پروفسور پیر و ۴ شعر دیگر – شیمبورسکا


.

پروفسور پیر

از او در باره آن وقت‌ها پرسیدم

که خیلی جوان بودیم هنوز

غریزی، بی فکر، خام، خوش باور

پاسخ داد:

خوب، صرف نظر از جوانی

از بقیه اندکی باقی است .

پرسیدم هنوزهم همان‌قدر با اطمینان می‌داند

چه چیزی برای بشریت خوب است یا بد

پاسخ داد:

کشنده‌ترین زهر برای همه‌‌ی توهمات.

پرسیدم هنوزهم آینده را

روشن می‌بیند

پاسخ داد:

کتاب‌های تاریخی زیاد خوانده‌ام

از عکس توی قاب

روی میزتحریر پرسیدم

پاسخ داد: بودند، نیستند دیگر.

برادر، دایی و عمه، برادر زن

همسر، دختری که روی زانوی او نشسته

گربه‌ای که توی بغل دختر است

درخت آلبالو پر از شکوفه و روی شاخه‌اش

پرنده‌ای کوچک وغریب

پرسیدم

احساس خوشبختی کرده‌است بعضی وقت‌ها


پاسخ داد:

کار می‌کنم


از دوستان پرسیدم،

آیا هنوز کسانی هستند باقی.

پاسخ داد:

چند نفر از دستیارهای قدیمی

که خودشان هم چند دستیار قدیمی دارند

خانم لودمیلا مشغول رتق و فتق امور

یک آشنای نزدیک، در خارجه

دو خانم در کتابخانه، هر دو خندان

گرگور کوچلو این روبرو و مارکوس اوره لیوس

از خلق وخوی و سلامتی‌اش پرسیدم


پاسخ داد:

ودکا، سیگار و قهوه را ممنوع کرده‌اند

خاطره و اشیاء سنگین را هم

باید وانمود کنم که نشنیده‌ام .

از باغ و نیمکت باغ پرسیدم

پاسخ داد:

اگر شب زیبایی باشد آسمان را نظاره می‌کنم

تعجب می‌کنم هنوز هم

که چقدر نقطه‌نظر آن‌جاست.


شعرهای دیگری از شیمبورسکا از دو دفتر شعر «دو نقطه» و «این‌جا»

کابوس شاعر و دورنما -دو شعر تازه- شیمبورسکا.

    دوشعر تازه
    ویسواوا شیمبورسکا

    ترجمه: خلیل پاک‌نیا
     

    کابوس شاعر

    می‌توانی تصورکنی چه خوابی دیدم؟
    در ظاهر همه چیز دقیقا مثل ما
    آب، آتش، باد، خاک زیر پا
    افقی، عمودی، دایره، مثلث
    راست و چپ.
    تقریبا همین آب و هوا، چشم‌انداز نسبتا زیبا
    و موجوداتی از نعمت زبان برخوردار
    زبان‌شان اما چیز دیگری جز زمینی‌ها

    جمله‌ها حالت شرطی ندارند
    اسم‌ها چسبیده به اشیاء
    نمی‌شود چیزی اضافه کرد، کم کرد، تغییر داد.

    زمان همیشه همان که ساعت‌ها
    گذشته و آینده محدود
    یک ثانیه فقط می‌گذرد از خاطره‌ها
    دیدن آینده، پیش روست
    که تازه شروع شده است.

    کلام- به اندازه‌ی نیاز. حتی یکی اضافه نیست
    یعنی شعر نیست.
    نه مذهبی، نه فلسفه‌ای.
    از این چیزی‌ها اصلا خبری نیست.

    نه چیزی که بتوان به آن فکرکرد
    یا دید وقتی چشم می‌‌بندیم.

    جستجو کنید، چیزی می‌جویید در جوار شما
    پرسش کنید، چیزی می‌پرسید که هست پاسخش

    تعجب می‌کردند،
    اگر می‌توانستند تعجب کنند،
    جایی دلیل تعجب هست.

