نامه- باوند بهپور

شاید خوش‌مان نیاید، اما در هر حال، درها این‌جا بر چنین پاشنه‌ای می‌چرخد
فرهنگ‌شان برعکس، صنعت است. وقت‌ را پر می‌کند، آدم‌ها را به هم نزدیک می‌کند، از آن‌ها جمع می‌سازد. در دیگی که همه در آن می‌جوشند فرهنگ آب است. فرهنگ‌شان متولی ندارد. واقعاً‌ ندارد. کسی نگران «سطح» آن نیست. نگران ‌حق‌اند و قانون. تا وقتی آزار کسی را در پی نداشته باشد هیچ فرقی نمی‌کند چی تولید می‌کنی. اگر دیگران خوش‌شان بیاید مشتری پیدا می‌کند. کسی نمی‌تواند به خودش این حق را بدهد که سطح مناسب را برای دیگران تعیین کند؛ تعیین کند که چه بشنوند و چه ببینند و چه احساس ‌کنند و چه تصوری از دنیای اطراف‌شان داشته باشند.
هنرمند خودش را این‌جا قهرمان نمی‌بیند. یک جبهه‌ی واحد هم برای جنگیدن وجود ندارد. اساساً هیچ تپه‌ای که بتوانی همگان را از بالایش صدا بزنی وجود ندارد. هر حرفی مخاطب خودش را جمع می‌کند. هیچ حرفی همه را جذب نمی‌کند. برای جمع، جمع تصمیم می‌گیرد آن هم از روی ناچاری. چون به هر حال گروه باید یک سمتی برود. چون همه با هم‌اند به آن سرعت پیش نمی‌روند اما هر طرفی بخواهند بروند آزادند. آدمی هم که نمی‌خواهد منتظر میانگین بماند نمی‌ماند. فرد خودش تصمیم می‌گیرد کجا مستقر شود. منافع مشخص است. این تویی که باید مشخص کنی چه می‌خواهی.

متن کامل – نامه: باوند بهپور

bavand behpoor

فردوسی و مدعی(نقدی بر گفته‌های ابراهيم گلستان)- مهری بهفر

نقد‌ها و نفی‌ها، ستایش‌ها و هجویه‌‌ها هرقدر مبتنی بر نظریه و تحقیق و هوشمندی خلاقانهٔ منتقد و تحلیلگر باشد و هرقدر هم به‌لحاظ آگاهی و تسلط بر متن تهی‌دستانه و مبتنی بر کژفهمی، نقدِ این متن است و اعتبارش به اعتبار و اهمیتِ این متن پیوسته و وابسته است و وجود مستقلی به حساب نمی‌آید. متون-به‌ویژه متون کلاسیک و از میان متون کلاسیک خاصه متون حماسی که پیش از مکتوب شدن سده‌ها در میان مردم زیسته‌است-از نقد‌ها هستی نمی‌گیرند و حضورشان بدان وابسته نیست. این نقد است که بر پایهٔ متن شکل‌می‌گیرد و حیات‌می‌یابد. اگر متونِ ادبی به هرلحاظ و از هرجنبه‌ای نقد و حتی نفی می‌انگیزد، اگر این نقد و نفی‌ها بازنقد می‌شود و سلسله‌ای از نقد و انتقاد‌ها را پدید می‌آورد، حاکی از اهمیت متنی ا‌ست که ریشه‌ای عمیق در ذهن و زبان و فرهنگ دوانده‌است و همهٔ این نوشته‌ها را در ذیل و منظومهٔ نظام‌مندِ خود جامی‌دهد و نه نشانگر اهمیت منتقد و نقدی که وی مطرح‌کرده.

متن کامل :فردوسی و مدعی- مهری بهفر

mehri behfar-golestan

زيستن در هزارتوی يک‌سونگری- سیاوش جمادی


سیاوش جمادی

1
این نقد کوتاه انتقادی است از خود و دیگری. نقد ایدئولوژی ایرانی غالبا چپ‌گرا صرفا به نسل روشنفکران دهه‌های ۴۰ و ۵۰ (نسل سوم) برنمی‌گردد. به جای اشخاص باید از تحلیل گفته‌ها و نوشته‌ها آغاز کنیم. باید از افسون نام‌هایی که پیشاپیش کلمات ناخوانده را ژرف‌معنا اعلام می‌کنند، آزاد شویم. روشنفکر اگر به راستی با فکرش زندگی نکند، خواهی نخواهی در گفته‌ها و نوشته‌ها و گفت‌و‌گو‌ها خود را لو می‌دهد. در این‌جا تفسیر و به معنای دقیق‌تر گزاره‌شناسی صرفا مساله‌ای نظری و لفاظانه نیست.

