پروفسور پیر و ۴ شعر دیگر – شیمبورسکا


.

پروفسور پیر

از او در باره آن وقت‌ها پرسیدم

که خیلی جوان بودیم هنوز

غریزی، بی فکر، خام، خوش باور

پاسخ داد:

خوب، صرف نظر از جوانی

از بقیه اندکی باقی است .

پرسیدم هنوزهم همان‌قدر با اطمینان می‌داند

چه چیزی برای بشریت خوب است یا بد

پاسخ داد:

کشنده‌ترین زهر برای همه‌‌ی توهمات.

پرسیدم هنوزهم آینده را

روشن می‌بیند

پاسخ داد:

کتاب‌های تاریخی زیاد خوانده‌ام

از عکس توی قاب

روی میزتحریر پرسیدم

پاسخ داد: بودند، نیستند دیگر.

برادر، دایی و عمه، برادر زن

همسر، دختری که روی زانوی او نشسته

گربه‌ای که توی بغل دختر است

درخت آلبالو پر از شکوفه و روی شاخه‌اش

پرنده‌ای کوچک وغریب

پرسیدم

احساس خوشبختی کرده‌است بعضی وقت‌ها


پاسخ داد:

کار می‌کنم


از دوستان پرسیدم،

آیا هنوز کسانی هستند باقی.

پاسخ داد:

چند نفر از دستیارهای قدیمی

که خودشان هم چند دستیار قدیمی دارند

خانم لودمیلا مشغول رتق و فتق امور

یک آشنای نزدیک، در خارجه

دو خانم در کتابخانه، هر دو خندان

گرگور کوچلو این روبرو و مارکوس اوره لیوس

از خلق وخوی و سلامتی‌اش پرسیدم


پاسخ داد:

ودکا، سیگار و قهوه را ممنوع کرده‌اند

خاطره و اشیاء سنگین را هم

باید وانمود کنم که نشنیده‌ام .

از باغ و نیمکت باغ پرسیدم

پاسخ داد:

اگر شب زیبایی باشد آسمان را نظاره می‌کنم

تعجب می‌کنم هنوز هم

که چقدر نقطه‌نظر آن‌جاست.


شعرهای دیگری از شیمبورسکا از دو دفتر شعر «دو نقطه» و «این‌جا»

کابوس شاعر و دورنما -دو شعر تازه- شیمبورسکا.

    دوشعر تازه
    ویسواوا شیمبورسکا

    ترجمه: خلیل پاک‌نیا
     

    کابوس شاعر

    می‌توانی تصورکنی چه خوابی دیدم؟
    در ظاهر همه چیز دقیقا مثل ما
    آب، آتش، باد، خاک زیر پا
    افقی، عمودی، دایره، مثلث
    راست و چپ.
    تقریبا همین آب و هوا، چشم‌انداز نسبتا زیبا
    و موجوداتی از نعمت زبان برخوردار
    زبان‌شان اما چیز دیگری جز زمینی‌ها

    جمله‌ها حالت شرطی ندارند
    اسم‌ها چسبیده به اشیاء
    نمی‌شود چیزی اضافه کرد، کم کرد، تغییر داد.

    زمان همیشه همان که ساعت‌ها
    گذشته و آینده محدود
    یک ثانیه فقط می‌گذرد از خاطره‌ها
    دیدن آینده، پیش روست
    که تازه شروع شده است.

    کلام- به اندازه‌ی نیاز. حتی یکی اضافه نیست
    یعنی شعر نیست.
    نه مذهبی، نه فلسفه‌ای.
    از این چیزی‌ها اصلا خبری نیست.

    نه چیزی که بتوان به آن فکرکرد
    یا دید وقتی چشم می‌‌بندیم.

    جستجو کنید، چیزی می‌جویید در جوار شما
    پرسش کنید، چیزی می‌پرسید که هست پاسخش

    تعجب می‌کردند،
    اگر می‌توانستند تعجب کنند،
    جایی دلیل تعجب هست.

    ریشه‌ی لغتِ «نگرانی» نداشتند، خلاف اخلاق بود.
    جرئت نمی‌کرد در لغت‌نامه‌ باشد

    حتی در اعماق تاریکی‌ها
    جهان روشن بود.
    هرکس به اندازه نیازش، به قیمت مناسب
    به صندوق که می‌رسیدی هیچ‌کس پول خُرد نداشت.

