گوگوش به عنوان يک متن- رضا فرخ‌فال


جايی نه چندان دور از کتابخانه شهرداری در اصفهان و در همان زمانی که گلشيری خاطرات شازده را در آن کتابخانه مرور مي کرد، يعنی در اواسط دهۀ چهل، يک تاتر قديمی و باسابقه در حال ورشکست شدن بود. داشت آخرين نفس هايش را می کشيد. اوج کار و رونق اين تاتر و يکی دو «تماشاخانه» ديگر در دهه سی بود. اين تاتر و چند سينما را در آن زمانها صدری نامی ساخته بود. يکی از آن مصاديق بورژوازی ملی که برای انباشت سرمايه توليد نمی کرد، بلکه توليد، صرف توليد، برايش خود عشق بود. اين نمونه کامل بورژوازی ملی در گشودن ساحات مدنی جديد در شهر زادگاهش پيش قدم شده بود: ساختن تاتر و سينما. و در اين کار هوش و ذوق نادری هم از خود بروز داده بود: تلفيق باغ و سينما، تلفيق باغ و سالن نمايش تاتر… اين همان تلفيقی بود که آندره مالرو را در يکی از سفرهايش به اصفهان شيفته خود کرد. صدری نام تاترش را نام خود شهر گذاشته بود: تماشاخانه اصفهان. دارو دسته ای از هنرمندان محلی هم جزو ابواب جمعی اين تماشاخانه بودند. گتويی از هنرپيشگان مرد و زن و نوازندگان و خوانندگان که با بچه های قد و نيم قدشان همه با هم و در هم زندگی می کردند. اين گتوی هنری را در بطن جامعه ای به شدت سنتی مالک تاتر مثل يک سيرک شخصی زير پر و بال خود داشت. از آن حمايت مالی و عاطفی می کرد. گوگوش، موضوع اين مقاله، تکه ای از عمر خود را در کودکی در اين گتوی هنری و روی صحنه همين تماشاخانه گذرانده است.

◄متن کامل