متن کامل

خویشاوندی پنهان- آرامش دوستدار

    ….الان سی سال است که این سرزمین با جامعه و افرادش چنان زیر و زبر شده که بازشناختن دوره‌ی پیشین آن در وضع کنونی‌اش و به عکس غیرممکن گشته‌ است. این وضع را که دیگر نمی‌شود درست کرد و آن را به آنچه پیش از این بوده بازگرداند. چه کاری‌ست که ما بجای شعرگویی‌ها و قصه‌نویسی‌های همه‌پسند که خواننده را محظوظ و ما را مشهور و مخمور می‌سازد بخواهیم با چشم‌های وق‌زده و بی‌نور در اعماق این رویداد، که هیچکس در برابر اثر مخرب آن مصونیت ندارد، بنگریم و از چنین اعماق سیاهی رمان‌هایی درآوریم و بنویسیم که بلد نیستیم….

خویشاوندی پنهان- آرامش دوستدار

نویسندگان پیشرو ایران- محمد علی سپانلو

نویسندگان پیشرو ایرانکتاب «نویسندگان پیشرو ایران» – تاریخچه رمان، قصه نویسی، نمایشنامه و نقد ادبی در ایران معاصر- در سال ۱۳۶۲ منتشر شد. این کتاب چه در ایران و چه در خارج چندین بار تجدید چاپ شده است. وبلاگ «زبان و ادبیات فارسی» از مدت‌ها پیش تحت عنوان تاریخ ادبیات معاصر چندین فصل از این کتاب را منتشر کرده است. او بخش‌هایی از کتاب« ادبیات نوین ایران» اثر یعقوب آژند را هم که به همین دوره تاریخی می‌پردازد باز چاپ کرده است.
شاید بد نباشد همین‌جا یادی هم بکنیم از دو کتاب دیگر سپانلو،
«بازآفرینی واقعیت: مجموعه ۲۷ قصه از ۲۷ نویسنده معاصر ایران- ۱۳۴۹»و
« چهار شاعر‌ آزادی: عارف، عشقی، بهار، فرخی‌یزدی-۱۳۷۷»
که بعد از سال‌ها هنوز هم خواندنی است.

    ◄سرگذشت نثر معاصر، بخش اول: از دوران مشروطیت تا سال ١٣۰۰
    ◄سرگذشت نثر معاصر، بخش دوم : از سال ١٣٠٠ تا ١٣١۵
    ◄سرگذشت نثر معاصر، بخش سوم: از سال ١٣٢٠ تا ١۳٤٠ 

    «نویسندگان پیشرو ایران»- محمد علی سپانلو

    ◄ویژگی‌های نوزایی ادبی در دوره‌ی مشروطه، بخش اول
    ◄حیات ادبی ایران در دوران رضا شاه، بخش دوم
    ◄پس از سقوط رضا شاه تا دهه‌ی چهل، بخش سوم

    « ادبیات نوین ایران» – یعقوب آژند

رابطه‌ی«نشستن» و قصه نوشتن ؟! – بهرام ‌صادقی

درختان ایستاده می‌میرند

    …در همین سردرگمی‌ها بودم که به‌ یاد مصاحبه‌ای با بهرام صادقی افتادم. ۴۳ سال قبل صادقی هم از مشروطه تا زمان خودش را نگاه می‌کند و خدنگ ‌وارهای ایستاده‌ای را بررسی می‌کند که چه گونه هر کدام ‌شان را نشاندند یا خودشان نشستند. وقتی با زحمت توانستم برگه‌های وارفته و زرد شده ی مجله ی فردوسی را پیدا کنم، دیدم خواندن کفایت نمی‌کند، انگار باید رونویسی‌اش کرد و مشق‌وار دوباره نوشتش، و از نو این بخش از مصاحبه را نوشتم (تایپ کردم) و دیدم این زخم چه کهنه است و چه عمیق و چه مدام سر باز می‌کند و خون تازه از آن بیرون می‌زند.- یونس تراکمه