    از احساس‌ها- رضایت. بی‌هیچ اما
    زندگی یک ذره. و انفجار کهکشان‌ها

    قبول کن برای شاعر
    هیچ چیز از این بدتر نیست
    و هیچ چیز از این بهتر
    که ناگهان از خواب برخیزی.

    دورنما

    از کنار هم رد شدند مثل غریبه‌ها
    بدون حرفی‌، اشاره‌ای
    زن به طرف فروشگاه
    مرد به طرف ماشین

    شاید در هراس
    یا حواس پرتی
    یا یادشان رفته
    هر دو زمانی کوتاه
    برای همیشه عاشق بودند

    هیج تضمینی نیست
    همان دو نفر باشند
    از دور شاید
    از نزدیک اصلا

    از پنجره بالکن آن‌ها را دیدم
    از بالا که نگاه کنید
    به راحتی اشتباه می‌بینید

    زن پشت درهای شیشه‌ای ناپدید شد
    مرد پشت فرمان نشست
    و با سرعت دور شد.
    هیچ اتفاقی هم نیفتاد
    حتی اگر افتاده باشد.

    و من که فقط یک لحظه
    مطمئن بودم چی دیدم
    می‌خواهم در شعری گذرا
    به شما، خواننده‌هایم، بگویم
    دیدنش غم‌انگیز بود.

     

از: مجموعه شعر کلون(دو نقطه)
تازه‌ترین کتاب ویسواوا شیمبورسکا

روز بعد- بدون ما :شیمبورسکا، مترجم: خلیل پاک‌نیا

 

شیمبورسکا

پیش از ظهر
سرد و مه‌آلود پیش‌بینی می‌شود.
از غرب
یک جبهه باران از راه می‌رسد
جاده‌ها لغزان
چشم‌انداز مبهم می‌شود.
بعد، در طول روز
در اثر یک جبهه گرم از شمال
شاید این‌جا و آن‌جا
هوا صاف‌تر شود.
اما بادهای تند و نامنظم
خبر از توفان می‌دهد.

شب، ابرها
تقریبا در سراسر کشور پراکنده می‌شوند.
فقط در جنوب شرقی
احتمال بارندگی است.
کاهش شدید دما
اما فشار هوا افزایش می‌یابد

روز بعد
به نظر می‌رسد آفتابی شود
اما آن‌ها که زنده‌اند هنوز
بهتر است چتر همراه داشته باشند.

از: مجموعه شعر کلون(دو نقطه)
تازه‌ترین کتاب ویسواوا شیمبورسکا

کمدی فارس – شیمبورسکا،مترجم: خلیل پاک‌نیا


    خیلی‌ها فکر می‌کنند شعر آزاد، از هفت دولت آزاد است. اما شعر تا بوده و هست، یک نوع بازی است. و هر کودکی می‌داند همه‌ی بازی‌ها قانون دارند. چرا وقتی بزرگ می‌شویم فراموشکار می‌شویم؟
    شیمبورسکا(ترجمه خیلی آزاد- باغ در باغ)
    شیمبورسکا
    برای محمود داوودی 

    اگر فرشته‌ها وجود داشته باشند
    شک دارم
    داستان‌های ما را
    بخوانند
    امیدهای برباد‌رفته را.
    متاسفانه، می‌ترسم
    شعرهای ما را هم
    نخوانند.
    سخنانی سخت در باره‌ی جهان.
    همه‌ی فریادها
    و گرفتگی عضلات
    در تئاترهای ما
    باید حوصله‌شان را سر ببرد
    – شاید-

    در استراحتِ کوتاه،
    بین کارهای فرشته‌گانی
    و به طبع غیرانسانی‌شان.
    به کمدی‌فارس‌های ما
    یادگار عصر فیلم‌های صامت
    احتمالا نگاه نمی‌کنند.

    حتی به شِکوه‌های ما
    موکشیدن‌ها، دندان قروچه‌‌ها
    گمان نمی‌کنم نگاه کنند
    یا به این بیچاره که برای نجات،
    کلاه گیسِ غریق را چنگ می‌زند
    و از گرسنگی
    از بندِ کفش‌هایش چه لذتی می‌برد.

