق ها و ماشین ها را می شنوم
که می گذرند و آقای سویینی را می برند برای خانم پورتر
همین بهار
و ماه می تابید بر خانم پورتر
و دخترش
پاهایشان را با محلول سودا می شویند
آه، آوازهای کودکان زیر این گنبد!
جیک جیک جیک
چاک چاک چاک چاک
چه بی رحمانه بی حرمت شد
تروس
شهر غیرواقعی
روزی زمستانی در مه ای قهوه ای
آقای یوجینیداس، تاجر ازمیری
اصلاح نکرده،
با جیبی پُر از کشمش
بیمه و کرایه، رایگان تا لندن: پرداخت در برابر اسناد
با فرانسه ی شلخته ای گفت
نهاری بخوریم در هتل کانن استریت
تعطیلی آخرِ هفته هم سرکنیم با هم تو متروپل
در ساعت بنفش،
هنگامی که چشم ها و کمر
از میز کار بالاتر می روند، و ماشین انسانی منتظر است
هم چون تاکسی که در انتظار می لرزد
من تایریسیاس، که نابینا میان دو زندگی می لرزم،
من پیرمردی
با پستان های چروکیده ی زنانه،
می توانم در ساعت بنفش،
زمان شبانه را
ببینم که در راه خانه است،
و ملاحان را
از دریا به خانه است،
و ماشین نویس را
در ساعت چای به خانه می رساند
میز صبحانه اش را جمع می کند،
اجاق اش را روشن می کند
و کنسروها را روی میز می چیند
پشت پنجره، روی بند، زیرپوش هایش
در تماس با آخرین ذره ی آفتاب،
دیوانه وار می لرزند
بر کاناپه که شب تخت می شود
تلّی از جوراب ها و زیرپوش ها، سرپایی و سینه بند.
من تایریسیاس، پیرمردی با پستان های چروکیده
صحنه را پی گرفته و ادامه را پیش گویی کردم-
من نیز
در انتظار این میهمان بودم
او وارد می شود، جوانی با پوستی خراب، نگاهی بی شرم
منشی بنگاه معاملات ملکی،
یکی از آن کوتوله هایی
که اعتماد به نفس همان قدر می برازدش، که کلاه سیلندر
نوکیسه ی برادفوردی را
فکر می کند، حالا زمان، مناسب است،
شام به پایان رسیده و زن خسته و کلافه است،
پس دلبری می کند و لاس می زند
زن بی تفاوت است.
او برافروخته و پی گیر می تازد،
دست های جوینده به مانعی بر نمی خورد،
غرورش خواهان جوابی نیست،
و بی تفاوتی می شود جواب.
( و من تایریسیاس،

همه ی آن چه بر این تخت یا کاناپه رفت را خود از سر گذرانده ام،
من که به دیوارهای دورِ تبای تکیه داده ام
و با پست ترین مُرده گان هم پا بوده ام)
برای آخرین بار، بوسه ای از سر تحقیر نثار زن می کند
و راهش را در پله ها کورمال می جوید. که تاریک است…
زن
برمی گردد و لحظه ای در آینه می نگرد،
هنوز نمی داند که معشوق رفته است
طرحی ناتمام از ذهنش می گذرد:
«خب
تمام شد، خوشحالم که تمام شد.»
وقتی زنی زیبا، در چنبره ی پریشانی می افتد
و تنها از این سو به آن سوی اتاق می رود
بی حواس،
دستی به موهایش می کشد
و صفحه ای بر گرامافون می گذارد.
«و این موسیقی از من خزید روی آب»
و به استرند و به خیابان کویین ویکتوریا
ای شهر، شهر، گاهی ناله ی خوش ماندولینی را می شنوم
در کنار کافه ای در خیابان تایمز پایینی
و حرف و همهمه ی ماهیگیران را
به وقت نهار،
آن جا که دیوارهای کلیسای ماگنوس شهید
می درخشند وصف ناپذیر
با نقش های ایونی اش، سفید و زرین
قیر ونفت
پس می دهد رودخانه
می روند دوبه ها
با جذر و مد دریا
بادبان های سرخ
گشوده
تاب می خورند به بالای دکل ها
می لغزند دوبه ها
الوارها می برند
می گذرند از جزایر سگ
برآب های گرینویچ
ویالالا لی آ
و الالا لی آلالا
الیزابت و لِستر
پاروها شلپ شلپ توی آب
پشت کشتی
مثل صدف، طلایی و قرمز
خیزاب ها
دو سوی ساحل
باد جنوب غربی
بر رود می برد
دینگ دانگِ ناقوس ها را
برج های سپید
ویالالا لی آ
و الالا لی آلالا
«واگن های قطار و برگ های غبار
هایبری، زادنم را دید، ریچموند و کیو، سقوطم را
در ریچموند، کف قایقی باریک دراز کشیدم و پاهایم را بالا گرفتم.»
«پاهایم در مورگیت است، و قلبم زیر پاهایم
وقتی اتفاق افتاد، مرد گریه کرد و خواست دوباره شروع کنیم
من ساکت بودم. چه باید می گفتم؟»
«بر ماسه های مارگیت
می توانم هیچ را
به هیچ گره بزنم
ناخن های شکسته بر انگشت های کثیف
مردم من، مردم فروتن من
که هیچ انتظاری ندارند.»
لا لا
چنین به کارتاژ شدم
در آتش در آتش در آتش در آتش
پروردگارا مرا رها کردی
رها کردی
در آتش

