تولیپ‌ها- سیلویا پلات

دسته گلی برای او

تولیپ‌ها

در نه پرده – چهار پرده ی اول

تب و تاب تولیپ‌ها را حدی نیست. زمستان این‌جاست
بین چه سپید، چه ساکت، چه برف پوش است همه‌چیز
دارم آرامش یاد می‌گیرم، آرام دراز می‌کشم
مثل نور براین دیوارهای سپید، این دست‌ها، این بستر
هیچ‌ام و هیچ کاری با این هیجان‌ها ندارم
اسم و لباس‌های روزانه‌ام را به پرستارها
سرگذشتم را به پزشک بیهوشی و تن‌ام را به دست جراح‌ها داده‌ام

سرم را بین بالش و ملافه نگه داشته‌اند،
مثل چشم بین دو پلک سفید که نمی‌خواهند بسته شود
بیچاره مردمک! چه چیز‌هایی باید بیند
پرستارها می‌آیند و می‌روند، مزاحم نیستند
مثل مرغان ماهی‌گیرِ کنارِ اسکله‌ها با کلاه‌های سپیدشان
با دست‌هاشان کارهایی می‌کنند، چقدر شبیه هم‌اند!
نمی‌شود گفت چند نفرند.

 

تن‌ام برای آن‌ها سنگ‌ریزه‌ای‌ست، پرستاریش می‌کنند
مثل رود برای سنگ‌ریزه‌هایی که باید سرازیر شوند،

آرام راه هموار می‌کنند
با آمپول‌های شفاف‌شان بی حس‌ام می‌کنند ، خوابم می‌کنند
اکنون خودم را گم کرده‌ام من که بیمار این سفرم
کالبد شبانه‌ام نورناپذیر چون جعبه سیاه قرص‌هاست
همسر و فرزندم در عکسی خانوادگی لبخند می‌زنند
خنده هایشان درپوستم فرو می‌رود
نیزه‌های ریزه خنده.

گذاشتم چیزها ازدست بروند ، قایق باری سی ساله‌ای
که سرسختانه نام و نشانی‌ام را یدک می‌کشید
زخم‌هایم راکه می‌شستند عشق‌هایم را پاک کردند و بردند
ترسان وعریان بربالش نرم چسیبده به این تخت روان سبز
فنجان‌های چای‌خوریم، کمد لباس‌هایم، کتاب هایم را
دیدم که از دیده می‌روند و آب از سرم گذشت
حالا تارک ِ دنیایم، هرگز چنین ناب نبوده‌ام

عبور از آب- سیلویا پلات

     

    Black lake, black boat, two black, cut-paper people.

    Where do the black trees go that drink here?

    Their shadows must cover Canada.

    A little light is filtering from the water flowers.

    Their leaves do not wish us to hurry:

    They are round and flat and full of dark advice.

    Cold worlds shake from the oar.

    The spirit of blackness is in us, it is in the fishes.

    A snag is lifting a valedictory, pale hand;

    Stars open among the lilies.

    Are you not blinded by such expressionless sirens?

    This is the silence of astounded souls

    ( برای اصغر اکبری)
    دریاچه سیاه، قایق سیاه، دو آدم کاغذی سیاه

    کجا می‌روند درختان سیاهی که ازاین جا آب می‌خورند؟

    سایه‌های شان باید کانادا را بپوشاند.

    از گل‌های آب، چکه‌ای نور می‌چکد

    برگ هاشان نمی‌خواهند شتاب کنیم

    گرد و صاف‌اند، پُر از اندرزهای سیاه

    جهان‌های سرد از پارو می‌لرزند

    روح تاریکی در ماست، در ماهی‌هاست

    شاخه‌ای به وداع، دست پریده رنگ‌اش را بالا می‌برد

    ستاره‌ها میان سوسن‌ها باز می‌شوند

    این سیرِن‌های سکوت، تو را افسون نمی‌کند؟

    این است ‌سکوت ارواح سِحرشده

برگرفته از : مجموعه شعر «Crossing the Water » ، انتشارات Perennial، آمریکا

لبه- سيلويا پلات

    ترجمه ضياء موحد
     

    اين زن کامل شده است.

    بر تن بی جانش

    لبخند توفيق نقش بسته است

    از طومار شب جامه ی بلندش

    توهّم تقديری يونانی جاری است.

    پاهای برهنه ی او گويی می گويند:

    تا اينجا آمده ايم ديگر بس است.

    هر کودک مرده دور خود پيچيده است

    ماری سپيد

    بر لب تنگی کوچکی از شير

    که اکنون خالی است.

    زن آن دو را به درون خود کشيده

    همانگونه که گلبرگ ها در سياهی شب بسته می شوند

    هنگامی که باغ تيره می شود

    و عطر از گلوی ژرف و زيبای گلِ شب جاری می شود

    ماه هيچ چيزی برای غمگين شدن ندارد

    از سرپوش استخوانی خود خيره نگاه می کند

    به اين چيزها عادت کرده است.

    و سياهی هايش پر سر و صدا دامن کشان می گذرند.