    از کمر به بالا، «ها»کشان، خشکش‌زده
    از کمر به پایین، موشی هراسان
    توی پاچه‌ی شلوارش می‌دود
    حتما باید
    این جور صحنه‌ها، سرگرمشان کند

    تعقیب دزد در دایره‌.
    وقتی تعقیب‌کننده، تعقیب‌شونده می‌شود.
    نوری در انتهای تونل، چشمِ ببر می‌شود
    صدها فاجعه، به صدها پشتک‌زدن،
    روی صدها ورطه‌ی هولناک،
    تبدیل می‌شود.

    اگر فرشته‌ها وجود داشته باشند
    باید -امیدوارم-
    خنده‌ بر بندِ لرزان وحشت
    حتی وقتی فریاد نمی‌زند: کمک کمک کمک.
    نظرشان را جلب کند،
    چون همه‌ چیز در سکوت اتفاق می‌افتد.

    اما می‌توانم تصور کنم
    دستی بر بال‌های‌شان بکشند
    و اشکی از گوشه‌ی چشم بچکد
    یا دست کم لبخندی بزنند.

     

از: شعرهای ویسواوا شیمبورسکا
(۲۰۰۲-۱۹۴۵)
ترجمه: خلیل پاک نیا

تکمله‌ای بر بحث پُرنوگرافی- شيمبورسکا


 

ترجمه: خلیل پاک‌نیا

هم‌خوابگی گروهی بدتر از اندیشه کردن نیست.
این هرزه‌گی، خود را مثل علف‌ِ هرز
در بستر ِ گل‌های مروارید هم، تکثیر می‌کند.

برایشان هیچ چیز مقدس نیست آنان که اندیشه می‌کنند.
با بی‌شرمی، چیزها را به نام بخوانند
تجزیه‌های هرزه، ترکیب‌های حرام‌زاده
شهوت‌پرستانه به دنبال حقایقِ عریان افتادن
لمس بلهوسانه‌ی بحث‌های تحریک‌کننده
عقاید ِروی‌هم رفته- کارشان همین است و بس

در روشنی روز یا پوشش شب
جفت می‌شوند، دوتا دوتا، سه‌تا سه‌تا، حلقه‌وار
سن و جنس جفت‌ها مهم نیست
چشم‌های‌شان برق می‌زند، گونه‌ها گُر می‌گیرد
دوست دوست را از راه بدر می‌کند
دختران ِ تباهی پدرانشان را تباه می‌کنند
برادر با خواهرِکوچکش زنا می‌کند

میوه‌های ممنوعه‌ی درخت دانش
از کپل‌های صورتیِ بر برگ‌های مصور،
به مذاقشان خوش‌تر می‌آید
تمام این‌ها، فقط پورنوگرافی بی‌ضرری است
کتاب‌هایی که با آن عشق می‌کنند عکس ندارد
تنها دل‌خوشی‌‌شان، جمله‌های عجیبی‌ست
که زیرش با ناخن یا مداد خط می‌کشند .

به شیوه‌هایی که مو بر بدن آدم راست می‌کند
و با چه راحتی بی حد و مرزی
خیال، خیال را باردار می‌کند
شیوه‌هایی که در کاما سوترا حتی نیست .

در این قرار و مدارها، وقتی چای دارد دم می‌کشد
آدم‌ها روی صندلی می‌نشینند، لب‌ می‌جنبانند
پا روی پا می‌اندازند
یک پا را روی زمین می‌کشند
پای دیگر در هوا تاب می‌خورد

فقط، بعضی وقت‌ها
یکی برمی‌خیزد
به سوی پنجره می‌رود
و از شکاف پرده
به خیابان نگاه می‌کند

کاما سوترا – آموزش سکس در ادبیات سانسکریت

هفت شعر دیگر از شیمبورسکا،( نگارش اول)

کمکی به علم آمار – شیمبورسکا

از هرصد نفر

آن‌ها که می‌دانند بهتر از همه
دست کم پنجاه و دو نفر،

آن‌ها که با شک قدم بر می‌دارند
به تقریب تمامِ بقیه،

آن‌ها که حاضرند کمک کنند
فقط زیاد وقت نگیرد
در کل چهل و نه نفر،

آن‌ها که همیشه مهربان‌اند
چون کار دیگری نمی‌توانند
چهار یا شاید پنج نفر،

آن‌ها که می‌توانند ستایش کنند بی‌حسادت
– هیجده نفر،

آن‌ها که در افسردگی دائم به سر می‌برند
برای کسی یا چیزی
– همهٔ آن هفتاد و هفت نفر،