متن کامل- htlm

هوشنگ گلشیری، ستایشگر زندگی – نسیم خاکسار

    … در هر سفر كه به خارج می‌آمد شمه‌ای از همين‌ها را بريده بريده می‌گفت. در فواصل نوشيدن چای و غر زدن و داستان‌خوانی و سرفه‌های بعد از پك به سيگار. وقتی می‌رفت، ما می‌مانديم با حرف‌هايش و داستان‌هايش كه خودش می‌گفت جز همين‌ها، بقيه باد است. به گوش بشنويد و بعد فراموش كنيد. كه اگر چيزی از ما می‌ماند، همين داستانی است كه می‌نويسيم…

متن کامل

نامه‌ی سرگشاده‌ی آرامش دوستدار به یورگن هابرماس

    …آنچه آن زمان در تهران به شما عرضه کرده‌اند، ‌چیزی جز نوعی شعبده‌بازی ایرانی ـ شیعی، منتها از نوع کاملا بی‌ارزش‌اش نبوده، چون خود را جدی می‌گرفته است. شما قطعا مشابه این پدیده را نزد خود نمی‌شناسید، برای آنکه در فرهنگ غربی وجود ندارد. و اگر هم وجود داشته باشد، خصوصی و حاشیه‌ای‌ست. نزد ما وضع کاملا بر عکس است. فقط در حاشیه و آن‌هم به ندرت می‌توان به اندیشیدن واقعی برخورد….
    …آسان‌ترین راه برای کسب «صلاحیت فلسفی» نزد ما عموما این است که هر سوراخ سنبه‌ای از افاضات دانشمندانه‌ی خود را، چه شفاهی و چه کتبی، با نام فیلسوفان غربی پرکنیم. اثر این شیوه در اعتباراندوزی، بیشتر خواهد شد اگر از فیلسوفان مدرن بگوییم و بنویسیم یا از مکتب‌های فلسفی نام ببریم. زرنگ‌تر از همه میان ما آن‌هایی هستند که «نام» مفاهیم یا تئوری‌های این فیلسوفان را نیز به رخ می‌کشند… 

    متن کامل

چگونه و چرا می‌نويسيد ؟ – یدالله رویایی

در تأنی‌های من، همیشه تکه‌ای از متن تمام متن است. بقیهٔ متن برای همان تکه می‌آید. همیشه کسی‌ هست که متن مرا بهتر از من می‌‌خواند. حسودِ او که می‌‌شوم در همان تکه می‌‌مانم، و فکر می‌‌کنم برای بهتر از خودم می‌‌نویسم. من این بهترازخودم را درهمان تکه جا می‌‌گذارم. می‌گردانمش، می‌‌چرخانمش، دورش می‌‌گردم. خودم را تکرار نمی‌کنم، و در تکرار آنچه خودم نیست مقاویت نمی‌کنم. حتی تکرار را تکرار می‌کنم.  ولی تاجرِ تکرار، اندی وارهول، نمی‌شوم. تا بخواهد بشود استروکتورم را به سرعت عوض می‌کنم. پیکاسو می‌شوم،  زائر پاره فضاها، و کعبه‌های مکعب

سوآل : چگونه و چرا مي نويسيد ؟

راه‌پيمايی به عنوان فعاليت سياسی- محمد قائد


در آب‌های آزادم

۲

… و سی سال پس از آذر ٥٧، همان منظره در ٢٥ خرداد ٨٨ تكرار شد و يك بار ديگر در دنيا صدا كرد. شباهت دريای آدم‌های جورواجور درآن دو مورد به طيف گسترده‌ی سنّی راهپيمايان و حضور چشمگير زنانی از تقريبا همه‌ی اقشار اجتماعی، محدود نمی‌ماند.  در تكرار تجربه، خواست‌ها به همان اندازه جنبه‌ی فرهنگی و شخصيتی داشت. آن زمان، درس‌خوانده‌ی ترقی‌خواه شهری بسياری چيزها از جمله مدام امر و نهی شنيدن را دون شأن خويش می‌ديد. امروز  عزت نفسش از موقعيت رقّت‌بار كشور در جامعه‌ی جهانی هم سخت لطمه دیده است
قدرت واقعی اكثريت، چه خاموش و چه گويا، پای صندوق رأی مشخص می‌شود. اما اختلاف‌نظر اساسی بین شرع و عرف بر سر دو مفهوم تعداد و درصد مانع دستيابی به نتيجه‌ای است كه راه‌پيمایی به عنوان حركتی متمدنانه می‌تواند در پی داشته باشد.

