پژواک می‌گوید آزادی وجود دارد- دوشعر: توماس ترانسترومر

 

۱

Allegro


پس از روزی سیاه هایدن می‌نوازم

و گرمایی ملایم در دست‌هایم احساس ‌می‌کنم
کلیدها می‌خواهند. چکشی‌های نرم می‌کوبند

پژواک سبزاست، پرشور و آرام

پژواک می‌گوید آزادی وجود دارد

و کسی به قیصر خراج نمی‌دهد


دست‌هایم را در جیب‌های هایدنی‌ام فرومی‌برم

و ادای کسی را درمی‌آورم که آرام جهان را می‌نگرد

پرچم هایدنی را بالا می‌برم – یعنی

» تسلیم نمی‌شویم. اما صلح می‌خواهیم»

موسیقی خانه‌ای شيشه‌ای‌ست بر سراشیبی

آن‌جا که سنگ‌ها پرواز می‌کنند، سنگ‌ها می‌غلتند


و سنگ‌ها می‌غلتند از درون آن

اما پنجره‌ها همه سالم می‌مانند

۲

Kyrie*

گاهی زندگی‌ام باز می‌کرد چشمایش را در تاریکی
احساسی مثل این که کشیده شوند
انبوه مردم در خیابان‌ها،
به سوی معجزه‌ای در کوری و هراس
در حالی که من ایستاده باشم نامریی

چون کودکی که از ترس به خواب رود
با شنیدن ضربان سنگین قلب
طولانی، طولانی،
تا صبح نور‌هایش را بریزد درقفل‌ها
و در‌های تاریکی باز شوند.

۱- از مجموعه شعر« آسمان نیمه تمام»،۱۹۶۲

۲-دعایی کلیسایی که با آواز می‌خوانند*. از مجموعه‌ شعر« رازها در راه»،۱۹۵۸

غراب- ادگار آلن پو


نیمه‌شبی دلگیر، که من خراب وخسته
غرق مطالعه‌ی مجلدی عجیب و غریب بودم از دانش از یاد‌رفته
در میان سر تکان دادن‌ها، و گاه به خواب رفتن‌ها، ناگهان انگشتی به در خورد
گویی رپ‌رپه‌ای بود، رپ‌رپه‌ای نرم که کسی بر در اتاقم می‌زد
زیر لب گفتم: «میهمانی آمده است، و بر در اتاقم انگشت می‌زدـ
همین و نه چیزی دیگر.»
غراب ، ادگار آلن پو

کابوس شاعر و دورنما -دو شعر تازه- شیمبورسکا.

    دوشعر تازه
    ویسواوا شیمبورسکا

    ترجمه: خلیل پاک‌نیا
     

    کابوس شاعر

    می‌توانی تصورکنی چه خوابی دیدم؟
    در ظاهر همه چیز دقیقا مثل ما
    آب، آتش، باد، خاک زیر پا
    افقی، عمودی، دایره، مثلث
    راست و چپ.
    تقریبا همین آب و هوا، چشم‌انداز نسبتا زیبا
    و موجوداتی از نعمت زبان برخوردار
    زبان‌شان اما چیز دیگری جز زمینی‌ها

    جمله‌ها حالت شرطی ندارند
    اسم‌ها چسبیده به اشیاء
    نمی‌شود چیزی اضافه کرد، کم کرد، تغییر داد.

    زمان همیشه همان که ساعت‌ها
    گذشته و آینده محدود
    یک ثانیه فقط می‌گذرد از خاطره‌ها
    دیدن آینده، پیش روست
    که تازه شروع شده است.

    کلام- به اندازه‌ی نیاز. حتی یکی اضافه نیست
    یعنی شعر نیست.
    نه مذهبی، نه فلسفه‌ای.
    از این چیزی‌ها اصلا خبری نیست.

    نه چیزی که بتوان به آن فکرکرد
    یا دید وقتی چشم می‌‌بندیم.

    جستجو کنید، چیزی می‌جویید در جوار شما
    پرسش کنید، چیزی می‌پرسید که هست پاسخش

    تعجب می‌کردند،
    اگر می‌توانستند تعجب کنند،
    جایی دلیل تعجب هست.

    ریشه‌ی لغتِ «نگرانی» نداشتند، خلاف اخلاق بود.
    جرئت نمی‌کرد در لغت‌نامه‌ باشد

    حتی در اعماق تاریکی‌ها
    جهان روشن بود.
    هرکس به اندازه نیازش، به قیمت مناسب
    به صندوق که می‌رسیدی هیچ‌کس پول خُرد نداشت.

    از احساس‌ها- رضایت. بی‌هیچ اما
    زندگی یک ذره. و انفجار کهکشان‌ها

    قبول کن برای شاعر
    هیچ چیز از این بدتر نیست
    و هیچ چیز از این بهتر
    که ناگهان از خواب برخیزی.

    دورنما

    از کنار هم رد شدند مثل غریبه‌ها
    بدون حرفی‌، اشاره‌ای
    زن به طرف فروشگاه
    مرد به طرف ماشین

    شاید در هراس
    یا حواس پرتی
    یا یادشان رفته
    هر دو زمانی کوتاه
    برای همیشه عاشق بودند

    هیج تضمینی نیست
    همان دو نفر باشند
    از دور شاید
    از نزدیک اصلا

    از پنجره بالکن آن‌ها را دیدم
    از بالا که نگاه کنید
    به راحتی اشتباه می‌بینید

    زن پشت درهای شیشه‌ای ناپدید شد
    مرد پشت فرمان نشست
    و با سرعت دور شد.
    هیچ اتفاقی هم نیفتاد
    حتی اگر افتاده باشد.

    و من که فقط یک لحظه
    مطمئن بودم چی دیدم
    می‌خواهم در شعری گذرا
    به شما، خواننده‌هایم، بگویم
    دیدنش غم‌انگیز بود.

     

از: مجموعه شعر کلون(دو نقطه)
تازه‌ترین کتاب ویسواوا شیمبورسکا

شهر- تد هیوز از مجموعه شعر« فریادها و نجوا»

    ترجمه: خلیل پاک نیا
      شعرهای تو
      مرکز شهری تاریک‌
      رمان‌ها، داستان‌ها، یادداشت‌های تو
      حومه‌های این شهر بزرگ
      تمام شب هتل‌ها مثل ساختمان‌های اداری روشن‌اند
      با کشیش‌ها، زوار، عالمان علوم.
      در این شب‌ها، سرگردان در شهر می‌رانم
      آرام، بی‌هدف
      تنها در تاریکی‌ام می‌چرخم
      غرق این فکر که چه کردی
      تقریبا همیشه نزدیک چهارراه‌ها
      یک لحظه تو را می‌بینم —
      به بالا خیره‌ای، گم‌گشته، شصت‌ساله‌ای.
      جعمیت پشت سرت جمع می‌شوند.
      ساکن مثل صخره ایستاده‌ای
      چهره‌ات زیر نور زرد یا نارنجی،
      بیابان سرخ پوست‌ها، وحشی، حیران.
      می‌خواهی چیزی بپرسی اما نمی‌توانی
      به هر چهره‌ای خیره می‌شوی
      تلاش می‌کنی کسی را به یاد بیاوری
      تو را نادیده می‌گیرند.
      بعد چراغ قرمز می‌شود
      و موج‌ها تو را پشت سر می‌گذارند.

      آنگاه مرا در ماشین می‌بینی، خیره به تو
      می‌دانم داری فکر می‌کنی: او را می‌شناسم؟
      تلاش می‌کنی، ابرو درهم می‌کشی
      تا به یاد بیاوری–
      یا ناگهان به یاد نیاوری.

      from:Howls & Whispers(1998),Ted Hughes

      ۲۷ اکتبر ۱۹۹۸، روزی که می‌توانست شصت‌ سالگی سیلویا پلات باشد. مجموعه شعر«نامه‌های تولد» تد هیوز منتشر شد که بسیار مشهور است. «نجوا‌ها و فریادها» شامل ۱۱ شعر است . شعرهایی که به راحتی می‌توانست در همان کتاب «نامه‌ها» منتشر شود ولی به دلایل نامعلومی تد هیوز آن را جداگانه و خیلی محدود( در ۱۱۰ نسخه) منتشر کرد. شاید به سنت شراب سازان می‌خواست از تولید هر سال، یکی دوتا نمونه اعلاء برای دوستان نزدیک کنار بگذارد.
      شعر «شهر» از این مجموعه ترجمه شده است. تد هیوز در ۲۸ اکتبر ۱۹۹۸ درگذشت.

    روز بعد- بدون ما :شیمبورسکا، مترجم: خلیل پاک‌نیا

     

    شیمبورسکا

    پیش از ظهر
    سرد و مه‌آلود پیش‌بینی می‌شود.
    از غرب
    یک جبهه باران از راه می‌رسد
    جاده‌ها لغزان
    چشم‌انداز مبهم می‌شود.
    بعد، در طول روز
    در اثر یک جبهه گرم از شمال
    شاید این‌جا و آن‌جا
    هوا صاف‌تر شود.
    اما بادهای تند و نامنظم
    خبر از توفان می‌دهد.

    شب، ابرها
    تقریبا در سراسر کشور پراکنده می‌شوند.
    فقط در جنوب شرقی
    احتمال بارندگی است.
    کاهش شدید دما
    اما فشار هوا افزایش می‌یابد

    روز بعد
    به نظر می‌رسد آفتابی شود
    اما آن‌ها که زنده‌اند هنوز
    بهتر است چتر همراه داشته باشند.