با استعداد‌ها برای خوشبختی
نه بیشتر از بیست وپنج نفر،

بی‌آزار‌ها تک به تک،
که خودسرانه جمع بسته می‌شوند
به یقین بیشتر از نصف بقیه،

بیرحم‌ها
وقتی شرایط مجبورشان می‌کند
بهتر است ندانیم اصلا
حتی به تقریب،

آن‌ها که به اشتباهِ خود پی می‌برند
– نه چندان بیشتر از
آن‌ها که قبلا عاقل بودند،

آن‌ها که چیزی از زندگی بدست نمی‌آورند جز چیز
– سی نفر
گرچه امیدوارم اشتباه کرده باشم،

دست وپا جمع کرده‌ها و زجردیده‌ها
بی‌کورسویی در تاریکی،
به هشتاد و سه نفر می‌رسند
دیر یا زود

آن‌ها که سزاوار دلسوزی هستند
نود و نه نفر از صد

انسان‌های فانی
– صد از صد
رقمی که هنوز معتبر است

افلاطون یا چرا – شیمبورسکا


    ( برای اکبر سردوزامی )
    به دلایل نامعلوم،
    تحت شرایط ناشناخته،
    هستی ایده‌آل از هستی خود سر باز می‌زند. 

    البته می‌توانست باشد و باشد بی پایان،
    تکه تکه شده در تاریکی، ذره ذره ‌شده از نور،
    در باغ‌های رویاهایش بر فراز جهان.

    چرا بی درنگ شروع‌ کرد نقشی از حضور بیابد
    در هم‌نشینی بد اشیاء؟

    به چه دردش می‌خورد
    این مقلدان خوار، پرنده‌های بد اقبال
    بی افق در برابر ابدیت ؟

    خرد ِ لنگان
    گویی خاری به پا داشت؟
    آرامشی که به هم خورد
    از دریایی در خروش؟
    زیبایی
    با اندرونه‌ی ناگوار
    و خوبی
    – خب ، چرا با این سایه
    که پیش‌تر وجود نداشت؟

    باید دلیلی وجود داشته باشد
    دست کم دلیلی ضحیف به ظاهر
    اما او حتی در حقیقت عریان هم
    عریان نمی‌شود
    مشغول است تمام وقت
    این گنجه‌های زمینی را
    جست وجو می‌کند .

    و افلاطون من، درعوض این شاعران افتضاح،
    تراشه‌هایی در پایین پای پیکره‌ها
    بالا می‌روند در گردباد
    زائده‌هایی از بلندی‌های آن سکوت عظیم…

بیداری – شیمبورسکا


    بیداری خودش را از یاد نمی‌برد
    مثل رویا که می‌برد
    نه زنگ تلفن، نه صدای ناموزون
    بیداری را برهم نمی‌زند
    نه جیغی یا جغجغه‌ای
    ما را از بیداری نمی‌پراند . 

    تار و مبهم‌اند
    عکس‌ها در رویا
    می گذارند تعبیرشان کنیم
    به شکل‌های بی‌شمار
    بیداری یعنی بیداری
    و این معمایی بزرگ‌تراست .

    رویاها را کلیدهایی هست.
    بیداری خودش درش را باز می‌کند
    و نمی‌گذارد بسته شود
    در بیداری ست
    که فرو می‌افتد
    ستاره‌ها و کارنامه مدرسه
    که فرو می‌افتد
    پروانه‌ها و سنگ اتوی‌های قدیمی
    کلاه‌های بی‌سر
    و جمجمه‌هایی از ابر
    و این‌ها معمایی می‌شود
    که حل نمی‌شود

    بدون ما هیچ رویایی نیست.
    او را نمی‌شناسیم اما
    بدون او بیداری نمی‌تواند باشد
    و حاصل بی‌خوابی‌اش
    نصیب تک تک ما می‌شود
    که بیداریم.