«گشاد گشاد شعار نيس»:◄راه‌پيمايی به عنوان فعاليت سياسی- محمد قائد

همه‌پرسی:◄ «بسته است اين در دلا بايد درِ ديگر زدن»- محمد قائد

«مخمل و گونی»:◄سوارببرشدن سخت نيست، مشكلْ پياده‌شدن است- محمد قائد

ظلم، جهل و برزخيان زمين – محمد قائد

منتشر شد

گفتگوی‌ خرده‌فرهنگ‌ها در داخل آنچه كلاً فرهنگ يك ملت خوانده می‌شود همواره ادامه دارد: اين گفتگو گاه با متانت است و گاه با دعوا و خونريزی و حتی ‌نسل‌كشی، مانند آنچه در دهۀ 90 در بالكان اتفاق افتاد و همين الان در عراق و افغانستان اتفاق می‌افتد. اگر نه هر پاراگراف كتاب حاضر، دست‌كم هر صفحه‌اش حاوی تصويری است از موقعيتی، مثالی، شاهدی و مشاهده‌ای. پشت آنها نظريه‌ وجود دارد اما می‌توانم ادعا كنم اين متن كاری جدی‌تر از تكرار و رونويسی نظريه‌هاست. خواننده مختار است اين مشاهدات را در تأييد نظريۀ مورد علاقۀ خويش به كار بندد،‌ به اين شرط كه معلوم باشد دربارۀ چه چيزی بحث می‌كنيم

طيف رنگهای مادون قرمز تا ماوراء‌بنفش در داخل هر فرهنگ، و خصومت خرده‏‌فرهنگ‌‏ها كه گاه آشتی‌‏ناپذيرتر از برخورد فرهنگهای دو ملت به نظر می‌‏رسد بدگمانی، بددلی، ناسازگاری و درگيری لايه‌‏های خرده‌‏فرهنگی، در نبردی محلی و درونی، موضوع مشاهدات اين كتاب است.

زن بودن: حيات غصب شده و زيستن در محاصره- فاطمه صادقی

زنان در جامعه‌ی ما در قياس با مردان مجال کمتری برای بودن و تجربه‌ی آن، داشته‌اند و دارند. آن‌ها در بيشتر موارد انتخاب می‌شوند، ابژه‌ی ميل قرار می‌گيرند، خواسته می‌شوند، طرد می‌شوند، دوست داشته می‌شوند، مورد تنفر قرار می‌گيرند. همه‌ی نهادها و باورها دست به دست هم می‌دهند تا آن‌ها را در ساحت زيستن جا بگذارند. اکثر زنان در جامعه‌ی ما هم در محاصره‌ی زن بودن به همراه همه‌ی عوارض آن گرفتار می‌شوند و به قواعد زيست پست‌تر تن می‌دهند…

متن کامل

بيانیه شماره ۳۲- دخو

«اساسا هرچيزی كه از اروپا به ايران فرستاده می‌شود ، معمولا تا انزلی يا بوشهر سالم می‌ماند، برای اين‌كه با خط آهن يا كشتی‌بخار حمل می‌شود ، اما چون كه وارد ايران می‌شود و بر دوش قاطر گذارده می‌شود و صد جور تكان می‌خورد …به همه چيز شباهت دارد جز آن شكل اول … از قراری كه می‌بينيم همين بلا سر كلمه جمهوری نيز آمده است تا سر حد درست آمده ولی ميان راه خيلی دست و پا شكسته شده و به همه چيزشبيه است جز به جمهوري ….»