    از: مجموعه شعر کلون(دو نقطه)
    تازه‌ترین کتاب ویسواوا شیمبورسکا

    به سر شعرهای من چه خواهد آمد؟ – مارکو آنتونیو کامپوس

       


      مارکو آنتونیو کامپوس (مکزیکو، -۱۹۴۹)

      برگردان: کوشیار پارسی
      نام ِ مارکو آنتونیو کامپوس را می‌توان به خانواده‌ی شاعرانی چون رمبو، بودلر و بلیک افزود. در درامد مجموعه‌‌ی اشعار که به سال ۱۹۹۷منتشر شد، نوشته است:»مرد جوانی که من می‌خواستم باشم، می‌کوشیدم شعری بنویسم که از دل و خون‌ام باشد، آزاد از هر نوع لباس و آذین، که با فروتنی می‌خواهد خواننده در هر شعر یا سطری جذب شود. شعر ایده‌آل من شعری است که اندکی همسانِ سنگِ گورهای عمودی‌ای باشد که زیر آفتابِ یونان می‌درخشند و بر آن همه‌ی زندگی انسانی در تصویری خلاصه شده است… به ویژه این اواخر می‌خواهم نور و تاریکی در خانه‌‌ی جهان را با نور و تاریکیِ خانه‌ی جان هم‌وزن کنم. هرچند، چه بخواهم چه نخواهم، تاریکی اندکی بیش بر پیش‌زمینه سایه بیندازد.»
      مارکو آنتونیو کامپوس شاعر، نویسنده‌ی داستان کوتاه و رمان و مقاله و مترجم است. مرده‌ها و نقاب‌ها، نقشی بر گور، تک‌گویی‌ها، خاکستر بر پیشانی، وداع ِ بیگانه، آدینه در اورشلیم، تعدادی از مجموعه شعرهای او هستند. او در سال ٢٠٠۴ در شیلی مدال افتخار صد سالگی پابلو نرودا دریافت کرد.

      شاعران ِ مدرن

      از آن «خلاقیتِ جهانی: مدرنیت»
      از «درگیری با برگِ سپید کاغذ»
      از چرخشِ موزون و
      بی زاویه‌ی واژه
      از فراروندگان و پرنده‌گانِ صریح
      از فریب‌کاران سوررئالیست با
      رویایِ کشتی شکستگی به جای زمینِ سفت
      چه اندازه شعر، جهانی در برابرت گشاده است،
      چه اندازه شعر در قلب‌ات مانده است،
      بگو با من، چه اندازه شعر در قلب‌ات مانده است؟

      *کفالونی

      ماه اوت بود. به سال ۱۹۸۸.
      از دور، ایستاده بر عرشه
      خطِ سبز را دیدم
      مارپیچِ سبزِ جزیره‌ی ایتاکا.
      بوق ِ کشتی شنیدم
      آماده‌ی حرکت

      به زیرِ آفتابِ فلج کننده‌ی ساعت چهار عصر
      هر روز از تپه بالا رفتم به دیدنِ ایتاکا
      و شعرهای شاعران کهن شنیدم
      از میانِ زمزمه‌ی نقره‌ایِ درختان زیتون. و ایتاکا را به خیال آوردم.

      در دهکده‌های جزیره، زنان پیر دیدم
      در بافتن با پشتکار در نورِ دیرگاهِ عصر
      و مردانِ پیر به گفتار هم‌چون ضربه‌ی امواج
      صدای مردان پیر را شنیدم (آشنا بود اما نمی‌فهمیدم)
      جلوی درها و دریچه‌ها
      در خانه‌های کوچک سپید،
      زیر ته مانده‌یِ نورِ خورشید می‌درخشیدند. و ایتاکا را به خیال آوردم.

      شب با دو دختر اهلِ بارسلون
      گوشت بره و سالاد خوردم
      طعمِ بدِ شراب رِتسینا چشیدم، و گفتم بله،
      بله بی‌تردید روز بعد سوار کشتی خواهم شد سوی ایتاکا:
      قایق به انتظارم بود تا مرا به آن جزیره ببرد
      در انتهای سفر.
      جزیره‌ای که در آن لنگر خواهم انداخت.
      جزیره‌ای که همیشه خواسته‌ام در آن لنگر اندازم.
      اما صبحِ بعد، از خیرِ سفر گذشتم
      تا صبحِ بعد و صبحِ دیگر و روزِ بعد.
      هر روز از تپه بالا رفتم
      با اتوبوس به روستاها در شکافِ کوه رفتم
      صبح‌ها وداع کردم و بازگشتم
      و عصرها خیره شدم از فرازِ تپه
      به سبزِ زمردین، نورِ ساحلِ مارپیچِ ایتاکا.

      شبِ سالِ نو

      سی و یکم دسامبر. نیم‌شب می‌رسد.
      و محورِ سال می‌چرخد.
      چه کرده‌ای؟ چه نکرده‌ای؟
      چرا نکرده‌ای؟
      با نظم اما بی نظم نوشته‌ای.
      به کارَت چیزی افزوده‌ای اما کارِ بزرگ هنوز مانده است.
      بی هیچ فضل‌فروشی یا شرمِ جعلی به شگفت می‌آیی،
      زیرا تردید نداشتی که موفق خواهی شد،
      هرچند با سرِ سودایی راضی هستی:
      آن‌چه در توان‌ام بود کردم.
      غلط، غلط اندر غلط، یکی از بی‌شماران،
      شاید این بود (می‌دانستی، می‌فهمی)
      که به هزارتو رفتی و نه به خانه.
      در یک چیز تردید نیست و روشن است برای تو:
      با خون نوشتی، هم بدان‌سان که نیچه می‌خواست،
      و برای تو گوشت همان سطرِ آرتو شد:
      «ادبیات را بیش از حد به درون راه نده.»
      فریبی در کار نبود: همیشه زیسته‌ای به سانِ محکوم به مرگ،
      گرچه شاد می‌شدی از زیبایی پرنده‌گان و خورشید
      در روزهای جوان
      وقتی میخک بر رُز سایه اندازد.
      هرگز برنامه‌ی درازمدت نداشتی
      چرا که به زیستن باور داشتی
      شاد و کوتاه چونان گریزِ کورِ زنبور.
      با این همه کوتاه نبود، نه آن‌قدر کوتاه که تو باورش داشتی.
      ببین: دوباره سالی می‌گذرد،
      ۱۹۹۵ برای همیشه به پایان می‌رسد،
      و ظاهرِ محور در کوزه از آنِ زنبور است.
      قرنِ تو به پایان رسیده است.
      خیلی‌ها دارند تو را از یاد می‌برند
      و چه‌قدر آدم که تو از یاد نبرده‌ای.
      روادارتر شدی در برابر همه
      اما هر چه دورتر، دوست داشتنی‌تر.
      هنوز به‌تر می‌فهمی جهانی را
      که زیستن در آن نمی‌دانستی،
      و اندوه‌گینی از آن،
      چونان انسانی اندوه‌گین،
      چرا که می‌خواستی تجربه‌اش کنی و نه درک.
      هوایِ دگرگونی داشتی، ادعا می‌کنی،
      و اگر، اگر راهی تازه می‌جُستی،
      روزنه‌ای به مطلق، پا به آن می‌گذاشتی. اما کدام؟ و کجا؟
      زمان، بی گمان از مِهر، دیگرگونه‌ات کرده است
      و بیش‌تر به ویرانیِ تن‌ات شباهت داری
      تا تنِ پرتوانی که با آن رشد کردی
      و زمانی به درخت تشبیه‌اش کردی.
      گوینده‌ی رادیو می‌گوید
      «دمی دیگر ساعت نیم‌شب می‌نوازد».
      ساعت‌ها خمره‌ی انگور را تُرش می‌کنند.
      چیزِ دیگری نمانده است: خودت را در آغوش می‌گیری.

      مردم ِ پیر

      مردمِ پیر غیر قابلِ تحمل‌اند.
      اغلب می‌گویند پیر شدن خود امتیازی است
      و تنها با تفاهم و عشق
      به پیری‌شان می‌نگرند.
      با گذشتِ سال‌ها کاستی‌هاشان را حمل می‌کنند
      چونان شاخه‌هایی که گِلِه از بی‌برگی را.
      وظیفه می‌دانند، تحمل‌کردن‌شان را،
      چرا که، فکر می‌کنند، نمادِ دانش و تجربه‌اند
      چون سروی پر برگ و سبز،
      که به راستی چیزی اندک به چشم اندازِ زندگی‌شان افزوده است.
      از قله‌ی فریبنده‌ی سال‌های عمر به پایین می‌نگرند
      و حافظه‌ی زمان و خاک را به یاد می‌آورند.
      چه تحمل ناپذیر، آزارنده، رنج آور،
      می‌خواهند راه بنمایند به جوانان،
      گرچه آنان توان و زمانِ گمگشتگی دارند،
      کارِ بی‌هوده‌شان همین گمگشتگیِ دل‌خواه است.

      مردمِ پیر آن‌قدرغیر قابل تحمل‌اند
      که ما هنوز و همیشه، از یاد می‌بریم
      که دشمن نزدیک می‌شود، سبقت می‌گیرد
      و خود اندک اندک غیر قابل تحمل می‌شویم.


