سه شعر- ضیاء موحد

 

تماشا
به تصویری از ازرا پاوند

خاموش
آنجا نشسته است
زیر نسیم آرام
با پوستی چون دریای مرده
خاموش آنجا نشسته است،
و کاسه‌ی شکسته‌ی زانویش
بر دو پیچک خشک تکیه کرده است
خاموش
آنجا نشسته است
و شهر،
دیوار‌های پرپیچک،
دریای پر تپش را
از چارچوب متروکش می‌نگرد
می‌نگرد
و لبخند می‌زند.


عیناً

عیناً
مانند گربه،
که قوز می‌کند در گوشه‌یی،
و چشم
در چشم این وآن می‌دوزد،
چرتی
خمیازه‌ای
کش و قوسی،
آنگاه
آرام می‌خرامد تا حیات خلوت،
آنجا که سال‌هاست
دیوانه‌ی غریبی را زنجیر کرده اند،
و خیره می‌شود در چاه آب 

بر پله‌های خالی
پاییز
یک لایه گرد تازه
می‌افشاند،
و پشت در
سکو‌ها
ساکت
نگاه برهم می‌دوزند
عیناً
مانند گربه.


حضور

حقیقت این است
که سال‌هاست
در آستانه‌ی در ایستاده است 

درخت توت
حیاط خلوت را شیرین کرده است
و آفتاب
درختی است ریشه آبی
پر از برگ‌های بی سایه

زمان دو بار گذر کرد
به آستانه‌ی در آمد
از آستانه‌ی در رفت.

حقیقت این است
که ناشناس تر از توت‌ها که می‌افتند
کنار بستر من
زیر کاج‌های کهن
آرمیده است.

برگرفته از « غراب‌های سفید»

پرندگان – ضیاء موحد

     

    پرندگانی هستند

    که آشيانه ی خود را ترک می کنند

    به جای ديگر می روند

    و خواب آشيانه ی خود را می بينند.

    بهارها به زمستان می روند

    وخواب می بينند

    که در بهارند.

    پرندگانی هستند

    که روز وشب

    تنهامان می نهند

    و خواب می بينند

    که روز و شب

    باما هستند

    تو اين پرندگان را ديده ای

    وخواب می بينی

    که با تو هستند.

    از مجموعه شعر « مشتی نور سرد »

بر پيشخوان جنگل – ضياء موحد


با الهامی از پل سلان

     

می‌بافند و می‌بافند

شب می‌بافند و روز می‌بافند

زنجير سبز خود را

بر پيشخوان جنگل

پيمانه‌های سرشاراينانند

پيمانه‌ها كه ما را می‌نوشند

می‌خوانند و می‌خوانند

شب می‌خوانند و روز می‌خوانند

انبوه سبزناپيدا

و من

در حسرت هميشه‌ی يك جام

يك جام سرخ با خيام

به جای نامه- ضیاء موحد

     

    اینجا

    درهای باغ‌ها

    تا عصر نیمه باز است

    پا می نهی به باغگل‌های خیس را می‌بینی

    وچهره ها فراموشت می‌شوند

    و باز

    ناگهان به خیابان می‌رسی

    گویی کسی صدایت کرده است

    و باز

    انبوه چهره‌ها را می بینی

    زیبا

    عبوس
    خشک

    و این همه

    در پشت چهره ای که نمی بینی

    گم می شوند


    استکهلم- اوت 1991