 

مرگ در آب

فله باس فنیقی، که چهارده روز از مرگش می گذرد
جیغ پرندگان ماهی خوار،
آب های سهمگین دریا،
و سود و زیان را، از یاد برد.
موجی از ژرفا، به نجوا،
گوشت از استخوانش جدا کرد
چنین که او فراز آمد
و فرو افتاد
از سا لهای پیری و جوانی اش گذشت
تا گرداب بلعیدش.
جهود یا نه،
تو که سکان در پیِ باد می چرخانی
یادآر فله باس را
که هم چون تو
بلند و زیبا بود

 

آن چه رعد گفت

پس از نور سرخ مشعل ها بر چهره های عرق کرده
پس از سکوت سرد در باغ
پس از رنج احتضار در میان صخره و سنگ
زاری و فریاد
زندان و کاخ و پژواک رعد بهاری در کوه دوردست
مُرده است اینک آن که زنده بود
و ما که زنده بودیم، با کمی درنگ، به سوی مرگ می رویم
این جا آبی نیست،
مسیری از شن،تاب خورده تا فرازِ کوه
کوهی از سنگ
و آبی نیست
می ایستادیم و می نوشیدیم اگر آبی بود
نه می توان ایستاد، نه می توان اندیشید
عرقْ خشک است و پا در شن
اگر فقط آبی
میان سنگ ها بود
دهان مُرده ی کوه با دندان های پوسیده اش حتی نمی تواند تُف کند
این جا نمی شود ایستاد درازکشید نشست
فقط رعد و برق بی باران
سکوت حتی نیست
فقط چهره های سرخ و تلخ
که از درز در خانه های گِلی پوزخند می زنند
اگر آب بود
و نه سنگ
اگر سنگ بود
و آب هم بود
آب
یک چشمه
برکه ای میان صخره
اگر صدای آب حتی بود
نه زنجره
نه آواز این علفِ خشک
اگر فقط صدای آبی اگر بر سنگ ها بود
آن جا که پرنده ی توکا در میان کا ج ها می خواند
چک چک چیک چیک چک چک
اما آبی نیست
این سومی کیست که همیشه در کنار تو گام می زند
شماره که می کنم، من هستم و تو
اما نگاه که می کنم به راه سفید روبرو
می بینم همیشه کسی در کنار تو گام می زند
پیچیده در ردایی و دستاری به پیش می لغزد
زن است یا مرد نمی دانم
ولی کیست این سومی که آن سوی توست؟
چه صدایی ست این بر بام هوا
ندبه ی خاموش مادران
که اند این جماعتِ در حجاب
که در دشت های بی پایان
بر زمین ترک خورده می لغزند
با افقی کوتاه گرداگردشان
چه شهری ست این،
که بر فراز کوه می چرخد و شکل می گیرد و فرو می ریزد
در این هوای بنفش
برج های فروپاشیده
اورشلیم آتن اسکندریه
وین لندن
غیرواقعی
زنی موهای بلند و سیاهش را محکم کشید
و بر تارهایش زخم های زد و نغمه ای نواخت
و خفاش ها در نور بنفش،
با چهره ای کودکانه بال کوفتند و جیغ کشیدند
و با سر از دیواری سیاه پایین خزیدند
و برج ها واژگون در هوا
و ناقوس های حافظه ضربه می زدند
و زمان را شماره می کردند
و آوازها از برکه های خشک و قنات های بی آب
شنیده می شد
در این دخمه ی آوار میانِ کوهستان
علف
در نور ملایم ماه
بر قبرهای واژگون اطراف نمازخانه می خواند.
نمازخانه ی خراب، که خانه ی باد است.
پنجره ای ندارد و در به هم می خورد
استخوان خشک به کسی زخمی نمی زند.
و خروسی تنها بر بام
قو قو لی قو قو قو لی قو
در روشنای رعد.
سپس هوایی مرطوب
که باران آورد
گَنگ خشک بود، و برگ های پژمرده در انتظار باران بودند
و ابرهای سیاه در دوردست برفراز هیماوانت بودند
جنگل خم شد، کوچک شد در سکوت
و چنین گفت رعد
دا
داتا، چه بخشیدیم ما؟
دوست من، خونی که قلب مرا می لرزاند
شجاعتی بی رحمانه در لحظه ی تسلیم
که سال ها تدبیر بازش نمی تواند آورد
با همین، با همین چیزها دوام آورده ایم
با همین چیزها
که قرار نیست در آگهی مرگ ما، یادی از آن بشود
یا در لابه لای خاطراتی که عنکبوت بخشنده،
تاری روی آن تنید
و یا زیر این مُهر قراردادی که وکیل لاغر، آن را درهم شکست
در اتاق های خالی ما
دا
دایاد هوام: من شنیده ام کلید یک بار در قفل می چرخد
فقط یک بار می چرخد
به کلید فکر می کنیم هرکس به زندانش
فکر می کنیم به کلید و زندان را تائید می کنیم
مگر شبِ شایعه
به کوریولانوس درهم شکسته، لحظ های زندگی دهد
دا
دامیاتا: قایق رام بود
شاد، زیر دستی که آشنا به پاروها و بادبان بود
آرام بود دریا، قلب تو هم جواب می داد شاد
اگر او را به نام می خواندند، رام می شد و می تپید
در دست هایی که راهنمایش بودند
تو ساحل نشسته بودم
ماهی می گرفتم، پشت سرم بیابان
روزی، زمین خود را سامان خواهم داد؟
پُل لندن فرو می ریزد فرو می ریزد فرو می ریزد
و آ نگاه دوباره فرود آمد در آتشی
که آ نها را پاک می کرد
پس من، کی چلچله خواهم شد- چلچله، ای چلچله
شاهزاده ی اکوتیانی یِ برج های ویران
با این پاره ها، ویرانه ام را برپا کرده ام
پس شما را آماده خواهم کرد
هیرونیموس دوباره دیوانه است.
داتا. دایاد هوام. دامیاتا.
شانتی شانتی شانتی