    این خواب نیست که دیوانه است
    دیوانه بیداری ست
    بخاطر لج‌بازی‌اش
    که سخت پایبند
    روند حوادث است

    در رویا زنده هست هنوز او
    که از پیش ما رفت به تازه‌گی
    و حتا سالم هست
    و جوانی‌اش را باز یافته است

    بیداری تن بی‌جان او را
    پیش چشم ما می‌گذارد
    و ذره‌ای کوتاه نمی‌آید

    رویا‌ها چنان فررارند
    که خاطره خیلی آسان
    رد‌اشان را گم می‌کند

    بیداری از فراموشی نمی‌ترسد
    سردوگرم چشیده است
    بر شانه ما می‌نشیند
    قلب ما را سنگین می‌کند
    و برایمان دام می‌چیند

    بیداری راه گریز ندارد
    زیرا درگریز هم با ماست
    و هیچ ایستگاهی نیست
    در مسیر طولانی سفرمان
    که در آنجا بایستد و منتظر بماند

دو ترجمه از یک شعر شیمبورسکا


    شیمبورسکا

    ۱
    فقط یک بار اتفاق می‌افتد هرچیز
    فقط یک بار اتفاق می‌افتد هرچیز،
    نه بیشتر هرگز ،
    بدنیا آمدیم، پس نوآموزیم
    می‌میریم بی آنکه کلام بدانیم.
     

    حتا اگر تنبل‌ترین باشیم
    میان شاگردان جهان
    می‌رویم به کلاس بالاتر
    بی یاری کسی، در این سفر.

    هیچ روزی روزبعد نمی‌شود
    و نومی‌شود زمان همه‌ی شب‌ها،
    هر بوسه بوسه‌ی تازه‌ای‌ست
    و تازه‌اند هربار نگاه‌ها.

    دیروز وقتی شنیدم ناگهان
    کسی تو را صدامی‌زند بنام
    انگار گل رزی از پنجره
    یکراست در دامنم افتاد.

    حالا که تو با منی
    می‌چرخم ناگهان
    گل رز! براستی گل رزی؟
    یا سنگی میان دیگر سنگ‌ها؟

    تو، ای زمان زبان نفهم
    می‌‌ترسانی و می‌‌رنجانی چرا؟
    هستی همین که می‌‌گذری
    و همین زیباست همین.

    خونگرم با لبخندی خجول
    می‌‌کوشیم این جا یکی شویم
    هرچند مثل هم نیستیم
    مثل دو نیمه سیب.

    inget händer mer än en gång

    Inget händer mer än en gång,
    aldrig mer.Vi kom till jorden,
    således, som nybörjare,
    dör utan att kunna orden.

    Även om vi vore sämst
    bland eleverna i världen,
    går vi upp i nästa klass
    utan extrahjälp på färden.

    Ingen dag ska bli den andra
    lik, och alla nätter tickar
    tiden som på nytt, var kyss är
    ny- och nya alla blickar.

    när igår jag plötsligt hörde
    någon säga högt ditt namn,
    var det som en ros föll rakt in
    genom fönstret i min famn.

    Nu när du är hos mig
    vänder jag mig plötsligt bort.
    Ros, föreresten var det det?
    Eller sten av någon sort?

    Varför ska du, dumma tid,
    komma med din skräck och pina?
    att du finns betyder att du
    går- och detta är det fina.

    Tafatt leende och varma
    prövar vi att enas här,
    fastän vi ju är varandra
    olika som två små bär.

    بر گرفته از: شعرهای ویسواوا شیمبورسکا
    (۲۰۰۲-۱۹۴۵)
    ترجمه خلیل پاک نیا

    • ۲
      هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد

  • هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد
    و اتفاق نخواهد افتاد. به همین دلیل
    ناشی به دنیا آمده ایم
    و خام خواهیم رفت.

    حتا اگر کودن ترین شاگردِ مدرسه ی دنیا می بودیم
    هیچ زمستانی یا تابستانی را تکرار نمی کردیم

    هیچ روزی تکرار نمی شود
    دوشب شبیه ِ هم نیست
    دوبوسه یکی نیستند
    نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست

    دیروز ، وقتی کسی در حضور من
    اسم تو را بلند گفت
    طوری شدم، که انگار گل رزی از پنجره ی باز
    به اتاق افتاده باشد.

    امروز که با همیم
    رو به دیوار کردم
    رز! رز چه شکلی است؟
    آیا رز، گل است؟ شاید سنگ باشد

    ای ساعت بد هنگام
    چرا با ترس بی دلیل می آمیزی؟
    هستی – پس باید سپری شوی
    سپری می شوی- زیبایی در همین است

    هر دو خندان ونیمه در آغوش هم
    می کوشیم بتوانیم آشتی کنیم
    هر چند باهم متفاوتیم
    مثل دو قطره ی آب زلال.