    ریشه‌ی لغتِ «نگرانی» نداشتند، خلاف اخلاق بود.
    جرئت نمی‌کرد در لغت‌نامه‌ باشد

    حتی در اعماق تاریکی‌ها
    جهان روشن بود.
    هرکس به اندازه نیازش، به قیمت مناسب
    به صندوق که می‌رسیدی هیچ‌کس پول خُرد نداشت.

    از احساس‌ها- رضایت. بی‌هیچ اما
    زندگی یک ذره. و انفجار کهکشان‌ها

    قبول کن برای شاعر
    هیچ چیز از این بدتر نیست
    و هیچ چیز از این بهتر
    که ناگهان از خواب برخیزی.

    دورنما

    از کنار هم رد شدند مثل غریبه‌ها
    بدون حرفی‌، اشاره‌ای
    زن به طرف فروشگاه
    مرد به طرف ماشین

    شاید در هراس
    یا حواس پرتی
    یا یادشان رفته
    هر دو زمانی کوتاه
    برای همیشه عاشق بودند

    هیج تضمینی نیست
    همان دو نفر باشند
    از دور شاید
    از نزدیک اصلا

    از پنجره بالکن آن‌ها را دیدم
    از بالا که نگاه کنید
    به راحتی اشتباه می‌بینید

    زن پشت درهای شیشه‌ای ناپدید شد
    مرد پشت فرمان نشست
    و با سرعت دور شد.
    هیچ اتفاقی هم نیفتاد
    حتی اگر افتاده باشد.

    و من که فقط یک لحظه
    مطمئن بودم چی دیدم
    می‌خواهم در شعری گذرا
    به شما، خواننده‌هایم، بگویم
    دیدنش غم‌انگیز بود.

     

از: مجموعه شعر کلون(دو نقطه)
تازه‌ترین کتاب ویسواوا شیمبورسکا

روز بعد- بدون ما :شیمبورسکا، مترجم: خلیل پاک‌نیا

 

شیمبورسکا

پیش از ظهر
سرد و مه‌آلود پیش‌بینی می‌شود.
از غرب
یک جبهه باران از راه می‌رسد
جاده‌ها لغزان
چشم‌انداز مبهم می‌شود.
بعد، در طول روز
در اثر یک جبهه گرم از شمال
شاید این‌جا و آن‌جا
هوا صاف‌تر شود.
اما بادهای تند و نامنظم
خبر از توفان می‌دهد.

شب، ابرها
تقریبا در سراسر کشور پراکنده می‌شوند.
فقط در جنوب شرقی
احتمال بارندگی است.
کاهش شدید دما
اما فشار هوا افزایش می‌یابد

روز بعد
به نظر می‌رسد آفتابی شود
اما آن‌ها که زنده‌اند هنوز
بهتر است چتر همراه داشته باشند.

از: مجموعه شعر کلون(دو نقطه)
تازه‌ترین کتاب ویسواوا شیمبورسکا

کمدی فارس – شیمبورسکا،مترجم: خلیل پاک‌نیا


    خیلی‌ها فکر می‌کنند شعر آزاد، از هفت دولت آزاد است. اما شعر تا بوده و هست، یک نوع بازی است. و هر کودکی می‌داند همه‌ی بازی‌ها قانون دارند. چرا وقتی بزرگ می‌شویم فراموشکار می‌شویم؟
    شیمبورسکا(ترجمه خیلی آزاد- باغ در باغ)
    شیمبورسکا
    برای محمود داوودی 

    اگر فرشته‌ها وجود داشته باشند
    شک دارم
    داستان‌های ما را
    بخوانند
    امیدهای برباد‌رفته را.
    متاسفانه، می‌ترسم
    شعرهای ما را هم
    نخوانند.
    سخنانی سخت در باره‌ی جهان.
    همه‌ی فریادها
    و گرفتگی عضلات
    در تئاترهای ما
    باید حوصله‌شان را سر ببرد
    – شاید-

    در استراحتِ کوتاه،
    بین کارهای فرشته‌گانی
    و به طبع غیرانسانی‌شان.
    به کمدی‌فارس‌های ما
    یادگار عصر فیلم‌های صامت
    احتمالا نگاه نمی‌کنند.