      چه کسی شعر مرا خواهد خواند؟

      ?Quem sabe quem os lerá
      ?Quem sabe a que maõs iráo

      Alberto Caeiro
      O guardador de rebanhos’

      به سرِ شعرهای من چه خواهد آمد؟ چه کسی خواهدشان خواند؟
      من خواهم رفت، این‌گونه است، خواهم رفت، و بعد؟
      سرِ تسلیم فرود آورده‌ام که رفتنی‌ام، همان‌سان که به دردِ مفصل گردن می‌نهم،
      به قولنج‌ها که تن در هم می‌پیچانند و به گردشِ ناقصِ خون.
      در رمان‌ها، داستان‌ها،
      یاداداشت‌ها و جستارها – و شعرهایم چه می‌دهم؟
      در آینده اگر کسی بخواند
      پی خواهد برد که با آتشِ خورشیدِ نیمروز بر فراز آفتاب‌گردان‌ها نوشته‌ام،
      با گوناگونیِ بسیار شقایق و بنفشه در گرگ و میشِ غروب،
      با فریادِ دردِ ببرِ تیرخورده
      به دمی که تله گیرش انداخته است،
      با قطره‌های خون از سینه‌ی پرستوها
      که پروازشان به انجام نرسید.

      حالا اما جدی: به زحمت‌اش می‌ارزید؟

      دیگر نمی‌توانستیم مثل آن زمان‌ها بنویسیم، در آن سال‌های سیاه، وقتی باور داشتیم می‌توانیم روح را از آنِ خود کنیم، وقتی باور داشتیم کارِ بزرگ، شدنی است. شعرِ یک نفس با موسیقی و معنای بخشیده از سوی خدایان (چگونه باور نداشته باشیم به آن)، شعر و فرشته، مرد و شکل، از آن ما خواهد بود.

      اما وقتی از نزدیک نگاه کردیم به آن‌چه در طول سال‌ها نوشته بودیم، پی بردیم که پرنده بال‌هایی بس کوتاه، بس بسیار کوتاه داشت و نمی‌توانست بال بزند و ما، بی گمان، به روشنی، نمی‌توانستیم بگوییم آن‌چه را که می‌خواستیم، که در شعر، جز چند تایی شاعر در هر سده، ما، باقی‌مانده‌گان، جلودارِ ارابه‌ی اندیشه‌ی بزرگانیم و با این همه، با این همه، ادعا می‌کنم که شعر دست کم بسیار چیزها به من بخشیده است: چشم اندازی باز برای پرندگان مهاجر، هنرِ خیال‌پردازی نقاشی و تصویر در رویا، ارزش نهادنِ ژرف‌تر به سبکی و کِش‌آیندی تنِ زنانه، ستودنِ صفِ دکل‌ها در نورِ شامگاه، دیدن درختان انجیر و زیتون در حیات به شبِ آبی رنگ، تا کبودیِ مسیح، چرا که قلمرو خداوندی نزدیک نبود، در درون‌مان بود.
      اما حالا جدی، خیلی جدی، پرسش این است که هر شاعری باید بپرسد: این همه قربانی آیا می‌ارزید؟ این همه زحمت آیا می‌ارزید که کار را وانهیم و زندگی را به پایِ بی‌هوده‌گیِ شعر بریزیم؟

      *
      شبه جزیره‌ی کفالونی یا سفالونی( Cephallonia / Κεφαλληνία). در شمال غربی یونان و در دریای یونی. جزیره‌ی ایتاکا تقریبن از شمال شرقی به آن چسبیده است. در جنوب آن، جزیره‌ای نامسکون به نام «جزیره‌ی خرگوش‌ها» قرار دارد که تنها خرگوش‌ها در آن می‌زیند.

    کمدی فارس – شیمبورسکا،مترجم: خلیل پاک‌نیا


      خیلی‌ها فکر می‌کنند شعر آزاد، از هفت دولت آزاد است. اما شعر تا بوده و هست، یک نوع بازی است. و هر کودکی می‌داند همه‌ی بازی‌ها قانون دارند. چرا وقتی بزرگ می‌شویم فراموشکار می‌شویم؟
      شیمبورسکا(ترجمه خیلی آزاد- باغ در باغ)
      شیمبورسکا
      برای محمود داوودی 

      اگر فرشته‌ها وجود داشته باشند
      شک دارم
      داستان‌های ما را
      بخوانند
      امیدهای برباد‌رفته را.
      متاسفانه، می‌ترسم
      شعرهای ما را هم
      نخوانند.
      سخنانی سخت در باره‌ی جهان.
      همه‌ی فریادها
      و گرفتگی عضلات
      در تئاترهای ما
      باید حوصله‌شان را سر ببرد
      – شاید-

      در استراحتِ کوتاه،
      بین کارهای فرشته‌گانی
      و به طبع غیرانسانی‌شان.
      به کمدی‌فارس‌های ما
      یادگار عصر فیلم‌های صامت
      احتمالا نگاه نمی‌کنند.

      حتی به شِکوه‌های ما
      موکشیدن‌ها، دندان قروچه‌‌ها
      گمان نمی‌کنم نگاه کنند
      یا به این بیچاره که برای نجات،
      کلاه گیسِ غریق را چنگ می‌زند
      و از گرسنگی
      از بندِ کفش‌هایش چه لذتی می‌برد.

      از کمر به بالا، «ها»کشان، خشکش‌زده
      از کمر به پایین، موشی هراسان
      توی پاچه‌ی شلوارش می‌دود
      حتما باید
      این جور صحنه‌ها، سرگرمشان کند

      تعقیب دزد در دایره‌.
      وقتی تعقیب‌کننده، تعقیب‌شونده می‌شود.
      نوری در انتهای تونل، چشمِ ببر می‌شود
      صدها فاجعه، به صدها پشتک‌زدن،
      روی صدها ورطه‌ی هولناک،
      تبدیل می‌شود.

      اگر فرشته‌ها وجود داشته باشند
      باید -امیدوارم-
      خنده‌ بر بندِ لرزان وحشت
      حتی وقتی فریاد نمی‌زند: کمک کمک کمک.
      نظرشان را جلب کند،
      چون همه‌ چیز در سکوت اتفاق می‌افتد.

      اما می‌توانم تصور کنم
      دستی بر بال‌های‌شان بکشند
      و اشکی از گوشه‌ی چشم بچکد
      یا دست کم لبخندی بزنند.

       

    از: شعرهای ویسواوا شیمبورسکا
    (۲۰۰۲-۱۹۴۵)
    ترجمه: خلیل پاک نیا

    چهار شعر: چارلز بوکوفسکی، مترجم: طاهر جام بر سنگ

      هیچ چیز موثرتر از شکست نیست

      گفت: هر جا می‌ری
      همیشه یه دفترچه‌ی یادداشت همراه داشته باش
      و مشروب زیاد نخور.
      مشروب حساسیتو کم می‌کنه
      به شعرخونی‌ها برو
      و تو وقت‌های استراحت حواست جمع باشه.
      وقتی خودت شعر می‌خونی
      همیشه احتیاط کن،
      حاضران باهوش‌تر از اون چیزین
      که تو شاید فکر کنی.
      وقتی چیزی می‌نویسی
      سریع این ور و اون ور نفرست
      بذار یکی دو هفته تو کشو بمونه
      بعد درش بیار و نگاش کن
      روش کار کن
      پاک کن
      کار کن
      پاک کن
      کار کن و پاک کن
      و پاک کن و کار کن.
      پیچ و مهره‌ی جمله‌ها را طوری چفت کن
      که ستون‌ها، پلی یک مایلی را.
      و همیشه یه دفترچه‌ی یادداشت
      کنار تخت داشته باش
      افکار همیشه
      شب میان سراغت
      افکاری که اگه یادداشتشون نکنی
      بی‌فایده هدر می‌رن
      و مشروب نخور!
      هر ابلهی می‌تونه مشروب بخوره.
      ما هر ابلهی نیستیم
      مردان برگزیده‌ی ادبیاتیم .

      این بابا هم مثل همه‌ی اونایی بود
      که اصلا نمی‌تونن بنویسن:
      مث همه‌ی اونا
      تا دلت بخاد می‌تونست زر بزنه.

      ماهِ گرم

      سه زن
      شاید هم بیشتر
      ماه جولای به سراغم می‌آیند
      می‌خواهند
      گرمای خونم را بمکند

      به اندازه‌ی کافی
      حوله‌ی تمیز دارم؟

      به آن‌ها گفتم
      حالم خوب نیست
      (انتظار نداشتم
      همه‌ی این مادران
      با پستان‌های برجسته
      به دیدنم بیایند)

      می‌دانید که
      در نوشتن نامه‌های مستانه
      و مغازله‌های تلفنی
      و دویدن در پی عشق
      – زمانی که فرضا کسی را نداشته باشم –
      ید طولايی دارم.

      باید بیرون بروم
      برای خرید حوله‌ی بیشتر،
      ملافه
      مُسکّن
      لیف
      جارو
      دسته جارو
      خنجر
      چاقو
      بمب
      گل‌های وازلینی اشتیاق
      و مجموعه آثار
      مارکی دو ساد.