میرزاده عشقی- كليات مصور

بيانیه شماره ۳۲

ای بابا! برو پی کارت، برو عقلت را عوض کن مگر هر کسی هر چی گفت باید باور کرد؟ پس این عقل را برای چی توی کله‌ی آدم گذاشته‌اند. آدمی‌زاد گفته‌اند که چیز بفهمد، اگر نه می‌گفتند حیوان.
مرد حسابی روزی بیست من برنج آب می‌ریزد، روزی دست کم دست کم که دیگر از آن کمترش نباشد ده تومن ده‌شاهی و پنج‌شاهی مایه می‌رد، این‌ها برای چیه! برای هیچ و پوچ؟ هی‌هی! تو گفتی و من هم باور کردم، این کله را می‌بینی؟ این کله خیلی چیزها توش هست، اگر حالا سر پیری من عقلم را بدهم دست جاهل ماهل‌ها، من هم مثل آن‌ها می‌شم که.
مردیکه یک‌من ریش توی روش است. ببین دیروز به من چه می‌گوید. می‌گوید: دولت می‌خواهد این قشون را جمع کند مجلس را توپ ببندد، خدا یک عقلی به تو بدهد یک پول زیاد به من، آدم برای یک عمارت پی و پاچین درفته از پشت دروازه‌ی تهران تا آن سر دنیا اردو می‌زند؟ آدم برای خراب کردن یک خانه‌ی پوسیده‌ی عهد سپه‌سالاری آن‌قدر علی بلند، لبویی، جگرکی، مشتی، فعله و حمال خبر می‌کند؟ به به!

احمقی گفت و ابلهی باور کرد، خدا پدر صاف صادق بچه‌های تهران را بیامرزد.
یکی دیگر می‌گوید شاه می خواهد اول با این قشون همه‌ی باغ‌شاه را بگیرد، بعد قشون بکشد برود مهرآباد را بگیرد ینگی امام را بگیرد و بالاخره همه‌ی ایران را بگیرد، من می‌گویم مرد! آدم یک چیزی را نمی‌داند، خوب بگوید نمی‌دانم دیگر لازم نیست که از خودش حرف دربیاورد. شما را به خدا این را هیچ بچه‌ای باور می‌کند که آدم پول خرج بکند، قشون قشون‌کشی بکند لک ولک بیفتد توی عالم و دنیا، که چه خبر است می‌روم مملکت خودم را که از پدرم به من ارث رسیده و قانون اساسی در خانواده‌ی من ارثی‌کرده از سر نو بگیرم این هم شد حرف؟
والله این‌ها نیست این‌ها پولتیک است که دولت می‌زند، این‌ها نقشه‌ است، این‌ها اسرار دولتی است. آخر بابا هر حرفی را که نمی‌شد عالم و آشکار گفت.
من حالا محض خاطر دل‌قایمی بعضی وکیل‌ها هم شده باشد می‌گویم، اما خواهش می‌کنم. مرگ من، سبیل‌های دخو را تو خون دیدید این مطلب را به فرنگی‌ها نگویید که بردارند زود بنویسند به مملکت‌هاشان و نقشه‌ی دولت ما را به هم بزنند.
می‌دانید دولت می‌خواهد چه بکند؟ دولت می‌خواد این قشون را همچه یواشکی به طوری که کسی نفهمد همان‌طوری که عثمانی به اسم مشروطه طلب‌ها وان قشون جمع کرد و یک دفعه کاشف به عمل آمد که می‌خواهد با روسیه جنگ کند. دولت ما هم می‌خواهد یواشکی این قشون‌ها را به اسم خراب کردن مجلس و گرفتن سید جمال و ملک و هرچه مشروطه‌طلب یعنی مفسد هست جمع بکند. درست گوش بدهید ببینید مطلب از کجا آب می‌خورد ها. آن‌وقت این‌ها را دو دسته کند یک‌دسته را به اسم مطیع‌کردن ایل قشقایی و بختیاری بفرستد به طرف جنوب یک‌دسته را به اسم تسخیرکردن آذربایجان بفرستد به طرف شمال. آن‌وقت یک شب توی تاریکی آن دسته‌ی اولی را در خلیج فارس بریزد توی ده بیست تا کرجی و روانه کند به طرف انگلیس و از این طرف این یکی‌‌دسته را همین‌طور آهسته و بی‌صدا، باز دمدمه‌های صبح قلقلک و بار و بنه و سفره‌ی نان و هرچه دارند بار کند روی چهل پنجاه تا الاغ و از سرحد جلفا از بی‌راهه بفرستد به طرف روسیه.

