روزها در راه

    چه تفاوتی است میان روزهایی که با حسن در چهارباغ قدم می‌زدیم و این روزها که با هم در کنار «ِسن» راه می‌رفتیم؟ تفاوت در مکان را نمی‌گویم، که پرسیدن ندارد. حتی تفاوت در زمان توجه مرا برنمی‌انگیزد. آن سال ِفلان بود و این سال بهمان، آن وقت بیست ساله بودیم و حالا هفتاد… تفاوت در حال نفسانی، کیفیت روح دونفر را می‌گویم در رابطه‌ای دوستانه – که البته زمان با سیری پنجاه‌ساله در تحول و دگرگونی آن دست داشته، بستر این تحول بوده و هر آزمون روزانه‌ی این رابطه را در تن خود پروده و باز در همین «تن» به ثمر رسانده، مثل زنی که نطفه را در زهدان بگیرد و به دنیا بیاورد. ولی در این‌جا توجه من به نقش زمان در ساختن این رابطه نیست، بلکه در این است که پس از ساخت و پرداخت، حالا این رابطه چه کیفیتی دارد؟ دو جانی که در غفلت ِ شاد جوانی به هم برخوردند و در بازار ِدراز، آشفته، سرپوشیده و نیمه تاریک که به زندگی ما بی‌شباهت نیست، همراه شدند حالا هم‌دیگر را چه جور درمی‌یابند، در سکوت، در نگاه، شوخی یا تک مضراب‌های گاه و بی‌گاه برای وارونه جلوه دادن چیزی که هست و کاستن از شدت آن، هم گفتن و هم وانمودن که نمی‌گوییم یا نگفتنی ِگویا و با کنایه‌ای رفیقانه؟
    شاهرخ مسکوب، نشر خاوران- پاریس 

    مشورت: فرناندو پسووا
    ترجمه: خلیل پاک‌نیا

    دور تا دور کسی را که در رویا می‌بینی
    دیوارهای بلند بِکش
    بعد
    از لابه‌لای نرده‌های نرم‌تنِ درِآهنی
    جایی که باغچه پیدا می‌شود
    دسته دسته گل‌های خندان بکار
    از همه نوع.
    چرا که مردم فقط این گونه تو را می‌شناسند
    جایی را که در دیدِ کسی نیست
    هیچ بکار
    گل‌ها را همان‌طور در خاک بکار
    که همسایه‌ها کاشته‌اند
    تا هر کس به آن سو بنگرد
    از باغچه سر درآورد
    همان‌طور که تو می‌خواستی
    اما جایی را که از آن توست
    و هرگز هیچ‌کس نمی‌بیند
    بگذار گل‌ها هر طور می‌خواهند بشکفند
    بگذار سبزه‌ها سرخوش و آزاد جوانه‌ زنند

    یک جفت از خودت را زنده در خاک بکار
    دور تا دورش را بپوشان
    و سعی کن هیچ‌کس نتواند
    چیزی از باغچه‌ایی که تویی
    سر در بیاورد

    باغچه‌ای پرشکوه فقط برای خودت
    که پشت آن گل‌های خانگی
    تن به هم می‌‌سایند
    بیچاره سبزه‌ها که حتی به چشم تو نمی‌آیند

    اقامتم در استانبول: ايزت سارای ليچ
    ترجمه: خلیل پاک‌نیا

    از اقامتم در استانبول
    چند روایت است

    در اولی
    ماهیت سیاسی مشکوکی دارم .

    در دومی
    یکی از ماجراهای عاشقانه من نقل می‌شود.

    در سومی
    حتی فروش مواد هم ذکر شده است.

    البته این حقیقت
    که هرگز در استانبول نبوده‌ام
    برای کسی جالب نیست.