      هات داگ

      اول کار بودیم که
      نره سگ بزرگ سیاه و پشمآلو
      له‌له زن و لرزان
      با لب و لوچه و آلتی آب‌چکان
      به ما پیوست
      مست و مرتعش از بوی شهوت
      رنگ باخته، با زوزه‌ای خفه
      پرتمنا و سودائی
      با پره‌های دماغش

      می‌غرید

      و بوی بدی می‌داد
      مثل بوی فرش دم در مسافرخانه‌های هالیوود

      در باران

      و وقتی لحظه‌ای از کردن ماندم
      تا سگ را از تخت برانم
      زن گفت:
      «اوه نه! تیمی رو اذیت نکن”
      و تیمی
      با شتابی عصبی
      می‌چرخید
      سوراخ کون خود را بو می‌کرد
      و کیر سرخ بلند و نازکش را
      می‌لیسید
      من برگشتم سر کردن
      و به اوج نزدیک شدم که
      باز تیمی پیداش شد
      داشتیم بغل در بغل می‌کردیم
      و در آن وضعیت
      می‌توانستم
      یکی دو مشت به پوزه‌اش حواله کنم،
      اما مانع موس موس،
      و سرازیر شدن آب دهنش

      نشدم

      به این ترتیب
      کارمان به پایان رسید
      کار هر سه‌مان…

      زن کار خوبی داشت در همان نزدیکی
      در بلوار سان‌ست.
      کاری بهتر از چیزی که ظاهرش نشان می‌داد
      و صبح‌ها که می‌خواست خانه را ترک کند
      از کشوی بالای پاتختی سیاه
      نصفه قرصی بیرون می‌آورد
      به من گفت از در پشتی دک شم
      نمی‌خواست مادرش
      که در آپارتمان روبرو زندگی می‌کرد
      ببیندم.

      رفتم بالا و
      به سگ نگاه کردم
      چشم‌هایش به من دوخته شده بود
      بی‌تعارف
      هیچ رازی بین ما نبود
      من می‌دانستم
      و او می دانست
      که هر دومان معشوق زنیم
      و با نگاه کردن به سگ
      فهمیدم که او بیشتر به زن نیازمند است تا من

      در آن بامداد
      در آفتاب تابان
      راندم اتومبیلم را
      گیج بودم
      ترس‌خورده و منگ
      در عین حال

      سر حال.

      بعد از آن روز
      سه چهار بار تلفن کرد
      و الان دیگر قصه تمام شده،

      گذشته.

      وقتی آن روز به چشم‌های سگ نگاه کردم
      فهمیدم که عاشق زن است
      و تنها چیزی که من
      از زن می‌خواستم

      سکس بود.

      شاید اگر سگ نبود و مرد بود
      نمی‌توانستم بکنم
      – نمی‌شد به تسلیم در آورم زن را.

      اما از آن روز
      هیچ وقت، چشم‌های هیچ مردی را
      ندیدم
      که به زیبایی چشم‌های سگ باشد.

      ناظر

      زن گفت، می‌دونم چکار می‌کنی.
      می‌شینی
      شرابتو می‌آری
      و سیگارتو
      رادیو را روشن می‌کنی
      آروم دود می‌کنی
      دماغتو می‌مالی
      صورتتو می‌مالی
      گلوتو می‌مالی
      و بعد شروع می‌کنی:
      تیک تیک تیک، تیک تیک
      و تیک تیک تیک، تیک تیک
      و همین‌طور
      می‌نویسی
      و بعد باز آروم دود می‌کنی
      باز شراب می‌خوری
      دماغتو می‌مالی
      گوشتو می‌مالی
      و بعد:
      تیک تیک تیک، تیک تیک
      و
      تیک تیک تیک، تیک تیک…

      راست می‌گفت
      این یکی را
      که اینطوری نوشتم.

      چهار شعر دیگر از بوکوفسکی

      From:
      Play The Piano Drunk Like A Percussion Instrument Until The Fingers Begin To Bleed A Bit (1979), Charles Bukowski

    کارت پُستال سیاه- برای کامبیز بزرگ‌نیا


    *۱*

    گاهی اتفاق می‌افتد

    داریم می‌رویم یا نشسته‌ایم
    در مهتابیِ تابستان
    کنارمان شاخه‌ای خشکیده
    رو به رویمان بسته به اینکه کجا باشیم

    و اتفاق
    می‌افتد

    *۲*

    پنجره‌ها را می‌بندند
    پرده‌ها را می‌کشند
    قاب عکس‌ها را بر می‌گردانند
    می‌نشينند
    می‌نشينند و می‌گذارند سکوت اتاق را پر کند

    ناگهان
    باران روی شيروانی
    دستی‌ست نامریی
    که طبل‌های قبيله‌ای مرده را به صدا در می‌آورد

    *۳*

    اتفاق می‌افتد که در ميانه‌‌ی زندگی مرگ می‌آيد و
    قواره‌ی آدمی را اندازه می‌گيرد. اين ديدار
    از ياد می‌رود و زندگی ادامه می‌يابد. اما کفن
    در سکوت دوخته می‌شود.

    ۱. «چند صحنه»، محمود داوودی
    ۲. شعر اندوه «طبل‌های قبیله مُرده»، مرتضی ثقفیان
    ۳. تکه‌ای از « کارت پُستال سیاه» توماس ترانسترومر، ترجمه: خلیل پاک نیا

    چهار شعر: چارلز بوکوفسکی، مترجم: طاهر جام بر سنگ


      می‌گوییم از شعرهای بوکوفسکی لذت می‌بریم، یا دست کم وانمود می‌کنیم لذت می‌بریم، چرا؟
      به نظر می‌رسد این ساده‌ترین راه است تا خودمان را فریب دهیم که در کنار او قرار داریم، بی آنکه لازم باشد در واقعیت بهایی برای آن بپردازیم. همان هم‌ذات پنداری قلابی . شاید هم به این خاطر که او همان‌طور تلو تلو خوران ما را به اعماق، به حاشیه‌ها می‌برد. پنجره‌ها را باز می‌کند تا گوشه و کنار گند گرفته هوایی بخورد. پنهان‌ترین خواهش‌های آدمی برملا شود. با نگاهی شاعرانه، طنزی سیاه، و شوخ‌طبعی، که همیشه تازه و اصیل است مشت همه را باز می‌کند. در بدترین شرایط هم غرور و فردیت‌اش را نمی‌فروشد. فردیتی که تا
      نباشد از شاعر بزرگ هم خبری نیست.«باغ در باغ»

      شبی که می‌خواستم بمیرمشبی که می‌خواستم بمیرم
      در رخت‌خواب عرق می‌ریختم
      و جیر جیر ملخ‌ها را می‌شنیدم
      و جنگ گربه‌ها
      درست پشت خانه‌ام، جریان داشت
      و احساس کردم
      روحم از لابه‌لای تشک به پایین افتاد
      و درست پیش از این‌که
      نقش زمین شود
      به بالا پرواز کردم
      تقریبا
      از راه رفتن عاجز بودم
      اما راه افتادم
      و همه‌ی چراغ‌ها را روشن کردم
      و بعد، به رخت‌خواب برگشتم
      و باز زمین‌خوردن روحم شروع شد
      و باز برخاستنم
      و همه‌ی چراغ‌ها را
      روشن کردم. 

      یک دختر هفت ساله داشتم
      و حس می‌کردم او
      حتما نمی‌خواهد بمیرم
      صرف‌نظر از این
      مرگ و زندگی برایم فرقی نداشت.

      اما تمام شب
      کسی تلفن نکرد
      کسی با یک آبجو
      به دیدنم نیامد
      دخترم تلفن نکرد
      جیر جیر ملخ‌ها
      تنها صدایی بود که می‌شنیدم
      و این که
      گرم بود هوا
      و به کارم ادامه می‌دادم
      پرواز کردم
      به تخت رفتم
      و دوباره برخاستم
      تا اولین شاخه‌ی آفتاب
      از لای بوته‌ها
      به پنجره‌ام رسید
      رفتم و خوابیدم
      و دست آخر
      روح‌ام پیشم باقی ماند
      و خوابم برد.
      حالا مردم می‌آیند
      به در و پنجره می‌زنند
      تلفن زنگ می‌زند
      و زنگ می‌زند
      و زنگ می‌زند
      پست
      نامه‌های شکوه‌مند می‌آورد
      نامه‌های پرنفرت
      نامه‌های عاشقانه
      همه چیز دوباره
      مثل همیشه است.

      سیب

      این تنها یک سیب نیست
      سرگذشت است و تجربه
      سرخ، سبز، زرد
      که زیرشان
      دالانی سفید است
      خیس از آب خنک.
      گازی به سیب می‌زنم
      یا عیسای مسیح
      دروازه‌ی باز سفید…

      یک گاز دیگر
      و می‌جوم
      و به جادوگر پیر قصه‌های کودکی‌ام فکر می‌کنم
      که با پوست سیب
      خفه شد و مُرد.

      گازی عمیق می‌زنم
      می‌جوم و می‌بلعم

      حسی نظیر آبشار و بی‌انتهایی.
      آلیاژی از الکتریسیته و امید

      اما به نیمه‌ی سیب که می‌رسم
      افسرده‌گی عارض می‌شود

      سیب به آخر می‌رسد
      با ترس از تخمه‌ها و چوب دیواره‌اش
      بر دور تخمدان‌اش کار می‌کنم
      مراسم مارش خاک‌سپاری در ونیز آغاز می‌شود.
      مرد پیری با قلبی تیره و اندوه‌ناک
      پس از عمری عذاب
      مُرده است.

      ته سیب را بی‌معطلی پرت می‌کنم
      دختری با پیرهنی سفید
      هم‌زمان
      از جلوی پنجره‌ام می‌گذرد
      و پسرکی که نصف اوست
      با شلوار آبی و پیرهنی خط خطی
      پشت سرش.

      آروغ مختصری
      و به زیرسیگاری کثیف
      زل می‌زنم.