    از: آدم ها روی پل
    ترجمه مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی، چوکا چکاد

شمردن مرثیه- شیمبورسکا



    همه‌چیز
    ( اگر این کلمه محدود نکند)
    را پشت سر گذاشتند
    ( اگرپیش رو نداشتند)؟
    چند نفر از این زمان پرشتاب پیاده شدند
    و گریان در دوردست ناپدید شدند
    (اگر این دورنما باورکردنی هست)؟
    چند نفر
    (اگر این سوال بی معنا نباشد،
    اگر بشود به رقم نهایی رسید،
    پیش از آنکه شمارشگر خودش را بشمارد)
    به عمیق‌ترین خواب‌ها فرورفته‌اند
    ( اگر عمیق‌تری درکار نباشد)؟
    به امید دیدار
    به امید دیدار تا فردا
    به امید دیدار تا بعد .
    حالا نمی‌خواهند
    (اگر نخواهند) چیز بیشتری بگویند.
    به سکوت بی پایان بازگشته‌اند .
    ( اگر غریب نباشد)
    غرق فقط این
    ( اگر فقط این)
    که در غیاب به آن مجبورند.چند نفر از کسانی که می‌شناختم
    (اگر واقعن می‌شناختم )
    زن‌ها و مرد‌ها
    (اگراین تفاوت هنوز هست)
    ازاین آستانه گذشته‌اند
    (اگر این آستانه هست)
    از روی این پل رفته‌اند
    (اگر این پل هست) ؟ 

    چند نفر از کسانی که می‌شناختم
    (اگر واقعاً می‌شناختم )
    زن‌ها و مرد‌ها
    (اگراین تفاوت هنوز هست)
    ازاین آستانه گذشته‌اند
    (اگر این آستانه هست)
    از روی این پل رفته‌اند
    (اگر این پل هست)؟
    چند نفر بعداز زندگی کوتاه یا بلندشان
    (اگرحالا برایشان فرقی هم بکند) –
    خوب بود چون شروع شد،
    بد بود چون تمام شد –
    (اگر عکس این را نگفته باشند)
    به ساحل دیگر رسیده‌اند،
    (اگر رسیده‌اند و اصلاً ساحلی هست)؟
    خبر ندارم هنوز
    از سرنوشت‌شان
    (اگرسرنوشت مشترکی هست یا اصلاً سرنوشتی هست)؟

دو ترجمه از یک شعر شیمبورسکا



شیمبورسکا  در مراسم تجلیل از اندرش بودهگُرد ( مترجم سوئدی) در تاتر استاری شهر کراکوف.


    ۱
بازار معجزه‌ها


معجزه‌ی روزمره :
همین که معجزه‌های روزمره‌ی بسیاری اتفاق می‌افتد.

معجزه‌ی معمولی:
در سکوت شب
پارس سگ‌های نامریی

یکی از همین معجزه‌ها:
ابری که کوچک و پراکنده‌است
می تواند این ماه بزرگ و سنگین را بپوشاند

چند معجزه در یک معجزه:
عکس درخت توسکا بر آب
که سمت چپش سمت راست شده
و سرشاخه‌ها رو به پایین می‌رویند
و هرگز به ته نمی‌رسند
با این که عمق آب کم است

معجزه‌ی امروز:
بادهای ملایم
همراه با رگبار پراکنده

اولین و بهترین معجزه:
گاوها گاوند.

این یکی هم بد نیست:
همین باغ و نه باغی دیگر
روییده از همین دانه و نه دانه‌ای دیگر

معجزه‌ای بدون فراک و کلاه سيلندری:
پرواز کبوترهای سپید

معجزه،چون نمی شود اسم دیگری رویش گذاشت :
خورشید ساعت سه و چهارده دقیقه امروزطلوع کرد
و هشت و یک دقیقه غروب می‌کند

معجزه ای که زیاد هم شگفت انگیز نیست:
این انگشت ها به یقین از شش تا کمتر
و از چهار تا بیشتر است

معجزه ، همین که دور وبرت را نگاه کنی:
همین جهان حاضر در همه جا

معجزه‌ی فوق العاده، چنان که همه چیز فوق العاده‌است:
چیزی که نمی شود فکرش را کرد
می شود فکرش را کرد

از: « شعر های شیمبورسکا »
 

    ۲
    بازار معجزه ها

معجزه‌ی عمومی:
همین که معجزه‌های عمومی زیادی اتفاق می‌افتد.

