سه شعر از سه شاعر

    ۱. ماهی‌ها در دامما در توری از ستارگان درتقلاییم.
    ماهی‌هایی به ساحل افتاده‌.
    دهان‌هامان بازمانده‌اند در خلاء٬
    و گاز می‌زنند فضای خشک را.
    پچ پچ کنان و بی‌ثمر
    عناصر باطل‌مان می‌خوانند‌.
    به حالِ خفگی‌ در لابلای سنگ‌های تیز و شن؛
    تلنبار برهم باید زندگی کنیم و بمیریم.
    قلب‌هایمان می‌لرزد٬
    تکان تکان‌هامان
    برادران‌مان را زخمین و خفه می‌کند.
    فریادمان از همه بلند تراست
    اما به پاسخ حتی پـژواکی نیست.
    ما را دلیلی نیست برای کشتن و جنگیدن٬
    اما ناچاریم.
    پس می‌دهیم تاوان گناه‌هامان را
    اما عقوبتمان عقوبت نیست.
    هیچ مجازاتی رها‌مان نمی‌کند
    از این دوزخ.
    در دامی عظیم درتقلاییم ما
    و به نیمه‌شب شاید
    افتاده بر میز ِ ماهیگیری غول‌آسا◄ یانوش پلینسکی 

    ۲. در دهکده‌ی اجدادی

    کسی در آغوشم می‌کشد
    کسی با چشمان گرگ نگاهم می‌کند
    کسی کلاه برمی‌دارد از سر
    تا بهتر ببینمش
    پیرمردهای ناشناس و زن‌های سال‌خورده
    بر خود نام‌هایی نهاده‌اند
    از مردان و زنانی جوان که در یاد‌های منند

    یک به یک می‌پرسند
    می‌دانی من کی‌ام
    من نیز از یکی می‌پرسم
    آیا گئورگی کورجای پولدار
    زنده است هنوز
    منم؛ می‌گوید
    با صدایی که از دنیایی دیگر است◄ واسکو پوپا

    **۳

    روزگاری
    رفیقی درتو بود
    که تمام ستاره‌ها را شمرد
    جز آن …
    که فروافتاد
    پیروز
    اسیر چنگالِ گرداب
    در دریای مخملِ تیره

    حالا آن ستاره
    سو سو می‌زند
    آرام
    و بااحتیاط
    در آهنگِ صدای تو ◄ یان استرگرن

دوازده شعر از یان استرگرن

(قصه های کوتاه شب برای او)

مترجم: خلیل پاک‌نیا


*
ابر شبانه
زرد و سیمابی
گنبد سیاه را قاب می‌گیرد

در امتداد نما‌های کهربایی
تور‌های سایه
به نازکی عنکبوت
می گذرد.

*

پرتو خورشید
رنگ قناری دارد
آه صبح شد آخر
پروانه‌ی غم‌پوش
در شکافی
خانه‌ی شبانه‌اش را یافت
نسیمی خنک به درون آمد
و او را بیدار کرد
بال‌هایش را گشود
چون کتابی باز

و بر دیوار‌هایی از خشت خشکیده
به پرواز درآمد در فضا
در نور بی پایان اکتبر

آه چه گنبد تازه‌ای
برای مأوا

*

صدای جمعی انسان
همسرائی ما

ما همه
دو سویی نشان شدیم
دسته‌ی کُری
با تک خوانی جمعی

لایه بر لایه
که طرحی می‌شود
ردی از
تنهایی همدیگر

*

بشنو ببین – حس کن
صبحی خواب‌آلود می‌آید
سوارکاری (بی زین )
بر کمرگاه کوهستان
فوران نور
فوج پرندگان خوشخوان
همسرایی نبض و احساس
در آواز بلند بال‌های نرم

سیلان صدا
به عمق دره
سرازیر می‌شود

*

الفبای شب‌های ما
دستخط باد
نغمه‌های کوهسار

چشم‌های کورم
می نوازد در تاریکی
سایه روشن‌های شوخ را

( با صدای زیر)

کوه یخ: آرامش پیش از توفان
ماژور B : بازتاب خورشید از بخشش خدایان
پیش درآمدی در دستگاه شورم
کامل می‌شود

*

آناتومی!
ساخته از
همه‌ی نرمی فلزها
همه‌ی عطوفت قدرت:
آغوش
فشار موج
مویرگ

محله‌ی شهوت
– معبدی انسانی

گرمایی هم‌وزن بدن
و به آسانی
طعمه‌ی قلاب می‌شود

*

این سیاه قلم زندگی
که کوتاه‌است
که دهه‌ها
یک شبانه روز می‌شود
و هر فصل
ساعتی.

بگذار بیدارشویم
نخوابیم
دور از هم

یا:
بگذار بخوابیم
و بیدارنشو
از پیش‌ام

*

بگذار شبنم
هوس شهدنوشی‌ات را
فرونشاند

بگذار مه
همه‌ی انتظار را
بپراکند
و شب خنک کند
روح عسل‌ات را

خائن
روشنایی بیکران را
راه می‌برد.

*

پیکری سنگی
پوشیده در شاخ و برگ‌های غمگین
همیشه
پرنده‌ای راپنهان می‌کند

برآوازش سایه می‌افکند
قصد آنجا می‌کند
که خانه‌ی اوست

آنجا که باد
گهواره‌ی باد‌ است
در برگ

– گفت و گویی کیهانی.

*

بگذار به خشکی پا گذاریم
از این پل جنبنده
خم‌شده‌ چون ستون مهره‌ها
زیر زمان‌های رفته

بگذار بگذریم
از گذشته‌ها
واز نو بر‌پاشویم
بر این کرانه

کمانه‌ای گوتیگ:
که سبک‌بال
نوای نی را
به دام می‌اندازند

*

بگذار پنهان شویم
بی رد و بی نشان
چون سایه در سایه‌ها
چون حقیقت
که سکوتی رسا را می‌جوید
چون خاطره‌ها
که میل به
نور ملایمی دارند.

روزگاری
رفیقی درتو بود
که تمام ستاره‌ها را شمرد
جز آن … که فروافتاد
فاتح
اسیرچنگال گرداب
در دریای مخمل تاریک

حالا آن ستاره
سو سو می‌زند
آرام
وبااحتیاط
در آهنگ صدای تو
Jan Östergrenمنتخب اشعار۱۹۷۰-۱۹۹۰
انتشارات Brutus Östlings