      آه…

      آبجوی آلمانی می‌نوشیدم
      و در ساعت پنج عصر
      سعی داشتم
      شعری جاودانه بنویسم.
      اما آه
      به دانش‌جویان گفته‌ام کارها برای سعی کردن نیستند
      برای کردن‌اند

      اما وقتی دور و برم از زنان خالی است
      و اسب‌ها در میدان نیستند
      غیر از سعی کردن
      چه می‌توان کرد؟

      یکی دو خیالِ سکسی از سر گذرانده‌ام
      بیرون، نهاری خورده‌ام
      سه نامه پست کرده‌ام
      سری به بقالی زده‌ام
      تلویزیون چیزی نداشت
      تلفن ساکت بود
      لای دندان‌هام را
      با نخ پاک کرده‌ام.

      امروز بارانی نیست و گوش می‌دهم
      به صدای رسیدن اولین ماشین
      که در هشت ساعت کاری می‌آیند
      و پشت آپارتمان بغلی
      پارک می‌کنند.

      هنوز آبجو آلمانی می‌نوشم
      و سعی می‌کنم
      کاری بزرگ بنویسم
      و نخواهم نوشت
      فقط به نوشیدن ادامه می‌دهم
      باز هم آبجوی آلمانی
      و باز هم
      و سیگار می‌پیچم
      و ساعت یازده شب
      بر رخت‌خواب آشفته
      طاق باز پهن می‌شوم
      خوابیده در نور برق
      هنوز در انتظارم
      تا شعری جاودانه بنویسم.

      برخورد نزدیک از نوع متفاوتِ سوم

      زن پرسید:
      می‌ریم سینما یا نه؟

      مرد گفت:
      البته! باشه، بیا بریم

      زن گفت:
      نمی‌خوام شورت بپوشم،
      تا بتونی تو تاریکی کسمو قلقلک کنی

      مرد پرسید:
      پاپ‌کُرن کره‌ای می‌خریم؟

      زن گفت:
      معلومه

      مرد گفت:
      شورتتو بپوش

      زن پرسید:
      دیگه چی شده؟

      مرد جواب داد:
      می‌خوام فقط فیلم نیگا کنم.

      زن گفت:
      ببین چی می‌گم
      می‌تونستم چرخی تو شهر بزنم
      اونجا صد تا مرد کشته‌ی اینند
      که منو بکنند.

      مرد گفت:
      باشه برو بکن
      من می‌تونم خونه بمونم و «پژوهش¬های ملی» را بخونم.

      چه نکبتی هستی تو!
      زن گفت
      دارم جون می‌کنم تا مثلا
      به این رابطه، معنایی بدم.

      با چکش نمی‌شه این کارو کرد.
      مرد گفت.

      زن پرسید:
      می‌ریم سینما یا نه؟

      مرد گفت:
      البته! باشه، بیا بریم

      در تقاطع «وسترن» و «فرانکلین»
      راهنما زد که به چپ بپیچد
      و مردی که از روبرو می‌راند
      انگار می‌خواهد راه را بند بیاورد
      سرعت زیاد کرد.

      ترمزها
      نعره‌ای ناهنجار کشیدند
      تصادف نشد
      اما چیزی هم به تصادف
      نمانده بود.

      مرد به مرد ماشین روبرو فحش داد
      مرد ماشین روبرو، فحشش را پس داد،
      مرد ماشین روبرو با کس دیگری بود.
      با زنش.

      آن‌هاهم می‌رفتند سینما.

      چهار شعر دیگر از بوکوفسکی

      From:
      Play The Piano Drunk Like A Percussion Instrument Until The Fingers Begin To Bleed A Bit (1979), Charles Bukowski

    سی‌ و نهمین جشنواره‌ی شعر رتردام، ژوئن ۲۰۰۸


      آشنایی با دو شاعر مهمان در سی‌ و نهمین جشنواره‌ی شعر رتردام، ژوئن ۲۰۰۸
      گزینش و ترجمه: کوشیار پارسی، ۵ مه ۲۰۰۸
      خوآن مانوئل روکا
      کلمبیا، متولد ۱۹۴۶
      شاعر، نویسنده و روزنامه نگار. پرخواننده‌ترین شاعر کلمبیا. 

      نامه به ولز

      می‌توانی از من بپرسی بانوی شیرین
      این روزها چه می‌بینم در این سوی دریا
      خیابان‌های این دیار در من می‌زیند
      ناآشنا برای تو
      این خیابان‌ها که گام زدن در آن
      پیمودن ِ راهی دراز است بر این زمین ِ پردرد
      که گذر از نور ِ ناب
      چشمان‌ات را از یادها و غرولند می‌آکند.

      از من می‌پرسی
      این روزها چه احساسی دارم در این سوی دریا.
      سوزن در تن،
      نور ِ تیمارستان
      که نرم می‌آید
      به آرام کردن ِ عمیق‌ترین زخم‌ها
      زاده در روستایی از روزهای بی رنگ.

      و خورشید؟
      معتاد ِ پیری است که زخم‌هاش را لیسیده.
      زیرا شما می‌دانید، بانوی شیرین،
      که این دیار آمیزه‌ای‌ست از خیابان‌ها و زخم‌ها.

      معرفی می‌کنم:
      این‌جا نخل‌های آوازخوان
      و نیز مردان ِ شکنجه شده.
      این‌جا آسمان‌ها برهنه‌اند
      و زنان خمیده تا پدال ِ چرخ سینگر
      در به دست‌آوردن ِ روزی با پازدن دیوانه‌وارشان
      جاوه یا بوردو،
      نپال و شهر کوچک‌تان در ولز،
      که به گمانم دیلان توماس شما از سایه‌هاش می‌نوشید.
      زنان این دیار می‌توانند
      دکمه بدوزند بر باد،
      تا لباس ِ نوازنده‌ی اُرگ بر تن‌اش کنند.

      این‌جا کنار ِ خشم و ارکیده بر می‌آیند
      تردید هم نمی‌کنید که کشوری باشد
      چون حیوانی پیر
      نگه‌داری شده در گونه‌های الکل،
      تردید حتا نمی‌کنید
      در آن‌چه باید بزید
      میان ماه‌های دیروز، مرگ و ویرانه‌ها.

      رونی مارگولیس
      ترکیه، متولد ۱۹۵۵
      از دهه‌ی هفتاد ساکن لندن است. چند دفتر شعر منتشر کرده است.آثار شاعرانی چون تد هیوز و فیلیپ لارکین را به ترکی ترجمه کرده است. شعرهای مارگولیس بیش‌تر درباره‌ی گذشته‌اند. روایتی از سرکوب، مهاجرت، بیگانه‌گی و مرگ،

      نامه‌هایی به لهستان

      ۲۸ مه ۱۹۲۵
      وقتی کشتی‌مان کنار پل ِ گالاتا لنگر انداخت،
      میان قایق‌های بادبانی خرد و بزرگ گونه‌گون،
      (مه ِ خاکستری در هوا آویخته بود، کمی سردرد داشتم)،
      دست در دست بر عرشه ایستاده‌ بودیم:
      گنبدها، مناره‌ها، مردانی با دستار ِ سرخ،
      حمال‌های غول پیکر با سبیل ِ عظیم،
      هر لحظه‌ای از آسمان قالی ِ پرنده می‌توانست فرود آید.

      چنین بود که یک ماه پیش به این‌ دیار رسیدیم.
      میهمان‌خانه‌ای که هفته‌ی نخست در آن بودیم
      درست همانی بود که از شرق در خیال داشتیم،
      که‌ها که نبوده‌اند این‌جا: شاه زوگ، ماتاهاری.
      بعد خانه‌ای یافتیم – هفته‌ی پیش آمدیم:
      سمت ِ راست ما زمانی فرانس لیست می‌زیسته،
      و سمت ِ چپ، لژ ِ فراماسون‌هاست.

      به همسرم بس اعتماد دارم
      اما خوب آدم گاهی با خودش می‌گوید:
      تازه عروس، شهر ِ تازه، زندگی جدید.
      چند سال این‌جا خواهیم گذراند؟
      فرزندان‌مان این‌جا زاده خواهند شد؟
      دور از خانه، بر آستانه‌ی آسیا
      کدام چیز در انتظارم است، چه روی خواهد داد؟
      ……………………………………………………..
      * پل گالاتا در استانبول دو محله‌ی گالاتا و بی‌اوغلو را به هم وصل می‌کند
      – ماتاهاری ، زاده‌ی هلند. رقاصه‌ای پرآوازه که به سال ۱۹۱۷ در فرانسه به جرم جاسوسی، به اعدام محکوم و تیرباران شد.

      ۲ ژوئن ۱۹۲۵

      بالاتر از خیابان ما، خیابان پِرا* است.
      باید ببینی‌ش: درست مثل نِوسکی پروس‌پِکت**،
      همه جا نور، شیک و زیبا،
      چند بار از آن گذشته‌ایم.
      خیابان ما باریک است، آه تا یادم نرفته
      هر صبح لیمو ترش و جعفری می‌خرم از پیر مردی،
      همه چیز در دور و برم بوی ماهی و ادویه دارد.

      با فرانسه‌ای که در مدرسه آموخته‌ام کاری از پیش نمی‌برم،
      اما آن واژه‌نامه‌ی سرخ را همراه دارم،
      روسی- فرانسه، که شکر خدا همه‌ی درها را به روم باز می‌کند.
      یاد گرفتن ترکی، شنیده‌ام که مشکل است.
      هنوز کلمه‌ای نمی‌دانم، خواندن‌اش ناممکن است.
      همسرم سر کار یاد خواهد گرفت، اما
      می گویند این‌جا هم روس زیاد است

      شاید بتوانیم باشان آشنا شویم.

