«یک پدیدهٔ نوری»- لارش گوستافسون

lars-gustafsson1

یک پدیدهٔ نوری

من در حومهٔ شهر زندگی می‌کنم
و آن‌ها که از راه می‌رسند از یاد برده‌اند
تمام آنچه را که می‌خواستند تعریف کنند

کاملا خشنود در آلاچیق می‌نشینند
و در آرامش حرف‌ها و نظرات رد و بدل می‌کنیم
با چهره‌هایی که هرچه بیشتر روشن می‌شوند

تا وقتی که با تعجب و حیرت می‌بینیم
چیز بیشتری برای توضیح یک مرکز
که دور‌تر واقع شده، لازم نیست

و نمایان در مقابل آسمان
چون تکه‌ای روشن‌تر در افق
آنجا که آزادی بیشتر است
اما فاصله‌اش را با ما حفظ می‌کند
*****

مترجم : خلیل پاک‌نیا

زمستان، جهان و دلتنگی: لارش گوستافسون- ترجمه: خلیل پاک نیا

روز زمستانی با نوری پریده‌رنگ‌تر
و ابرها بالاتر، خاموش‌تر،
نور بین اشیای آشنا در رفت وآمد است.
و تو زیر آسمان قدم می‌زنی،
هرچه نزدیک‌تر به آغاز، غریب تر از پیش،
بادها را ببین برمی‌خیزند، نور جابه‌جا می‌شود
آغاز: این تنها چیزی است که نیست
و جهان را این کامل می‌کند:
همین نور، همین شیی، روزها می‌آیند و می‌روند
بادهای رویایی،
شما را قبلا جایی ندیده بودم؟

جهانی است کاملا عادی. می‌آید و می‌رود
نزدیک‌تر و نزدیک‌تر به معمایی
که از یخِ شب پوشیده است.
سوزنی می‌تواند به درونش فرو رود.
جغ جغ صدا زیر پاها، جغ جغ می‌کند:
احساسی مثلِ بودن در جایی  خیلی دورتر،
در خراسان یا پرسپولیس شاید‌، همین ابرها.

گسترده تا بی‌نهایت! شگفت‌انگیز این‌ها است
که جهان تا بی‌نهایت گسترده،
و این‌جا کنار توست. عجایب این‌ها است.

در زمستان در امتداد راهی می‌رفتم
به جایی رسیدم
آن‌جا ترانه و ترس سرسام آور بود.

 

۴ شعر دیگر  از لارش گوستافسون

چهار شعر:لارش گوستافسون – مترجم:محمود داوودی

 

لارش گوستافسون یکی از چهره‌های سرشناس ادبیات سوئد است. از او تاکنون ده‌ها رمان و مجموعه شعر منتشره شده است. او شارح دشواری‌های زندگی با دیدی فلسفی و تئوریک است. رمان‌های گوستافسون از ساختی فوق‌العاده آگاهانه بهره‌ورند و شعرهایش لغزیدنی است آرام میان روزمره‌گی و فلسفیدن
«استکهلم، تابستان ۱۳۶۷، محمود داوودی»

در سرزمین بیگانه

مهمان‌سرای قدیمی
راهرویی بی نور
فرش‌هایی بسیار نرم
که سال‌هاست
جارو نشده
رج دیوارها
ردیف گنجه‌های غول‌آسا از چوبِ بلوط
در هر گنجه
نیم‌تنه‌ی مرمر گوته
با چشمانی بسته
تا نداند
که اسیر دولت تازه است

غریبه

کم و بیش
همه غریبه‌ایم
آن‌هایی که من
بیشتر دوست‌شان دارم
غریبه‌ترین‌اند
غریبه‌ها
از من که با خویش غریبه‌ام
غریبه‌تر نیستند
و عشق
همیشه سنگی است غریبه
که باقی می‌ماند

تورین-شاه بلوط
باران بهاری- الکساندر غایب

تا این‌جا
اما بی تو
دورتر نخواهم رفت
شاه بلوط‌ها
چراغ‌های‌شان را
در بارانِ سبک‌بار بهاری
روشن می‌کنند
ترامواهای کوچک سرخ می‌گذرند
و هر گل شاه بلوط
چهره‌ی توست
خام، جوان، سرفراز
از این‌جا
دورتر نخواهم رفت
بگذار باران ببارد.

تورین- سوم ژانویه ۱۸۸۹
نبشِ ویا کارلو آلبرتو

هنگامی که شب
بر نیچه ظاهر شد
به هیئت اسبی بود
داروین، شارکو، لئوپاردی
همه در جست‌و‌جویش بوده‌اند
در جست‌و‌جوی حیوانی چشم درشت و غمگین
که از پا افتاده
اسیر دورن آدمی بود
و هیچ‌کس نامش را نمی‌دانست
هنگامی که شب
بر نیچه ظاهر شد
به هیئت اسبی بود
اسبی با چشمان زرد
و دندان‌های بی‌شمار
و لبانی که از درد
مچاله بود
او دید و یک‌باره در آغوش کشید
حیوان، انسان و شب را