    ايزت سارای ليچ، شاعر بوسنی و هرزگوین، درسال ۱۹۳۰ به‌ دنيا آمد. در دانشگاه سارايوو فلسفه خواند . نخستين کتاب شعرش به نام «رويارويی» در سال ۱۹۴۵ منتشر شد. بيش از سی کتاب شعر دارد و شعرهايش به پانزده زبان دنيا، ازجمله فرانسوی، ايتاليايی، آلمانی و انگلیسی ترجمه شده است. شعرهايش برهنه و خالی از شاخ و برگ‌های اضافی است. حضور يگانه‌اش درشعر مدرن بوسنی و هرزگوین، زبان‌زد خاص و عام است. او در سال ۲۰۰۲ در سارایوو درگذشت.

دکان تنباکو فروشی – فرناندو پسوآ

 

ترجمه از پرتقالی: ریچارد زنیت
فارسی: خلیل پاک نیا

 

من هیچ‌ام
هيچ وقت چيزی نخواهم شد
نمی‌توانم بخواهم چيزی باشم
با این‌همه، همه‌ی رویاهای جهان در من‌است.

پنجره‌های اتاق‌ام
اتاق ِ يکی از ميليون‌ها نفری‌است در جهان که هیچ کس چیزی از او نمی‌داند
(و اگر هم بدانند، چه چیزی را می‌دانند؟)
شما پنجره‌های باز به راز ِ خیابانی که مردم همیشه از آن می‌گذرند ،
خیابانی دور از دسترس هر ذهنی،
واقعی، عجیب واقعی، مشخص، مشخص بی آن که خود بداند
با راز چیزهای زیر سنگ‌ها و موجودات‌اش
با مرگی که دیوارها را نمناک و موی انسان را سفید می‌کند.
با سرنوشتی که قطار همه چیز را در شیب جاده‌ی هیچ می‌راند

امروز چنان درهم شکسته‌ام که گویی حقیقت را می‌دانستم
امروز چنان هوشيارم که گويی در آستانه‌ی مرگ بوده‌ام
گویی هیچ رابطه‌ای با اشیاء نداشته‌ام جز وداع ،
این خانه و این طرف خیابان، واگن‌های یک قطار می‌شوند،
با صدای سوتی که در سرم صفیر می‌کشد، می‌روند
و با زلزله‌ی عصب‌ها و تق تق استخوان‌هایم، گویی می‌رویم

متن کامل

 

 

مشورت – فرناندو پسوا

دور تا دور کسی را که در رویا می‌بینی
دیوارهای بلند بکش
بعد
از لابلای نرده‌های نرم تن درآهنی
جایی که باغچه پیدا می‌شود
دسته دسته گل‌های خندان بکار
از همه نوع
چراکه مردم فقط این گونه تو را می‌شناسند
جایی را که در دید کسی نیست
هیچ بکار
گل‌ها را همان‌طور در خاک بکار
که همسایه‌ها کاشته‌اند
تا هر کس که به آن سو بنگرد
از باغچه سر درآورد
همان‌طور که تو می‌خواستی
اما جایی را که از آن توست
و هرگز هیچ‌کس نمی بیند
بگذار گل‌ها هر طور که می‌خواهند بشکفند
بگذار سبزه‌ها سرخوش و آزاد جوانه‌زنند

یک جفت از خودت را زنده در خاک بکار
دور تا دورش را بپوشان
وسعی کن هیچ‌کس نتواند
چیزی از باغچه‌ایی که تویی
سر در بیاورد

باغچه‌ای پرشکوه فقط برای خودت
که پشت آن گل‌های خانگی
تن بهم می‌‌سایند
بیچاره سبزه‌ها که حتا به چشم تو نمی آیند

Fernando Pessoa & Co: Selected Poems, 1998 (ed. by Richard Zenith)

۳ شعر- فرناندو پسوا

۱

از دیوان شعر شاعری عارف
امروز یکی دو صفحه خواندم
ومثل کسی که زارزار گریه کند
غش غش خندیم

شاعرهای عارف ، متفکرهای بیمارند
و متفکرها دیوانه‌ها

شاعرهای عارف می‌گویند:
گل‌ها حس می‌کنند
روح دارند سنگ‌ها
و در پرتو مهتاب
به خلسه فرو می‌روند رودخانه‌ها.