      می‌دانی، همان روز اول این‌جا خون‌ریزی دیدم!
      نشسته بودیم تو تاکسی از پل گالاتا تا میهمان‌خانه،
      حمال‌ها از پشت سرمان می‌آمدند با وسایل ما،
      اما میهمان‌خانه هم حمال‌های خودش را داشت،
      ناگهان با چاقو و قمه پریدند به هم،
      یکی‌شان خونین بر پیاده رو افتاد و مرد!
      خدای من، در این دیار همیشه همین است؟
      …………………………………………..
      * خیابان پرا، گران‌ترین مرکز خرید استانبول بوده‌است با سفارت‌خانه‌ها و کلیساها.
      ** نوسکی پروس‌پکت، یکی از شناخته‌شده‌ترین خیابان‌های سن پترزبورگ

      ۸ ژوئن ۱۹۲۵

      حالا خیلی گرم است. انگار مرداد،
      به خانه‌ی ییلاقی‌مان رفته‌ایم.
      روستایی که تا شهر یک ساعت راه است،
      با خانه‌های چوبی و باغ‌های بزرگ و آباد…
      همسایه‌های رو به رویی آمدند خوشامد گفتند،
      اسم‌شان پالاجی است، خانواده‌ای بزرگ، آدم‌های خوب.
      خانه‌شان لب آب است، از تو حیات‌شان می‌توانیم برویم دریا.

      امروز رفتم پی همسرم، سر ِ کارش،
      نزدیک همان‌جایی که نخستین روز پا به خشکی گذاشتیم،
      دستگاه‌های تراش، موتورها، بنایی عظیم.
      کمی نشستیم با موسیو بورلا*، رییس حرف زدیم،
      به قهوه‌ی خیلی سیاهی میهمان‌‌مان کرد
      (فنجانی خیلی کوچک، ساخت روسیه، نگاهش می‌کردی تَرَک می‌خورد)
      خوشم آمد – هر روز صبح از آن خواهم نوشید.

      فکر که می‌کنم چگونه همه چیزی رو به راه است،
      راستش، شب‌ها، بهت‌ام می‌زند.
      در این شهر ِ آشفته‌گی ِ بی مهار
      برنامه‌ی خود پیش می‌بریم،
      اما در برابرمان پرده‌ای از راز کشیده شده است
      اگر روزی بتوانیم کنارش زنیم،
      چه‌ها که در برابر چشمان‌مان ظهور نخواهد کرد؟

      سرود آمرزش

      استانبول است آن‌جا دیگربار.
      هواپیما فرود می‌آید از فراز ِ فلوریا.
      سمت ِ راست، ییشیل‌کوی* به روشنی دیده می‌شود.

      چشم‌هام را که ببندم:
      دوچرخه فروشی عادل آقا،
      قلب‌ها و تیرها بر درختان پارک،
      سینمای بزرگ رکس،
      آتش زغال سنگ در باغچه‌ی خانواده‌ی اکونومیدیس.

      پیش از فرود،
      می‌توانم لمس‌شان کنم، درست زیر هواپیما،
      دو کودک ایستاده میان خیابان،
      دوچرخه‌شان را پرت کرده‌اند تو زمین چمن.
      می‌دانم که – ماجراجویی واقعی –
      می‌خواهند به یاندیم‌چاوش بروند و دوغ بنوشند.

      چرخ‌ها که به زمین می‌خورند، هواپیما می‌لرزد:
      این‌بار نمی‌میرم تا باز زنده شوم
      می‌آیم جوانی‌م را به خاک بسپارم، همراه ِ پدرم.

      …………………………………..
      – فلوریا ، قصر ییلاقی بر ساحل دریای مرمره
      – ییشیل‌کوی ، فرودگاه استانبول

      وقتی از مترو بیرون آمدم

      هفده ساله بودم که نخست بار به انگستان آمدم
      و در ویکتوریا از مترو بیرون آمدم، یک‌باره در آفتاب،
      خود را جهان‌گرد قرن شانزدهمی غربی دیدم
      که نخست بار استانبول ِ قصه‌ها را به چشم می‌دید
      میان ِ گردابی از رنگ و صدا،
      گرچه: آن تصویر را من اکنون در خیال دارم.

      اما جسارت آن جهان‌گرد نداشتم هیچ
      (نخست بار بود که سوار هواپیما شده بودم)
      و هنوز ناآگاه به این‌که جهان
      به راستی چه کوچک و یک شکل بود
      (آن‌چه آن روز بهت‌زده‌ام کرد، دیگر اکنون به یادم نمی‌آید).
      مبهوت به هرکسی نگاه می‌کردم که از کنارم می‌گذشت.

      صبح ِ روز بعد از خواب‌گاه دانشجویان بیرون آمدم:
      با زبان بیگانه نبودم، با لباس‌ها نیز، یا
      رودخانه که از دل ِ شهر می‌خزید.
      اما برای آنان بیگانه بودم، من، رونی،
      میان ِ آن همه آدم یکی نبود مرا بشناسد.
      نه زادگاه‌ام را می‌شناختند، نه مدرسه‌ی قدیمی‌م را.

      تنهایی یعنی کسی آتیلا الهان را نشناسد.
      تنهایی یعنی که به زمان نوش‌خواری نتوانی به کسی بگویی:
      «پایه‌ی پل ِ اورتاکوی تقریبن تمام شده.»
      یعنی که زود آموختم منتظر نامه باشم،
      یعنی که دیرزمانی می‌ترسیدم از عاشق شدن،
      یعنی که همیشه غلاف ِ امنی بکشی دور ِ خودت، هنوز خوب می‌دانم.

      زمانی نشسته بودم خیره به لیوان ِ پُر ِ ویسکی
      نگاه می‌کردم به آب شدن ِ دو قطعه یخ،
      یادم می‌آید هنوز، بی که کلافه شوم.
      آب شدن یخ را می‌شد با چشم ِ غیرمسلح دید،
      این را هنوز نمی دانستم آن زمان؛ نخست انگار مقاومت می‌کنند.
      بعد زود مقاومت‌شان می‌شکند، تسلیم می‌شوند.

      ‌چه‌قدر پیش آمده که لُنگ بیندازم؟
      تنها به یاد دارم به دیوارهای اتاق‌ام چه می‌گفتم
      وقتی یکی یکی آنان که دوست می‌داشتم مردند، دور از من.
      با این همه عادت کردم به این همه و
      و اگر طاقت نداشتم، پنهان‌اش می‌کردم در گوشه‌ای از مغزم.
      هنوز خوب نمی‌دانم درد از کجا می‌آید.

      با گذشت زمان همه چیزی آسان‌تر شد، بی‌گمان، اما
      نمی‌دانم به چه قیمتی؟ گاه از خود می‌پرسم.
      یعنی بیش از بُرد باخته‌ام؟
      چه چیز اکنون به پیش می‌رانَدَم؟
      هنوز آیا آرزوی ناممکنی دارم؟
      هنوز ترسی هم هست که احساس‌اش نکرده باشم؟

      همه‌ی آن‌چه می‌خواهم، می‌بینم اکنون،
      تا دمی تجربه کنم
      نقشی را که آرزو داشتم در ماجرایی پرهیجان
      وقتی نخست بار در ویکتوریا از مترو بیرون آمدم!

      ……………………………………..
      – آتیلا الهان، شاعرترک (۱۹۲۵-۲۰۰۵)



      قصه‌ی دو شهر 

      روزی که سی و چهار ساله شدم
      فکر کردم سال‌های عمرم را
      عادلانه تقسیم کرده‌ام میان استانبول و لندن.

      امسال یک‌باره دریافتم چهل ساله شدم،
      به گاهی که بی هدف در خیابان‌های لندن می‌گشتم،
      هر گوشه‌ای، ایست‌گاه اتوبوسی، تندیسی،
      هر خم ِ رودخانه، همه‌ چیزی، همه چیزی،
      قصه‌ای قدیمی و آشنا داشت.
      احساس کردم با هر تکه سنگی حرف می‌زنم
      (هم‌چون زمانی که در شهرستان، در بازگشت از گردش
      به هر کسی در خیابان اصلی سلام می‌کردم).
      چونان کودکی شیطان با چاقویی در دست
      حروف R و M را همه‌جای شهر حک می‌کند.

      آن‌جا کنار شکوه ِ گوتیکی ِ بنای مجلس
      نیمکت ِ چوبی که به روزی آفتابی بر آن نشستم
      با نخستین دوست دخترم در نخستین سال ِ باشیدنم در لندن
      و پیاده‌روی ِ جنب ِ پل راه آهن
      که هر لحظه انگار خم می‌شد سوی آب.
      آن سو تنها می‌رفتم به تماشای فیلم ِ فرانسوی.
      تنهایی‌م هم‌زمان احساس ِ غریب غرور می‌داد به‌م.
      هم‌زمان نیز ترس، هم‌زمان اندوه.
      (احساسی که گه‌گاه به سراغ‌ام می‌آید
      هم‌چون طعمی که ناگهان به یادت آید).