معجزه‌ی معمولی:
در سکوت شب
پارس سگ‌های نامریی

یکی از معجزه‌های بی شمار:
ابرلطیف و کوچکی است
اما می تواند ماه بزرگ وسنگین را بپوشاند

چند معجزه‌ی در یک معجزه:
تصویر درخت توسکا بر آب
و این که در تصویر چپ و راستش معکوس شده
و این که آنجا تاج درخت رو به پایین می روید
و این که هیچ به ته آب نمی رسند
با اینکه عمق کمی دارد

معجزه‌ی روزمره:
کمی تا قسمتی ابری
همراه با رگبار پراکنده

معجزه‌ی دم دستی یک:
گاوها گاوند.

دومی هم دست کمی از آن ندارد:
همین باغ نه باغی دیگر
روییده از همین هسته ودانه و نه هسته ودانه ای دیگر

معجزه‌ای بدون فراک وکلاه سيلندر
فوران کبوترهای سفید

معجزه ، چون چیز دیگری به آن نمی شود گفت:
امروز آفتاب ساعت سه و چهارده دقیقه آفتاب طلوع کرده
و ساعت بیست و یک دقیقه غروب خواهد کرد

معجزه‌ای که آنگونه که باید، متعجبمان نمی کند:
تعداد انگشتان دست در واقع کمتر از شش
اما در عوض بیشتر از چهار

معجزه‌ای که کافی است دور وبرت را نگاه کنی:
دنیای همه جا حاضر

معجزه‌ای اضافی، همانطور که همه چیز اضافی ست:
چیزی که به اندیشه در نمی آید
به اندیشه در می آید.
از: آدم ها روی پل
ترجمه مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی، چوکا چکاد

 

دو شعر : شیمبورسکا

    * به سوی Ark

    باران یکریز می‌بارد
    سوار شوید، چرا که راه دیگری ندارید:
    شعرهایی برای صدایی تنها
    شورهای شخصی
    استعداد‌های به درد نخور
    کنجکاوی‌های زیادی
    غم و اندوه‌های کوچک
    شوق رویت اشیاء از شش سو.

    آب رودخانه‌ها بالا می‌آید ، بر کناره‌ها طغیان می‌کند
    سوار شوید: سایه‌روشن‌ها و ته‌رنگ‌ها
    هوس‌ها، زیورها، ریزه‌کاری‌ها
    ای استثناء ساده‌ لوح
    ای نشانه‌ی فراموش شده
    بی‌شمار درخشندگی خاکستری‌ها
    بازی بخاطر بازی
    اشک‌های خنده‌ها.

    تا چشم کار می‌کند آب‌ها و افق در مه
    سوار شوید: نقشه‌های آینده ای دور
    شادی ِ تفاوت‌ها
    ستایش آن‌ها که بهترنند،
    انتخابی که محدود به این و آن نیست
    ای وسواس کهن
    ای وقت تامل
    و اعتقاد به اینکه این‌ها همه
    روزی به درد می‌خورد.
    به خاطراین کودکان
    که ما خود هنوز آنهاییم
    قصه ها آخرش خوش است
    اینجا هم سرانجام دیگری جز این ندارد
    باران بند می آید،
    موج آرام می شود،
    در آسمان روشن
    ابرها پراکنده می شوند
    و جمع می شوند دوباره
    مثل ابرهای منتظر برفراز انسان ها:
    خونسرد و بزرگ منش
    هم شکل با
    جزیره های خوشبختی،
    بره،
    گل کلم
    و کهنه های بچه
    که در آفتاب خشک شده اند.

    **

    سنگ قبر

    اینجا زنی صاحب چند شعر آرمیده
    ویرگول گذاری یکی از کارهایش بوده
    حالا جسد در خاک، آرامش ابدی یافته
    ولی چقدر تنها، با کلام کلنجاررفته
    جغدی، تصنیفی، همین‌ها فقط به جا مانده
    مخ الکترونیکی را بیرون بیاور، رهگذر
    و با اینکه او ستاره‌ای نبود
    لحظه‌ای به سرنوشت شیمبورسکا فکر کن.

    *کشتی نوح ، ورق کاغذ
    بر گرفته از: شعرهای شیمبورسکا(۲۰۰۲-۱۹۴۵)
    ترجمه خلیل پاک نیا