آن‌وقت یک روز صبح زود  ادوارد هفتم در لندن و نیکلای دویم در پطرزبورغ یک‌دفعه چشم هاشان را واکنند ببیند که هر کدام‌شان افتاده‌اند گیر بیست تا غلام قره‌چه‌داغی والله خدا تیغش را برا کند، خدا دشمنش را فنا کند. این هم نقشه‌ی شاپشال است که کشیده اگر نه عقل ما ایرانی‌ها که به این کار نمی‌رسد که.
شیطان می‌گوید هرچه داری و نداری بفروش بده این سربازها در این سفر مال فرنگ برات بیاورند، برای این‌که هم کرایه ندارد هم گمرک. صد تومنش سر می‌زند به پانصد تومن. خدا بده برکت.
یک دل هم می‌گویم خودم برم، اما باز می‌گم نکند شاپشال بدش بیاد؟ برای این‌که فکر بکند بگوید این بدذات حالا پاش به فرنگستان نرسیده آن‌جا را هم مشروطه خواهد کرد. باری خدا سفر همه شان را بی خطر کند.  دخو

دموکراسی چه هست و چه نیست- ژان بشلر

ژان بِشِلر (Jean Baechler) متولد ۱۹۳۷ یک محقق جدی‌، تیزبین و ژرف اندیش در زمینه جامعه شناسی، علوم سیاسی است . او  پایان نامه‌ی دکترای خود را با ریمون آرون متفکر نامدار گذرانده است. کتاب «دموکراسی‌ها» (۱۹۸۸)یکی از شاخص‌ترین دستگاه‌های فلسفه‌ی سیاسی است که طی قرن اخیر عرضه گشته است زیرا هم از جهت نظری دارای پایه‌ی قوی است و هم از نظر استناد به اطلاعات تاریخی، قوم شناسی و جامعه شناسی کم نظیر است. بشلر که کار تدوین یک نظریه‌ی کلی در باب تاریخ را در برنامه‌ی کار خویش قرار داده است با چندین زبان، از جمله فارسی آشناست و بسیاری از آثار ادبی کلاسیک زبان فارسی را به خوبی می‌شناسد.

آدم‌ها نه در باب نهادهای مختلف اجتماعی( مذهبی، هنری، جنسی، و…) با هم وحدت نظر دارند و نه در باره‌ی تقسیم خواسته‌های کمیاب، نظیر قدرت، ثروت و اعتباراجتماعی. از آن جا که نوع بشر هم پرخاش‌جو و هم هوشمند است و می‌تواند برای به کرسی‌نشاندن عقاید خویش از زور و حیله بهره بجوید ممکن است کار اختلافات به نبردی بکشد که هدفش نابود کردن طرف مقابل باشد. موضوع سیاست اداره‌ی این اختلافات است.

در بلبشوی زاییده از اختلافات، مشکل اساسی مصون ماندن از خشونت و حیله‌گری دیگران است اما نه به بهای از دست‌دادن اموال خود یا صرفنظر کردن از عقاید، تمایلات و خواسته‌های خویش

چگونه می‌توان در عین دوری‌جستن از استبداد، عدالت را برقرار ساخت. در اصل، قدرت کشاکش بین اراده‌ی فرمانده و اراده‌ی فرمان‌بر است . فرمان‌بری پایه‌ی قدرت است نه فرمان‌دهی، چون اگر اولی نباشد دومی به هیچ کاری نمی‌آید. فرمان‌بری از سه چیز زاده می‌شود: ترس، شیفتگی و حساب منطقی. استبداد در نهایت بر اطاعت از سر ترس استوار است و دموکراسی بر اطاعت از حساب منطقی. اگر کسی در دموکراسی به احکام حکومت گردن می‌نهد به این دلیل است که اطاعت را به سود خویش می‌بیند. اصولا هر گاه رسیدن به هدف مستلزم استفاده از قابلیت‌هایی باشد که در همه نیست، منافع همه ایجاب می‌کند که از اشخاص لایق اطاعت کنند. به همین دلیل در دموکراسی اختیارات محدود برای زمان محدود به اشخاصی محول می‌گردد که از جانبشان انتظار لیاقت می‌رود.