      آن‌ گوشه، آن سو، می‌خانه‌ی «قو»
      با صندلی چرمی ِ سبز و میزهای چوبی:
      با هولوسی و محمد رفته بودم آن‌جا
      ظرف یک سال، زنی غده‌ی سرطانی
      از لوزالمعده‌ش بیرون کشیده بود.
      آن‌جا باجه‌ی تلفنی‌ست که از آن با الزا حرف زدم
      (صحبتی کوتاه، تنها یک سکه در جیب داشتم)؛
      کارگاهی که نخستین روزنامه‌ی سوسیالیستی در آن فروختم
      (کارگر پیر آهنگر هندی بود که گفت:»واسه من
      تموم شده، اما شما بجنبین، ادامه بدین.»)

      (…)

      روزی پدرم گفت «وقتی حالت گرفته‌س ننوش».
      «اگه حالت گرفته باشه، مشروب بدترش می‌کنه.» حق با او بود:
      هر شب می‌نوشید، در حالی‌که من انتظار مرگ‌اش را می‌کشیدم.
      بنای بیمارستان جراح‌پاشا، در خیابان ِ کنار آب،
      انگار غولی پیش از تاریخ، برآمده از درون ِ آب،
      در کودکی مرا ترسانده بود همیشه.
      هنوزهم گاه بی‌جا احساس می‌کنم
      کودک شگفت‌انگیز مسابقه‌ام:
      گاه لندن را صحنه‌ای می‌بینم،
      نمایش به زبان انگلیسی‌ست، اما بیش‌تر بازی‌گران‌اش ترک.

      آن شب جهان‌گردی پیر جلوم را گرفت.
      نشانی پرسید که من هر روز از آن‌جا می‌گذشتم.
      تردید کردم، نمی‌دانم چرا، و گفتم
      «ببخشید، من اهل لندن نیستم.»

      ……………………………….
      – حروف اول نام شاعر.

      پارکینگ

      یعنی چه، تخیله‌ی یک روستا؟
      فکرش را هم نمی‌توانم بکنم.
      من، زاده‌ی استانبول، کودک خیابان‌های عریض،
      بناهای ده طبقه، نمی‌توانم بفهمم
      معنای خالی بودن چهل خانه هم‌زمان چه می‌تواند باشد،
      وقتی ناگهان دیگر صدایی از آن نمی‌آید.
      یعنی چه، تخیله‌ی یک روستا؟

      چه می‌ماند دیگر، وقتی روستایی به تمامی بسوزد؟
      وقتی دیگر اسفالتی در خیابان نباشد،
      خانه‌ها از بتون و پولاد نباشند،
      روستای سوخته آیا به طبیعت باز خواهد گشت؟
      وقتی همه را جمع می‌کنند و می‌بَرَند،
      تنها خاک می‌ماند و درختان؟

      اگر یکی از سالیان ِ بُرده باز گردد،
      چه خواهد دید، در آن‌جا که زاده و رشد کرده؟
      «دیلان رو یه بار بوسیده بودم»،
      «شبا می‌اومدیم این‌جا هندونه دزدی.»
      می‌تواند آیا ایستاده کنار ِ دریاچه‌ی پشت سد بگوید این‌را؟
      یا که خاطره‌ها نیز پاک می‌شوند، همراه ِ روستا؟

      یعنی چه، تخیله‌ی یک روستا؟
      گرچه تصور هم نمی‌توانم کرد،
      گره‌گاه‌های زندگی‌م را یافته‌ام:
      مقایسه نمی‌توان کرد، با این حال،
      پارکی که در کودکی همیشه در آن فوتبال می‌کردم
      چند سال پیش شد پارکینگ.

      از کنارش که می‌گذرم، مثل ِ دیروز است
      پارک ِ کوچک ِ سبزی می‌بینم
      و نه جثه‌ی عظیم ِ بتونی.

      محاصره

      روستای خلوت یونانی در گوکچیدا.
      چهل و هشت باشنده، جوان‌ترین‌شان هفتاد ساله.
      در چای‌خانه نشسته‌اند سر ِ میز
      تخته نرد بازی می‌کنند،
      انگار همه اینجایند، چیزی عوض نشده انگار.

      خانه‌ی بزرگ ِ نبشی، با مهتابی ِ فرو ریخته
      خالی نیست انگار، بوی غذا می‌شنوی؛
      انگار که پسرها نه در آتن، دخترها نه در آلمان؛
      خواهر و برادرزاده‌ها نه در استرالیا هستند،
      انگار بچه‌ها در میدان دارند بازی می‌کنند.

      اگر مهتابی فرو ریزد، کسی برود،
      به نوشیدن و بازی ِ تخته نرد ادامه خواهند داد.
      ادامه خواهندش داد. چه کار دیگری می‌توانند؟
      انگار مردها هر دم از مزرعه بازخواهند گشت،
      انگار همه کسی این‌جاست، چیزی تغییر نکرده.

      اما در اعماق چشمان‌شان تاریکی غریبی نشسته است،
      انگار همه چیزی که دفاع می‌کنند از آن می‌تواند فرو ریزد،
      انگار شکست ِ نهایی اکنون دور نیست.

      انگار پیامبرانی به دیار دور فرستاده‌اند
      اما سال‌هاست انتظار پاسخ می‌کشند، بی هیچ امیدی.

       

      میراث

      نیزه را که پیش ِ چادر ِ بزرگ به زمین فرو کرد
      بیماری سخت را اعلام کرد، خان.
      نخست زمین‌های بی‌حد و مرزش را
      قسمت کرد میان چهار پسر.
      میوه‌ی بیست‌ سال تصرف را چهار قسمت کرد.

      آن‌گاه پسرها را کنار بستر بیماری‌ش فراخواند.
      به هر کدام نیزه‌ای داد. گفت: بشکنیدش!
      آسان شکستند. بعد به هر کدام پنج نیزه داد.
      گفت: بشکنید! نتوانستند.
      گفت: با هم باشید. آن‌که تنهاست، می‌شکند.

      گذاشت پسران‌اش بروند؛ آخرین کارش را کرده بود.
      خان بزرگ در بستر غلتید،
      خیره به جهانی که پیش رو خلق کرده بود.
      یک سو دریای خزر و سوی دیگر دیوار چین.
      گفت، اکنون می‌توانم بمیرم، اجداد به انتظارم هستند.

      نوه‌هام قبای زربفت خواهد پوشید
      بر اسب‌های بادپا سوار خواهند شد،
      زیباترین زنان را در آغوش خواهند کشید.

      اسفا که، خوب می‌دانم این را
      به یاد نخواهد داشت
      این همه از که دارند.

      بازگشت انور پاشا از ساری‌کمیش

      از اتاق‌اش در وزارت جنگ
      خیره به مناره‌های مسجد سلیمانیه؛
      از پس هفتاد و دو ساعت سفر ِ قطار
      تا دیروقت شب از ارزروم به استانبول رسید
      فکرش را هم ن‌کرد به خانه برود
      آن‌جا که شاه‌دخت ناجیه به انتظارش بود.

      گماشته پشت ِ هم قهوه‌ی تلخ می‌آورد.
      امپراتوری عثمانی چنان شکستی هرگز نخورده بود،
      اکنون باید آن همه سرباز ِ یخ زده را از یاد ببرد.
      آن همه میدان جنگ در فکر دارد،
      نقشه‌های بزرگ، حیله‌های سیاسی.
      شب در سفارت آلمان شام خواهد خورد.

      حالا وقت‌اش نیست، لابد از خسته‌گی‌ست،
      اما یک‌باره یاد مدرسه‌ی نظامی ماناستیر*** می‌افتد
      و روزی که به سرش زد شورش کند.
      و آشنایی‌ش در جلسه با طلعت:
      «قدرت شما چه اندازه است، آقای من
      کجا بودیم و کجا هستیم اکنون!»

      از اتاق‌اش در طبقه‌ی بالای وزارت جنگ
      خیره به مناره‌های مسجد سلیمانیه،
      که گه‌گاه سر به ابرها می‌سایند.
      چه‌گونه باورش شود که
      – پاشا، وزیر، داماد ِ سلطان، محبوب ِ آلمان‌ها-
      جایی دور در ترکستان خواهد مرد!

      یک عضو پیر اتحادیه چه فکرها که نمی‌کرده

      دیروز حسین جاهد به زندان افتاد.
      فردا در سلول زندان هشتاد ساله‌ می‌شود.

      این که اکنون محکوم شده است
      مرا به یادهای گذشته بازگرداند،
      فکر کردم و همه چیزی را دوباره سنجیدم،
      با تردید به همه کاری که زمانی کرده بودیم.

      سال‌ها بود که از فکرم رانده بودم،
      گرچه گاهی به خاطرم باز می‌گشت،
      (گذشته‌ی خودم است آخر):
      خدای من، ارزش داشت این همه که کردیم؟

      چندین تن از ما ناپدید شدند؟
      چه قدر حمله، حکم اعدام، جنازه،
      چندین تن از ما را تاریخ از یاد برد،
      فکر کن به بازگشت‌ام از پاریس،

      رشید در بشیکتاش خودکشی کرد.
      طلعت در برلین مرد، جمال در تفلیس،
      آن سال‌های اردوگاه در مالتا و آن همه از ما،
      در آغاز سال‌های پنجاه، تنها چند تن مانده‌ایم.

      می‌توانی بگویی (بارها گفته‌اند)
      «شما زمان ِ گذشته‌اید، دیگر چه سود؟»
      (چه‌قدر دل‌ام برای آنانی تنگ است که گذشته‌اند)
      من هم اما چیزی دارم بگویم:

      تاریخ چونان رقص والس بر ما گذشته است
      درست، یکی یکی‌مان از لیست اعضا خط زده شده‌ایم،
      اما هم‌زمان که تاریخ از یک سو لِه‌مان می‌کند،
      ما، از سوی دیگر، تاریخ را دگرگون هم کرده‌ایم.