گل‌ها اگر حس داشتند دیگر گل نبودند،
انسان بودند
سنگ‌ها اگر روح داشتند دیگر سنگ نبودند،
انسان هایی بودند زنده
و رودخانه‌ها اگر به خلسه فرو می رفتند در پرتو مهتاب
انسان‌هایی بودند بیمار

شاعری که از حس سنگ‌ها، رود‌ها و گل‌ها می‌گوید
از سنگ و رود و گل چیزی نمی‌داند
از روح رودها، سنگ‌ها، گل‌ها گفتن
یعنی از خود و از اندیشه‌های نادرست خود گفتن
خدا را شکر که سنگ‌ها فقط سنگ‌اند
رودخانه‌ها فقط رودخانه‌اند
و گل‌ها چیزی جز گل نیستند

من نیز به نوبه‌ی خود بیت هایی می‌سرایم و خرسندم
زیرا می‌دانم که طبیعت را نه از درون، از برون درک می‌کنم

زیرا دورنی نمی‌شناسد طبیعت
اگر می‌شناخت دیگر طبیعت نبود

۲

مشورت

دور تا دور کسی را که در رویا می‌بینی
دیوارهای بلند بکش
بعد
از لابلای نرده‌های نرم تن درآهنی
جایی که باغچه پیدا می‌شود
دسته دسته گل‌های خندان بکار
از همه نوع
چراکه مردم فقط این گونه تو را می‌شناسند
جایی را که در دید کسی نیست
هیچ بکار
گل‌ها را همان‌طور در خاک بکار
که همسایه‌ها کاشته‌اند
تا هر کس که به آن سو بنگرد
از باغچه سر درآورد
همان‌طور که تو می‌خواستی
اما جایی را که از آن توست
و هرگز هیچ‌کس نمی بیند
بگذار گل‌ها هر طور که می‌خواهند بشکفند
بگذار سبزه‌ها سرخوش و آزاد جوانه‌زنند

یک جفت از خودت را زنده در خاک بکار
دور تا دورش را بپوشان
وسعی کن هیچ‌کس نتواند
چیزی از باغچه‌ایی که تویی
سر در بیاورد

باغچه‌ای پرشکوه فقط برای خودت
که پشت آن گل‌های خانگی
تن بهم می‌‌سایند
بیچاره سبزه‌ها که حتا به چشم تو نمی آیند

۳
**
معلومه که خسته‌ام
چون آدم‌ها یک جایی باید خسته بشن
از چی خسته‌ام نمی‌دونم
دونستنش هم بدردم نمی‌خوره
چون خستگی همینه که هست
سوزش زخم همینه که هست
و با علتش کاری ندارم
آره خسته‌ام
و آروم می‌خندم
به خستگی که فقط همینه
در تن تمنای خواب
در روح آرزوی فکرنکردن

Fernando Pessoa & Co: Selected Poems, 1998 (ed. by Richard Zenith)

تکه‌ای از یک شعر- فرناندو پسوا


**
معلومه که خسته‌ام
چون آدم‌ها یک جایی باید خسته بشن
از چی خسته‌ام نمی‌دونم
دونستنش هم بدردم نمی‌خوره
چون خستگی همینه که هست
سوزش زخم همینه که هست
و با علتش کاری ندارم
آره خسته‌ام
و آروم می‌خندم
به خستگی که فقط همینه
در تن تمنای خواب
در روح آرزوی فکرنکردن

سخت سرما خورده ام – آلوارو دو کامپوس

    سخت سرما خورده ام.

    و همه می دانند

    چگونه سرما خوردگی های سخت

    همه ی نظم جهان را به هم می زند

    و حتا متافیزيک را به عطسه کردن وا می دارد.

    می بخشید..

    چه سرما خوردگی سختی!

    حالتی جسمانی!

    من به حقیقت نیاز دارم

    و کمی آسپرين.

Sleccted Poems ،Fernando Pessoa