    حتی به شِکوه‌های ما
    موکشیدن‌ها، دندان قروچه‌‌ها
    گمان نمی‌کنم نگاه کنند
    یا به این بیچاره که برای نجات،
    کلاه گیسِ غریق را چنگ می‌زند
    و از گرسنگی
    از بندِ کفش‌هایش چه لذتی می‌برد.

    از کمر به بالا، «ها»کشان، خشکش‌زده
    از کمر به پایین، موشی هراسان
    توی پاچه‌ی شلوارش می‌دود
    حتما باید
    این جور صحنه‌ها، سرگرمشان کند

    تعقیب دزد در دایره‌.
    وقتی تعقیب‌کننده، تعقیب‌شونده می‌شود.
    نوری در انتهای تونل، چشمِ ببر می‌شود
    صدها فاجعه، به صدها پشتک‌زدن،
    روی صدها ورطه‌ی هولناک،
    تبدیل می‌شود.

    اگر فرشته‌ها وجود داشته باشند
    باید -امیدوارم-
    خنده‌ بر بندِ لرزان وحشت
    حتی وقتی فریاد نمی‌زند: کمک کمک کمک.
    نظرشان را جلب کند،
    چون همه‌ چیز در سکوت اتفاق می‌افتد.

    اما می‌توانم تصور کنم
    دستی بر بال‌های‌شان بکشند
    و اشکی از گوشه‌ی چشم بچکد
    یا دست کم لبخندی بزنند.

     

از: شعرهای ویسواوا شیمبورسکا
(۲۰۰۲-۱۹۴۵)
ترجمه: خلیل پاک نیا

تکمله‌ای بر بحث پُرنوگرافی- شيمبورسکا


 

ترجمه: خلیل پاک‌نیا

هم‌خوابگی گروهی بدتر از اندیشه کردن نیست.
این هرزه‌گی، خود را مثل علف‌ِ هرز
در بستر ِ گل‌های مروارید هم، تکثیر می‌کند.

برایشان هیچ چیز مقدس نیست آنان که اندیشه می‌کنند.
با بی‌شرمی، چیزها را به نام بخوانند
تجزیه‌های هرزه، ترکیب‌های حرام‌زاده
شهوت‌پرستانه به دنبال حقایقِ عریان افتادن
لمس بلهوسانه‌ی بحث‌های تحریک‌کننده
عقاید ِروی‌هم رفته- کارشان همین است و بس

در روشنی روز یا پوشش شب
جفت می‌شوند، دوتا دوتا، سه‌تا سه‌تا، حلقه‌وار
سن و جنس جفت‌ها مهم نیست
چشم‌های‌شان برق می‌زند، گونه‌ها گُر می‌گیرد
دوست دوست را از راه بدر می‌کند
دختران ِ تباهی پدرانشان را تباه می‌کنند
برادر با خواهرِکوچکش زنا می‌کند

میوه‌های ممنوعه‌ی درخت دانش
از کپل‌های صورتیِ بر برگ‌های مصور،
به مذاقشان خوش‌تر می‌آید
تمام این‌ها، فقط پورنوگرافی بی‌ضرری است
کتاب‌هایی که با آن عشق می‌کنند عکس ندارد
تنها دل‌خوشی‌‌شان، جمله‌های عجیبی‌ست
که زیرش با ناخن یا مداد خط می‌کشند .

به شیوه‌هایی که مو بر بدن آدم راست می‌کند
و با چه راحتی بی حد و مرزی
خیال، خیال را باردار می‌کند
شیوه‌هایی که در کاما سوترا حتی نیست .