    سه شعر از واسکو پوپا


      واسکو پوپا
      ۱۹۲۱-۱۹۹۱ 

      بیشتر منتقدان ادبی در غرب کارهای واسکو پوپا را یکی از بهترین نمونه‌های شعر مدرن در زبان صرب می‌دانند. مجموعه شعرهایش به بیش از ۲۰ زبان ترجمه شده است. ترکیبی هنرمندانه از شعرها و ضرب المثل‌‌های مردمی، که سینه به سینه حفظ شده تا به ما رسیده، با زبان پرقدرت و ایجازگر سوررئال. طنز و تراژدی زنده‌گی، عشق، سرنوشت و مرگ با زبانی جذاب و فشرده، مشخصه‌ی کارهای اوست. پارتیزان جنگ جهانی دوم و اسیر در اردوگاه‌های نازی‌‌ها هم بوده. در سال ۱۹۴۹ از دانشگاه بلگراد دکترای ادبیات می‌گیرد. بیش از ۴۷ جلد کتاب دارد.
      تد هیوز می‌گوید:» هنگام خواندن کتاب‌های واسکو پوپا انگار از منظومه‌ای به منظومه دیگر سفر می‌کنیم و درگیر پرشورترین اشعار مدرن می‌شویم». اوکتاویو پاز اضافه می‌کند که » شاعران واقعی از این نعمت برخوردارند که زبان آن دیگری باشند اما واسکو پوپا این ویژه‌گی خیلی کمیاب را دارد که می‌تواند آن دیگری را بشنود» . واسکو پوپا در سن ۶۸ سالگی به بیماری سرطان در بیمارستانی در بلگراد درگذشت. سه شعر زیر برگرفته از گزیده‌‌ی شعرهای واسکو پوپا است که به همین زودی‌ها در می‌آید.

      «باغ در باغ»

      سه شعر از واسکو پوپا
      مترجم: مرتضی ثقفیان

      شعر

      بیدار می‌شوی و به دور و بَر نگاه می‌کنی: همه چیز همین حالا هست، هم درخت و هم مار، سنگ و آفتاب. هیچ چیز به انتظار تو ننشسته است . هیچ چیز به تو توسل نمی‌جوید، هیچ چیز از تو پرسش نمی‌کند، همه‌ی این‌ها، هستند و راهِ خود را می‌روند.

      و آن‌گاه، از سَرِ یک ‌جور مخالف‌خوانیِ‌عمیق، معلوم نیست از کجا، تو هم وارد می‌شوی به‌ معرکه‌ی خلق کردن از گِل، از رویا، از نفسِ خشک و خالی، از هر چه به دستت می‌افتد، چیزی که از توست، آفریده به راه و رسم خودت.

      به جهان پرتابش می‌کنی و نگرانی: نمی‌دانی آیا راه خواهد افتاد، حرف خواهد زد یا زنده خواهد ماند. اگر، اگر این‌طور بشود، که بندرت می‌شود، آن‌گاه این آفریده‌ی تو، به شیوه‌ی خود شروع به گشتن در جهان خواهد کرد

      آن‌گاه، دوستش خواهی داشت؟

      از مجموعه شعر «پوست درخت، ۱۹۵۳»

      در دهکده‌ی اجدادی
      کسی در آغوشم می‌کشد
      کسی با چشمان گرگ نگاهم می‌کند
      کسی کلاه بر می‌دارد از سر
      تا بهتر ببینمش

      یک به یک می‌پرسند
      می‌دانی من کی‌ام

      پیرمردهای ناشناس و زن‌های سالخورده
      بر خود نام‌هایی نهاده‌اند
      از مردان و زنانی جوان که در یاد‌های منند

      من نیز از یکی می‌پرسم
      آیا گئورگی کورجای پولدار
      زنده است هنوز

      منم، می‌گوید
      با صدایی که از دنیایی دیگر است

      با دست گونه‌اش را نوازش می‌کنم
      و با چشمان ملتمس می‌پرسم
      بگو، آیا من زنده‌ام هنوز.

      شاخ‌های شکسته
      پدر بزرگِ من میلوش پوپای لال
      می‌گویند در تمام زندگیش کمتر حرف زد
      از آن‌ها که لال زاده می‌شوند

      در عوض می‌توانست
      با کمر زیر نره‌گاوی سبز برود
      و آهسته از زمین بلندش کند

      نره‌گاو هر چهار پایش را
      در هوا فرو می‌کرد
      و با شاخ بر آسمان می‌کوفت

      مردم حلقه می‌زدند
      کلاه‌پوست‌هایشان را به هوا می‌انداختند
      و بر عکس صلیب می‌کشیدند

      در خواب از پدر بزرگم پرسیدم
      بگو کجا می‌توانم پیدا کنم
      خدای قدیمی چارپاهامان را

      پدر بزرگ روبروی من لال ایستاده است
      با شاخ‌های شکسته بر سر.

      از مجموعه شعر «گوشت ِخام، ۱۹۷۵»

    معرفی لارش فوشل شاعر سوئدی در گفت وگو با هوراس انگدال(عضو آکادمی سوئد)

      معرفی لارش فوشل شاعر سوئدی
      در گفت وگو با 

      هوراس انگدال(عضو آکادمی سوئد)
      و مرتضی ثقفیان( شاعر و مترجم)
      تهیه و اجرا: طاهر جام برسنگ ◄◄ رادیو پژواک

      هوراس انگدال:
      «… لارش فورشل در ادبیات دارای سلیقه‌ای مطمئن بود. دارای توانائی منحصر به‌فردی بود برای تشخیص تقلب و ریاکاری در ادبیات؛ و همیشه نکاتی غیرمتعارف و شنیدنی داشت در مورد نویسنده‌هائی که موضوع کارش قرار می‌گرفتند…»
      «…نوسازی تصنیف‌سرائی سوئد، و به‌ طور ویژه نوسازی ترانه‌های واریته‌ی سوئدی کار اوست. او به تصنیف سوئدی ویژگی هنری داد یعنی تصنیف را به یکی از گونه‌های هنر تبدیل کرد و به این ترتیب پلی زد بین ذائقه‌ی فرهیختگان و مردم…»

      مرتضی ثقفیان:
      «…طنز در کارهایش وزنی ویژه دارد. فورشل طنز خود را با کلمات ساده و روزمره می‌آفریند. گاه کلماتی که در روزنامه‌ها می‌توان سراغشان را گرفت در کارهای ادبی لارش فورشل به شوکرانی شیرین یا شکری تلخ مبدل می‌شوند…»

      شعری از لارش فورشل
      مترجم: طاهر صدیق

      خسته شدی

      می‌دونم

       

      تا حد مرگ

      و دلت می‌خواد

      بذاری و بری

      هر چند که صبح روشن
      روی ملارن* چتر گشوده
      و آفتاب می‌تابه

      رو خونه‌های ساحلی

      و یخ روی دریاچه

      مثه آینه‌ست.

      کیه که داره می‌خونه؟
      می‌پرسی: «کیه که داره می‌خونه؟»
      می‌گم: «می‌ریم، می‌ذاریم می‌ریم
      اما بذار آهسته بریم»
      من تو مونترال امیدمو باختم
      و تو بروکلین ایمانمو
      و در سالسبورگ، زیمبابوه

      انسانو دیدم

       

      و یه کارد سلاخی رو

      که گوشتشو می‌برید.

      تو سکوت کسی داره می‌خونه

      پرطنین

      چرا و چطور؟
      می‌پرسی: «کیه که داره می‌خونه؟»

      و سئوالت جوابی می‌شه.
      منم خسته‌م
      و دلم می‌خواد

      بذارم و برم

      اما بذار آهسته بریم
      منم می‌ترسم، مثه تو
      منم فکرم پریشونه
      اما هنوز

      چند ساعتی وقت داریم.

      کسی داره می‌خونه
      و آوازش دل‌انگیزه

      کیه که داره می‌خونه؟

      ملارن*: سومین دریاچه ی بزرگ سوئد

    مشورت و : فرناندو پسووا

     

    مشورت: فرناندو پسووا
    ترجمه: خلیل پاک‌نیا

    دور تا دور کسی را که در رویا می‌بینی
    دیوارهای بلند بِکش
    بعد
    از لابه‌لای نرده‌های نرم‌تنِ درِآهنی
    جایی که باغچه پیدا می‌شود
    دسته دسته گل‌های خندان بکار
    از همه نوع.
    چرا که مردم فقط این گونه تو را می‌شناسند
    جایی را که در دیدِ کسی نیست
    هیچ بکار
    گل‌ها را همان‌طور در خاک بکار
    که همسایه‌ها کاشته‌اند
    تا هر کس به آن سو بنگرد
    از باغچه سر درآورد
    همان‌طور که تو می‌خواستی
    اما جایی را که از آن توست
    و هرگز هیچ‌کس نمی‌بیند
    بگذار گل‌ها هر طور می‌خواهند بشکفند
    بگذار سبزه‌ها سرخوش و آزاد جوانه‌ زنند

    یک جفت از خودت را زنده در خاک بکار
    دور تا دورش را بپوشان
    و سعی کن هیچ‌کس نتواند
    چیزی از باغچه‌ایی که تویی
    سر در بیاورد

    باغچه‌ای پرشکوه فقط برای خودت
    که پشت آن گل‌های خانگی
    تن به هم می‌‌سایند
    بیچاره سبزه‌ها که حتی به چشم تو نمی‌آیند