 

سرزمینِ ویران- تی. اس. الیوت

سرزمینِ ویران
شعر
تی. اس. الیوت

مترجم: محمود داوودی
خلیل پاک‌نیا

چاپ اول: نشر «سی و دوحرف»استکهلم، ژانویه ۲۰۰۸
چاپ دوم: نشر«سی و دوحرف»استکهلم، فوریه ۲۰۰۹

چاپ سوم: نشر الکترونیکی«باغ در باغ»استکهلم مه ۲۰۱۰
دانلود کتاب

BaghDarBagh ©۲۰۱۰
تمام حقوق اين کتاب برای مترجمین محفوظ است.

آوازِ عاشقانه‌ی جی. آلفرد پروفراک- تی. اس. الیوت

    آوازِعاشقانه در «سرزمین ویران»Faber and Faber
    978-0571225163 

    آوازِ عاشقانه‌ی جی. آلفرد پروفراک، برگرفته از کتاب « سرزمین ویران» ، مجموعه‌ای از شعرهای تی. اس . الیوت است که به زودی توسط نشر «سی و دو حرف» در استکهلم منتشر می‌شود. کار ترجمه را محمود داوودی شاعر ساکن سوئد و خلیل پاک نیا به عهده داشته‌اند. سی دی همراه با کتاب حاوی سه شعر «سرزمین ویران»، «آوازِ عاشقانه‌ی جی. آلفرد پروفراک» و «مردان پوک» از این مجموعه شعر است. برای تهیه این کتاب می‌توانید با باغ در باغ تماس بگیرید.

    پس بیا برویم، تو و من،
    وقتی غروب افتاده در افق
    بی‌هوش چون بیماری روی تخت
    بیا برویم، از این خیابان‌های تاریک و پرت
    از کنج بگو مگویِِ شب‌های بی‌خوابی
    در هتل‌های ارزانِ یک شبه
    و رستوران‌هایی که زمین‌اش،
    پوشیده از خاک‌اره و پوست صدف‌هاست:
    از خیابان‌هایی که کشدارند مثل بحث‌های ملال‌آور
    که با لحنی موذیانه
    تو را به سوی پرسشی عظیم می‌برند…
    نه، نپرس، که چیست؟
    بیا به قرارمان برسیم