در این قرار و مدارها، وقتی چای دارد دم می‌کشد
آدم‌ها روی صندلی می‌نشینند، لب‌ می‌جنبانند
پا روی پا می‌اندازند
یک پا را روی زمین می‌کشند
پای دیگر در هوا تاب می‌خورد

فقط، بعضی وقت‌ها
یکی برمی‌خیزد
به سوی پنجره می‌رود
و از شکاف پرده
به خیابان نگاه می‌کند

کاما سوترا – آموزش سکس در ادبیات سانسکریت

هفت شعر دیگر از شیمبورسکا،( نگارش اول)

کمکی به علم آمار – شیمبورسکا

از هرصد نفر

آن‌ها که می‌دانند بهتر از همه
دست کم پنجاه و دو نفر،

آن‌ها که با شک قدم بر می‌دارند
به تقریب تمامِ بقیه،

آن‌ها که حاضرند کمک کنند
فقط زیاد وقت نگیرد
در کل چهل و نه نفر،

آن‌ها که همیشه مهربان‌اند
چون کار دیگری نمی‌توانند
چهار یا شاید پنج نفر،

آن‌ها که می‌توانند ستایش کنند بی‌حسادت
– هیجده نفر،

آن‌ها که در افسردگی دائم به سر می‌برند
برای کسی یا چیزی
– همهٔ آن هفتاد و هفت نفر،

با استعداد‌ها برای خوشبختی
نه بیشتر از بیست وپنج نفر،

بی‌آزار‌ها تک به تک،
که خودسرانه جمع بسته می‌شوند
به یقین بیشتر از نصف بقیه،

بیرحم‌ها
وقتی شرایط مجبورشان می‌کند
بهتر است ندانیم اصلا
حتی به تقریب،

آن‌ها که به اشتباهِ خود پی می‌برند
– نه چندان بیشتر از
آن‌ها که قبلا عاقل بودند،

آن‌ها که چیزی از زندگی بدست نمی‌آورند جز چیز
– سی نفر
گرچه امیدوارم اشتباه کرده باشم،

دست وپا جمع کرده‌ها و زجردیده‌ها
بی‌کورسویی در تاریکی،
به هشتاد و سه نفر می‌رسند
دیر یا زود

آن‌ها که سزاوار دلسوزی هستند
نود و نه نفر از صد

انسان‌های فانی
– صد از صد
رقمی که هنوز معتبر است

افلاطون یا چرا – شیمبورسکا


    ( برای اکبر سردوزامی )
    به دلایل نامعلوم،
    تحت شرایط ناشناخته،
    هستی ایده‌آل از هستی خود سر باز می‌زند. 

    البته می‌توانست باشد و باشد بی پایان،
    تکه تکه شده در تاریکی، ذره ذره ‌شده از نور،
    در باغ‌های رویاهایش بر فراز جهان.

    چرا بی درنگ شروع‌ کرد نقشی از حضور بیابد
    در هم‌نشینی بد اشیاء؟

    به چه دردش می‌خورد
    این مقلدان خوار، پرنده‌های بد اقبال
    بی افق در برابر ابدیت ؟

    خرد ِ لنگان
    گویی خاری به پا داشت؟
    آرامشی که به هم خورد
    از دریایی در خروش؟
    زیبایی
    با اندرونه‌ی ناگوار
    و خوبی
    – خب ، چرا با این سایه
    که پیش‌تر وجود نداشت؟

    باید دلیلی وجود داشته باشد
    دست کم دلیلی ضحیف به ظاهر
    اما او حتی در حقیقت عریان هم
    عریان نمی‌شود
    مشغول است تمام وقت
    این گنجه‌های زمینی را
    جست وجو می‌کند .

    و افلاطون من، درعوض این شاعران افتضاح،
    تراشه‌هایی در پایین پای پیکره‌ها
    بالا می‌روند در گردباد
    زائده‌هایی از بلندی‌های آن سکوت عظیم…