هر بازیگر صحنه‌ی اجتماع یا هر گروه در آن واحد هدف‌های بسیاری را تعقیب می‌کند و به دنبال منافع متعددی است؛ اما از آن‌جا که رسیدن به تمام آن‌ها در آن واحد ممکن نیست باید بین آن‌ها ترتیبی قایل گشت. می توان به مجموعه‌ی منافعی که هرکس بر می‌گزیند و ترتیبی که بین آن‌ها برقرار می‌سازد نام منافع شخصی داد. طبعاً هرکس تا وقتی از قواعد دموکراسی تخطی نکرده باشد، در تعقیب منافع شخصی خویش مجاز است.

مقصود من از تاکید بر انطباق دموکراسی با طبیعت بشر، این است که بیش‌ترین امکانات را برای از قوه به فعل‌آمدن جنبه‌های مثبت طبیعت او فراهم می‌سازد. دیگر نظام‌های سیاسی به طبیعت بشر این امکان را نمی‌دهد که از قوه به فعل بیاید، خصوصاً استبداد که طبیعت او را به درجات مختلف به بند می‌کشد، زخم می‌زند و خلاصه فاسد و منحرفش می‌کند.

ولی باید دقت داشت که طبیعی بودن دموکراسی به این معنا نیست که برقراری‌اش به صورت طبیعی انجام می‌گیرد یا طرح آن در همه جا یک‌سان به اجرا در می‌آید. تاریخ، لااقل ظرف ده هزارسال اخیر، برخلاف این تصور رأی داده است. برای توضیح این که چرا دموکراسی در عین طبیعی بودن تا این اندازه نادر است باید به شرایط تاریخی که خارج از حیطه ی اراده‌ی آدمی است توجه کرد. اگر با احتیاط پا در راه شناخت تطبیقی جوامع قرار دهیم چهار شرط لازم دموکراسی را خواهیم یافت. – پیدایش واحدهای سیاسی دیرپا که چندین قرن دوام کند – بر پا نشدن امپراتوری ، زیرا امپراتوری ها الزاما نظام سیاسی غیر دموکراتیک دارد – وجود مراکز متعدد و قدرتمند تصمیم‌گیری در هر واحد سیاسی، مراکزی که به خود استوار باشند و بتوانند جلو توسعه بی حد قدرت مرکزی سیاسی را بگیرند تا حوزه‌ی امور خصوصی از دست اندازی دولت مصون بماند – وسرانجام نضج گرفتن فضیلت‌هایی نظیر خویشتن‌داری، ارج نهادن به فرد و از خودگذشتگی در بین شهروندان.

نباید فراموش کرد که دموکراسی بیشترین بار را بر دوش فرد می گذارد و اگر فرد قابلیت تشکیل گروه، شرکت در تصمیم گیری های جمعی و پس زدن عوام فریبان را نداشته باشد، دموکراسی دوامی پیدا نمی کند.

نباید فکر کرد که دموکراسی خاص مغرب زمین است چون یونانیان ابداعش کرده و برای غربیان به ارث‌اش گذاشته اند. دموکراسی اختراع هیچ‌کس نیست و متعلق به همه است. هر جا امکانات مناسب جمع بیاید بلافاصله شکل خواهد گرفت. شکلی که طبعاً متاثر از فرهنگ محل نشو و نمای آن و شرایط تاریخی پیدایش‌اش خواهد بود. دموکراسی متعلق به بشریت است و اگر عملاً موجود نباشد هر انسان باید به برقراری اش کمربندد. به هر حال موجود نبودن آن چیزی از قدرش نمی‌کاهد.