    زنان می‌آیند و می‌روند در اتاق
    حرف می‌زنند در باره‌ی میکل‌آنژ

    این زردْ مه که پشت به شیشه‌های پنجره می‌مالد
    این زردْ دود که پوزه به شیشه‌های پنجره می‌مالد
    گوش و کنار شب را لیسید
    بر چاله‌های آب درنگید
    تا دوده‌ی دودکش‌های فضا را بر پشت گرفت
    لغزید به مهتابی و ناگهان شتاب گرفت
    اما شبِ آرام اکتبر را که دید
    گشتی به دور خانه زد و خوابید

    وقت هست ٱری وقت هست
    تا زردْ دود در خیابان پایین و بالا رود
    و پشت به شیشه‌های پنجره بمالد؛
    وقت هست، آری وقت هست
    تا چهره‌ای بسازی برای دیدن چهره‌هایی که خواهی دید
    وقت هست برای کشتن و آفریدن،
    برای همه‌ی کارها و برای روزها، دست‌ها
    تا بالا روند و پرسشی دربشقاب تو بگذارند؛
    وقت برای تو و وقت برای من،
    وقت برای صدها طرح و صدها تجدید‌نظر در طرح
    پیش از صرفِ چای و نان

    زنان می‌آیند و می‌روند در اتاق
    حرف می‌زنند در باره‌ی میکل‌آنژ

    وقت هست آری هست
    تا بپرسم، جرئت می‌کنم؟ و جرئت می‌کنم؟
    وقت هست که برگردم و از پله‌ها پایین بروم،
    با لکه‌ی روشن بر فرقِ سرم
    (می‌گویند: چه ریخته موهایش!)
    کتِ صبح‌هایم،
    یقه‌ی سفیدِ بالا‌زده تا چانه‌ام،
    کراوات خوش‌رنگ ِِ مُد ِ روزم با سنجاق ساده‌اش،
    (می‌گویند: چه لاغرند پاها و بازو‌هایش!)
    جرئت می‌کنم
    جهان بیاشوبم؟
    در یک دقیقه وقت زیادی هست.
    وقت برای رفتن و برگشتن تصمیم‌ها و تجدیدنظرها

    زیرا همه را می‌شناسم من، از پیش می‌شناسم-
    همه‌ی شب‌ها، صبح‌ها، غروب‌ها
    من با قاشق‌های قهوه، زندگی‌ام را پیمانه‌ کرده‌ام
    می‌شناسم من صدای محتضران را که به مرگ می‌افتند
    در پس زمینه‌ی آهنگی که از اتاق‌های دور می‌آید
    چگونه شروع کنم؟

    و می‌شناسم من همه‌ی نگاه‌ها را، از پیش می‌شناسم-
    نگاهی که در عبارتی می‌پردازدت
    و ٱن‌گاه که پرداخته به سنجاق ٱویخته بر دیوار دست و پا می‌زنم
    چگونه شروع کنم
    خاکستر ِ روزها را بالا بیاورم
    و چگونه شروع کنم؟

    و می‌شناسم من همه‌ی دست‌ها را، از پیش می‌شناسم-
    دست‌ها با دست‌بندها، سفید و برهنه
    (که درنور چراغ، کُرک‌ها ‌بورند)
    عطر لباس است این
    که پرت‌کرده حواسم را؟
    بازوها آرمیده روی میز، یا پنهان زیرِ شال
    و باید شروع کنم؟
    و چگونه شروع کنم؟

    . . . . . .

    بگویم، در غروب از کوچه‌های تنگ گذر کرده‌ام
    و مردانِ تنهایی را دیده‌ام با پیراهن‌های آستین بلندشان
    خم‌شده از پنجره، در دودِ آبی پیپ‌هایشان؟…

    شاید می‌بایست چنگکی عظیم می‌بودم
    خراشنده بر زمین دریای ِ خاموش

    . . . . . .

    غروب و شب چه به ناز خوابیده‌اند!
    انگار، زیرِ نوازش انگشت‌های ظریف
    خوابیده… خسته…یا شاید چشم‌ها را بسته
    به بازی خوابند بر کف اتاق، کنارِ تو و من.
    خیال می‌کنی که من بعد از صرفِ چای و کیک و بستنی
    توانش را دارم لحظه را به لحظه‌ی بحرانش بکشانم؟
    گرچه روزه‌دار بوده‌ام، زار زده‌ام و دعا کرده‌ام
    گرچه دیده‌ام سرم را- کم‌ پشت – آورده‌اند بر سینی
    اما پیامبر نیستم— و مهم هم نیست؛
    من لحظه‌ی دودشدنِ بزرگی‌ام را دیده‌ام
    و پادویِ ابدی که کُتم را با پوزخند می‌آورد
    سخن کوتاه، ترسیده بودم