از آزادی عقاید شروع کنیم که بسیار موضوع حساسی است. عقیده‌ی هر شهروند جزیی است از منافع شخصی او. بنابراین هر عقیده‌ای از نظر سیاسی مشروع است اما هر عقیده‌ای مطلقاً مشروع نیست . زیرا اگر فقط جبنه‌ی سیاسی مسایل را در نظر بگیریم از تفکیک درست از نادرست غافل خواهیم شد. از نظر سیاسی هرکس حق دارد ادعا کند دو به علاوه دو پنج می‌شود اما از نظر ریاضی خیر. تفکیک درست از نادرست در هر رشته بر عهده‌ی جمع افراد صاحب‌نظر در آن رشته است . ولی داد و ستد فکری این گروه‌های متخصص جنبه‌ی خصوصی دارد نه دولتی. کار قدرت سیاسی تحمل تمام عقاید است، در عین فراهم‌آوردن امکانات لازم برای فعالیت نهادهایی که وظیفه‌شان جستجوی حقیقت است. طبعاً باید صاحبان هر عقیده‌ای را که دست به اعمال غیرقانونی می‌زنند به طور جدی مجازات کرد.

چگونگی رسیدن به منافع مشترک به دلیل پیچیدگی و ظرافت موضوع و نیز مربوط بودنش به آینده‌ای که ما از آن خبر نداریم چندان آسان نیست. در این حالت تمام عقایدی که در این باب ابراز می‌شود از نظر سیاسی مشروع است و رای‌گیری رسمی یا غیررسمی برای تعیین اکثریت انجام می‌شود. اما حکم اکثریت فقط در باب منافع مشترک مشروع است و بسط آن به منافع شخصی قابل قبول نیست. روش صحیح داد و ستد آزادانه‌ی کالا، سخن، فکر… است . مثلا ممکن است هر زمان در بازار عقاید علمی اکثریت متخصصان به نظریه‌ی خاصی متمایل باشند اما این اکثریت زاییده‌ی رای‌گیری نیست و عقاید خویش را به اقلیت تحمیل نمی‌کند. در ضمن اضافه کنم که دخالت دولت در این قبیل امور کاملاً بی جاست. قانونی که موضوعش تعیین یک حقیقت ریاضی باشد، حتا اگر از نظر علمی مبنای صحیح داشته باشد نامشروع است.

باید دو امر را به دقت از یکدیگر جداکرد: قانونی‌بودن و مشروع بودن. هرحکمی که تصویبش از نظر صوری درست باشد قانونی است اما فقط قوانینی مشروعیت دارد که با طبیعت دموکراسی و قانون نانوشته آن مطابقت کند. مثلاً اکثریت حق ندارد اقلیت را از جان، آزادی و یا دیگر حقوق اولیه خویش محروم گرداند. نباید فراموش کرد که مشروعیت از قانونی بودن مهم‌تر است، زیرا قانون انعکاس تاریخی اصول دموکراسی است، اصولی که اعتبار عام دارد و تابع زمان نیست.

البته این تفکیک برای شهروندان مشکلی ایجاد می کند: با قوانین بد چه باید کرد؟ طبیعی است که نمی‌توان تبعیت از قانون را دل‌بخواهی کرد. در صورت وجود قوانین نادرست، که احتمال وجودشان هیچ هم کم نیست، باید به نهادهای قضایی و احیاناً نهاد محافظ قانون اساسی مراجعه کرد و اگر هیچ راهی برای حذف قانون نامشروع موثر نیفتاد می‌توان برای این کار دست به شورش زد اما باید به خاطر داشت که هر کس شورش کرد خود را از کنف حمایت قانون خارج ساخته است و باید مخاطراتش را نیز بپذیرد.

اگر فرصت داشتیم می‌شد فهرستی از تمام یاوه‌هایی که راجع به دموکراسی گفته‌شده فراهم آورد و تمامی این برداشت‌های یک جانبه را حلاجی کرد. در آخر می‌شد از این کار دو نتیجه گرفت : یکی بدبینانه و دیگری خوش بینانه :- دموکراسی به قدری ظریف است که فقط تصورش را می‌توان کرد و جامه عمل‌پوشاندن به این آرزو ممکن نیست چون فقط و فقط نتایج مضر و نامطلوب به بار می‌آورد.

– راه درست از میان برداشت‌های یک‌جانبه و یا پس زدن عقاید نادرست زاده می‌شود، بنابراین راه حل دور از دسترس ما نیست بلکه پیش روی ماست و باید به سویش رفت. طبعاً انتخاب بین این دو نتیجه بر عهده‌ی شما و خوانندگان این سطور است

ژان بشلر– رامین کامران