    نه، واقعا فکر می‌کنی ارزشش را داشت
    که بعد از فنجان‌ها و بعد از چای و مزه‌ی مرباها
    و میان بشقاب‌ها و در لا به لای حرف‌های پرتی که در باره‌ی
    تو و من می‌زنند
    ارزشش را داشت
    که با تلخ‌خندی بر لب
    گوی ِجهان را گوی ِکوچکی کنی
    و بغلتانیش به سوی پرسشی عظیم
    و بگویی:
    » من العاذرم، از گور برخاسته‌ام و ٱمده‌ام با تو
    سخن بگویم همه چیز را بگویم–
    شاید وقتی کسی کنار زنی بالشی را مرتب کرد
    باید بگوید:» نه، چنین قصدی نداشتم.
    نه، اصلا قصدی چنین نداشتم. »

    واقعا ارزشش را داشت
    ارزشش را داشت
    بعد ازغروب‌ها، آستانه‌ی درها، خیابان‌های باران‌خورده
    بعد از رمان‌ها، فنجان‌های چای
    دامن‌های غبار روبِ مجلس‌ها–
    این‌ها و خیلی چیزهای دیگر؟
    نمی‌توانم بگویم آن‌چه را که قصد گفتن‌اش را دارم!
    اما انگار فانوسِ خیال نقش عصب‌هایم را انداخت
    بر پرده:
    ارزشش را داشت
    که کسی، بعد از مرتب‌کردن بالشی، شالی بر شانه‌ای
    به سوی پنجره بچرخد
    و بگوید:»اصلاً این‌طوری نبود،
    من چنین قصدی نداشتم، اصلاً »

    . . . . . .

    نه، من شاهزاده هاملت نیستم، چنین بودنی در کار هم نبود.
    من سیاهی لشکرم، آماده در رکاب، یکی دو صحنه‌ی کوتاه
    وقتی نمایش پیش نمی‌رود، وارد می‌شوم تا رایزن شاهزاده باشم
    واسطه باشم، بی‌هیچ اراده‌ای، شاد، که محرم راز باشم
    سیاَس و با احتیاط ، پُروسواس
    سخن‌پرداز اما ابله
    پُر از شکلک، گاهی دلقک

    پیر می‌شوم… پیر می‌شوم…
    می‌خواهم پایینِ شلوارم را تا بزنم.

    جرئت‌اش را دارم هلویی بخورم؟
    طاسی‌ام را مثل دیگران بپوشانم؟
    می‌خواهم با شلوارِ سفید کتانی، تنها در ساحل قدم بزنم.
    شنیدم که دخترانِ دریا، برای هم آواز می‌خوانند

    گمان نمی‌کنم برای من دیگر آواز بخوانند.

    دیدم سوار بر موج‌ها رو به دریا می‌تازند
    موی سفیدِ موج‌ها را به وقت برگشتن شانه می‌کردند
    وقتی که آب‌های سیاه و سفید را باد می‌برد

    بیتوته کردیم در تالارهای آب
    در حلقه‌ی تاج‌های خزه‌یِ دختران دریا
    سرخ و قهوه‌ای
    تا صدای آدمی بیدارمان کند و غرق شویم.

دو شعر از: تی . اس. الیوت- مترجم: محمود داوودی



صبح کنار پنجره

صدای تق تق سینیِ صبحانه
از آشپزخانه‌ی پایین می‌آید
در پیاده‌روِ پاخورده
حس می‌کنم
پشتِ در‌های باغ
روح نمورِ خاکستری خدمت‌کارها
ناامیدی جوانه می‌زند
موج قهوه‌ایِ مه
چهره‌های کج و کوج خیابان را به سوی من پرتاب می‌کند
و از زنی که با دامنیِ گل‌آلود شتابان می‌گذرد
لبخندی می‌دزد، لبخندی بی هدف
که پرپر می‌زند در هوا
و گم می‌شود بر بامِ خانه‌ها

تکه‌ای از «صخره»

آن‌جا که کلام من خاموش است
در سرزمین گیاهان تزئینی
و پیراهن‌های سفید تنیس
آن‌جا که خرگوش چاله خواهد کند
و باز خواهد گشت خار
خواهد روئید گل‌ها بر شن زار
و باد خواهد گفت
این‌جا آدم‌های شریف و بی خدا
خوب زندگی می‌کردند
و تنها یادگارشان
خیابانِ آسفالت
و یک هزار توپِ هدر رفته‌ی گلف